eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
907 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
این برای آرمان.mp3
زمان: حجم: 5.8M
🎧بشنوید/داستان صوتی "این برای آرمان"✨ 📖بریده داستان: "یک نفر تخته را طوری روی میخ چرخانده بود که عکس وارونه شود. میخ را بیرون کشیدم، با تخته. چندنفر برایم هو کشیدند و یکی داد زد: - بذار بیفته. بندازش زمین. بذار بشکنه." ✍️به قلم: فاطمه شکیبا 🎙گویندگان: بانو نینا(راوی) آقای واقفی(استاد دانشگاه) بانو فائزه، بانو مهلا، بانو تأویل، بانو نسترن، بانو gh(همکلاسی‌های دانشگاه) 🌱کاری از درختان سخنگوی باغ انار.🌱 تقدیم به روح بلند آرمان عزیز...✨ @ANARSTORY
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت2🎬 خداحافظی کردم و پیاده شدم و از درب ورودی گذر کردم. یک بار دیگر هم به این
🎬 -" بهمون گفتن آوردن گوشی ممنوعه، جریانش چیه؟!" -"درست گفتن. آوردن گوشی ممنوعه و اگه آوردین تو خاک ایران میمونه و بعد پا تو آب می‌ذاریم! جزیرهْ آقاجون جزیره نظامیه و تمام افراد ساکن جزیره پاسدارهای نیروی دریایی سپاه‌ان؛ حتی آشپز‌ها پاسدارن. گوشی توی جزیره قدغنه. مگه اینکه نوکیای دو کُتو* باشه و اونم اگه دوربین نداشته باشه و اگه دوربین داره که بازم ممنوعه! هندزفیری و ایرپاد مارک آیفون هم ممنوعه. اگر نیاز به ارتباط گرفتن با خانواده و مواردی مثل این به وجود آمد گوشی من و بچه‌های تیم فیلم‌برداری و رسانه و گوشی جناب آقای آیین هست و میتونید استفاده کنید. سوال دیگه‌ای نیست؟!" و سکوت، تنها جواب همه‌مان بود. شروع کرد به تیک زدن لیست حضور و غیاب و تمام که شد نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: "اتوبوس منتظره آقا... کسی وسایلشو جا نذاره!" ساکم را برداشتم و رفتم بیرون. از سازمان تبلیغات هم خداحافظی کردم و جلوی در اتوبوس که بود فهمیدم نیاز دارم به قضای حاجت! دوان دوان وارد سازمان شدم و دنبال دستشویی گشتم. بین راه علم آموز را دیدم و گفتم: "آشیخ صالح! ساک منم ببر کنار خودت جا بده. منم الان میام!" صندلی که صالح انتخاب کرده بود طرف راننده بود و بین ما و راننده تنها یک صندلی دونفره دیگر بود که روی آن هم تیم رسانه نشسته بودند. دست چپ اتوبوس هم آقای آیین و شیخ محتشم نشسته بودند؛ درست رو به روی من و صالح. "سیری در سیره ائمه اطهار" را به صالح دادم و خودم "نخل و نارنج" را برداشتم که بیکار نباشیم؛ اما تا لای کتاب را باز کردیم چراغ را خاموش کردند و کمی بعد زیارت آل یاسین پخش شد و شروع کردیم در مورد انتظار برای امام زمان حرف زدن. گفتم: "به قول آذربون ماها منتظِر نیستیم، منتظَریم! امام زمانه که منتظر ماست. انتظاری که توی تک تک لحظات زندگی آدم تاثیر نداشته باشه انتظار نیست! حالا بعدا بیشتر در موردش حرف می‌زنیم." اتوبوس ایستاد و صدای جمعیتِ کنجکاو، خاموش شد. صدای بسته‌های چیپس و پفک و چرق چوروق تخمه‌های شکسته شده و کلیپ‌های اینستاگرام هم... صدای حرف زدن عقیل و اِرمیا که رشته‌ی کلامشان قطع نمی‌شد هم! مردی سوار شد. مردی سوار شد! مرد، خودش بود؛ در نگاه اول، خودِ خودش بود. آمد و ایستاد و ایستادند شیخ محتشم و آقای آیین، برای سلام و احوالپرسی. می‌شناختند انگار یکدیگر را از قبل. من هم ایستادم؛ و چند نفر دیگر... بی‌اختیار؛ نمی‌دانم چرا. دستش را آورد جلو؛ لبخندش شکافت، دندان‌های سفیدش را نمایان کرد و گفت: "سلام علیکم!" مردی بود نسبتا پیر، با بدنی فربه، با عمامه‌ی نجفی مشکی، لباده‌ی اتوشده و مرتب مشکی، عبای توری مشکی، چشم‌های قهوه‌ای و... ریش سفید با چند لاخ مشکی. دلیل سکوت اتوبوس را فهمیدم. حاج آقای مارانی، از "او" فقط یک عینک کم داشت. خودش بود؛ خودِ سید حسن نصر الله. و تا آخرِ سفر، سید را نصرالله صدا زدم. *** صدا، صدای شیخ محتشم بود که ایستاده بود کنارمان و بلند به همه میگفت: "پاشید که بریم سمت ستون دین! پاشید..." لب‌های به هم چسبیده و خشکیده‌ام را به سختی باز کردم و گفتم: "رسیدیم؟!" صالح را هم بیدار کردم. از اتوبوس که پیاده شدم، تازه فهمیدم لخت بیرون آمدن، آن با بدنی که از گرمای اتوبوس خیس عرق است، چه کار اشتباه و ایده‌ی مسخره‌ای است. حوصله لباس پوشیدن هم‌ نداشتم! دنبال بقیه، راه افتادم سمت سرویس‌های بهداشتی. آب، کمی مانده بود تا یخ بزند. نمی‌دانستم کجاییم که هوا این همه سرد شده. شاید سرد ترین سحر عمرم را می‌گذراندم. سجاده یا زیرانداز نداشتیم. کارتن هم پیدا نکردیم. چفیه‌هامان هم پر از خاک می‌شد. کفش‌هایمان در آوردیم و ایستادیم روی زمین سیمانی. کمبود مُهر اما بیداد می‌کرد. مهرهایم، پخش و تکه تکه شد بین‌مان؛ با سالاری و صالح و آقای آیین و شیخ محتشم ایستادیم پشت سر شیخ مرادی. در تمام نماز بدنمان می‌لرزید؛ من از همه بیشتر. زانویم یک وجب عقب و جلو می‌شد و نمی‌توانستم درست بایستم. سالاری که دستم را گرفت و فشار داد، آرام شدم؛ مجبور بودم آرام شوم! دیگر خاکی شدن لباس و سرما خوردن و روی زمینِ زبرِ سیمان و سنگریزه‌های تیز روی زمین اذیتمان نمی‌کرد. بقیه را نمی‌دانستم، من اما میخواستم قبل از رسیدن به جزیره، تا حد امکان خودم را به شرایط سخت زندگی نظامی عادت بدهم به خیال خودم! چیزی شبیه آنچه تمام عمر، به آن نزدیک شده‌ بودم. دم نیاوردن و تمام‌ حرف‌ها را به سکوت فراخواندن، تحمل کردن، نداشتن، ندیدن و طالب سختی و تنگنای هر چه بیشتر بودن. حالا میخواستم به زندگی نظامی شبیه شود مثلا! هر چند؛ چند ساعت بعد بدتر از همه‌ی آن سرمان آمد...! ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761 لینک ناشناس سفرنامه‌ی 👆🍃
همواره تجّسم قیام است حسین در سینه عاشقان، پیام است حسین در دفتر شعر ما، ردیف است هنوز دل چسب‌ترین شعر کلام است حسین دوستان عزیز عزاداران اباعبدالله قال رسول الله: یا فاطمة! کل عین باکیة یوم القیامة، الا عین بکت علیٰ مصاب الحسین فانها ضاحکة مستبشرة بنعیم الجنة . (فاطمه جان! روز قیامت هر چشمی گریان است، مگر چشمی که در مصیبت و عزای حسین گریسته باشد، که آن چشم در قیامت خندان است و به نعمت‌های بهشتی مژده داده میشود) 🏴شما به مجلس آقا امام حسین علیه السلام دعوت شدید. ان‌شاءالله از روزِ دوشنبه (۹ تیر ۱۴۰۴)، تا روزِ عاشورا پذیرای حضور شما عزیزان هستیم مکان برگزاری: مسجد باغ انار (سفر به کائنات) نشانی محل برگزاری: https://eitaa.com/joinchat/3525771335Cf16f4738fe عظم الله اجورنا و اجورکم 🖤 @anarstory
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت3🎬 -" بهمون گفتن آوردن گوشی ممنوعه، جریانش چیه؟!" -"درست گفتن. آوردن گوشی مم
🎬 سلام نماز را دادیم و رفتیم توی اتوبوس. مقصد بعدی‌مان، حاجی آباد بود؛ در آن، امام‌زاده‌ای در جوار اَرگی فرو ریخته، بر نخل‌های خرمای پیارُم حکومت می‌کند. بعد از نیم ساعت چرت زدن، به حاجی آباد رسیدیم. پیاده شدم برای دستشویی. از جلوی امامزاده که رد می‌شدم، گفتم: "الان که اتوبوس باید راه بیفته، قسمت کن برگشتنی بیام زیارتت!" سوار اتوبوس که شدم، صالح پیاده شد و وقتی برگشت، شروع کردیم به حرف زدن. نمی‌دانم چه شد اما بحث‌مان رفت سمت ولایت و امامت. گفتم: "به نظرم مهم‌ترین اصل دین، ولایته و پشت سر امام بودن. اگه دقت کنی تمام کسایی که عاقبت به خیر نشدن، تنها مشکل‌شون امام نداشتنه. این که فکر می‌کردن دین بدون امام و ولی داریم!" صالح گفت: "دقیقا! مثل طلحه و زبیر که آخر داستان خود واقعی‌شونو نشون دادن!" - "البته زبیر... داستانش فرق داره. اون متحول شد و نجنگید اما..." - "اما یه احمقی ترورش کرد!" - "که اونم فکر می‌کرد کشتن زبیر کار درستیه ولی کارش از فیلتر ولایت رد نشده بود! اونم عاقبت به خیر نشد... کلا هر چیزی تو هر زمانی از فیلتر ولایت رد نشه، آخر و عاقبت نداره!" - "اصل و اساس امامت چیه؟!" - "به طور کلی و به قول شهید مطهری، برای امامت سه تا اصل مطرحه... لطف و عصمت و تنصیص!" صالح گفت: "لطف؟!" - "آره! لطف! یه شرکت میاد یه وسیله برقی می‌سازه و لطف میکنه دفترچه‌شم میفرسته که بشه از وسیله‌هه استفاده کرد! دقت کن چی میگم: لطف می‌کنه! مسئله امامت لطفیه؛ یعنی خدا اومده دین ساخته و فرستاده برا آدما؛ لطف کرده یه شخصی رو هم فرستاده تا بشه با اون فرد جزئیات دینو در آورد و ازش استفاده کرد! عصمت و تنصیص هم که مشخصه! کسی عصمت داره که گناه نکنه، سابقه اسلامو بدونه و خودش سابقه‌دار باشه، از اولین مومنین باشه، کلی فداکاری کرده باشه، دغدغه اسلام داشته باشه، تو جنگا فرار نکرده باشه، چه‌می‌دونم... تنصیص هم از نص میاد! یعنی این مسئله تو قرآن و صراحتا تو حرفای پیامبر اومده باشه!" - "با این حساب تنها مصداق جانشین پیامبر امان علیه. یعنی هیچ کس دیگه این ویژگی‌ها رو نداره!" - "دقیقا! اسلام دو تیکه شد؛ چون اهل سنت به این اصول توجه نکردن. وگرنه مسئله امامت روشنه!" صالح گفت: "وقتی یه آدم وجود داره که هم معصومه و هم منصوص، چه نیازی به آقای ایکس یا وای هست؟! اصلا اینجا سقیفه یا همون مردم چیکاره‌ن که تصمیم بگیرن!" - دقیقا! اما خب! مردم نفهمیدن باید چیکار کنن. امام واقعی هم بیست و پنج سال از جایگاه حقیقیش دور شد و چیزی نگفت؛ علتشم این بود که ولی جامعه موظفه مردمش رو رشد بده و سطح فکرشونو ببره بالا. با انتخاب خودشون. ولو اشتباه! واسه همین بعد بیست و پنج سال توپِ خلافت اومد سمت امام علی! تازه می‌خواست قبول نکنه اما متوجه شد مردم به اون آگاهی‌های لازم رسیدن... هر چند‌‌..." صالح، وسط حرفم پرید: "هر چند... همونا شدن خوارج!" - "اینام باز مشکل‌شون فیلتر ولایت بود... میدونی چرا من به خیلی از هیئت‌ها و هیئتی‌ها و مداحی‌ها حس خوبی ندارم؟!" - "چرا؟!" - "چون ولایت یعنی پیروی تام؛ یعنی التزام عملی حقیقی به هر دستوری که ولی جامعه میده. هزار و چهارصد سال پیش ولی جامعه گفت جنگ برای به دست آوردن وحدت؛ کسایی که نجنگیدنو ما الان لعنت می‌کنیم! تمام مشکل غاصبای حق اهل بیت و شمر و یزید و ابن سعدی که الان لعنت‌شون می‌کنیم، این بود که امام زمان‌شونو نشناختن یا اگه شناختن ولایت مداری نکردن. امروز ولی جامعه میگه وحدت و بچه هیئتی ما وحدت شکنی می‌کنه! دقیقا طبق همین قاعده، این هیئتی اگه زمان امام علی بود، تو لشکر خوارج بود! مشکل من با برائتی جماعت اینه! کسی که خودشو چسبونده به امام علی ولی نمی‌دونه اون موقع برای خود امام علی وحدت و حفظ جامعه اولویت بود!" صالح همانطور که به من گوش می‌داد، پرده آبی رنگ را کنار زد. صبح شده بود! تابلوی کنار جاده، چند کیلومتری بندر شهید رجایی را نشان می‌داد و از کنار تشکیلاتی شبیه به پالایشگاه‌های گاز عبور می‌کردیم؛ یا کارخانه‌‌هایی که در مرحله گودبرداری و پی‌ریزی‌ست. حرف‌هایمان اینبار ادامه نداشت؛ این‌بار، امر به معروف و نهی از منکر! که به خوبی توانستم بحث را تتمه‌ی امامت کنم. با سرعت، به لنگه رسیدیم. ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344