*مردم در جواب چه چیزهایی بگویند #نمیدانم*
1_ از کجا موشک ها پرتاب شد؟
نمیدانم
2_ کی موشک ها پرتاب میشود ؟
نمیدانم
3_ کجاها آسیب دیده ؟
نمیدانم
4_ چه کسانی شهید شدند؟
نمیدانم
5_دور و بر شما هم خبریه؟
نمیدانم
6_ اونجا هم صدای پدافندها میاد؟
نمیدانم
و...
لطفا برای تک تک اعضای خانواده و دوستانتون ارسال بفرمایید.
#نمیدانم
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part82 +میشه بریم خونه؟ _سرم تموم شد میریم رفتم بیرون ت
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part83
وارد اتاق که شدم فهمیدم زهرا خوابش برده
آب هویج رو روی میز گذاشتم و یواش رفتم
سمتش کنارش نشستم به صورتش نگاه کردم
چقدر مظلوم خوابیده بود
آخه تو چقدر قشنگی که تو همه حالت
آدم دلش برات میره..
دستی روی موهاش کشیدم که عطرش
وارد ریه هام شد:))
این دختر از همون روز اول دل منو برد
هر روز هم عشق منو نسبت به خودش
بیشتر میکنه اینقدر که محو تماشاش
شده بودم چشام کم کم میرفت
سرمو گذاشتم کنار تختش و خوابم برد
‹زهرا›
چشمامو کمکم باز کردم...
که حس کردم یکی کنارمه
مهدی بود..
برام خیلی عجیب بود که چطور آنقدر بی سر
و صدا کنار من خوابش برده آخه همیشه یه اذیتی میکرد و یه طور بیدار میشدم
روی میزو که نگاه کردم یه آب هویج بود
پتومو روی مهدی انداختم طوری که بیدار نشه
و به سمت آب هویج رفتم
یکم ازش خوردم
اوممم یعنی مهدی اینو درست کرده؟!.
گوشیمو برداشتم رفتم تو گپ چتمون
چند وقتی میشد که حرف نزده بودیم
دلم تنگ شده بود ولی خب چه کنم که داداشم
اونطور شد و کلا حال و هوامون بهم ریخت
هر لحظه منتظر بودم فقط بگن به هوش اومده
حوصلم سر رفته بود چون حدودا سه ساعت خوابیده بودم خوابم نمیومد
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____________🫀_________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part83 وارد اتاق که شدم فهمیدم زهرا خوابش برده آب هویج
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part84
مجبور شدم یه سر برم تو گالری
رفتم پوشه عکسام با داداش محمد..
فیلمای تولد عکساش همه چی اونجا بود
یه طور یاد آور خاطرات..
از شدت دلتنگی پناه بردم به اون عکسا
انقدر قربون صدقش رفتم که اشکم در اومد
کاش زودتر بیداربشه
کاش زودتر چشماشو باز کن و دوباره بگه آبجی کوچیکه:)
میدونستم اگه بیشتر تو پوشه بمونم حالم
بدتر میشه برای همین گوشیمو کنار گذاشتم
که دیدم مهدی بیدار شده و حتی یه کلمه
چیزی نگفته
_چیزی شده؟
+نه..
_پس.. چرا اینطور نگاه میکنی؟
+هیچی ،چرا گریههانم نازه ؟
لبخند کوچیکی زدم و با بغض گفتم
_مسخره
+بلندشو..بلندشو بریم پایین پیش زهره و داوود
یکمم اونا سرگرم بشن گناه دارن
_باشه برو پایین صورتمو بشورم میام
+منتظرتم بانو
_دیوونه..باشه
صورتمو که شستم رفتم پایین پیش بچه ها
داوود حالش خوب بود ولی زخمش چون
عمیق بود یکم اذیتش میکرد
چند روزی میشه که شام درست و حسابی
نخورده بودیم ولی اینطور که معلوم بود
مهدی قرار بود برامون شام درست کنه
جدی تا حالا ندیده بودم از این کاراش بهم
گفته باشه یا انجام داده باشه تعجب کردم خب
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_____________🫀___________