سلام و ادب خدمت شما بزرگواران 🌱
✨بنا به درخواست شما عزیزان، تصمیم گرفتیم به امید خدا اولین دوره نویسندگی مهشکن رو برگزار کنیم.
📚این دوره به صورت آفلاین و در ۷ جلسه و در بستر پیامرسان ایتا برگزار میشه.
💻 غیر از ۷ جلسه، یک جلسه آنلاین هم برای پرسش و پاسخ درنظر گرفته شده.
📝محتوای دوره، آموزش نویسندگی با محور نوشتن داستانهای جنایی، معمایی و تریلر هست.
✅هدف اصلی، ایجاد آمادگی لازم برای نوشتن داستانهای جنایی و تریلر هست؛ مطالبی که یه نویسنده برای نوشتن داستانهای جنایی بهش نیاز داره😎
البته در کنارش مطالبی درباره داستاننویسی هم میگیم، ولی نه زیاد.
📌عزیزانی که وارد دوره میشن بهتره یه آشنایی مقدماتی با اصول داستاننویسی داشته باشند تا راحتتر با ما پیش برن.
📖دوره به این صورته که هر هفته دو صوت ۳۰ تا ۴۰ دقیقهای آموزشی در گروه آموزش قرار داده میشه.
از هر صوت ۱ یا ۲ سوال طرح میشه.
✏️شرکتکنندگان فرصت دارند تا آخر هفته(۱۲ شب روز جمعه) دو صوت رو گوش کنند و پاسخ سوالات رو برای ادمین بفرستند.
📍در پایان، با هماهنگی اعضا یک جلسه پرسش و پاسخ برگزار میشه،
و در نهایت، یه آزمون گرفته میشه.
(برای کسانی که حداقل ۸۰ درصد نمره رو در آزمون کسب کنند، برنامههای خاص داریم...😁😎)
🔴شرکت در دوره دو شرط اساسی داره:
۱. فقط عزیزان بالای ۱۶ سال میتونن در دوره شرکت کنند.
۲. مطالعه آموزشهای درستنویسی که در این کانال قرار داده شده:
https://eitaa.com/joinchat/4198892806Cd1663c7523
(اگه تا الان مطالعه نکردید، تا ۱۰ مرداد فرصت دارید مطالعه کنید)
در حین دوره، یه آزمون درستنویسی هم ازتون میگیریم.
💸هزینه دوره چقدره؟
۲۲۰ هزار تومان ناقابل😁
که اگر در آزمون پایانی، ۸۰ درصد نمره رو بیارید، ۲۵ درصدش بهتون برمیگرده(۵۵ هزار تومان)😃
🗓️دوره انشاءالله از ۴ مرداد شروع میشه.
تا ۱۰ مرداد مهلت ثبتنام در دوره هست(چون ثبتنام دیر شروع شده) ولی بعدش دیگه از ثبتنام شما معذوریم.
♦️برای شرکت در دوره،
این اطلاعات رو به همراه فیش واریزی برای ادمین بفرستید:
✍🏻
نام و نام خانوادگی:
سال تولد:
میزان تحصیلات:
رشته و مقطع تحصیلی(در صورت محصل بودن):
استان محل سکونت:
تا کنون در کدام دورههای نویسندگی شرکت کردهاید؟
آیا تا کنون داستان کوتاه یا بلند نوشتهاید؟
سه رمان جنایی یا تریلر که بیش از همه برایتان جذاب بوده را نام ببرید(ایرانی یا خارجی).
💸نحوه پرداخت هزینه دوره
💳واریز ۲۲۰ هزار تومان به شماره کارت
5859831172903998به نام شیردشتزاده (روش بزنید کپی میشه) 🌱بعد از ارسال اطلاعات و رسید پرداخت، ثبتنام شما قطعی میشه🌷 ✅آیدی ادمین ثبتنام: @Eriha_ad
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
31.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گزارش ویدئوییِ سفرنامهی داستانی "#از_نور_تا_فارور" منتشر شد💥⚔
🎙 @ANAR_NEWSS
✍ @EZDEHAMEESHGH
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت28🎬 - "چرا همه دارن میخندن؟!" ایستادم و به پایین نگاه کردم. چشمهایم تار می
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت29🎬
بلای دیگر، بلای گرسنگی بود! همه از ضعف ناله میزدیم و پناه برده بودیم به سماور پر از چای و خوراکیهای توی کیفمان یا انارهایی که از نهار روز اول برداشته بودیم.
همهی غذاها ریخته بودند کف مصلی روی موکت. اسلحهها ولو بود روی سلفهای غذا و چرب و چیلی شده بود. داعشیها بالاخره کفشهایمان را برگرداندند و پشت در انداختند، سوار ماشینهاشان شدند و رفتند. بلافاصله کفشهایمان را جفت کردیم.
تازه یادم افتاده بود خوشحالی کنم!
بلند گفتم: "یعنی تهران اغتشاش نشده؟! یعنی اسرائیل حمله نکرده؟! یعنی هنوز سردار سلامی و سردار باقری رو... تاسیسات هستهای؟!"
و شیخ محتشم دوباره سر نخ نطق را به دست گرفت:
"برادران عزیز نگران نباشید. اوضاع امن و امانه. توی تهران اتفاقی نیفتاده، هستهای سر جاشه و سردارها رو داریم الحمد لله. جای نگرانی نیست... تا وقتی این مملکت سربازهایی مثل شما داره اصلا غم نداره! اصلا غم داشتن معنی نداره که!"
حرفش کنایه تندی داشت. برای آنکه کم نیاورده باشیم گفتم:
"نه حاج اقا این انصاف نیست. ما از صبح لب ساحل سابیده شدیم با لگد خوردن توسط حاج آقای مارانی. انگار ما رو با قالی نمد اشتباه گرفتن. توی ظهر به این گرمی و هوای شرجی، با شکم گرسنه و لب تشنه این چه خبر مسخرهای بود آخه؟! اصلا مگه خشم شبو شبا نباید بزنن؟! شبو گرفته بودن ازتون؟!"
شیخ محتشم و نصرالله زدند زیر خنده
نصرالله جواب داد: "لابد انتظار داشتین از قبل براتون اطلاعیه بفرستیم که آهای! ما میخوایم غافلگیرتون کنیم؟! اما حداقل این خشم ظهر یه فایدههایی هم داشتهها! مثلا اینکه الان فهمیدین هیچی بارتون نیست! هیچی! با کمال احترام البته. یکی دیگه اینکه قدر امنیت شهرهای ایران رو میدونید... دقیقا همین روزا توی سوریه این اتفاق داره میفته. شما فرض کن نشستی داری نهار چلوماهی میخوری یه دفعه داعش میریزه خودت و زن و بچهتو میبنده به رگبار یا منفجرت میکنه و میره... فرض کنید این سپاهیا توی این جزیره و توی بقیه مناطق حساس نباشن و سپاه وجود نداشت. الان ایران، سوریه شده بود و دولتش داشت سقوط میکرد...
فایده دیگهشم اینکه الان بیشتر قدردان نیروی دریایی هستید. مهمترین دستاورد این خشم ظهر این بود که وقتی بر میگردین کرمون دیگه مجبورین در مقام دفاع از سپاه در بیاید. چون خودتون دارید میبینید چجوری توی این جزیره گرم و هوای شرجی بندر لنگه دارن زندگی میکنن. ازتون خواهش میکنم... خواهش میکنم."
همگی شرمنده بودیم. خصوصا آنها که اسلحههاشان را کف مصلی انداخته بودند و فرار کرده بودند.
خوشبختانه تیم تدارکات اعلام کرد هنوز ماهی و برنج تمام نشده و هر کسی غذایش روی زمین ریخته به بالایِ مجلس جهت اخذ نهار مراجعه کند.
هر کسی تحلیلی از خشم شب ارائه میداد.
من هم میگفتم: "ما اینجا نه گوشی موبایل داریم نه رادیو نه تلوزیون و ارتباطمون با کل دنیا همهجوره قطعه! هیچ خبری از بیرون جزیره بهمون نمیرسه مگه اینکه فرماندهها بهمون بگن. حالا فکر کن اونا از این موضوع سوء استفاده کردن و اول با یه خبر جعلی و رژه سربازها ذهنمونو آماده کردن بعدم با یه لشگر داعشی که اتفاقا هم عربی هم فارسی رو عین بلبل حرف میزنن، ریختن سرمون! حقیقتا نقشهشون عالیه و برنامهریزیشون ستودنیه. فقط دوست دارم بدونم آقای آیین چرا از پشت بهمون خنجر زد."
بالاخره نهار را با ترس و لرز و خنده خوردیم و سمت اتاقمان رفتیم برای استراحت.
***
هر کداممان مثل یک جنازه یا یک شقهی گوسفند، ولو شدیم روی بالشمان و از همان اول شروع کردیم به خندیدن و سر تا پای داعش را فحش دادن. اما بعد از چند دقیقه حتی نای خندیدن نداشتیم. فقط ناله میزدیم!
یک نفر ناله میکرد و دیگری جوابش را با "آخ" میداد.
- "خجالت بکشید آقایون! مثلا من گفتم شما نماینده مدرسه صدرا هستید. بسه انقد ناله نکنین!"
همانجا که خوابیده بودم نشستم و گفتم:
"بله آقای آیین! شما بودید که داشتید با جناب داعشی عین دو تا رفیق گرمابه و گلستون اختلاط میکردید. ولی من و صالح با پای برهنه از یه کوه سنگلاخی و صخرهای دویدیم رفتیم بالا و اونجا فهمیدیم همهش سرکاری بوده!"
اِرمیا هم گفت: "حاجی اینا رو ولش کن. اون بالا چه شکلی بود؟!"
صالح شروع به تعریف کردن کرد: "از اونجا کل جزیره معلوم بود دیگه. نشستیم یه صحنه جنگی تمام عیارو نگاه کردیم با آهوها و گاوهایی که داشتن فرار میکردن!"
- "گاو؟!"
- "یکیش خودتی!"
زدیم زیر خنده.
یادِ آهویی افتادم که در حال خواب، مرده بود و فقط استخوانبندیاش مانده بود با پوست خوشرنگش!
بالاخره حرفمان ته کشید. آه و نالهمان هم. چشمهامان داشت سنگین میشد که صدای نصرالله را شنیدیم: "فقط بیست ثانیه وقت داری اینجا باشی اخوی!"
#مهدینار✍
#پایان_قسمت29✅
📆 #14040501
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761
لینک ناشناس سفرنامهی #از_نور_تا_فارور👆🍃
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
سلام و ادب خدمت شما بزرگواران 🌱 ✨بنا به درخواست شما عزیزان، تصمیم گرفتیم به امید خدا اولین دوره نوی
اگر کسی از طرف باغ انار ثبت نام کند تخفیف هم دارد.
با کد زیر:
گیش گیری گیدین ماشالا🙄
خسته از کار نشستم سر سفره. بوی برنج و خورشت زد زیر دماغ. قاشق را که بردم توی دهان، تلویزیون عکس بچههای غزه را نشان داد. یک مشت استخوان که پوست کشیده شده بود رویش. غذا سنگ شد توی گلو.
داوود فلاخن را کشید و سنگ را پرتاب کرد توی پیشانی جالووت. ابهت تکنولوژیکی دنیای مادی آن زمان با صورت از بلندا افتاد به زمین.
صهیونیسم استاد قلب معنا است.
فلاخن داوود الان موشک رهگیر پرتاب میکند برای نجات ویترین دنیای کفر از نابودی.
مردک صهیون ایستاده بود کنار برجهای شیشهای. دستها را به دو طرف باز کرد. میگفت اینجا تلآویو است، کو مرگ.
سجیل از فلاخن داوود گذشت. برجها را با خاک یکسان کرد. مرگ آورد برایشان.
پرنده سجیل را از منقار انداخت روی فیل. با هر سنگ ریزه یکی از یاران ابرهه در خاک غلطید.
بچههای غزه از تشنگی لهله میزنند.
بچههای امام حسین هم همینطور. مگر نه این است که کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا.
اجداد همین صهیونیستها صد سال پیش توی ایران قحطی درست کردند. از هر دو نفر یکی مردند. تلویزیون میگفت که نزدیک صدهزار نفر توی غزه شهید شدهاند. هنوز مانده که فلسطین برسد به ایران. نه میلیون نفر در قحطی ساختگی جان سپردند آن زمان.
کودک فلسطینی از گرسنگی سنگ میخورد. مسلمانان در شعب، سنگ به شکم میبستند. راستی اگر سقیفه مسیر خلافت را منحرف نمیکرد چندنفر در طول تاریخ از گرسنگی میمردند؟
از کنار سفره بلند شدم. بیغذا.
#نارون
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
31.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گزارش ویدئوییِ سفرنامهی داستانی "#از_نور_تا_فارور" منتشر شد💥⚔
🎙 @ANAR_NEWSS
✍ @EZDEHAMEESHGH
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت29🎬 بلای دیگر، بلای گرسنگی بود! همه از ضعف ناله میزدیم و پناه برده بودیم به
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت30🎬
منگ بودیم همهمان اما عادت کرده بودیم به اینطور احضار شدن. حالا اگر فرماندهای، پنج ثانیه زمان میداد هم، آماده و محیا رو به روش به صف میشدیم.
- "همونطور که باخبر شدیم، تونستیم داعش رو توی جزیره زمینگیر کنیم! پس حالا میتونیم بریم یه پیاده روی دیگه داشته باشیم..."
اسم پیاده روی که میآمد تهِ دلمان خالی میشد. این بار احتمالا قرار بود دست و پامان از جا کنده شود اما بعد فهمیدم اشتباه میکردیم.
به همان مسیری رفتیم که شب قبل پیموده بودیماش. یک جیپ قدیمی و فرسوده ایستاده بود منتظرمان.
آخرین برنامهمان تیراندازی بود؛ هر نفر با هشت تیر جنگی.
جایگاهمان لب درهای بود با ارتفاع زیاد و فاصلهای از دریا. به جای سیبل، بشکهای آبی رنگ را توی آب انداخته بودند و قرار بود آنقدر سوراخ شود که غرق شود.
سختی کار آنجا بود که هر چقدر بیشتر تیر میخورد، عقبتر میرفت. یک جا بند نبود. به همین خاطر نشانه گرفتنش کار سختی بود و اکثر تیرها به سینهی دریا میخورد.
آخرین بخش سفر، همان تیراندازی بود.
بعد از آن، یک جلسهی سه ساعته خلیج فارسشناسی برگزار شد که همهمان خوابِ خواب بودیم و بعدش قرار بر تحویل اسلحه بود.
دیگر حتی موقع بلند شدن یا حرکت کردن نیازی به برداشتن اسلحه نبود. نیازی به ترس از گم کردن نبود. کدام عضوی از بدنش جدا میشود؟! کدام بدنی نگاه میکنند و میگردد تا بداند همهی اعضایش سر جاشان هستند یا نه؟! امان از فقدانی که بعد از عادت اتفاق بیفتد. امان از نداشتنِ بعد از داشتن. حالا که به همه چیز عادت کرده بودیم موقع خداحافظی بود. حالم، درست مثل زائر حرم امام رضا بود که درست در روز وداع، تمام صحنها و رواقهای حرم را از بر شده است اما یک ساعت بعد سوار بر قطار یا هواپیما به وطن خویش باز میگردد.
اسلحه و جلیقه عضوی از بدنمان شده بود؛ رسما به اهدای عضو اجباری میرفتیم.
موقع تحویل دادن اسلحه، همهمان در حال سکوت بودیم. آنان که هدف آیندهشان سپاه یا نیروی انتظامی بود اما سکوتشان غمبار و مرگبارتر بود.
بالاخره تمام شد.
***
آخر شب بود و خواب به چشمم نمیآمد. بعد از مراسم عزاداری فاطمیه، همه را آزاد گذاشته بودند. عدهای توی باشگاه ورزشی جزیره که از امکانات مخصوص نظامی پر بود و عدهای در زمین چمن. میتوانستم سمت کوه یا ساحل یا آهوها بروم اما تمام بدنم توی درد میسوخت.
آن موقع شب همه خوابیده بودند الا من و حسین. با هم بیرون رفتیم تا هوایی تازه کنیم که شیخ محتشم را دیدیم.
- "بیا بریم پیش حاج اقا..."
گفتم: "نه بابا دعوامون میکنه این وقت شب بیرونیم."
حسین سمت شیخ رفت و من کنار سماور نشستم. بعد از چند دقیقه سمتشان رفتم؛ گرم صحبت شده بودند.
بیرون هنوز روشنایی داشت. سیری در سیری ائمه اطهار را تمام کرده بودم. نخل و نارنج را برداشتم و با پتو و بالش به مصلی رفتم که دیدم سایهای پشت سرم راه میآید. حسین بود و کمی بعد تر شیخ محتشم.
گاوم زایید. اجازه نمیداد توی مصلی بخوابم. حتی تنها.
با حسین به اتاق رفتیم و بالشمان را کنار هم گذاشتیم و گرم صحبت شدیم. آنقدر که چشمهایمان چند ثانیهای بسته میماند و دوباره باز میشد. همزمان چرت میزدیم و از خواب که میپریدیم برای آنکه طرف مقابل ناراحت نشده باشد، "باشه" و "ای بابا" و "آها" میگفتیم و الکی سر تکان میدادیم.
بعد از ساعتی، صدای انفجاری، در و پنجره اتاق را لرزاند و آسمان جزیره سرخ و زرد شد. یک نفر ناشناس که شکل و شمایلش میگفت نظامی نیست، با لگدی وارد اتاق شد و با قبضهی تفنگش به سینهمان کوبید. آنقدر محکم که چشمهایم سیاهی رفت.
#مهدینار✍
#پایان_قسمت30✅
📆 #14040502
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761
لینک ناشناس سفرنامهی #از_نور_تا_فارور👆🍃
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
31.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گزارش ویدئوییِ سفرنامهی داستانی "#از_نور_تا_فارور" منتشر شد💥⚔
🎙 @ANAR_NEWSS
✍ @EZDEHAMEESHGH
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت30🎬 منگ بودیم همهمان اما عادت کرده بودیم به اینطور احضار شدن. حالا اگر فر
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت31🎬
#قسمت_پایانی✅
به هوش که آمدم، نیکزاد را دیدم که در اتاق ایستاده بود و آسمان بالای سرش را به رگبار گرفته بود. خداراشکر کردم که همه چیز خواب بوده و این بار هم جان سالم به در بردهایم.
انتظار داشتند دوباره فکر کنیم داعش حمله کرده یا هر اتفاق دیگری. اما ما همچنان خوابیده بودیم و از توی اتاق به صدای تیراندازی گوش میدادیم و با خنده و احساس رضایت خمیازه میکشیدیم.
وقتی دیدند عکس العمل خاصی نداریم، توی اتاق ریختند و با اردنگی از روی زمین بلندمان کردند و از اتاق انداختندمان بیرون و آنقدر تیر در کردند که مثلا بترسیم و فرار کنیم.
نهایت کاری که میتوانستیم برایشان بکنیم بالا رفتن از کوه بود که فکر کنند داریم از دستشان فرار میکنیم!
از کوه که پایین آمدیم، همهمان در یک نقطه جمع شدیم. رو به روی نصرالله؛ بدون آنکه دستور داده باشد. جا داشت برای تجمع غیر قانونیمان تنبیهمان کند اما بالاخره لبخند را روی لب فرمانده دیدیم.
- "آزاد. برید آماده بشید برای نماز و بعدم کمکم بار و بندیلتونو جمع کنید. حدودا دو ساعت دیگه لنج میاد دنبالمون..."
***
سوار اتوبوس که شدیم، همهی موبایلها و هندزفریها تحویلمان داده شد. من اما نمیدانستم موبایلم توی کدامین گاوصندوق مدرسه آب خنک میخورَد.
بچههایی که توی کانال بنیاد نوجوان عضو بودند، خبری را به گوش همهمان رساندند:
"والدین گرامی، اتوبوس از بندر لنگه به سمت کرمان حرکت کرده و حدودا ساعت ۶ عصر به مقصد کرمان میرسیم."
عقیل گفت: "با توجه به خستگی و کمخوابی و بدن درد شدید، بچههای صدرا شنبه رو از مدرسه رفتن معافن!"
آقای آیین نگاهی به شیخ محتشم انداخت و با خنده گفت: "نه خیره. آقایون صدرا اگه هفت و ربع تو نمازخونه نباشن حسابشون با جناب سامانه مدبّر خواهد بود!"
صدای همهمان رفت بالا.
گفتم: "سلامتی مادرِ سازندهی مدبر صلوات!"
شیخ جلوی خندهاش را گرفت اما نصرالله با اخم گفت: "آقای آیین. فردا صبح هر کی غیبت داشت اسمشو بدین، من روز بعد میام تو حیاط مدرسه سینهخیز میبرمش!"
فرماندهان گرامی به یک روز استراحت بعد از دو روز بیخوابی و له و لورده شدن هیچ اعتقادی نداشتند. برعکس ما که به شدت به سامانه انضباطی مدبر معتقد بودیم!
صندلیها را عقب دادیم که بخوابیم اما هر چند دقیقه یکبار، درست وقتی تمام اتوبوس تبدیل به سکوت میشد و حتی صدای شکستن تخمه از کسی نمیآمد، نصر الله داد میزد: "خمپاره!"
بعد هم با راننده و آقای آیین و شیخ، قاه قاه میخندیدند.
بالاخره چشمهای آنها هم گرم شد و راحت شدیم!
چشم که باز کردیم، سرخی هوا رو به تاریکی میرفت. نگاهی به ساعت صالح انداختم. شش عصر بود!
لبهایم را به زور باز کردم و گفتم: "نرسیدیم هنوز؟!"
راننده انگار صدایم را شنیده بود.
- "هنوز به حاجی آباد هم نرسیدیم!"
پرده را کنار زدم. به جاده که نگاه کردم فهمیدم چرا هنوز توی خاک هرمزگانیم.
توی جادهی کوهستانی مملو از ماشین و اتوبوس گیر افتاده بودیم. دقیقا هر پنج دقیقه یک بار طول میکشید تا اتوبوس چند وجب جلو برود.
با آن سرعت، همکلاسیهایمان سر جلسه کنکور بودند و ما تازه به کرمان رسیده بودیم.
توی آن بحبوحه، چند نفری مسمومیت شدید گرفته بودند و هر چند لحظه یک نفرشان بالا میاورد!
توقفمان توی جاده آنقدر طول کشید که حال ما هم داشت بد میشد. خسته بودیم اما از دردِ دل و حالت تهوع و کلافگی خوابمان نمیبرد.
- "من یکی که فردا مدرسه نمیرم. فوقش یه نمرهست دیگه!"
آقای آیین که داشت پرتقال پوست میگرفت گفت: "خواهیم دید..."
- "آخه این عدالته حاج آقا؟!"
- "اگه من فردا مدرسه نیومدم شما هم نیاید..."
و احتمال آنکه آقای آیین که توی مدرسه زندگی میکرد به مدرسه نیاید، معادل صفر بود.
ساعت ده شب، اتوبوس جلوی سازمان تبلیغات ترمز گرفت.
آن موقع شب تا اسنپ گیرم آمد و به خانه رسیدم، ساعت دوازده شده بود.
با همان لباسها و سر و کلهی پر از شن و ساک خاکی، روی زمین افتادم.
چشم که باز کردم ساعت شش بود. از شدت سردرد و بدندرد حتی نمیتوانستم دستم را بالا بیاورم. بالاخره نعش خستهام را به دوش کشیدم و به زور به مدرسه رساندمش؛ با سی ثانیه تاخیر و خدا را شکر کردم که به یک دقیقه نرسیده است.
اوضاع همهمان همین بود. چشمها قرمز و پف کرده، بدنها بعضا کبود، پلکهای سیاه و قدمهای لنگ لنگان.
توی صبحگاه، آقای آیین از کنارمان رد میشد و بلند "خمپاره" میگفت و خواب را از چشممان میربود. ما هم به زور میخندیدیم و از آنکه بالاخره کابوسهای شبانه یا صبحگاهی تمام شده، خوشحال بودیم.
- پایان، ۳ مرداد ۱۴۰۴
#مهدینار✍
#پایان✅
📆 #14040503
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761
لینک ناشناس سفرنامهی #از_نور_تا_فارور👆🍃