eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
908 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
باغ انارقله‌های عشق.mp3
زمان: حجم: 6.5M
سلاممان از دل‌هایی است که جریان میدهند ذکر مولا را در اعماق وجود. 🖤 ✨شما را دعوت می‌کنیم به شنیدن مجموعه داستان صوتیِ : وصال جدایی (قسمت پایانی) و اما پایان راه آلا و عمار... با ما همراه باشید✨🌹 نویسنده: الهه وحیدی گویندگان این قسمت: سیده فاطمه میررضایی محمدهادی شریفی الهه وحیدی شفق صوفی ادیت صوت: شفق صوفی 💫کاری از مجموعه فرهنگی هنری باغ انار انارنیوز/ رسانه‌ی باغ انار @ANARSTORY @ANAR_NEWSS برای شنیدن قسمت های بعدی، در کانال‌ها عضو شوید.
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
قابل توجه عزیزان کنکوری
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت21🎬 - "حالا باز برین تو آب خودتونو بشورید و بیایید! نهایتا سی ثانیه وقت داری
🎬 - "می‌بینم بعضیاتون هنوز بلد نیستین پارو رو چطوری بگیرید تو دستتون!" خودم را جمع و جور کردم و از ترسِ تا بندر لنگه شنا کردن و روزی کوسه‌ها شدن، در یک آن تمام حرف‌هایش پشت سر هم توی گوشم تکرار شد. نفس عمیقی کشیدم و راحت تکیه دادم. صاف نشستم. پارو را محکم توی دست گرفتم و شروع کردم حرکت کردن؛ حالا از همه جلو زده بودم. نصف بیشترمان مانده بودند توی سوار شدن. تقریبا تنها من و صالح بودیم که جدا شده بودیم. دور زدم و سمت صالح رفتم و با نوک کانو به کانویش زدم و گفتم: "بگیر که اومد!" به نشانه تلافی، عقب عقب رفت و تند تند جلو آمد و حمله کرد. نزدیک بود چپه شوم توی آب و کشتی‌ام به گل بنشیند! هر دومان سمت چپ دریاچه بودیم که عمق آبش کمتر بود. با پاروهایم، شلاق زنان، آب را پیمودم و عقب‌نشینی کردم. سمت چپ دریاچه پر از صخره بود. با اندازه‌های کوچک و بزرگ. نزدیک‌تر، صخره‌ای بود سبزرنگ و بزرگ با گودی‌ای در وسطش به قاعده یک اتاق خواب! حتی سقف هم داشت. پارو زنان سمت صخره رفتم. هزاران صدف ریز و درشت توی صخره تبدیل به فسیل شده بودند و هزاران خرچنگ قبرستان صدف‌ها را گز می‌کردند. آنقدر زیاد بودند و حرکتشان تند تند بود که صدای راه رفتنشان را می‌شنیدم. آمدم برگردم سمت بچه‌ها که دیدم کانو از سر جایش تکان نمی‌خورَد. کشتی‌ام لنگر انداخته بود. گیر افتاده بود بین دو تا سنگ بزرگ! به زیر پایم هیچ‌ نگاه نکرده بودم. دست بردم زیر آب. انگار دستم را برده بودم‌ توی صفحه تلوزیون، شبکه مستند. سر گیجه گرفتم بودم. دور سرم خرچنگ و صدف می‌چرخید. به عقب نگاهی انداختم. صالح را دیدم. پاروزنان داشت یه سمت من می‌آمد. وقتی رسید، دست دادیم و بدون آنکه حرفی بزنیم هردومان به خرچنگ‌ها و صخره‌ خیره شدیم. آنقدر که یادمان رفت صالح برای چه آمده بود! بعد از آنکه یک دل سیر کف دریا را هم نگاه کردیم، خواستم از کانو پیاده شوم که دیدم شدنی نیست. سنگ‌های زیر کانو، تق و لق بود همه‌ش. صالح یک طرف کانو را گرفت و شروع کرد تکان دادن. من هم آنقدر تکانش دادم که بالاخره رها شد و شناور ماند. نفس عمیقی کشیدیم و به یکدیگر خسته نباشید گفتیم. - "صالح، اونجا رو می‌بینی؟!" انگشت اشاره‌ام را بردم سمت دریا. مرز بین دریا و دریاچه، جایی که رشته‌ی صخره‌ها گسسته بود و می‌شد حتی با کشتی هم عبور کرد! - "آره... جالبه!" شروع کردم پارو زدن و گفتم: "از اینجا که بریم بیرون و برسیم به دریا جالب ترم می‌شه..." صالح نیامد. برگشت سمت بچه‌ها. پارو را روی لبه‌ی قایق گذاشتم و نگاهی به عقب کردم. آقای آیین مثل یک قایق تندرو حرکت می‌کرد. بقیه هم هر کدام برای خودشان گوشه‌ای بودند. نگاهم را به جلو دوختم. پارو را برداشتم و حرکت کردم سمت دریا. حالا دیگر صدای هیچ‌کدامشان را نمی‌شنیدم. توی چشمم مبدل به نقطه‌های کوچکِ رنگی، به رنگ قایقشان شده بودند. نقطه‌های زرد و سبز و قرمز و نارنجی و آبی که روی‌ آب شناور بودند. البته آنجا که آن‌ها بودند ساحل محسوب می‌شد نه آب. یک دفعه نگاهم افتاد به مرادی. او هم از جمع دور شده بود. اما نه به اندازه من. وقت آن بود تنها به دریا فکر کنم. حالا دقیقا روی مرز بودم. مرز دریاچه و دریا. یک پاروی دیگر را با قوت به آب راندم. تا چشم کار می‌کرد دریا بود و من بودم و دیگر هیچ. اگر همین خط را مستقیم می‌گرفتم و پارو می‌زدم، بعد از چند روز به ساحل می‌رسیدم؟! به کدام بندر؟! کدام کشور اصلا؟! یا شاید هم به بوموسی! شاید به هیچ کجا. شاید هیچ وقت... رهایی، آزادی، عدم تعلق، در بند نبودن، خلاص، فراغت و نجات و حریّت یا هر نام دیگری که می‌خواهد داشته باشد، از معدود حالاتی‌ست که هیچ کس دوست ندارد نداشته باشد. از چه چیز باید رها شد؟! از کجا باید آزاد؟! تعلق به کجا نباید داشت؟! در بند که و چه نباید بود؟! خلاص از چه؟! فارغ از که، از کجا، کی؟! حریّت... حرّ اگر باید شد، حرّ چه کسی؟! چرا آنقدر از دریاچه و فرمانده دور شده بودم؟! از تنبیه شدن نمی‌ترسیدم یا گمان می‌بردم کسی نگاهم نمی‌کند، یا اصلا آزاد گذاشته‌ بودندمان؟! به پارو چشم داشتم. با خودم گفتم کاش می‌شد همه جا یک پارو داشت و یک قایق آزاد و یک دریای بزرگ... ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761 لینک ناشناس سفرنامه‌ی 👆🍃
هدایت شده از بیسیمچی مدیا 🎬
26.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥اعترافات یک افغانی: 🔹۴۰ سال در ایران زندگی کردم و هیچ کس به من بی احترامی نکرد. مردم ایران بهترین مردم دنیا هستند. فرشته هستند. من آلمان رفتم اما به ایران بازگشتم. 🔹در ۳ سال گذشته افرادی از افغانستان وارد ایران شدند که چاقوکشی و دزدی کردند! صاحبخانه تا قرون آخر پول من را پس داد؛ @BisimchiMedia