eitaa logo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
754 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
653 ویدیو
5 فایل
احمد کریمی میبدی کمی نویسنده، کمی معلم، کمی طراح ... @ALEF_KAF_MEEM کتاب‌ها #تحــفه_تدمر با مشارکت نویسندگان محفل منادی: #من_ماله_کش_نیستم #محفل_محترم به روزتر هستم در: https://ble.ir/pashoftehjostar
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از راحیل
تویی و قله قله دود شدن، منم و سر به سر نگاه شدن تو کجا سوختن بلد بودی؟ من کجا شعله شعله آه شدن؟ من و دریای آتشی که تویی، تو و سوگ سیاوشی که منم رفتی و میرود به هم برسد، روزگار من و سیاه شدن آه از اردیبهشت پاییزی، که تو با مرگ خود گلاویزی کودکت خیره مانده بر اخبار، وای از فصل بی‌پناه شدن در سرم ناله‌ی نی انبان است، در دلم های‌های جاشوها تو کجایی که گم شدی در دود؟ ما کجاییم و رو به راه شدن؟ بندر و خاطرات موّاجش، بندر و رقص بچّه‌ماهی‌ها رفتی و کار هر شبم این است، خیره بر انعکاس ماه شدن @faeze_zarafshan
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
ایلوشین پله برقی ندارد. اینطور بگویم که اصلأ پله ندارد و باید زحمت بکشید روی یک سکوی پل‌مانند از پشت
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی دیگر از قابلیت‌های ایلوشین... ایلوشین سپاه داره ۴۰ تن آب و مواد ضد آتش رو می‌ریزه روی محدوده‌ی دچار حادثه‌ی اسکله‌ی شهید رجایی @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
تویی و قله قله دود شدن، منم و سر به سر نگاه شدن تو کجا سوختن بلد بودی؟ من کجا شعله شعله آه شدن؟ من
فاجعه‌های اجتماعی برای آدم‌های بیرون از ماجرا یک خبر تلخ است. یک اتفاق صرفاً تلخ‌تر از بقیه حوادث که بیشتر با دل آدم بازی می‌کنند. ولی برای آدم‌های دچار فاجعه...! این را بعد از زلزله کرمانشاه بیشتر فهمیدم. وقتی مردی به پسرکی پنج شش ساله اشاره کرد که «اینو بعد از سه روز زنده از زیر آوار بیرون آوردیم» و از این جملات را تا دل‌تان بخواهد شنیدیم: «خانواده‌ام زیر آوار ماندند و فوت کردند» «از ما فقط دو سه نفر فوت کردند» «توی خانواده فقط من و برادرم زنده ماندیم» و ... و اینها را با یک حال عادی، مثل هر اتفاق مرسوم و متداولی که برای همه رخ می‌دهند می‌گفتند... فاجعه‌ی اجتماعی برای همه خبر تلخ است اما برای آنها که دچارش شده‌اند یک شوکِ در جریان است که تحمل می‌شود اما فراموش نمی‌شود... و من الان دارم سعی می‌کنم خودم را جای آن دختری بگذارم که برای آمدنِ پدرش هزار تا برنامه داشته، هزار تا ناز و ادا و خواهش و درخواست؛ جای آن پسری که منتظر یک زندگی همیشه در جریان بوده و انتظار این شکاف عمیق تلخ را نداشته، جای آن همسری که، جای آن پدری که، جای آن مادری که، جای تک تک انسان‌هایی که با یک روی تلخ فاجعه مواجهه‌ای نزدیک داشته‌اند... خدا صبرشان بدهد... @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
من عاشقِ این به هم خوردن نظم زندگی‌ام! خودخواسته است البته. مثل پیاده‌روی اربعین، مثل ماه مبارک رمضا
والیبال بلد نیستم. وقت بازی می‌شوم از این توپ‌های ارتجاعی که توی یک محوطه‌ی کوچکِ بسته بزنند به دیوار! چنان نمی‌دانم به کجا بروم و چه کار کنم و کجای زمین را چطوری پوشش بدهم که هم خودم را می‌چِزانم هم بقیه را... امشب کتاب را برده‌ام سالن والیبال و به بهانه‌ی مصدومیتِ بازی دیشب نشسته‌ام به کتاب خواندن. جماعتِ جهادی آن قدر با سر و صدا بازی می‌کند که جای خالی چند هزار تماشاگرِ ورزشگاه را احساس نمی‌کنی! و من دارم یک کتاب خوش‌خوان می‌خوانم که همین قبل از سفرم خریدم برای وقت‌های بیکاری اینجا. اسمش را نویسنده از یک آیه قرآن گرفته؛ «و کسی نمی‌داند در کدام زمین می‌میرد» جستارهایی روایی است از نویسنده که کارش سفر است و جهان‌گردی. و چه خوب نوشته واقعاً... @ALEF_KAF_NEVESHT
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای دخترها روز دختر مبارک بشه ان‌شاءالله به ظهور امام زمان... @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
نکته‌ی جالبی بگم که شاید برای آدم جدی‌ها و بزرگ‌ها مسخره باشه ولی برای خودم دوست‌داشتنیه... اینجا یه عالمه قاصدک توی هوا وول می‌خوره و من هر بار قاصدک درشت‌های این منطقه را می‌بینم «آرزو»هام را قطار می‌کنم برای خدا... انگار می‌کنم مثل خودم که کودک درونِ فعال دارم، خدا هم یک بنده‌ی درون دارد و با ذوقم حال می‌کند...! @ALEF_KAF_NEVESHT
رهبر معظم انقلاب: «کارگر و کارآفرین دو همکار در خط مقدم نبرد اقتصادی هستند...» عرض تبریک به همکاران عزیزم @ALEF_KAF_NEVESHT
هدایت شده از شوق پرواز
🌸پسر بزرگِ آقا حسین چهارده‌پانزده سالی بیشتر نداشت اما طوری جمع را دست گرفته بود و پذیرایی می‌کرد که حس نمی‌کردی مردِ خانه نیست. 🌹هر چند مردِ خانه خودش هم بود! چشم‌مان هر طرف چرخید، او را دیدیم! از آشپزخانه گرفته تا اتاقی که درش رو به ما باز می‌شد و آن جایی که نشسته بودیم، عکس‌هایش به ما لبخند می‌زد. 🌹حضورش اما فراتر از عکس‌ها بود! بودنش به خوبی حس می‌شد! انگار هر بار سجاد دست به چای و شیرینی می‌شد، مرد خانه با همان لبخندِ توی عکس‌ها دست روی سینه می‌گذاشت و می‌گفت: «بفرمایین... به خدا تعارف نکنید!» هر وقت با هم خندیدیم، او هم خندید؛ هر وقت دخترش حرف زد، نگاهِ تحسین‌ آمیزش را از صورتش بر نمی‌داشت؛ حتی آن وقتی که برای رفتن از جای‌مان بلند شدیم هم با ما بلند شد و همراهی‌مان کرد و حسِ حضورش، با ما بود، در همه‌ی آن لحظات... 🌱و در آخر، تحفه‌ی شوقِ پرواز را به نیابت از جمعِ بچه‌های گروه و به نیابت از همه‌ی مخاطبین عزیز شوق پرواز به همسر و دختر و پسرهای شهید حسین انتظاریان تقدیم کردیم... @shogh_prvz