زن و کودکان در گرسنگیاند مادران شیرده، رباب ها، از فرط تشنگی و گرسنگی شیری ندارند. که علی اصغر ها را شیر بدهند. داستان کربلا در حال تکرار بود. پرستار شروع کرد به اشک ریختن، لبهایش به بغض و غم میلرزید. ادامه داد:« من رفتم تا کمکی باشم، برا کودکان، اما صهیونیستها، مرا در بیابانها کتک زدند و بیرونم کردند. گفتند:«به تو چه! »
مگر شما را چه شده در همسایگی شما کودکان را از گرسنگی میکشند و شما...» مترجم از شدت خشم و بغض و غم دیگر نتوانست حرفهای حماسی، این مرد آزاده را ترجمه کند و صحنه را ترک کرد، مرد سلحشور نروژی، دیگر گریه امانش نمیداد، موهای بلوند نیمه بلندش افتاده بود روی چشمانش و زار زار در غم فرزندان غزه گریه میکرد. به زانو افتاد جلوی سربازهای لب مرز، چنان مادر کودک مرده، زجه میزد، مویه می کرد. و اشک زبان بین المللی انسانیت است، دیگر ترجمه نمیخواست....
تاریخ در حال تکرار است، کربلا مدتهاست برپاست، فریاد :« هل من ناصر ینصرنی.» حسین، خون جاری خدا، در گوش تاریخ، زنگ میزند، دوباره قصه رسیده به حادثه ذبح اسماعیل، ذبح علیاصغر حسین روی دستانش،
همانجا که حسین، علیاصغر تشنه لب، طفل صغیر، سید رضیع عطشان، را بر دست گرفت تا آزادگی خفته در پس حرامخوری را، تلنگر بزند، تا مگر قسیالقلب شدگان را بیدار کند. هر چند مرگ در اثر تشنگی کودکش حتمی بود، با علم و ایمان از کمین سه شعبه حرمله، برای اتمام حجت او را بر دست گرفت... تا اگر کسی ته دلش هنوز نوری مانده، ته توی ذهنش حریتی جامانده، بازگردد، تا امام باشد بر همگان و حُرّهای باقیمانده در لشکر عُمرسعد را دستگیری کند، با خون علی اصغرش.
در اشک پرستار نروژی، صداقت و حقیقتی پنهانبود، که از یافتنش، من بلند بلند گریه میکردم و صدای گریه سکوت خانه را شکست. همه خواب بودند، دخترها که نیمه خواب بودند، متحیر پرسیدند:« چی شده مادر میخندی؟!.»
نهای مخدوش به آه و اشک، گفتم و توضیح دادم چه شده، که این مرد، از آن سر دنیا آمده تا نگذارد کودکی در غزه از گرسنگی بمیرد، مادری در داغ اولادش زجه بزند، اما تا خلفا عرب، شکم گنده میکنند و خواسته شهوتهای خود را ادا میکنند ، و کمثل الحمار «صم بکم عمی فهم لایعقلون»اند. کربلا تکرار میشود. و مهم این است که ما کدام سمت تاریخ ایستادهایم، سمت حسینبنعلی یا عمرسعد! خیمه حق و باطل همیشه برپاست! زیر کدام خیمه به خدمت خم شدهایم! بله قربان گوی کدام اربابیم!؟
همیشه، این دوسال، دلم آتش میگرفت از وقایع غزه اما این صحنه از قلهانسانیت، و صحنههای باشکوهِ غرورآفرین این روزهای وحدت و توحید مردم کشورم، از روایت های شهدا از جمله: رایان قاسمیان و ریحانهها و زهرا برزگرها، بیست شهید سادات از خانواده صابر، بیشتر آتیش گرفتهام، شهدا را دانه دانه زیر خاک مثل دانه میکاریم تا روز رجعت از خاک آنها قهرمانانی جوانه بزنند که پایانبخش قصه ظالم و ظلم باشند. خون شهید انسانسازی میکند، چراغ راه میشود، خون شهدا و اشک ماست که زبان مشترک بشر است، اشک است که زلالت میکند تا دلت نمیرد در انبوه دادههای جهان امروزی.
محرم امسال رنگ دیگری دارد، همیشه اباعبداللهالحسین علیهالسلام چراغهدایت و کشتینجات بودهاند، و محرم دلیل زنده بودن اسلام، اما کشتی سریع حسین، شناور روی دریای اشک دانایی و معرفت، شور و شعور، و خون شهید است که برساند، ما را به منتهای حقیقت و حق، تا زینبها و عباسها، حُرهایی بسازد از من و ما، در این کارزار ازلی و ابدی حق و باطل.
«جاء الحق و زهق الباطل و ان الباطل کان ذهوقاً»
اینجا بود که از خدا طلب مغفرت کردم بابت این خشمم به دخترانم، چون این از خواب بیدار شدن، خارجبرنامه، رزقمعنوی داشت که با هیچچیز در عالم برابر نمیکرد، چون در هر ابتلایی، رزقی معنوی نهفته است.
✍س.رضایی
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
«هیئت آمریکایی»
یک سرخط مهم در محرم امسال قابل اهمیت هست که اگر به مرکز توجه همهی ما منتهی نشود؛ همان بلای خانمان سوزِ اسلام عبادی منهای سیاست در ایران ما هم کم کم پیاده می شود!
اصلا هر منبری که به ما نگوید؛ چرا ما بعد از هزار و چهارصد سال، باید هنوز بر زخم و رنج کربلاء گریه کنیم، منبر نیست، مجلس فال و تماشاست!
اگر در این مجالس عزا که می رویم به ما یادآوری نشود، که چرا در بین اینهمه کشور در دنیا، تنها ایران ما چوپ در لای چرخ آمریکا گذاشته و چشم از خانهی عنکوبتش بر نمی دارد، بدانیم که حتی واقعیت امام حسین(ع) در ایران شیعی ما در حال سانسور بوده و تبیین حقیقت دینداری در مکتب امام حسین (ع) انجام نشده.
بند آخر این یادداشت، تأکید دارد؛ هیئتی که استقامت در برابر ظلم را در درون مستمع خویش نپروراند، انسان ساز نخواهد بود و همان هیئتِ باب دل آمریکای جنایت کار و فرزند نامشروعش اسرائیل است.
✍️ فاطمه شکیب رخ
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
نامش عبدالله بود، ما به او علیاصغر گفتیم
✍🏻 زهرا کبیریپور
در میانهی غبار و عطش دشت کربلا، نوزادی بر دستان پدر، به سوی خیمهی دشمن رفت؛
نه برای جنگ، که برای یک جرعه آب...
و همین نوزاد، در بلندای قرنها، به بلندترین نشانهی مظلومیت عاشورا بدل شد.
کسی که نامش در بیشتر منابع عبدالله است؛ عبدالله رضیع، یعنی شیرخوارهی حسین.
اما ما، دلسپردگان عاشورا، او را علیِ کوچکتر صدا زدیم…
از همان روز که تاریخ، نام او را در سایهی آفتاب داغ عاشورا گم کرد، دلهایمان به «اصغر» گفتنش آرام گرفت، شاید برای آنکه فرق باشد میان این طفل و برادر دیگرش، علیاکبر…
در منابع قدیمی، نام «علیاصغر» کمتر آمده؛ بیشتر، از «عبدالله» سخن گفتهاند، همان که حرمله، با تیری گلوگاهش را در آغوش پدر شکافت.
بلاذری بیپرده نوشت: «رماه بسهم فذبحه»؛ با تیر گلویش را برید...
طبری بود که نخستین بار، به صراحت او را «علی اصغر» نامید.
اما در باب سنّ او، سکوت معناداری در منابع موج میزند:
گاهی واژههایی چون «صبی» یا «طفل» آمده، نه ششماهه، نه یکساله، نه سهساله…
برخی همانند یعقوبی، روایت کردهاند که این طفل، در صبح عاشورا به دنیا آمده!
روایتی عجیب و در عین حال، نشانهای از اوج مظلومیت...
دیگران، چون بلعمی، سن او را یک سال، یا چون کسائی، پنج ماه گفتهاند؛ اما هیچکدام، سندی برای گفتهشان نیاوردهاند.
واقعیت آن است که هیچ منبع معتبر و کهنی، از ششماههبودن او سخن نگفته است.
اما روضهها، مخصوصاً در دو قرن اخیر، برای جانسوزتر شدن واقعه، این سن را بر او نهادهاند؛ بیآنکه منبعی تاریخی برای آن بیاورند.
ما دلباختگان حسین اما، او را همچنان با نام «علی اصغر» میخوانیم،
چرا که گویی این نام، آینهای است از دلسوختگی ما…
او، فراتر از سن و نام، نشانی است از غربت یک خاندان؛
از زخم دل یک مادر؛ از بغضی که در گلوی تاریخ مانده…
سلام بر عبدالله رضیع،
سلام بر علیاصغرِ ما،
سلام بر کوچکترین شهید کربلا،
که تاریخ هنوز، با یاد او تاب و قرارش را از دست میدهد…
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
در عاشورا هم امان نامه بود هم پرتاب تیر!
در نبرد تحمیلی و دفاع متعالی هم موشک و هم امان نامه پرتاب شد .
موشک ها نصیب سرداران ،دانشمندان، نخبگان ،مردان و زنان و کودکان بی گناه شد، لکن امان نامه هایش سمت چه کسانی پرتاب شد؟
قطعا بزودی پذیرندگان امان نامه توسط مردم مؤاخذه و محاکمه خواهند شد !
✍طاهره قادری
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
.
ندای «احلی منالعسل» از زبان نوجوان امروز
متن ارسالی از سرکار خانم زهرا مسیحی
در میان انبوه پرچمها و شعارها، ناگهان صدایی برخاست…
صدایی که از جنس بغض نبود، از جنس شور بود.
جوانی با چهرهای آفتابخورده، با نگاهی که فراتر از سنش بود،
لب بر فریاد گشود:
«احلی من العسل!»
و دلها لرزید.
او نوجوانی بیش نبود؛
اما روحش، بوی قاسمبنالحسن میداد،
آماده، سینهسپرده، سبکبال.
کسی به او نگفت بایست.
کسی نگفت هنوز زود است.
چرا که زمان برای عاشقان اهلبیت،
نه به سن ربط دارد، نه به سال.
در نگاهش فقط یک چیز بود:
ولایت.
و بر زبانش شیرینترین طعم هستی:
شهادت در راه حق.
امروز، در دل ایران،
قاسمهای کوچک قد علم کردهاند.
نه با شمشیر، که با صدایشان،
با حضورشان،
با غیرتشان.
این نوجوانِ با کفن،
نه نماد ترس، بلکه نماد عهد و وفاست؛
عهدی با مولایش،
و وفایی تا پای جان.
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
🔸 معاونت پژوهش حوزه علمیه خواهران استان قم با مشارکت مدرسه علمیه حضرت فاطمه الزهرا سلام الله علیها بیدگل برگزار میکند:
🔰کارگاه یادداشت نویسی با رویکرد دینی
🖌مدرس کارگاه: سرکار خانم ابراهیمی، مدرس جامعه المصطفی و دوره های یادداشت نویسی با رویکرد دینی
🗓زمان: ۲۱ تیرماه تا ۸ مرداد روزهای شنبه، دوشنبه و چهارشنبه
⏰ ساعت ۱۶ تا ۱۷:۳۰
🌐به صورت برخط (آنلاین)
🔸هزینه: ۳۰۰هزارتومان با #تخفیف_ویژه_بانوان_طلبه به مبلغ ۱۵۰هزارتومان
🔸مهلت ثبت نام تا ۲۰ تیر
🔻 کسب اطلاعات و ثبتنام با ارسال پیام به شناسه زیر در پیامرسان ایتا:
@ttarannom
.
"محرم امسال۱"
✍زهرادلاوریپاریزی
چای روضه خورده،
ظرف غذا به دست، راهی خانهام.
پر از کلمات خیسم،
خیس از باران اشک مدامی که در درونم باریدن گرفته و
روز دهم به پایان می رسد.
پایان که نه،
پایانش با شعار "الا یا اهل العالم.."
از کنار دیوار کعبه است.
روضهخوان میخواند، از همهجا!
از آشفتگی روز اول محرم..
از همان بیابان خضاب شدهی به خون خدا..
از "جوانان بنی هاشم بیایید..
از دستان قلم شده
از نیزههای بالا و پایین رونده
از پیشانی، از دندان، از انگشت و انگشتر..
آه بس کن روضهخوان!
بوی خون خدا از کنارههای عرش میآید..
بگذار صدای نوحهی فرشتگان را بشنوم!
بگذار ببینم آسمانیان چگونه دم "یا لثارات الحسین" گرفتهاند..
عرش میگوید حسین
فرش میگوید حسین ...
ذهنم تا ته کتابهای مقاتل را مرور میکند،
خاطرم برای خاطر زلف و نیزه پریشان میشود،
بوی خاکستر گرفته کلماتم..
مگر کجا بودهاند!!
آه! نگذار بگویم از تنور و سر..
از تشت و سر ..
از سر و دختر ..
بلند بلند ماجرا را مرور میکنم.
آنقدر بلند که نفسهایم به شماره
و شانههایم به لرزش و
خودم به هقهق میافتم..
شعرها یکی یکی عرض ادب میکنتد،
شعارها بر لب جاری
والله ان قطعتموا یمینی
در فضای سینه میپیچد،
کلمات ملتهب میشوند..
گویا صدای "الان انکسر ظهری" را شنیدهاند..
ای وای از کمر شکسته..
ای وای از بوی شدید یاس
ای وای از فریاد مادر مادر..
خودم را از معرکه نجات میدهم،
سری به خیمهها..
واژهها آتش میگیرند..
عطش و حرارت و صدای نوزاد..
و مادری که چون هاجر
به دنبال قطرهای آب..
ای وای کلمات خون میگریند،
آخر صدای العطش حسین را حرمله پاسخ گفته..
کلمات بریده بریده میآیند..
مثل گلوی نازک یک طفل شیرخوار
در برابر یک تیر سه شعبه..
مثل یک پیکر اربا اربا در میان یک لشکر گرگ..
مثل یک بدن بیکفن، زیر سمهای نو اسبها..
مثل یک انگشت جدا شده از بدن..
آه بس کن..
واژهها پراکنده شدند،
از هم گسیختند،
در هوا پاشیدند..
مثل دختران فرار کرده به دامان خارهای مغیلان،
مثل خونهای گلوی مظلوم
مثل گوشهای بدون گوشواره..
مثل اطفال گم شده از لشکر حسین..
بمیرم لشکر حسین ..
از لشکر حسین
هرچه زن و بچه است
باقی مانده،
همانها که قرار است تا کوفه
تا شام بلا روی مرکبهای عریان
زیر آفتاب داغ مسیر بسوزند،
رد زنجیر و تازیانه روی تنشان حک شود..
اما جاودانه شوند..
یکباره فضا حماسی میشود،
از فریادهای شیرزن کربلا
بر قلب سنگی امیر کوفه..
بر ویرانههای کاخ یزید..
از ضجههای بیطلب ترحم وارث خون حسین...
از راوی راسخ قرنها..
از ۱۴ قرن پیش ..
(ادامه دارد)
صلی الله علیک یا اباعبدالله
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
#شب_هفتم_محرم
اگر هیأت مدرسه باشد و مردم آگاه ؛ محرم سراسر بصیرت می شود.
✍طاهره قادری
امام حسین علیه السلام تنها ماند چون مردم خواب بودند
و سر بزنگاه خواص ساکت شدند .
اما امروز ما با وجود پرچم ولایت فقیه نباید خواب بمانیم .
نه مانند کوفیان بی وفا و بی حیا
و نه مانند برخی خواص ساکت .
اگر مسؤلین حسینی باشند و مردم بیدار ، نه عاشورا و نه کربلا تکرار نخواهد شد.
امام موسی صدر: "من حسینیه را حسینیه نمیدانم؛ مگر آنکه دلاورانی را برای نبرد با دشمن اسرائیلی فارغ التحصیل کند."
اگر هیأت مدرسه باشد و مردم آگاه ؛ محرم سراسر بصیرت می شود.
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
14.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
🍃پیشنهاد تماشا
امروز سردار حاجی زاده تو هستی، رسالتت را بشناس!
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
بسم رب الحسین
سرای شعر شبکهی نویسندگان
با حمایت محفل شعرگوهرشادقم برگزار می نماید:
⭕️پویش «وارث آدم»
🔹اشعار خود را در قالبهای :
غزل،مثنوی،چهارپاره،قصیده،شعرنو،سپید
با محوریت «زیارت وارث» برای ما ارسال نمایید.
🔹ازپنج نفرازبرگزیدگان تقدیر بهعمل
می آید و اشعارشان درکتابی با همین محور منتشرمیشود.
مهلت ارسال آثار:
تا پایان ماه صفر
ارسالاثر از طریق:
@morning_rain_1403
https://eitaa.com/PoetryHall
🍃راه ارتباطی برای اطلاعات بیشتر و مشاوره محتوایی اشعار:
۰۹۱۶۳۶۸۲۲۷۱
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
▪️◾◼️میانبرهای انقلاب◼️◾▪️
شهادت های خانوادگی این روزها، بشدت برایم پرجاذبه است. بزرگترین تیکه ی پازل ذهنی ام را سر جایش مینشانند: تیکه ی «سلول جامعه بودن خانواده».
ترکیبشان جورسومی است. همگی، زن و مرد و فرزند در پی تشخیصاند، تشخیص جهاد...
آنها تنظیمات مرکزی همدیگرند. بااینکه نعمتهای خدا اینجا عاقبتبهخیر میشوند؛ اما این خانوادهها برای نانِداغی و دو سه شب رفاه جانی سد راه هم نمیشوند.
همه به فکر معراجند و میانبر این معراج از دامن زنِخانواده میگذرد. زنانی که مزد مجاهدت را با مبارزه به دست می آورند نه از قِبَل همسر مجاهد! چرا که شهادت آن معرفتِ دُرّ گرانیست که به هرکس ندهندش..
همانطور که شهیده «اشرف باقری» بدست آورده است. نمیدانم این زن چه در پیمانهی وجودش داشته که
سرریزش اینچنین هوای خانه را شهادتگونه کرده، کاش بود و « زبان » میگشود به ظرافتها و عاطفههایی که خرجِ اینخانه کردهاست.
دختر شهیدِاو از ۲۴کیلومتری زندگیاش یعنی دقیقا از همینجایی که من به نظارهی وقار و متانتش نشستهام لبریز از «قوهیتشخیص» است.
تعجب میکنم از همکاران شهیده «فرشته افشردی»! برای بزرگداشت مقام او متوسل به تعجب و بهت از رفتار اویند. بارها در خبرهایشان خواندم:«او مثل آقازاده های دیگر نبود.» تعجب ندارد او واقعا آقازاده بود به خاطرات عموی شهیدش نگاهی بیاندازید، چقدر خواسته پا جای پای او بگذارد!
اینها محصول یک خانواده اند، محصول یک تربیت، راه میانبرشان را قدمقدم که ورانداز کنی، باز به یکزن میرسی، هرکدامشان نشانی از او دارند؛ از مادرِبزرگشان:
مادرِ شهید حسنباقری(غلامحسین افشردی) استراتژیست نابغهی زمان دفاع مقدس ۸ ساله، همان که ضعف جسمانیاش هیچوقت بر روحقوی و عزمراسخش غلبه نکرد.
مادرِشهید سرلشگرمحمدباقری، همان که مستشهدین بین یدیه شده و به دست شقیترین مردمان تاریخ به سعادت ابدی رسیده است.
مادربزرگِ شهیدفرشتهافشردی، شهیدی که شهیدانه زیست همان که صبورانه ساعتها پشت در برای انجام مصاحبه ای معطل میماند اما لبتر نمیکند که دختر سردارباقری است.
اما نه!
این خانواده پارتی بازی در مرامشان نیست. هرکس دست به زانوی خود، یاعلی میگوید.
این مادربزرگ مادر فلانسردار و سرلشگر و شهید نیست، او « کبری افشردی » است.
زنی که در کشمکش جهاداکبر، عاطفهی مقاومش را ذره ذره خرج نوزادی با «انگشتانی به باریکی چوب کبریت» کرد تا قد علم کند و در قامت فرماندهیِ جهاداصغر تقدیم ولایت کند.
همان که شرمنده است، السابقون السابقون نشده در تقدیم شهید به ولیِ زمانش..
حالا که پیر و ناتوان شده زیادهخواهی نیست اگر امید داشته در سایهی درختی که عمری زحمتش را کشیده نفسی تازه کند و از ثمرش بچیند؛ اما به یکباره تنها میشود؛ولی بغض نمیکند، نمیشکند، نمیلرزد!
چه میگویم من! بغض؟! او سراسر امید و صلابت و آرامش است. انقدر آرام که خداخدا میکنم این جنگ امان بدهد روزی توفیق پیدا کنم بروم از دلتنگی سرداران رشیدش به آغوشش پناه ببرم.
من فقط یکجا ردی از اشکِ اینزن دیدم. آنجایی که آقای مهدی زمین پرداز¹ از تحول یک نوجوان تحت تاثیر از مستند« آخرین روزهای زمستان» میگوید: « او همه ی عکسهای چهره های مطرح اروپایی و غربی را از اتاقش جمع کرد و روی آینه اتاقش نوشت: سلطان، امام حسینه؛ عشقم غلامحسینه».
و مادرِشهید اینجا بیمهابا اجازه میدهد اشکهایش به روی صورتش بغلتند. تا گواهی باشند بر اینکه اینزن دغدغهی انسان دارد و نقشهی میانبر ها در سر میپروراند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱-مهدی زمین پرداز، بازیگر نقش شهید حسن باقری در مستند « آخرین روزهای زمستان » است.
✍🏻هانیهکثیری
@jure_sevom
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
«آخرین روزهای زمستان»
روزنوشت
✍ طیبه روستا
🇮🇷روزبیستم،چهارشنبه۱۱تیرماه۱۴٠۴
فرصت نداشتم بایستم و قانعشان کنم. تازه اگر قانع میشدند.
بالن بزرگ و توخالی رژیم، برای بعضی از مردم، هنوز آهنین و شکستناپذیر است.
کسی به آنها نگفته این بالن فقط یک مشت پلاستیک و گاز است که با یک اشاره، درهم میپیچد و تمام میشود.
البته با بعضی آدمها اصلا نمیشود حرف زد.
هر جوابی بدهی از یک در دیگر حرف بیحسابی می اندازند وسط بحث.
وگرنه که در جواب «خیلیم قدرت دارن، از آمریکا و اروپا تسلیحات خریدن، پشتشون محکمه!» میگفتم پس تو چرا هنوز زندهای؟
میگفتم چرا غزه هنوز زنده است؟
شک ندارم اصلا نمیدانست فلسطین چند کیلومتر وسعت دارد و رژیم نحس چند نفر جمعیت. میگفتم هم باورش نمیشد. حتی خبر نداشت که غزه اندازهی زادگاه من است که کلش را میشود یک صبح تا غروبی با ماشین دور زد. از مغازه بیرون زدم. بدترین حسی که این چند روزه داشتم کنار این چند نفر گرفته بودم. ما پیروز میدانیم اما جبههی زنهای ناآگاه و بیمطالعه را از دست دادهایم. این ناآگاهی هیچ ربطی به تحصیلات و شغل خودشان و همسرشان نداشت. همان یکی که ما را ضعیفتر از همهی دنیا میدانست، همسر یک نظامی بود. آنها که خودشان در خط مقدم بودند. دیگر چه انتظاری باید از دیگران داشته باشم؟
بعضیها به جای تار سست عنکبوت، فقط قیافهی چندش و ترسناکش را دیده و گرخیدهاند.
بیشتر که فکر میکنم میبینم خود ما هم با اینکه خیلی چیزها را میدانستیم اما تا قبل از طوفانالاقصی این مسائل برایمان زیاد جدی نبود. بعضیها مثل خود من که یک جورهایی سِر شده بودیم. بچگیام با انقلابِ سنگ فلسطین گره خورده بود. نوجوانیام لای روزنامهها و کتابهای پدرم و مستندهای تلویزیون دنبال ردی از پیروزی فلسطین و شکست و فروپاشی از درون رژیم صهیونی، گذشته بود. از جوانی به این طرف فقط آه و آه و آه. درد سِرشدگی از همان وقتی که سرم گرم زندگی شد، روحم را قبضه کرد.
حتی انتفاضه و پیروزیهای حزبالله هم چارهی درد ما بیحس شدگان نبود. بدبختی یکی دوتا هم نبودیم؛ یک ملت بزرگ با دغدغههای کوچک. ما طوفانی نیاز داشتیم برای تکان خوردن. معجزهای به بزرگی طوفان الاقصی که چشمهایمان را بشوید.
این نوشتهها خلاصهی حرفهای من و دوستم در مراسم عزای حضرت قاسم بود. بحثمان از ضعف رسانه در آگاهسازی عامهی مردم شروع شد و رسید به فضا و خوراک فکری خانواده.
آخر صحبتمان تا حدی به زنها حق دادم. در فضایی که آنها رشد کرده بودند، جملات و دغدغهها هیچوقت از ظاهر و آسایش خودشان فراتر نرفته بود. سبکی که برای زندگیمان ساخته بودند مردم را به این سطح تنزل داده بود، چرا که الناس علی دین ملوکهم. مگر ما چند تا مسوول در دولتهایمان داشتیم که دغدغهشان دشمنشناسی و مقاومت باشد؟
همین شد که ته شعار نه غزه نه لبنان رسید به موشکهایشان وسط دل تهران.
وقتی از برکات جنگ اخیر صحبت میکنیم و البته عدهای سرزنشمان میکنند، منظورمان دقیقا همین است. این جنگ چشم خیلیها را شست. لااقلش وجود و فعالیت شبانهروزی دشمن را جدی گرفتند.
این روزها روضهی کربلا در کنار گریه و سوختن جگر، معنا پیدا کرده و عمیق شده. دیگر کسی پایان جنگ را نمیپذیرد جز با نابودی جبهه کفر.
این روزها کار جهادگران جبههی تبیین و آتش به اختیارها چند برابر و سختتر است.
این روزها اسم حضرت زینب که میآید؛ به جای اشک، از چشمها حیرت و تفکر میبارد.
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI