اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part560 < نگین > خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست طاقت
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part561
دستام میلرزید ، لباساش ُ که دیدم بغضم
عمیق تر شد ..
دستم ُ سمت پیرهنش بردم ، همون پیراهنی
که خودم براش گرفته بودم ..
همیشه هر وقت میرفت مأموریت این پیرهنُ
با خودش میبرد و تاکید داشت یکی از بهترین
چیزایی که داره همینه !
برای تولدش گرفته بودم ، پیرهن ُ توی دستم
گرفتم و به خودم چسبوندمش ، هنوز بوی
محمد ُ میداد ..
دیگه اون حجم از گریه که کنترلش کرده بودم
ریخته شد ، تمام اشکام روی لباسش میافتاد!
کی فکرش ُ میکرد به همین زودی بره ؟
وقتی که تازه بابا شده ؟ ..
لباساش ُ یکی یکی بیرون میکشیدم و بو
میکردم ، قلبم درد میکرد !
انگشتر و تسبیحش کنار ساک بود ، وقتی
برداشتمش ، رد خون کوچیکی روی انگشتر بود..
میدونستم خون ِ محمده !
با گوشه روسریم و با لبخند تلخی پاکش کردم ..
اینقدر مونده بود که پاک نمیشد باید حتما
زیر آب میگرفتمش ..
همه اینا میشد یادگاری های محمد برای
احسان که بعدا بهش بدم !
یادگاری از پدری که هیچوقت نتونست از
وجودش استفاده کنه ..
دستم به سمت نامه رفت ، وقتش بود بازش کنم !
آروم بازش کردم و چشمم به دست خطش افتاد ..
دستم ُ به روی نامه کشیدم ، خودت کجا
رفتی که حالا باید نامهای که نوشتی بخونم ؟
جلوی بقیه نمیخواستم خودم ُ ببازم اما
الان تو این اتاق خلوت ، کنار احسانم
بغض های کنترل شده رو رها میکردم !
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part561 دستام میلرزید ، لباساش ُ که دیدم بغضم عمیق تر
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part562
< متن نامه >
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به مهربونترین همسر دنیا ؛
همون کسی که از وقتی وارد زندگیم شد من
بیشتر کامل شدم !
این نامه زمانی به دستت میرسه که دیگه
کنارت نیستم ، من ُ ببخش ، اما باور کن
حال من الان خیلی خوبه ..
دوست داشتم بعد رفتنم نامهای ازم باشه
که احسان وقتی بزرگ شد ببینه باباش
خوش خط مینوشته و باید مثل من بشه !
از خود راضی هم خودتی خانم ..
میدونم بهت سخت میگذره ولی نگین جانم
من حواسم بهتون هست حتی اگه کنارتون
نباشم !
بعد من خیلی باید برای احسان زحمت بکشی،
قراره هم مادرش بشی هم پدرش !
قبل از این مأموریت یه حسی داشتم که
میگفت احتمال داره دیگه برنگردم ..
برای رفع دلتنگیهات این نامه رو نوشتم و
دادم به داوود که بهت بده !
اگه انگشترمم رسید دستت بزارش برای احسان ..
میدونی که خیلی دوستتون دارم ولی من
رفتم چون برام شیرین بود ..
یه طوری زندگی کن که همه بگن بعد نبود من
زن و بچش کم نیاوردن !
که بفهمن اگه من رفتم ، زنم میتونه از پس
خودش و بچم بربیاد ..
حواست به مامان و بابام باشه ، اونا بعد من
خیلی اذیت میشن میدونم ..
خیلی دوست داشتم وقتی احسان برای
اولین بار بابا صدام میکنه کنارش باشم ..
اما خب رفتن ِ من برای کشورم بود ، چیزی
که همیشه دوست داشتم بهش برسم !
هیچوقت از نبود من گله نکن ، چون میدونی
چقدر شهادت ُ دوست داشتم ..
امیدوارم خانوم زهرا جان حواسش بهتون باشه
دوستت دارم نگین زندگی من ..
احسان ِ بابارو هرشب از طرف من ببوس :)
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
♥️
خوشـاسعادتآنکَسکهدرکــنارتُـوباشد
بھشتکِـیطلبد،آنکهدرجـوارِتُــوباشد..
#امامرضا