.
دوباره جوانه
✍نرگس ایرانپور
درد عجیبی در کمرش پیچید، با صدای زوزه بلندی از خواب پرید. هنوز گیج بود و نمیدانست دور و برش چه خبر شده. نیمی از طشت زرین خورشید سیاه شده بود چند باری چشمهایش را باز و بسته کرد خورشید گرفتگی بود... نه خوب که نگاه کرد دسته کلاغها را شناخت که چنان ابری پر باران گوشه دل آسمان لانه کرده و اوضاع نا به سامان او را نگاه میکردند. چشمانش سیاهی رفت و یادش آمد قبل از اینکه خوابش ببرد به کلاغها پرخاش کرده و آنها را از روی شاخ و برگهایش پرانده بود هنوز انعکاس صدایش در پهنه دشت طنین میانداخت:
_ کلاغهای مزاحم به شما گفته بودم دیگر حق ندارید روی شاخ و برگ رعنا و زیبای من لانه بسازید بروید جای دیگر این همه درخت کوتاه و بلند این اطراف هست خسته شدم از دست سر و صدای تان.
دوباره نعره عجیبی بلند شد و تمام ستون بدن درخت شروع به لرزیدن کرد صدای مردانی که آنجا بودند به گوشش رسید:
_ همین درخت بهترین درخت برای قطع کردن بود درختان دیگر لانه کلاغها و جوجه هایشان بودند این درخت خوب بود که نه کلاغی بی لانه شود و نه این همه شاخ و برگ به درد بخور بی مصرف بماند.
صدای قهقهه مردان با صدای غرش اره برقی یکی شد.
دربرابر نگاه حسرت بار درخت شاخهها یکی پس از دیگری نقش زمین شده و طعمه چنگال تیز اره میشدند. دیگر خبری از قد و بالای رعنای درخت نبود تا بخواهد نگران لانه کردن کلاغها و بدشکل شدن آن باشد. نگاه تلخ کلاغها به تنه کوتاه درخت بیشتر از هر چیز دیگری درخت را آزار میداد. کمکم غروب دامن مخملینی آتشین رنگش را بر بیکران آسمان پهن کرد و صدای غرش رعد و برقی در گوش صحرا پیچید. درخت نگاهش را به دور دستها سپرد جایی که دستان زمین در دستان آسمان گره خورده و با هم یکی میشدند. دلش جوانه زدن میخواست، حس زیبای از نو شروع کردن در دلش ریشه دواند. زمزمه قطرات باران در سکوت جاری شد، درخت دلش را به آسمان سپرد، جوانه زد و شاخههای خشکش جانی دوباره گرفت و خطی سیاه با دلی سپید بر تارک تاریخ نگاشت؛ دلت را به بیکران امید بسپار جوانه خواهی زد...🌱
#روزقلم
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI