eitaa logo
اَمـانــہ .
512 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
مـرا با دور شدن ازخودت امتحان ‌نکن.. من ‌به ‌بهانه‌ی ‌در کنارِتو بودن ‌نفَس ؛‌ مۍکشم!♡
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part111 داوود تا ما رو دید خندید و گفت: -برید‌داخل‌آش‌ب
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم مامان مهدی نگاهی به جمع کرد و گفت: +والا‌میخوام‌از‌حاج‌آقا‌اجازه‌بگیرم‌که‌ان‌شاالله‌عقد مهدی‌و‌زهرا‌رو‌بگیریم‌به‌این‌زودیا +یعنی‌همین‌هفته‌ها بابام سکوت کرد و بعد سرشو آورد بالا لبخندی زد و گفت: -باشه‌موردی‌نیست..‌وقتشه‌دیگه‌ خانواده مهدی خوشحال شده بودن که مامانش دوباره گفت: +پس‌میتونیم‌ان‌شاالله‌آخر‌همین‌هفته‌بله‌برون بگیریم و‌هفته‌بعدش‌عقد؟! بابام سری تکون داد و گفت : -آره‌خوبه‌‌درخدمتیم همه دستی زدن که یهو صدای داد و خنده از حیاط اومد تو خونه ،رفتیم‌ پشت در که دیدیم مهدی دنبال داوود با شلنگ آب می‌ره و سر و لباساشون همه خیسه و سبحان و رسول دستاشونو به دل گرفتنُ میخندن .. در رو باز کردم و رفتم جلو گفتم: _مثلا‌خسته‌بودین‌ولی‌دویدنتون‌که‌اینو‌نمیگه مامان مهدی اومد جلو و گفت: +پسر‌الان‌آقامحسن‌رو‌پشیمون‌میکنیااا همه زدیم زیر خنده که مهدی وایساد و گفت: &‌قبول‌کردن؟؟!! +آره‌مامان &خدایاشکرت از خوشحالی پرید بغل داوود که داوود متعجب گفت: -جریان‌چیه مامان توضیح داد و گفت که قراره عقد کنیم و پسرا هم خوشحال شدن و داوود زد پس کله مهدی گفت: _داماد‌ما‌رو‌باش‌داخل‌بحث‌عقدشونه‌این‌داره‌ منو‌خیس‌میکنه همه با هم زدیم زیر خنده و من رفتم داخل که برای داوود و مهدی دوتا حوله کوچولو بیارم که سرشونو خشک کنن ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _______🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part112 مامان مهدی نگاهی به جمع کرد و گفت: +والا‌میخوام
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم ساعت تقریبا 12 شده بود و کم‌کم خاله و دایی و خانواده مهدی اینا رفتن از امشب قرار بود چند روزی نگین خونه ما بمونه ولی خب احتمال داشت دوباره داوود بیاد اتاق ما تا داداش و نگین پیش هم باشن خسته و کوفته رفتم سمت اتاقم یعنی قرار بود همین هفته بله برونم باشه.. ذوقی کردم و گوشیمو برداشتم رفتم برای خودم مدل لباس دیدم که چطور چیزی بپوشم و انتخاب کنم یه سری مدل دیدم که قشنگ بودن سیو کردم که فردا حسابی با زهره درموردش صحبت کنیم تو افکار خودم بودم که زهره اومد داخل نگاهی بهم کرد و گفت: +حداقل‌لباساتو‌عوض‌میکردی‌عروس‌خانوم +هنوز‌خدمتت‌هستم وای افتادم یاد صبح که چطور بیدارش کردم و همچنین حرف و تهدید های زهره نقطه ضعف من قلقلک بود و امان از کار زهره با سرعت اومد سمتم طوری که نتونستم کاری کنم و شروع کرد به قلقلک دادن آنقدر خندیدم و قرمز شدم که خود زهره فهمیده بود بازم ادامه میداد .. لعنتی تمام نقطه ضعف های منو میدونست تو اون وضعیت بودیم که داوود اومد داخل دست من تو صورت زهره و زهره بالای سر من و در حال قلقلک دادن من داوود با دیدن این لحظه‌ زد زیر خنده و گفت: &بیچاره‌شوهراتون از هم جدا شدیم و من گفتم: _خیلیم‌دلشون‌بخواد‌ &شوهرتو‌که‌مثل‌خودته‌دیوونه‌س‌مشکلی‌ندارید زهره و داوود با هم خندیدن که گفتم: _نگووو‌عه‌بچه‌به‌اون‌خوبی _بعدش‌که‌چرا‌همو‌خیس‌کردین؟ ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _______🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part113 ساعت تقریبا 12 شده بود و کم‌کم خاله و دایی و خ
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم میخواست صحبت کنه که خودش میخندید &هیچی‌سرش‌تو‌دیگ‌منم‌آب‌ریختم‌تو‌یقش و باز بلند خندید ..عجب آدمیه این داوود _نگفتی‌سرما‌میخورههه؟! &نه‌بابا‌دیدی‌سالمه‌، &بعدش‌هم‌منو‌خیس‌کرد‌تلافیش زهره که خندش گرفته بود می‌گفت: +قیافه‌ش‌دیدنی‌بوده‌وای &وای‌آره‌رسول‌و‌سبحان‌که‌ترکیدن‌از‌خنده _نه‌غریب‌گیر‌آوردین‌شماها خنده‌های این دوتا تمومی نداشت و هی از مهدی و پسرا و ماجرا میگفتن بین صحبتا در باز شد که چهره داداش رو دیدم خودمونو جمع کردیم و چیزی نگفتیم نگاهی بهمون کرد و گفت: -خواهر‌برادرای‌منو‌باش‌..انقدر‌خندیدین‌قرمز شدین‌ کافی بود تا داداش صحبت کنه که ما باز بخندیم و همین اتفاق هم افتاد دوباره زدیم زیر خنده -اومدم‌بگم‌که‌داوود‌بیاد‌اتاق‌شماها‌ -نگین‌‌هم‌همون‌اتاق‌بمونه داوود گفت: +مشکلی‌نی‌میام‌چند‌تا‌لباس‌بردارم‌ -دمت‌گرم‌داوود بعدش هم رفت بیرون داوود هم پشت سرش رفت که بره چندتا لباس و وسیله بیاره داوود هم تا بیاد براش تشک درآوردم و وسط تخت خودمو و زهره براش انداختم بعد از پنج دقیقه‌ای با یه کوله کوچیک اومد و یه چند تا عطر و ادکلن ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ________🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part114 میخواست صحبت کنه که خودش میخندید &هیچی‌سرش‌تو‌
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم بعد از شب بخیر گفتن بهم دیگه رفتم تو گوشی که مهدی یه پیام داده بود بازش کردم که نوشته بود : <قرار‌بود‌از‌سبحان‌بپرسم‌که‌داوود‌نذاشت‌فردا‌ میپرسم‌بهت‌میگم‌شبت‌بخیر‌کوچولوی‌من> با اون کوچولوی من یه لبخندی اومد گوشه لبم پیامشو لایک کردم و جواب دادم: <باشه‌اذیت‌نکن‌خودتو.. داوود‌هم‌که‌اذیت‌کاری عادتشه‌اشکال‌نداره‌شب‌تو‌هم‌بخیر‌آقای‌من> گوشیمو حالت بی صدا زدم و روی میز گذاشتم حدود ۲۰ دقیقه طول کشید خوابم ببره .. .... داوود در حال تلفنی صحبت کردن با یه نفر بود چشمام ساعت رو نمی‌دید چون با صدای داوود بیدار شده بودم و هنوز گیج خواب بودم اما معلوم بود نزدیکای هفت صبحه داوود تو بالکن بود چیز زیادی نمی‌فهمیدم اما اسم مهدی که اومد برق از کلم پرید داشت میگفت زیبا با مهدی چرا قرار بزارن ؟ زیبا کیه .. جریان چیه؟ از روی تخت بلند شدم و با گیجی سمت بالکن رفتم هنوز هم متوجه حضورم نشد با دقت که گوش کردم گفت: +مهدی‌عقدشه‌اگر‌خواهرم‌بویی‌ببره‌همه‌چیز‌خرابه خدای من چی میگفت با عصبانیت تلفنشو قطع کرد و برگشت که دید پست سرش وایسادم قشنگ مشخص بود دستپاچه شد نگاهی بهش کردم و گفتم: _داوود‌زیبا‌کیه؟؟ +هیچی..‌هیچی‌برو‌داخل‌سرده _جواب‌منو‌بده‌..مهدی‌چرا‌باید‌با‌زیبا‌قرار‌بزاره؟ +توضیح‌میدم‌برو‌داخل‌حالا به زور منو برد داخل و گفت: ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ______🫀__________
مشکی به تن کنید که احرام نوکریست. |
زندگی‌جریـٰان‌دارد‌تا‌زمانی‌ك؛ ضربانِ‌این‌قَلـب‌حُ‌ـسین‌است |