eitaa logo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
757 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
653 ویدیو
5 فایل
احمد کریمی میبدی کمی نویسنده، کمی معلم، کمی طراح ... @ALEF_KAF_MEEM کتاب‌ها #تحــفه_تدمر با مشارکت نویسندگان محفل منادی: #من_ماله_کش_نیستم #محفل_محترم به روزتر هستم در: https://ble.ir/pashoftehjostar
مشاهده در ایتا
دانلود
mohammad.ebrahimi.aslmohammad.ebrahimi.asl-shod.shod.nashod.miram.karbala(128).mp3
زمان: حجم: 3.9M
توی این موکبی که هستیم این مداحی را گذاشته پشت بلندگوْ دارد مدام پخش می‌کند... آدم را حالی به حالی می‌کند مخصوصاً آنجا که می‌رود توی بازار برای عروسک! ... @ALEF_KAF_NEVESHT
ای حضرتِ بهترینِ لحظه‌هایِ زندگی‌ام حسین... @ALEF_KAF_NEVESHT
گفتیم «راه قدس از کربلا می‌گذرد» زمانی که هیچ آدم خوش‌بینی فکر نمی‌کرد پای ما به کربلا برسد! حالا کربلا شده خانه‌ی ما... و شعارمان همانی‌ست که گفتیم؛ راه قدس از کربلا می‌گذرد فلسطین؛ ما می‌آییم... We once said, "The road to Quds passes through Karbala," at a time when not even the most optimistic souls believed we would ever set foot in Karbala. Now, Karbala has become our home... And our slogan remains the same: The road to Quds passes through Karbala. Palestine, we are coming... Abbiamo detto "La strada per Quds passa attraverso Karbala" quando nessuno, nemmeno le anime più ottimiste, credeva che avremmo mai messo piede a Karbala. Ora, Karbala è diventata la nostra casa... E il nostro slogan rimane lo stesso: La strada per Quds passa attraverso Karbala. Palestina, stiamo arrivando... @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
گفتیم «راه قدس از کربلا می‌گذرد» زمانی که هیچ آدم خوش‌بینی فکر نمی‌کرد پای ما به کربلا برسد! حالا ک
ممنون از «احمد» عزیز که زحمت ترجمه‌ی انگلیسی این متن را کشید و ممنون از «ابوالفضل» دوست داشتنی برای ترجمه‌ی ایتالیایی و ممنون از «حسین» که باعث ثبت این تصویر شد... برای دوستانی اگر در خارج از کشور دارید ارسال کنید، لطفاً... ممنونم
اقتدا کرده به عباس، یک نفر موکب‌دار... @ALEF_KAF_NEVESHT
مشّایه را دارند کم‌کم سقف می‌زنند... @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#نودُ_پنج من را یادِ یک نقطه از یکی از شهرهای کشور می‌اندازد، کارِ عراقی‌ها! وقتی رد می‌شدیم از پیا
یادِ عمامه پرانی و عمامه بوسیِ ماجرای زن‌زندگی‌آزادی می‌افتم وقتی موکب‌دارهایِ دست به شلنگ را می‌بینم! شبیه آخوندهایی که نمی‌دانستند طرف حسابشان دارد می‌آید عمامه‌اش را بپراند یا ببوسد! حالِ مشّایه برای من همین است وقتی خادم‌ها را می‌بینم در حال آب پاشیدنِ با شلنگ. یک حال ناجورِ دوگانه‌ای این‌جاها که آدم هوسِ سرد شدنِ پاهایش را می‌کند اما می‌ترسد به آنها نزدیک هم بشود. راستش من یکی اصلأ حال نمی‌کنم یکی به سنِ بابابزرگم خم شود و پاهایِ من ایستادهْ بالای سرش را بشورد! برای همین هم پاچه‌های شلوارم را همان دو سه متریِ نرسیده به موکب‌دارهای دست به شلنگ می‌دهم بالا و اشاره می‌کنم آب را از همان دور بگیرند روی پاهام. و این از اتفاقات توی جاده‌ی نجف‌کربلاست که آدم ببیند پیرمردی با وجهه و شخصیتِ جا افتاده نشسته باشد و پایِ یکی به سنِ نوه و نتیجه‌ی خودش را بشورد؛ ولو اینکه به زور و خواهش جلوی کارش را بگیرند! @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
بقیه خوابند. از موکب یخچال آمده‌ام بیرون بنشینم دمِ مشّایه، زائر سِیر کنم. مردِ موکب‌دار چایی می‌داد دستِ خلق‌الله. رفتم یک استکانِ اکثیرِ حیات خوردم کرختی خواب را بشورد بریزد دور. یک‌هو وسط پنجاه درجه‌ی عراق یادِ «حاج سکین» افتادم. زن‌عموم توی یزد! شش‌تا ما بودیم، شش‌تا خودشان. تابستان‌ها مینی‌بوس می‌شدیم یزد، آوارِ رو سرشان. توان‌مان توی بدی کردن می‌شد به توان ششصد! و بچه بود که از تحتانی‌ترین قسمت خانهْ زیرزمین، تا فوقانی‌ترین قسمتشْ خرپشته، می‌لولید توی سوراخ‌سمبه‌های خانه... زن‌عمو خدای تعارف‌های این تو بمیری از آن تو بمیری‌ها نیست، بود! یک حرص‌خوردنی داشت توی میهمان‌داری که حداقل کار مرا چند باری به مریضی رساند! از آجیل و میوه تا دست‌ودل‌بازی در سه وعده غذادادن‌های سنگین. ما هم توی‌هم روی‌هم می‌خوردیم و بازی‌مان را می‌کردیم. ساعتِ حدودِ سه و نیمِ یازدهمِ صَفرِ مشّایه یک‌هو حس کردم این دست‌ودل‌بازیِ حاج‌سکین چقدر شبیه موکب‌دارهای عراقی بود. شاید فکر کنید آدم خیلی باید جان بِکَند این دو تا را به هم ربط بدهد. اما برای من یک لحظه جای خالی زن‌عمو خیلی حس شد. آن هم راستِ عمود ۹۲۲. و من می‌دانم داش‌مشتی‌ها حتی اگر یک زن باشند مثل حاج‌سکین، چقدر به عنایت و مرام سیدالشهداء نزدیک‌ند؛ خدایت رحمت کند زن‌عمو... پی‌نوشت؛ صلواتی برای خیرات🤌 @ALEF_KAF_NEVESHT
به ذره‌ای هم که شده دخیل می‌شوند توی حماسه‌ی اربعین... رد پنجه‌های یک کوچولوی چهار پنج ساله‌ی عراقی است کف دستم که مهر زده و حضور ثبت کرده! @ALEF_KAF_NEVESHT