eitaa logo
مجله‌ افکار بانوان‌ حوزوی
1.8هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
302 ویدیو
22 فایل
*مجله #افکار_بانوان_حوزوی به دغدغه‌ی #انسان امروز می‌اندیشد. * این مجله وابسته به تولید محتوای "هیأت تحریریه بانو مجتهده امین" و "کانون فرهنگی مدادالفضلا" ست. @AFKAREHOWZAVI 🔻ارتباط با سردبیر: نجمه‌صالحی @salehi6
مشاهده در ایتا
دانلود
قدیم‌ترها، سرِ جالیزها و مزارع برای دفع حمله‌ی پرندگان، مترسک می‌گذاشتند؛ شاید هنوز هم این رسم پابرجا باشد، نمی‌دانم. وجهِ اشتراک همه‌ی مترسک‌ها در یک چیز بود که حتی در فیلم‌های کارتونی هم رعایت می‌شد؛ مترسک‌ها همیشه ماهیتی مردانه داشتند و اغلب لباس‌های تیره و پوشیده بر تن می‌کردند؛ چون هدف، دفع و ترساندن دشمن بود، نه جذب آن. به‌ نظرم مترسک‌ها نِماد بودند: نماد شجاعت، فداکاری در حفظ امنیت، غیرت و نشان مردانگی، حیاء، نماد ارزش انسان و انسانیت و از همه مهم‌تر، نماد جایگاه والای زن. چه قدر قدیمی‌ها، متفکرانه عمل می‌کردند. حتی در پوشش مترسک‌ها نیز، شئون اخلاقی رعایت می‌شد؛ هیچ‌کس به مترسک‌ها، لباس زنانه نمی‌پوشاند، شاید به سبب جاذبه‌ای که به لطف خداوند در خلقت زن نهاده شده و این جاذبه برعکس ماهیت مردانه تنها برای جذب است نه دفع. چه قدر قدیمی‌ها، نگاه عمیقی به جامعه پیرامون خود داشتند. کارهایشان هدف داشت و دستاورد اهداف‌شان زودگذر و موقتی نبود. ای‌کاش امروز ... ✍زهرا السادات محمدی @AFKAREHOWZAVI
دختر افراسیاب و ماجرای حجاب ✍فاطمه صادقی برخی حامیان ارزش‌های دینی و اجتماعی، به دنبال اثبات ریشه‌دار بودن نجابت و عفاف زنان ایرانی با استناد به متون کهن مانند شاهنامه هستند. یکی از شخصیت‌های مورد توجه، منیژه دختر افراسیاب است که گفته‌های او به عنوان نمادی از حیا و حجاب در محافل مذهبی مطرح می شود. گرچه منیژه در جملاتی خود را با ویژگی‌هایی همچون «برهنه ندیدن رخ حتی توسط آفتاب» معرفی می‌کند، بررسی دقیق‌تر این روایت بر اساس بستر داستانی شاهنامه نشان می‌دهد که این سبک زندگی به پیش از آشنایی با بیژن مربوط است. هم‌ چنین برای اثبات نسبت صفاتی که منیژه به خود می دهد با حجاب ایرانی باید احتیاط و دقت بیشتری صورت گیرد.زیرا نخست اینکه منیژه دختر افراسیاب پادشاه توران است نه ایران. تورانیان خصوصا پادشاه آنها افراسیاب، در شاهنامه به عنوان نماد سیاهی و دشمنی با ایران معرفی شده اند .بنابراین منیژه عضوی از جامعه ایرانی نیست. از این رو، نمی‌توان شخصیت او را به عنوان نماینده‌ای از ارزش‌های ایرانی به طور مستقیم پذیرفت. دوم، در جریان آشنایی با بیژن، رفتارهای منیژه از جمله بیهوش کردن بیژن با نوشیدنی و ربودن او، چند روز مخفی نگه داشتن پهلوان ایرانی در قصر به دور از چشمان پدر و در نهایت رسوایی و اخراج از قصر با خفت و خواری بیانگر اختلالی اخلاقی است که منجر به مجازات منیژه می‌شود. از این رو فردوسی نیز درباره خطاهای این دو شخصیت با نگاه نکوهش‌آمیزی سخن می‌گوید و آن‌ها را دچار لغزش و رسوایی می‌داند. نتیجه تصمیم هوس آلود منیژه به دردسرافتادن او و بیژن است به گونه ای که پس از غل و زنجیر و به چاه افکنده شدن بیژن توسط دربار افراسیاب، روزگاری سخت بر هردو می گذارد. دختر افراسیاب ناچار است برای نجات جان بیژن هر روز به گدایی رو آورده و پس از تهیه لقمه ای غذا آن را از روزنه ای تنگ در بالای چاه به بیژن برساند. شبها منیژه بر چاه گریه و زاری و بارها خود را برای اقدام نسنجیده اش سرزنش می کند. در نهایت پس از تحمل مجازاتی سخت ،خبر به چاه افکنده شدن پهلوان ایرانی به رستم می رسد و برای نجات آنها به توران می رود. به این ترتیب، روایت پاکی و نجابت منیژه در میان اقدامی از روی هوس و رقم خوردن سرنوشتی تلخ و تحقیر او رنگ می بازد. بنابراین منیژه دختر افراسیاب ، شاخص مناسبی برای نمایندگی حجاب و عفاف در تاریخ و فرهنگ ایرانی نیست. برای اثبات ریشه‌دار بودن حجاب در ایران باستان، می‌توان به شخصیت‌های دیگری در شاهنامه مانند گُردآفرید، زن پهلوان و مدافع دژ سفید، استناد کرد که نمادی از شجاعت، غیرت و مقاومت در برابر تهاجم بیگانه است؛به گونه ای که بخشی از مقاومت دژ سفید در برابر تهاجم سهراب و تورانیان را داستان قهرمانی و عقلانیت او رقم می زند. گردآفرید نماد دختری ایرانی است که نه به احساسات زودگذر و بی ارزش دچار می شود نه تحت تاثیر قوت سپاه توران قرار می گیرد. دختری است دارای عزت نفس که زیبایی و تنومندی سهراب،پهلوان تورانی او را اغوا نمی کند، به خودتحقیری دچار نمی شود و برای نجات خود به اسارت در دست مرد بیگانه تن نمی دهد. گردآفرید نماد این زن ایرانی اصیل است که شکست پهلوان نامدار قلعه در نبرد با لشکر تورانی او را نه تنها تضعیف نمی کند بلکه شکست هجیر برای او ننگ آوراست. به همین دلیل برای بازپس گیری عزت ایرانی خود لباس رزم می پوشد نشانه های زنانگی خود از جمله مو را با کلاه خود پنهان می کند و در میدان با سهراب روبرو می شود. تمام دلاوری های او برای جلوگیری از سقوط دژ راهبردی سفید است که سالها در برابر تجاوز بیگانگان مقاومت کرده. علاوه بر بیان روایتی به روز از گُردآفرید که می تواند در بازسازی هویت دختران ایرانی موثر باشد همچنین ابیاتی در شاهنامه بر حفظ حیا، وقار و پوشش زنان طبقه اشراف تأکید دارد که نشانه ای از اهمیت عفت و پاکدامنی و حجاب در فرهنگ ایران باستان است.نمونه‌ای از این ابیات که نگاه زنان به حیا و پوشش را نشان می‌دهد، چنین است: «سه چيز باشد زنان را بِهی كه باشند زيبای گاه مَهی يكي آنكه با شرم و با خواسته است كه جفتش بدو خانه آراسته است دگر آنكه فرخ پسر زايد او زشوی خجسته بيافزايد او سه ديگر كه بالا و رويش بود به پوشيدگي نيز مویش بود». چنین متونی بیشتر با تفکر حفظ نجابت و پوشش سازگاری دارند تا شخصیت منیژه که در بستر شاهنامه دچار لغزش اخلاقی شده است.در نتیجه برای اثبات ریشه‌های فرهنگی حجاب و عفاف در ایران، اسناد و شخصیت‌های مرتبط با فرهنگ ایرانی به‌مراتب معتبرتر و مناسب‌تر خواهند بود. @AFKAREHOWZAVI
🔰جلوه گاه ربوبیت و حیات بخشی ✍زهرابراتی از بارزترین و مهمترین صفات فعل خداوند، صفت ربوبیت است. ربوبیت به معنای مالکیت بوده و از شئون آن مدیریت، تربیت و رشد است. ربوبیتِ ذاتی و استقلالی، مخصوص خداوند است ولی مخلوقات می توانند مظهر و تجلی صفت خداوند باشند و از این نظر ممکن است این صفت را به غیر خدا نسبت داد. در میان مخلوقات پروردگار، وجود مادر، به خوبی صفت ربوبیت پروردگار را نمایان می سازد؛ مادر، اهل خانه را در دامان گرم خویش تربیت می کند و قدم به قدم در تمام مراحل رشد فرزند با او همراه می شود تا به کمال رشد خویش دست یابد. مادر، جلوه گاه صفت محیی به معنای حیات بخش نیز هست؛ زیرا مادر موجودی زنده را در درون خویش پرورش می دهد و با علم حضوری حیات را تجربه می کند و طعم هستی را از درون می چشد(۱). این توانمندی ویژه، باعث گردیده که به تعبیر ابن عربی زن در مقایسه با مرد به مکوّن و حیات بخش نزدیک تر باشد(۲)؛ حیات بخشی مادر در دوران بارداری خلاصه نمی گردد؛ چرا که او همواره عنصر حیات را در کالبد خانه می دمد. آری مادر موجود مقدسی است که مظهر و تجلی گاه ربوبیت و حیات بخشی خداوند است؛ این دامن پر مهر اوست که فرزندان را می پروراند، زمینه حیاتشان را فراهم می سازد و به خانه روح و جان می بخشد؛ اما فرهنگ غرب همواره در تلاش است این توانمندی را از مادر بگیرد و این رسالت را بر دوش دیگری بگذارد؛ غافل از آن که هیچ پرورشگاهی با دامان پر مهر مادر برابری نمی کند و هیچ رنگی بالاتر از رنگ مادری به خانه روح نمی بخشد؛ هیچ خانه ای مهربانتر از خانه مهر مادر نیست و هیچ آغوشی گرمتر از آغوش گرم او وجود ندارد. صنعت مد و زیبایی غربی به گونه ای زن را در سالن های زیبایی، آرایشگاهها و فروشگاهها سرگردان نموده که کمتر مجالی برای پرورش و تربیت می یابد. وقتی مادر خود به اسارت تن در آمده و در رسیدن به زیبایی ظاهر افراط می کند چگونه می خواهد زیبایی درون را به فرزندش بیاموزد؟ به تعبیر اندیشمند بزرگ جبران خلیل، سه رکن اصلی تمدن عبارتند از: مادر، معلم و دانشمند. بنابراین زمانی به جامعه فرهیخته دست خواهیم یافت که مادران آن نیز فرهیخته باشند. از بین رفتن نقش مادری و قداست زدایی از واژه مادر، سبب فروپاشی تمدن و فضیلت است. در صورتی که منزلت زن به درستی شناخته نشود و مقام مادر در جامعه ارزشمند نگردد باید شاهد فرو رو رفتن انسان و انسانیت در مادیات و شهوات پست بود. امید که زنان و مادران این مرز و بوم رسالت خویش را از یاد نبرند و زمینه ساز تمدن نوین اسلامی باشند. ➖➖ ۱) محمد تقی جعفری، ترجمه و شرح و تفسیر نهج البلاغه، ج۱۳، ص۲۶۲،۲۶۳. ۲)محیی الدین ابن عربی، الفتوحات المکیه، ج۱ص۵۳۲؛ ج۳، ص۵۰۵. @AFKAREHOWZAVI
🌱«صد سالِ بعد» ✍️طیبه فرید چهارشنبه هفته قبل سر کلاسِ بچه های متوسطه گفته بودم دوست داشتن خشک و خالی نمی شود! محبت شیشه عطر است. یک جوری باید سر باز کند و توی هوا پخش شود و برسد به دماغِ محبوب! عادتا آدم جلوی محبوب«دوستت دارم» از دهانش نمی افتد ولی نه فقط همین! توی دلش صاف و صادق به زبانِ حال، به محبوب می گوید « زمین خوردَتَم» ولی نه فقط همین! توی مرحله بعد جدی جدی برایش زمین هم می خورد! لباسش را نمی تکاند و خاک زمین خوردگی اش را یادگاری نگه می دارد. حرف هایی که به بچه‌های متوسطه گفتم زبان ساده مراتب ایمانِ کامل بود ازنهج البلاغه که تکلیف آدم‌ عاشقِ دو جان گرفتار را روشن می کرد. اسمش را گذاشتم مراحل عشق چون مغز ایمان محبت بود! بماند که اگر کسی پشت نیمکت های متوسطه اول هم ننشسته باز امام از باب «لطف» به دلش می اندازد که ایمانِ عشق اندود شده از عهد قدیم اقرارِ به لسان، تصدیق به قلب و عملِ به ارکان بوده! ترجمه ساده اش همان بود که «دوستت دارم» خشک و خالی نمی شود! حرف هایی که سرِ کلاس متوسطه زده بودم یادم رفته بود . عصر پنج شنبه توی کانال« استراحت بماند بعد از شهادت »خبری چشمم را گرفت:«هزینه خرید زمین موکب تکمیل شد/ابو زینب ۱۶:۲۶دقیقه» ایتا را بستم. آدم دیر باور درونم گفت«شاید داری خواب می بینی، شاید هم چشم هایت اشتباه دیده. نقل دو سه میلیارد نیست! قصه قصه بیست و دو سه میلیارد تومن است....» دوباره صفحه را باز کردم. پیام ابو زینب سرِ جایش بود! «پنج شنبه ۶ آذر» بیدارِ بیدار بودم! حس و حال خبر، شبیه اولین باران پائیز بود که بالاخره توی ششمین روز از ماه آذر نم نم زده بود روی زمینِ تشنه ی بی تاب. چهارشنبه به بچه های متوسطه گفته بودم «آدمی که عشق را تجربه کرده خود به خود این مرحله ها را می فهمد! با پای خودش خیابان ها را گز می کند و بهترین چیزها را با پاک ترین پول ها می خرد و می برد دو دستی می گذارد جلوی محبوبش. هر چی برای متوسطه ها گفتم پنج شنبه با دوزِ بالاترش توی بلوار شهید چمران شده بود! عاشق هایی که هیچ اسم و رسمی نداشتند درست وسط روزهایی که همه جا چو افتاده بود که دینداری مردم رنگ باخته ، وقتی تحریم اقتصادی و تهاجم فرهنگی همه زورش را زده بود که نَفَس آدم ها را بگیرد ، وقتی خیلی ها توی روزمرگی و پس انداز کردنشان غرق بودند، توی مرحله عمل به ارکان و جوارح شش دانگِ زمینِ چمران را زدند به اسم امام‌حسین و گفتند«زمین خوردتیم آقا». فقط خدا می دانست توی همین چند هفته چطور آدم ها برای جور کردن سهمشان از زمین موکب، خودشان را به آب و آتش زدند. یکی که دستش خیلی خیلی تنگ بود و دختر دم بخت داشت می گفت گیر کرده بوده سر دوراهی! اما خیلی طولی نکشیده که از خودش خجالت کشیده! شماره حساب مقصد را تایپ کرده روی درگاه بانک فلان و اسم سید غفار حسینی (ابو زینب)را که دیده بسم الله گفته و پس اندازش را انتقال داده. به حساب آدمی که سکان موکب عزیزم‌حسین شیراز را زیر موشکباران عربصالیم نبطیه ی لبنان محکم گرفته توی دستش. به بچه‌های متوسطه نگفتم پیش آمده آدم در راه رسیدن به محبوب مهاجر الی الله بشود! حتی توی آخرین مرحله ی ایمان، برای محبوبش «جان»‌ ببرد. عاشقانه ترین‌ عمل جوارحی! محبت شیشه عطر است. آدم تا پای جان که برود بوی خوشش مرزهای جغرافیایی را پس می زند! تجربه های تاریخی نشان داده آدم عاشق با جان و مالَش مسیر تاریخ را عوض می کند... شرح دست و پا شکستن مردم این شهر برای امام حسین توی «حجاب معاصرتِ» این روزها خیلی به چشم نمی آید اما صد سال بعد سرگذشت اهالی موکب عزیزم‌حسین را توی اطلس تاریخ شیراز زیر عکسی شبیه بین الحرمین می نویسند! «الَّـذينَ بَـذَلُـوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْن‌عَلَيهِ ­السَّلام» @AFKAREHOWZAVI
یک دانه برنج نذری ✍ع.صنیعی روضه که به پایان رسید، اشک‌ها هنوز روی صورت‌ها جاری بود. همه با صدای بلند دعا کردند؛ بیش از هر چیز برای فرج و برای بارانی که مدتی است از ما دریغ شده، برای باز شدن درهای رحمت و گشایش. با امید به استجابت، از ته دل خواستیم که سفره نعمت خداوند همچنان گسترده بماند. اما وقتی سفره غذا پهن شد، صحنه‌ای تلخ مقابلم شکل گرفت؛ ظرف‌هایی که باقیمانده غذای تبرکی در آن رها شده بود. همان دست‌هایی که چند دقیقه پیش از خدا باران طلب می‌کردند، اکنون نعمت را بی‌اعتنا کنار می‌گذاشتند. در ذهنم آیه‌ای تداعی شد: «وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَىٰ آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ…» (اعراف/۹۶) نذری یعنی حرمت، یعنی لقمه‌ای که با نیت پاک تهیه و در مراسمی خاص توزیع شده، یعنی هر دانه‌اش برکت است و اسرافش حرام. «إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كَانُوا إِخْوَانَ الشَّيَاطِينِ…» (اسراء/۲۷) چگونه از خداوند باران می‌خواهیم، در حالی که خود با دست خویش، نعمت را ضایع می‌کنیم؟ آن‌هم نعمتی که به نیت قربت و با زحمت بانیانش مهیا شده و نام اهل‌بیت علیهم‌السلام بر سفره آن است. وفور نعمت، ما را بی‌خیال کرده است وگرنه اسراف روی همان سفره‌ای که متبرک به نام ایشان است، نه تنها فعلی ناپسند است بلکه قفل زدن بر دری است که از خدا انتظار گشایشش را داریم. باران از آسمان نمی‌بارد، وقتی برکت زمین را خودمان هدر می‌دهیم. @AFKAREHOWZAVI
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم الله من اگر آرایشگر بودم، حتما برتابلویی سردر آرایشگاه باخط درشت و خوانا، مینوشتم که رویش این بود:«وَلَأُضِلَّنَّهُمْ وَلَأُمَنِّيَنَّهُمْ وَلَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُبَتِّكُنَّ آذَانَ الْأَنْعَامِ وَلَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ ۚ وَمَنْ يَتَّخِذِ الشَّيْطَانَ وَلِيًّا مِنْ دُونِ اللَّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرَانًا مُبِينًا و یقیناً آنان را گمراه می کنم، و دچار آرزوهای دور و دراز و واهی و پوچ می سازم، و آنان را وادار می کنم که گوش های چهارپایان را به نشانه حرام بودن بهره گیری از آنان بشکافند، و فرمانشان می دهم که آفرینش خدایی را تغییر دهندبه این صورت که جنسیت مرد را به زن و زن را به مرد برگردانند، و فطرت پاکشان را به شرک بیالایند، و زیبایی های طبیعی، روحی، جسمی خود را به زشتی ها تبدیل کنند و هر کس شیطان را به جای خدا سرپرست و یار خود گیرد، مسلماً به زیان آشکاری دچار شده است» و قسم میخوردم، هرگز فراتر ازسرخاب سفیدآب،کاری نمیکنم حتی برای شما دوست عزیز! هرچند از درد گفتن و از درد نوشتن، با مردم بی‌درد تو ندانی که چه دردی است! آخرشید زبان؟ به چه بهانه ای؟ گیرم سلامتی هم مهم نباشد. گیرم طب سنتی هم نمی‌روید و اهمیت زبان هم نمیدانید!! آخرقرمزی زبان با شید، به چه کار میآید؟ والله قسم میخورم پشت بعضی از این اعمال مثلا زیبا کننده، به جز ایده پول بیشتر، ثانیه‌ای فکر نیست! فکر پر! عقل پر! شعور پر! دیانت پر! سلامتی پر! بعضی وقتها_شاید هم آخرالزمان، اکثر وقتها، همرنگ جماعت نبودن، نشانه عاقل بودن است و دلیل رستگاری! عاقل باشیم. ✍زهرا نجاتی @AFKAREHOWZAVI
🔖قلم؛ نَبضِ جاودانگی ✍️زینب گودرزی گاهی آنقدر قلمت یخ می‌کند؛ گویی خونی در رگهایش جاری نمی‌شود و نقشی بر سپیدی صفحه حک نمی‌کند! قلم، آئینه‌ی روح توست؛ عِطر حال و هوایش را تو می‌‌بخشی. اگر بی‌رمق باشی و خسته، او هم رنگ می‌بازد و می‌رنجد، اگر دلت سبک باشد و روشن مستانه بر کاغذ دلبری می‌کند! قلم، تا این اندازه به تو نزدیک است؛ با غصه‌هایت غمگین، با شور و شوقت رنگین، با هیجانت زنده می‌شود. گویی جان دارد؛ با تک‌تک سلول‌هایش، ندای قلبت را می‌شنود. جملات، مخلوق وجود تو هستند! دست‌هایت هنرمندانه آن‌ها را می‌پروراند، ذهنت، آن‌ها را هست می‌کند و جامه‌ی آفرینش، بر تن حروف می‌پوشاند، آن‌گاه تو طعم جاودانگی را می‌چشی. نوشتن؛ آوای عاشقانه‌ی خلق کردن است، آن‌را تجربه کن. @AFKAREHOWZAVI
لشکری به نام مادر چادرش را کمی جابه‌جا کرد، دست برد و نخستین عکس را بیرون آورد؛ تصویری از جوانی که نگاهش هنوز بوی زندگی می‌داد. با صدایی آرام اما استوار گفت: «این پسر اولم، محسن…» عکس دیگری را روی آن گذاشت؛ چهره‌ای شبیه برادر، شبیه رفیق: «این هم پسر دومم، محمد… فقط دو سال از محسن کوچک‌تر بود.» و بعد، عکس سوم… اما پیش از آنکه واژه‌ها از میان لرزش لب‌هایش بیرون بیاید، نگاهش رفت سمت امام. دید شانه‌های مردی که تکیه‌گاه یک ملت بود، می‌لرزد؛ اشک، بی‌صدا از چشمان امام خمینی(ره) جاری شده بود. مادر، ناگهان همه‌ی عکس‌ها را جمع کرد و زیر چادرش پنهان ساخت. این‌بار صدایش نه صدای یک مادر، بلکه صدای یک تاریخ بود که با اقتدار از میان لبانش جاری شد: «من چهار تا پسر دادم… که گریه‌ی شما رو نبینم، آقا.» شهامت این مادر، امتداد جهاد آن مادری است که هر صبح، چون به بقیع می‌رسید، عصا را در غربتِ خاک فرو می‌کرد و کنار قبور شهدای احد می‌نشست و مرثیه می‌خواند؛ مرثیه‌هایی که قلب زمان را می‌شکافت، واژه‌هایی که نه از زبان، بلکه از عمق جانش می‌آمد: «لا تَدْعُونِي وَيْكَ أُمَّ الْبَنِينَ تُذَكِّرِينِي بِاللُّيُوثِ الرَّمِينِ» «مرا دیگر ام‌البنین صدا نزنید… که یاد آن شیران میدان، استخوانم را می‌لرزاند.» وقتی نام عباس را می‌آورد، صدایش می‌لرزید و دستش را روی سینه می‌گذاشت: یادِ عباس… یادِ دست‌هایی که پرچمِ غیرت بودند، و حالا… در شریعه‌ی فرات جا مانده‌اند. صدایش بر کوچه‌های بقیع غربت و ماتم می‌پاشید: «من چهار پسر دادم، چهار سهم از جانم، چهار تکه از روحم… اما امروز، برای هیچ‌کدامشان گریه نمی‌کنم؛ من برای غربتی می‌گریم که همدم همیشگی حسین شد؛ برای تیری که در سینه‌ی او خانه کرد و دنیا را سیاه نمود؛ برای خیمه‌هایی بی‌مرد، برای دختری اسیر، برای دل‌هایی که زیر پای ظلم له شد.» «وَلَوْ أَنَّهُمْ وُجِدُوا الْيَوْمَ حَيًّا لَفَدَّوْا حُسَيْنًا بِالسُّيُوفِ الْمَضِينِ» «اگر امروز پسرانم زنده بودند، باز جانشان را سپرِ حسین می‌کردند و با شمشیر از او دفاع می‌نمودند.» و سپس ادامه می‌داد: «ای چشم‌هایم! اگر اشک دارید، امروز بر حسین بریزید… نه بر عباس.» اکنون نیز روایتِ «لشکری به نام مادر» در تاریخ جاری است. اکنون نیز خط مقدم جبهه و مردانِ میدان، زنان و مادرانی هستند که برای امامشان سرباز می‌پرورند؛ زنانی که فرزند می‌آورند و تربیت می‌کنند برای فدای امام شدن، برای نقش‌آفرینی در استواری عَلَمِ حق. زنانی که همواره از پیشتازان قافله‌ی جهاد هستند و می‌کوشند تا سهم زیادی از جانشان و تکه‌های زیادی از روحشان را تقدیم حسین(علیه‌السلام) و مکتب حسین کنند. ✍زهرا قدیم‌پور @AFKAREHOWZAVI
خطبه قاصعه؛ آینه‌ای برای زمانه ما ✍ نسیم شجاعی خطبه قاصعه در نهج‌البلاغه، یکی از تکان‌دهنده‌ترین و پرطنین‌ترین خطبه‌های امیرالمؤمنین علی(ع) است؛ خطبه‌ای که نه تنها به گذشته امت‌ها اشاره دارد، بلکه همچون آینه‌ای، سیمای امروز ما را نیز آشکار می‌سازد. در این خطبه، امام علی(ع) نشانه‌های انحطاط اخلاقی و اجتماعی را برمی‌شمارد؛ نشانه‌هایی که هر جامعه‌ای اگر بدان گرفتار شود، دیر یا زود به سقوط و فروپاشی نزدیک خواهد شد. وارونه‌نمایی حق و باطل، نخستین هشدار است؛ آن‌گاه که حقیقت در لباس باطل عرضه می‌شود و باطل در جامه حق، انسان‌ها در تشخیص راه درست سرگردان می‌شوند. این وارونگی معنا، امروز در عرصه‌های رسانه‌ای و سیاسی به‌وضوح دیده می‌شود، جایی که عدالت به افراط‌گرایی متهم می‌شود و فساد با نام آزادی یا پیشرفت توجیه می‌گردد. دومین نشانه، حاکمیت هواهای نفسانی است؛ جامعه‌ای که معیارش میل و هوس باشد، دیر یا زود به اسارت حرص و شهوت فرو می‌رود و عدالت و همبستگی اجتماعی قربانی می‌شوند. سومین هشدار، گسست پیوندهای اجتماعی و خانوادگی است؛ طنز تلخ روزگار ما آن است که با وجود ابزارهای ارتباطی بی‌سابقه، دل‌ها از هم دور افتاده‌اند و خانواده‌ها در ظاهر در کنار هم‌اند اما در حقیقت در انزوای عاطفی به سر می‌برند. چهارمین نشانه، علم بی‌ثمر و معرفت بی‌عمل است؛ دانشی که به عمل صالح نینجامد، جز غرور و سلطه چیزی نمی‌آورد. امروز نیز انباشت اطلاعات و دانش، به‌جای تعالی اخلاقی، گاه ابزار قدرت و ثروت شده است. پنجمین نشانه، آشفتگی‌ها و بحران‌های پی‌درپی است؛ جهان امروز با جنگ‌ها، بحران‌های زیست‌محیطی، فروپاشی اقتصادی و بحران‌های اخلاقی دست‌به‌گریبان است، و این همان وضعیتی است که امام علی(ع) آن را نتیجه ترک امر به معروف و نهی از منکر می‌دانست. خطبه قاصعه، اما نه برای ناامیدی، بلکه برای بیداری است؛ دعوتی به سوی هوشیاری، مقاومت اخلاقی و اقدام اصلاحی است. امام علی(ع) معیارهایی به دست می‌دهد تا انسان بتواند در میان گرداب فتنه‌ها، راه حق را تشخیص دهد. این خطبه یادآوری می‌کند که سقوط تمدن‌ها نه به‌خاطر کمبود علم یا ثروت، بلکه به‌سبب بی‌عدالتی، پیروی از هواهای نفسانی و ترک مسئولیت اجتماعی رخ می‌دهد. بازخوانی این خطبه، در حقیقت بازخوانی یک هشدار جاودانه است: اگر جامعه‌ای بخواهد از فروپاشی نجات یابد، باید حقیقت را پاس بدارد، عدالت را زنده کند و پیوندهای انسانی و اخلاقی را دوباره معنا بخشد. @AFKAREHOWZAVI
انتشار یادداشت خانم شجاعی 🔗متن کامل در صفحه رسمی نویسندگان حوزوی در خبرگزاری فارس https://farsnews.ir/howzavian_fars/1764685384988341873 @AFKAREHOWZAVI
«مرا صدا بزنید» ✍سیده الهام موسوی من گوشه‌ای از نور و تاریکی خلوت کردم. در پی خود هستم. میان هیاهوی کلمات، آه‌ها سکوت اختیار کرده‌ام. نگاهم گاه به حرکت ماه، ابرهاست و گاه به رقص آرام تار موهایم در نسیم. در پی چه هستم؟ خود؟ یا درمانِ درد خود؟ جسم هست، همیشه بوده است؛ ولی روح من… یکسان و یک‌جا نیست. گاه میان ابرهاست، گاه پشت درهای بسته‌ای که دخیل، بر آن‌ها بسته‌ام. مرا صدا بزنید؛ میان زمین و آسمان گرفتارم. مرا صدا بزنید تا کلمات بالَم شوند، نه سقوط. می‌شنوید؟ صدای «الله‌اکبر» را… روح مرا می‌خواند. بخوان… بخوان… «یَا مُجِیبُ، یَا مُجِیبُ» مرا صدا بزنید. شاید برای فتح روح خسته‌ام همین ندای «الله‌اکبر» کافیست. @AFKAREHOWZAVI
زن شاغل یا خانه دار!؟ ✍️ محسنی با پیشرفت جامعه و ایجاد شرایط جدید اجتماعی و ارتقاء سطح دانشی و مهارتی بانوان، تقابلی بین ماندن در خانه و تربیت نسل آینده و همسرداری موفق با داشتن شغل و جایگاه اجتماعی در ذهن برخی از بانوان ایجاد می‌شود که در نهایت از خود می‌پرسند من کدام را برگزینم تا دنیا و آخرت خویش را تضمین کنم! لازم است گفته شود که دین اسلام هیچ مخالفتی با اشتغال بانوان ندارد حال آنکه در برخی مواقع آن را واجب تعیینی می‌داند اما این عدم مخالفت، جوازی برای حضور حداکثری و خارج از حد و حدود را به دنبال ندارد. واضح است که اشتغال و حضور بانوان تا جایی که ضرر و زیانی برای خود، همسر، خانواده و اجتماعش نداشته باشد، مانعی ندارد؛ البته سنجش نوع و مقدار این آسیبِ ناشی از حضور شغلی زن در اجتماع، خود جای بحث دارد. بهتر آن است که هر زن آزاده و اهل فکر و تعقل در هر موقعیتی وظیفه خویش به عنوان زن مسلمان را بسنجد؛ که از بین همسری، مادری، معلمی، دکتری یا مهندسی کدام یک را باید برگزیند. اسلام امن ترین فضا برای بانوان را منزل دانسته اما نه بانویی خسته، افسرده، بی انگیزه، بی‌نشاط، بلکه تصویری از بانویی توانمند، متعهد و باسواد ارائه کرده که اگر دست تقدیر او را سرپرست خانواده کرد، بتواند ضمن اداره امور آن با حفظ‌ منزلت و جایگاه خویش در زمینه تربیت اسلامی و آموزش معارف الهی به فرزندان، توان بالایی داشته باشد. پس زن مسلمان کارآمد، توانمند، متخصص و متعهد همان است که ضمن اداره امور خانه به ویژه در غیاب همسر فرزندان را آنچنان که شایسته و بایسته است تربیت می‌کند. @AFKAREHOWZAVI