🎞«آنجا ، همان ساعت»
✍به قلم طیبه فرید
انتخاب من نبود. پیشنهاد دوست دل مشغولِ عاشق پیشه ای بود که هفته ای دوتا فیلم سینمایی و کلی سریال خارجی می بیند. «آنجا همان ساعت» از دسته ویژه های فیلیمو است. آخرین کار سیروس الوند.سال ۹۷ ساخته شده اما تا ۱۴۰۴اجازه اکران نگرفته.
درام عاشقانه الوند زندگی زوج جوانی به اسم رعنا و امیر است که در یکی از محله های قدیمی تهران سرگرم زندگی عاشقانه خودشان هستند. رعنا معلم است و امیر کارگر شرکت بلورسازی. نقش رعنا و امیر را ماهور الوند و شهرام حقیقت دوست بازی می کنند. در مدت کوتاه حضور این زوج جوان در آن محله بی نام و نشان «سامان» شاگرد مکانیکی با رفتارهای جنون آمیز زندگی آن دو را به مرز فروپاشی می کشاند. رعنا، تازه عروسِ فیلم الوند که به نظر می رسد از «طرحواره ترس» رنج می برد به سان موجودی بی اختیار و بلاتکلیف تحت تاثیر فشارهای روانی سامان قرار می گیرد. از نظر عنصر زمان فیلمنامه بلاتکلیف مانده!
قصه مربوط به همین سال هاست اما آدم های فیلم سر و ریخت شان شبیه مردم زمان خودشان نیست. حتی مدل فیلمبرداری اصغر رفیعی جم به این حس و حال دامن می زند.
داستان از فلاش بک های و فلاش فورد های متعددی تشکیل شده که نظم پیرنگی فیلمنامه را تحت الشعاع قرار داده و گاهی باور پذیر بودن آن را مشکل کرده. غالب شخصیت های فیلم از حد تیپ فراتر نمی روند. الوند تلاش کرده به شیوه شیطنت آمیز و البته نخنمایی ذهن مخاطب را نسبت به بعضی نمادها و گزاره ها دستکاری کند. مثلاً وقتی رعنا سر کلاس پای تخته لابه لای جمله ها می نویسد:
«شما مسجد را مکانی دینی می دانید.»
«ما سینما را مکانی فرهنگی می دانیم»
و بچه ها بلند تکرار می کنند.
یا باز در صحنه تسلیم منفعلانه رعنا در مقابل تهدید سامان استفاده از نمادِ چادر که مدت ها بلا استفاده توی کشو بوده تلاش کرده برداشت شخصی خودش را از حجاب به زور توی ذهن مخاطب بچپاند.
در داستان الوند «وارطان» مکانیک میانسال مسیحیِ محل سمبل ملکات و فضائل انسانی است و نقش پیر طریقت را به دوش می کشد. داستان هر چند با رفتار وجدانی زوج جوان تمام می شود اما تصویر تاریک و نچسبی از جامعه ایرانی به تصویر می کشد.
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
روز شادی اهلبیت؛ روز نابودی ظلم و آغاز وعدههای الهی.
✍طاهره قادری
«وَسَيَعْلَمُ ٱلَّذِينَ ظَلَمُوٓا أَيَّ مُنقَلَبٍ يَنقَلِبُونَ»
آنهنگام که باران موشکهای ایران بر سر رژیم غاصب صهیونیسم فرو می ریخت؛کانالهای عبری از ترس خیال میکردند قیامتی به پا شده است،
اما قیامتی نبود.
صهیون بداند قیامت واقعی لحظه ای است که قطب عالم امکان وارد میدان شود؛ آن روز است که خواهد فهمید درگیری حقیقی یعنی چه؟ و آن زمان است که هیچ راه فراری برای اش باقی نمیماند.
دلم میخواهد آن صحنه را ببینم… آن لحظهای که آرزوهای اهلبیت علیهمالسلام محقق میشود؛ آن زمان که قلب مقدس مادر آسمانی مان حضرت زهرا سلامالله علیها با لبخند رضایت خواهد درخشید؛ نه برای نابودی انسانها، بلکه برای نابودی همیشگی پلیدی و فساد.
و شما صهیونیستهای پلیدی که امروز در سرزمین اشغالی و یا در سرزمین های دیگری ازین ارض ساکنید، بدانید حتی بر خلاف آنچه اعتقاد دارید در شمار انسان هم نیستید؛ مشتی موجودات درنده، که شهوت و فساد تمام وجود نحس تان را پر کرده؛ بدانید عمر کوتاه خوشی هایتان رو به پایان است.
جهان روز به روز بیدار تر و رژیم نامشروع تان روز به روز رو به افول تر .
بهزودی خواهید دید آن روزی را که نسل خبیث شما از صفحهی زمین برای همیشه محو میشود و زمین از لوث جرثومه هایی چون شما پاک میگردد. آن روز، روز شادی اهلبیت است؛ روز نابودی ظلم و آغاز وعدههای الهی.
پس امروز تا می توانید فریاد بزنید، تهدید کنید، رسانههایتان را پر کنید اما این فقط مقدمات سقوط شماست؛ قیامت واقعی نزدیک است؛ آنوقت طعم واقعی قدرت الهی را خواهید چشید!
آه جنین های به دنیا نیامده، اشک یتیمان بی پناه ، ناله های بی صدای کودکان گرسنه، سوز سینه مادران طفل از دست داده، شما و نسل تان را به سقوطی همیشگی می کشاند؛ پس تا می توانید با همه قوا به میدان بیایید، با تمام توان دست و پا بزنید برای هر چه بیشتر غرق شدن در مردابی متعفن که خود ساخته اید .
خوبتر ببین فرزندان مکتب خمینی را که برای نجات تمام مستضعفین جهان در مقابل شما و اندیشه کثیفتان هل من مبارز می طلبند در حالیکه برای خون دادن درین مسیر شجاعانه صف ایستاده اند؛
آنها را از چه می ترسانید ؟
#غزه
🇮🇷
@beheshteh_8487
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
.
سرکار خانم زهرا نجاتی عضو تحریریه مجتهده امین، در گفتوگو با خبرنگار خبرگزاری حوزه عنوان کرد: بعد از وقایع سال ۱۴۰۱ اگر چه دشمن به اهداف شوم خود مبنی بر تغییر حکومت نرسید اما متاسفانه بعد از آن شاهد صحنههایی بودیم که هرگز تصور نمیکردیم در خیابانهای ایران اسلامی رقم بخورد و دشمن توانست در برخی ابعاد به اهداف خود برسد.
وی بیان کرد: سکوتی که جانشین تذکرات امر به معروف و نهی از منکر نیز شده بود بر این مسأله دامن زد و اکنون شاهد پوشش هایی از برخی از بانوان هستیم که مورد اعتراض همه اقشار حتی کسانی که اعتقادات ضعیف تری هم داشتند شده است؛ اما واکنش های مردم و حتی سازمانها نیز محدود به تابلو نوشتههایی شده است که بیشتر کاربرد عمل به بخشنامه دارند و محدودیتی برای این افراد در دریافت خدمات ایجاد نمیکند.
🔗لینک گفتوگو
https://hawzahnews.com/xf4zz
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسمالله
❇️صعود صمود❇️
الله اکبر نمازم را که میگویم، اشک توی چشمم حلقه میزند. خستگی امانم را بریده است و من با خستگی کمر با پاهایی که خستهاند بسکه درخانه راه رفتهاند،
با دستهایی که درد میکنند.
خستهام به خاطر اینکه خانهام را جارو زده ام.
خستهام به خاطر میوههایی که شستهام. به خاطر غذا پختن. به خاطر صدای خنده های بچههایم که پیچیده و سرم را پر کرده.
نماز میخوانم و خستگی دلم را تا جاهای دور میبرد.
پیش همان مادرهایی که خستهاند از بس که دنبال قطعهای نان دویدهاند.
خستهاند بس که روی زانوهای خود نشسته و ذره ذره گندم یا آرد را از بین خاک جمع کردهاند.
خستهاند بس که حلبیهای کهنه را برش داده و برای خودشان و بچههایشان کفشی برای در امان ماندن از گزنده تیزی خار و سنگ درست کردهاند.
خستهاند بسکه گریه کردهاند و دنیا یا نشنیده یا به آن خندیده.
خستهاند بس که خانهای ندارند که در آن آرامش بگیرند.
خسته است به خاطر صدای ناله هایی که شنیده. ذهنش دارد پاره میشود از صدای بیامان بمبها.
توی گوش خدا در سجده میگویم:«خدایا میشود به پاس این قلب مملو حسرت و آه برایشان، مرا هم در اجر صبرشان،
در ثواب ایمانشان،
درثواب اینکه در خرابهها هنوز قرآن یاد بچ هایشان میدهند و از حفظ شدن قرآن بچههایشان، اشک شوق میریزند، شریک کنی؟»
خوش به حال این بانو که نمیدانم چه دینی دارد اما آن قدر غیرت و انسانیت و شجاعت دارد که دست سه فرزندش را گرفته و در صمودی که معلوم نیست تا کجاها صعود بکند، ننشسته که ایستاده و خطبه میخواند.
✍زهرا نجاتی
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
بسم الله الرحمن الرحیم
⬅️ همبستگی با کودکان غزه
✍ف.حکیمی
در میان غبار جنگ و زیر آسمان خستهی غزه، کودکان و نوجوانانی زندگی میکنند که رؤیاهایشان به اندازهی قلبشان بزرگ است اما سایهی سنگین ظلم مجال پرواز را از آنها گرفته است. آنها به جای روزهای شاد کودکانه، در میان آوار، درس مقاومت میآموزند و به جای اسباببازی، سنگ را به سلاح ایمان و امید بدل میکنند.
رهبر انقلاب بارها تأکید کردهاند که «مسئلهی فلسطین، مسئلهی اول جهان اسلام است». این حقیقت نشان میدهد که همدردی و همبستگی با کودکان فلسطین، تنها یک احساس انسانی نیست، بلکه وظیفهای الهی و اسلامی است. چرا که آنها نماد مظلومیت و در عین حال، پرچمداران صبر و پایداریاند.
این نوجوانان مقاوم، با وجود محرومیتها و زخمهای عمیق، آیندهای را میسازند که به تعبیر رهبر انقلاب، «سرانجام فلسطین آزاد خواهد شد و این حقیقتی قطعی است». امیدشان به آینده، چراغی است که دلهای آزادگان جهان را روشن میسازد.
همبستگی با کودکان فلسطین یعنی ایستادن بر سر عهدی مشترک: عهد پاسداری از کرامت انسان و حق مسلم هر کودک برای زندگی در آرامش و امنیت. ما در کنار آنها میایستیم، زیرا باور داریم که «فلسطین زنده است و فلسطین آزاد خواهد شد».
این همدردی، تنها اشک ریختن بر زخمها نیست؛ مسئولیتی است برای همهی ما. تا زمانی که خنده به لبان کودکان غزه بازنگردد، هیچ وجدان بیداری آرام نخواهد گرفت. و چه زیبا رهبر انقلاب فرمودند: «پیروزی فلسطین قطعی است، و نسل جوان این پیروزی را خواهد دید». آری، ما دست در دست کودکان فلسطین میگذاریم تا فردای روشن آن سرزمین، با خندهها و رؤیاهایشان دوباره زنده شود.
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
.
سرکار خانم فاطمه تقی زاده عضو تحریریه مجتهده امین در گفتوگو با خبرنگار خبرگزاری حوزه عنوان کرد: جهاد تبیین به عنوان یک تکلیف مهم و استراتژیک از سوی رهبر معظم انقلاب برای روشنگری و مقابله با جنگ روایتی دشمن مطرح شده است و عرصه «زن و خانواده» یکی از اصلیترین میدانهای این نبرد معنایی و فرهنگی است؛ زیرا دشمن با درک جایگاه محوری این نهاد در تمدنسازی اسلامی، تمام توان خود را برای تخریب و تحریف آن به کار گرفته است.
لینک گفتوگو
https://hawzahnews.com/xf4K9
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
گشنگینکشیدیکهعاشقییادت
بره
✍🏻س.رضایی
ضربالمثلها را باید قاب طلا گرفت و دهان سرایندگانشان را پر از زر و زمرد و زیور کرد.
از دولتی سر ادبای قدیم است که چنین فرهنگ و ادبی را ما میراث دار شدیم. پر از پند و قند و مثل و عسل.
یکی از این قندها همین است« گشنگی نکشیدی که عاشقی یادت بره.»
همه جا مصداق دارد اما مصداق این روزهایش میشود، غزه.
جایی که چند برابر مساحتش انسان کشته شدند، و در بقیه عالم انسانیت بیدار شد، گشنگی بیداد میکند و آمار مرگ و میر و شهادت از شدت گرسنگی روزافزون است؛ اما عاشقی یادشان نرفته که هیچ عاشق ترشان هم کرده، توکل و توسلشان به قرآن بسیار چشمگیر است. پس این تکه از زمین ضربالمثل ما را تغییر داد.
انگار ککت نمیگزد از این وسعت مظلومیت، ما دیگر لسم شدهایم. وگرنه این همه حجم از حیات در کنار این همه آمار کشتگان و شهدا. آماری که چندین برابر شده است حتی از مرز ۶۰هزار تا هم گذشته اما نیمی از شهدا در آمار هم نمیآیند.
وهم نیستند، خیال نیستند؛ اینها جان آدمیاناند که ناقابلاند و مفت و دم دست صهیونیست آماده برای در رفتن جان از بدن.
سر در سازمان ملل زیباترین شعر انسانی نوشته نشده است:«
بنی آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند،
چو عضوی بدرد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار.»
دیروز کلیپی دیدم که دختر هجده ساله در اثر سوء تغذیه شدید، بال گشود و تن آسوده کرد از این محنت هم زیستی با شقیترین دشمنان، یعنی از لکه ننگی به نام صهیونیسم و اسراییل، رهایی یافت.
تو کز محنت دیگر بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
این فقط روایت من است از علویان ترکیه و توان محدود من است از آنچه در این پانزده روز شنیده و دیدهام و اساساً ادعایی در تمام و کمال بودن آن ندارم.
💠 سفرنامهی ترکیه
🔹 قسمت اول: پیش از سفر
در جایی خوانده بودم جایی که میشود با تور رفت ارزش سفرنامهنویسی ندارد؛ اما سفر من با دیگر سفرها تفاوت داشت، چرا که بعید میدانم شخصی برای گفتگو با علویان ترکیه و مشاهدهی آداب و رسوم آنها به استانبول سفر کرده باشد. من برای رفتن به ترکیه اهدافی مثل گشت و گذار و دیدن مکانهای تاریخی نداشتم، اگرچه گاهی برای تنوع هم که شده از برخی مکانها دیدن کردم.
هدف من از این سفربرمیگردد به سالهای تحصیلم در مقطع کارشناسی ارشد، به دلیل اینکه از همان دوره همواره مسئلهی علویان ترکیه که مقام معظم رهبری آنها را «ایتام آل محمد» نامید، ذهن من را به خود مشغول کرده بود و دغدغهی مطالعه دربارهی آنها موجب شد تا به آموختن زبان ترکی استانبولی روی آورم و آن را تا سطح مترجمی تخصصی ادامه دهم و در نتیجه بتوانم سرنوشت آنها را از زبان خودشان بشنوم و از کتابهای خودشان بخوانم؛ و همین موضوع موجبات ترجمهی کتابهای «علویگری بکتاشیگری» و «علویان بر اساس منابع مکتوب» و یک مقاله با عنوان «تأملی در هویت کادینجیک آنا» _ که هنوز مجلهی مناسبی برای چاپ آن پیدا نکردم _، شد.
در مقطع دکترا انگیزهام برای شناختن جمعیت میلیونی آنها دوچندان شد و در نهایت تصمیم گرفتم رسالهام را با عنوان «واکاوی مسئلهی مرجعیت فرهنگی و اجتماعی علویان ترکیه» دربارهی آنها بنویسم.
برای رفتن به ترکیه مقدماتی لازم بود از جمله نوشتن طرح رساله و دفاع از آن، طراحی سؤال برای مصاحبههایی که قرار بود در ترکیه انجام دهم و انتخاب محل اسکان. مدتها بود برای این سفر رؤیاها بافته بودم و باید آن رؤیاها را عملی میکردم.
قبل از هر چیز فرم پیشنهاد موضوع _ که کلیت آن یعنی علویان ترکیه از سالها پیش مشخص بود _ را پُر کرده و به گروه ارسال کردم. در این مدت از مشورت و راهنماییهای اساتید زیادی بهره بردم. بسیاری از آنها نسبت به پژوهش در این موضوع به من انگیزه داده و تشویق کردند و برخی هم از پرداختن به این موضوع منع کردند، من اما مصمم بودم به نوشتن از علویان ترکیه و این را مانند یک دِینی میدیدم که باید ادا میشد.
پیشنهاد موضوع با تغییر کوچکی پذیرفته شد و ماند نوشتن طرح که آن هم برای منی که مدتی بود دربارۀ آنها مطالعه میکردم کار سختی نبود و به فاصلۀ کوتاهی طرح نیز آماده شد و بعد از اصلاحات کوچکِ اساتید راهنما و مشاور، آمادۀ دفاع شد.
درست در مرکزیترین روز تابستان، روزهایی که گرمای هوا به اوج خود رسیده بود، در پانزدهم مرداد ماه از طرح رسالهام دفاع کردم و با اشکالات جزئی اما دقیقی که اساتید داور مطرح کردند، طرح مورد تصویب قرار گرفت و من یک مرحلۀ دیگر به تحقق رؤیایم نزدیکتر شدم.
حالا باید طرح را اصلاح کرده و به سراغ طراحی سؤالات و نامهنگاریهای مربوط به اسکان و هماهنگیِ قرارهای مصاحبه در ترکیه میرفتم. با مشورت با اساتید و باتوجه به همکاریهایی که از قبل با نمایندگی جامعهالمصطفی در ترکیه داشتم، با نمایندۀ جامعهالمصطفی آقای دکتر سید وحید کاشانی که کتاب مشترکی نیز با ایشان داشتم، ارتباط گرفتم و قرار شد نامهای از طرف دانشگاه تنظیم شود و در آن پروژۀ رسالهام تعریف شده و میزان همکاری مشخص شود.
نامهنگاریها یک ماهی طول کشید و من در این مدت مشغول طراحی سؤالهای مصاحبه و مشاهدۀ مصاحبههای برخی از ددههای علوی در یوتیوب شدم و یادداشتهایی را از زبان ترکی استانبولی مطالعه کردم. حالا همه چیز آماده شده بود تا من برای پیشبرد پروژۀ رسالهام به استانبول سفر کنم و مدتی مهمان جامعهالمصطفی در استانبول باشم.
بعد از آماده شدن سؤالهای مصاحبه آن را به اساتید راهنما، مشاور و همچنین داور رسالهام ارسال کردم. هرکدام از اساتید باتوجه به دغدغههایشان نکاتی را مطرح کرده بودند که به طور اجمالی سعی کردم آنها را در مصاحبه لحاظ کنم.
همه چیز آماده شده بود برای رفتنم. دوم آبان ماه بلیط رفت را تهیه کردم و به توصیۀ اساتیدم برای در نظر گرفتن شرایط احتمالیِ پروژه، تهیۀ بلیط برگشت را به بعد از پیشرفت مصاحبهها در استانبول موکول کردم. باتوجه به اینکه تولد دخترم هفده آبان بود بلیط را برای بعد از روزهای تولد او یعنی ۲۲ آبان تهیه کردم. حالا باید برای مدت نبودنم در خانه، مقدماتی را تدارک میدیدم تا نبودنم کمتر اهل خانه را اذیت کند.
✍🏻 زهرا کبیری پور
سفرنامهی ترکیه را از کانال خانم دکتر کبیریپور دنبال کنید👇
💠@Delneveshteeee
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
بر جان جهان نوید احیا آمد
هستی به شعف غرق تماشا آمد
به به چه بهاری است ربیع الثانی
دوم حسن حضرت زهرا آمد
#حضرت_امام_حسن_عسکری
#طاهره_ابراهیم_نژاد_آکردی
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
عذاب قرن ۲۱
دوربین جلو میرود و روی جوانی بیست و چندساله متوقّف میشود و شروع میکند به لرزیدن.
جوان که آخرین نفر صف ایستاده تا شاید کمتر دیده شود، سرش را کج کرده و بیاعتنا به اطراف با معبودش نجوا میکند.
زیرنویس، یک به یک پیش میرود و در آخر مینویسد: «فرمانده لشکر 17 علی بن ابیطالب، شهید مهدی زینالدین»
فیلم قدیمی، حالم را منقلب میکند. زیر لب زمزمه میکنم: «چقدر معلومه! چهرهش داد میزنه اسمش رو در لیست شهدا رد کردن!»
به قول سردار دلها، «تا کسی شهید نباشد، شهید نمیشود. در واقع شرط شهیدشدن، شهید بودن است. اگر امروز بوی شهید از رفتار و اخلاق کسی استشمام شد، شهادت نصیبش میشود.»
در دلم به اوضاع داغون این روزها پوزخند میزنم. شهادت هنر مردان خداست و برای من فقط لقلقه زبان «اللّهم اجعلنا من المستشهدین بین یدیه...»
چه کشکی؟ چه آشی؟ کدام شهادت؟ کدام رفتارم بوی شهادت میدهد؟ که خودم را مضحکه فرشتگان آمینگوی کردهام!
دور و برم را که نگاه میکنم همهاش دنیاست و غافل از عُقبی.
یادآوری مادری که میگریست و از وضعیت حجاب و رفتارهای منافی عفت در فرصتهای شیطانی ترافیک شهر میگفت دلم را آتش میزند.
یا مادری که قسم یاد میکرد پسر هفدهساله عزیزش را از سر راه نیاورده بوده که برای اسلام و آبروی مملکت اسلامی و مردم این سرزمین جنگیده و جان داده است.
کلمه مذاکره را که نگو.
حرف به حرفش زیر دلم میزند. همین که اسمش را میشنوم، یک جوش غرور، زیرپوستم بیرون میزند از این همه فرومایگی اصحابش.
اشک امانم نمیدهد و سرخود جاری میشود!
روز میلاد پدر منجی عالم است، تنها امام حیّ مسلمانان. او که عمریست لاف انتظارش را میزنیم؛ هرچند که چندوقتی است همان لاف را هم فراموش کردهایم!!
از عاقبت این همه دلمشغولی به دنیا و دلار و طلا و ماشه و تحریم و تهدید میترسم.
از روزهایی که یک به یک میآیند و چیزی برای پاسخگویی نعمت عمر ندارم، میترسم.
یاد آیهای میافتم که دقیقاً شرح این روزهای من و ماست.
صریح فرمان داده: «نباشید.» اما وااسفا که شدهایم:
«ولاتَکونوا کالذّین نَسوالله فَانَسیهُم اَنفسهُم. اولئک هُم الفاسِقون.» (حشر/19)
نتیجه فراموشی خدا (و دستوراتش)، فراموشکردن (صلاح و کمال) خود است و ما دقیقاً در همین باتلاق فراموشی دست و پا میزنیم.
هدف از آفرینشمان را،
هویّت انسانیمان را،
انسانیّتمان را،
استعدادها و ارزشهایی که ما را ممتاز از دیگر مخلوقات کرده فراموش کردهایم
و مدام اصرار داریم بر بیشتر شبیهشدن به حیوانات که همّتشان از خواب و خور و شهوت فراتر نیست.
«خودفراموشی» عذابی سنگین و بسیار دردناکتر از سیل و زلزله و طوفان است؛ عذابی قرن بیست و یکمی؛ عذابی که به دنبال فراموشی خدا بر سرمان فروریخت و این شد که تا سر حد یک حیوان سقوط کردیم.
خدایا به دعای صاحبالزّمان عج، ما را شکرگزار نعمت انسانبودن و متوجّه به این نعمت ارزشمند قرار بده و هدف از خلقتمان را بیش از پیش، پیش چشممان هویدا کن تا بدانیم ما خلق شدهایم برای رسیدن به بالاترین درجات کمال و مقام قرب الهی و این دنیا سرایی موقّت و گذراست. الهی آمین.
۹مهر ۱۴۰۴
میلاد پدر منجی عالم
✍️ پهلوانی قمی
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
.
#کاروان_صمود
#کاروان_صمود رو که در جریانش هستید؟ تعدادی کشتی کوچیک (مثل لنج) غذا و دارو و این چیزها بار زدن و از کشورهای مختلف با سرنشینانی از ملیتهای مختلف راه افتادن سمت غزه. ایده اصلی این بود که "حالا که دولتها هیچ کاری نمیکنن، آدمهای آزاده خودشون دست به کار میشن. قرار هم نیست با این چار تا غذا و دستمال و شیرخشک زندگی اهالی غزه زیر و رو بشه، فقط میخوایم محاصره شکسته بشه. بعدش ایشالا بقیه هم جرات کنن و این روند ادامهدار بشه.
خلاصه... با همین ایده تعدادی آدم از کشورهای مختلف وصیتنامههاشونو نوشتن، همسر و بچه رو بوسیدن، خدافظی کردن و راه افتادن سمت وحشیترین و خونخوارترین رژیم دنیا.
توی این مدت هی کشتیهای مختلف از جاهای مختلف بهشون پیوستن، سلبریتیها و رسانهها کارهای تبلیغاتی کردن، اسپانیا و ایتالیا لاتی رو پر کردن و گفتن ناوهاشونو میفرستن که کشتیها رو اسکورت کنن...
تا امروز که کشتیها به نزدیکی غزه رسیدن.
ایتالیا اعلام کرد ناوش رو برمیگردونه.
اسپانیا هم گفت شرمنده دیگه... ما تا همین جاش رو بودیم.
اسرائیل حدود ۲۰۰ پهپاد بالای سر کشتیها بلند کرد، کلی کشتی فرستاد محاصرهشون کنن، از طریق سیستم مخابراتی هشدار فرستاد و..
فردا صبح که بشه، سرنشینان کاروان صمود یا به خاک غزه رسیدن، یا توسط اسرائیل دستگیر شدن، یا کشته شدن.
دنیا تماشاگر فیلم ترسناکیه که روی پردهای به وسعت جهان در حال پخشه. فیلمی از هولناکترین شرورهای تاریخ سینما، مقاومترین مردمی که در فیلمی نیومده، چند نفر آزاده که دل به دریا زدن، قدرتهای بزرگی که عقب نشستن و توی سوراخ قایم شدن، و ما، که امروز برای صمود دعا میکنیم تا نوبت خودمون برسه. امیدوارم روزی که دوربین میچرخه و نوبت بازی کردن ما میرسه، یکی از اون قهرمانهای آزاده و شجاع فیلم باشیم.
✍منصوره مصطفی زاده
#روزهای_مادرانه
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
یکی دو قدم تا انقراض!
بس که حرف زدم، لبهایم از نفس افتادند. فنجان دورطلاییام را برداشتم و راه افتادم سمت آبدارخانه. از اتاق دو که رد میشدم، دو نقطه سفیدی که میان تاریکی میدرخشید، خشکم کرد. سرک کشیدم.
- سلام. کاری دارین؟ خوابیده.
سر برگرداندم. مهشاد بود؛ یکی از همکاران جدید. لبخند زدم و اشاره کردم به زنی که روی تکتختِ اتاق، به خود میپیچید.
- نه بابا بیداره. خودم دیدم.
سرش را خم کرد و تکانی داد.
- پس تازه بلند شده. از اول شیفت هر چی بهش آموزش میدم، انگار دارم با دیوار حرف میزنم. خسته شدم. اومدم بیرون. اونم از خداخواسته، گرفت خوابید!
وقتی از اتاق سه رد شدم، لبخند بر لبهایم ماسید! چند قدم برگشتم. «الله اکبر!»
چای را بیخیال شدم. فنجان خالی را گذاشتم روی استیشن. نشستم پشت مانیتور و نگاهی به لیست بیماران انداختم.
تعدادشان زیاد بود. یک برگه پیدا کردم و نوشتم: «اتاق یک افغانی، اتاق دو نیجریه، اتاق سه نیجریه، اتاق چهار نیجریه...»
سرم به دنگ دنگ افتاد. از دوازده مادر بارداری که داشتیم، فقط سه نفرشان از تبار سلمان بودند و بقیه هندی و پاکستانی و افغانی و نیجریه و ...
مشغول دو دو تا چهارتا بودم که تلفن بخش زنگ خورد. همکارم گوشی را برداشت.
به جای زبان، دیگر اعضای صورت شروع کردند به داد و هوار. ابروها قیام کردند و خودشان به تنهایی «نه بابا! واقعاً!» را فریاد کشیدند! گوشی را که زمین گذاشت دستی به دور دهانش کشید و «بسم الله» غلیظی گفت. پرسیدم: «مریض میارن؟ چی هست؟»
هنوز حرفم تمام نشده بود که شاهد از غیب رسید! از ویلچر که بلند شد صدای «آخیش! راحت شدم.» از صندلی چرخدار بلند شد! پااردکی سمت ما آمد.
همکار اورژانس شروع کرد به شرح بیمار: «خانوم 33 ساله، گِرَوید 21، پارا دوازده، اَبورت هشت، دِس یازده، لیو یک، 37 هفته ...!»
دهانم جمع نمیشد هیچ، با هر کلمه زهرا بیشتر هم باز میشد.
- مطمئنی؟!
- آره به خدا! اینم پروندهش.
رو کردم به زن که یک لبخند کوچک روی صورت بیش از حد گِردش پهن شده بود.
- مامان چنتا بچه تو خونه داری؟
لبهای گوشتی رنگپریدهاش کش آمد و با لهجه جواب داد: «یَکی» دنبال انگشتان دست و پاهایم گشتم. کم آوردم. دستهایم را چندبار تکان دادم وگفتم: «یعنی بیست و یک بار حامله شدی؛ فقط یکیش زندهس؟!» سرش را زیر انداخت.
همکارم یک قدمی زن ایستاد و خیره شد به چشمان بادامی زن.
- مامان مطمئنی؟ دوازده بار زایمان کردی و همشونم، به جز یکی مُردن؟!
سرش را تکان داد و با انگشتان کوتاه تپلش نشان داد که تازه هشت بار هم سقط داشته است!
هر جور با دوستان حساب کردیم که با این سن و سال کم چطور میشود؟ عقلمان به جایی نرسید.
فرو رفتم توی لاک خودم. در پس و پشت لاک، تصویر خانم همسایه را دیدم که وقتی یکبار برای درمان ناباروری اقدام کرد خسته شد و خودش را برای همیشه از نعمت مادرشدن محروم کرد.
آنطرفتر دوستم نرگس را دیدم که وقتی بارداری سوّمش سقط شد، قید درآغوشگرفتن رحمت الهی و عشق بینظیر مادری را زد.
یاد فامیلهای دور و نزدیکمان افتادم که به داشتن تنها یک وارث از نسلشان افتخار میکنند و آنقدر خستهاند که حال آوردن دوّمی را هم ندارند چه برسد به سوّمی و چندمی!
یاد چندین دختر و پسر معصوم محله افتادم که بهار زندگیشان رو به خزان است و انگار هیچکس به فکرشان نیست.
سرم گیج رفت. روی صندلی ولو شدم. چشمم به برگه روی میز و نوشتههایم افتاد. سرم را بین دو دستم گرفتم و به یک یک سلولها التماس کردم کمی آرام بگیرند. نفس داغم را پرت کردم بیرون. مغزم داشت ذوب میشد. در همین بیمارستان خودمان، آمار تولّد نصف شده و حالا یک حقیقت وحشتناک دیگری در حال وقوع بود که هیچکس متوجه آن نبود: «اینکه از این نرخ تولّد ناچیز، کمتر از نصف، مربوط به ایرانیهاست!!»
لرز به جانم افتاد. نیمه شب بود؛ وگرنه یک بلندگو دست میگرفتم و فریاد میزدم:
«سگ و گربه و یوزپلنگ ایرانی را رها کنید؛ نسل انسان ایرانی باهوش و زیبا رو به انقراض است. این را کسی میگوید که نه سیاستگذار است که فقط حرف بزند، نه خارج گود؛ بلکه کارشناس ماماییست که درست وسط گود، در بیمارستانی خدمت میکند که تازه آمارش نسبت به خیلی از شهرهای ایران بالاتر است.»
گوشی را دستم گرفتم و خطاب به ملّت ایران نوشتم:
«خانمها! آقایان! ایرانیان عزیز و پرافتخار! بدون تعارف، ما داریم منقرض میشویم. دیگر لازم نیست کسی به ما حمله کند. ما خودمان به تنهایی تیشه خوشتراشی دست گرفتهایم و بر تنه تنومند ایران پراقتدار ضربه میزنیم. خیلی زود، دیر میشود. لطفاً ایران را دریابید.»
✍️ پهلوانی قمی
https://eitaa.com/pahlevaniqomi
#برای_ایران_لطفا_نشر_حداکثری
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI