💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
سلام و ادب خدمت شما بزرگواران 🌱 ✨بنا به درخواست شما عزیزان، تصمیم گرفتیم به امید خدا اولین دوره نوی
اگر کسی از طرف باغ انار ثبت نام کند تخفیف هم دارد.
با کد زیر:
گیش گیری گیدین ماشالا🙄
خسته از کار نشستم سر سفره. بوی برنج و خورشت زد زیر دماغ. قاشق را که بردم توی دهان، تلویزیون عکس بچههای غزه را نشان داد. یک مشت استخوان که پوست کشیده شده بود رویش. غذا سنگ شد توی گلو.
داوود فلاخن را کشید و سنگ را پرتاب کرد توی پیشانی جالووت. ابهت تکنولوژیکی دنیای مادی آن زمان با صورت از بلندا افتاد به زمین.
صهیونیسم استاد قلب معنا است.
فلاخن داوود الان موشک رهگیر پرتاب میکند برای نجات ویترین دنیای کفر از نابودی.
مردک صهیون ایستاده بود کنار برجهای شیشهای. دستها را به دو طرف باز کرد. میگفت اینجا تلآویو است، کو مرگ.
سجیل از فلاخن داوود گذشت. برجها را با خاک یکسان کرد. مرگ آورد برایشان.
پرنده سجیل را از منقار انداخت روی فیل. با هر سنگ ریزه یکی از یاران ابرهه در خاک غلطید.
بچههای غزه از تشنگی لهله میزنند.
بچههای امام حسین هم همینطور. مگر نه این است که کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا.
اجداد همین صهیونیستها صد سال پیش توی ایران قحطی درست کردند. از هر دو نفر یکی مردند. تلویزیون میگفت که نزدیک صدهزار نفر توی غزه شهید شدهاند. هنوز مانده که فلسطین برسد به ایران. نه میلیون نفر در قحطی ساختگی جان سپردند آن زمان.
کودک فلسطینی از گرسنگی سنگ میخورد. مسلمانان در شعب، سنگ به شکم میبستند. راستی اگر سقیفه مسیر خلافت را منحرف نمیکرد چندنفر در طول تاریخ از گرسنگی میمردند؟
از کنار سفره بلند شدم. بیغذا.
#نارون
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
31.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گزارش ویدئوییِ سفرنامهی داستانی "#از_نور_تا_فارور" منتشر شد💥⚔
🎙 @ANAR_NEWSS
✍ @EZDEHAMEESHGH
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت29🎬 بلای دیگر، بلای گرسنگی بود! همه از ضعف ناله میزدیم و پناه برده بودیم به
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت30🎬
منگ بودیم همهمان اما عادت کرده بودیم به اینطور احضار شدن. حالا اگر فرماندهای، پنج ثانیه زمان میداد هم، آماده و محیا رو به روش به صف میشدیم.
- "همونطور که باخبر شدیم، تونستیم داعش رو توی جزیره زمینگیر کنیم! پس حالا میتونیم بریم یه پیاده روی دیگه داشته باشیم..."
اسم پیاده روی که میآمد تهِ دلمان خالی میشد. این بار احتمالا قرار بود دست و پامان از جا کنده شود اما بعد فهمیدم اشتباه میکردیم.
به همان مسیری رفتیم که شب قبل پیموده بودیماش. یک جیپ قدیمی و فرسوده ایستاده بود منتظرمان.
آخرین برنامهمان تیراندازی بود؛ هر نفر با هشت تیر جنگی.
جایگاهمان لب درهای بود با ارتفاع زیاد و فاصلهای از دریا. به جای سیبل، بشکهای آبی رنگ را توی آب انداخته بودند و قرار بود آنقدر سوراخ شود که غرق شود.
سختی کار آنجا بود که هر چقدر بیشتر تیر میخورد، عقبتر میرفت. یک جا بند نبود. به همین خاطر نشانه گرفتنش کار سختی بود و اکثر تیرها به سینهی دریا میخورد.
آخرین بخش سفر، همان تیراندازی بود.
بعد از آن، یک جلسهی سه ساعته خلیج فارسشناسی برگزار شد که همهمان خوابِ خواب بودیم و بعدش قرار بر تحویل اسلحه بود.
دیگر حتی موقع بلند شدن یا حرکت کردن نیازی به برداشتن اسلحه نبود. نیازی به ترس از گم کردن نبود. کدام عضوی از بدنش جدا میشود؟! کدام بدنی نگاه میکنند و میگردد تا بداند همهی اعضایش سر جاشان هستند یا نه؟! امان از فقدانی که بعد از عادت اتفاق بیفتد. امان از نداشتنِ بعد از داشتن. حالا که به همه چیز عادت کرده بودیم موقع خداحافظی بود. حالم، درست مثل زائر حرم امام رضا بود که درست در روز وداع، تمام صحنها و رواقهای حرم را از بر شده است اما یک ساعت بعد سوار بر قطار یا هواپیما به وطن خویش باز میگردد.
اسلحه و جلیقه عضوی از بدنمان شده بود؛ رسما به اهدای عضو اجباری میرفتیم.
موقع تحویل دادن اسلحه، همهمان در حال سکوت بودیم. آنان که هدف آیندهشان سپاه یا نیروی انتظامی بود اما سکوتشان غمبار و مرگبارتر بود.
بالاخره تمام شد.
***
آخر شب بود و خواب به چشمم نمیآمد. بعد از مراسم عزاداری فاطمیه، همه را آزاد گذاشته بودند. عدهای توی باشگاه ورزشی جزیره که از امکانات مخصوص نظامی پر بود و عدهای در زمین چمن. میتوانستم سمت کوه یا ساحل یا آهوها بروم اما تمام بدنم توی درد میسوخت.
آن موقع شب همه خوابیده بودند الا من و حسین. با هم بیرون رفتیم تا هوایی تازه کنیم که شیخ محتشم را دیدیم.
- "بیا بریم پیش حاج اقا..."
گفتم: "نه بابا دعوامون میکنه این وقت شب بیرونیم."
حسین سمت شیخ رفت و من کنار سماور نشستم. بعد از چند دقیقه سمتشان رفتم؛ گرم صحبت شده بودند.
بیرون هنوز روشنایی داشت. سیری در سیری ائمه اطهار را تمام کرده بودم. نخل و نارنج را برداشتم و با پتو و بالش به مصلی رفتم که دیدم سایهای پشت سرم راه میآید. حسین بود و کمی بعد تر شیخ محتشم.
گاوم زایید. اجازه نمیداد توی مصلی بخوابم. حتی تنها.
با حسین به اتاق رفتیم و بالشمان را کنار هم گذاشتیم و گرم صحبت شدیم. آنقدر که چشمهایمان چند ثانیهای بسته میماند و دوباره باز میشد. همزمان چرت میزدیم و از خواب که میپریدیم برای آنکه طرف مقابل ناراحت نشده باشد، "باشه" و "ای بابا" و "آها" میگفتیم و الکی سر تکان میدادیم.
بعد از ساعتی، صدای انفجاری، در و پنجره اتاق را لرزاند و آسمان جزیره سرخ و زرد شد. یک نفر ناشناس که شکل و شمایلش میگفت نظامی نیست، با لگدی وارد اتاق شد و با قبضهی تفنگش به سینهمان کوبید. آنقدر محکم که چشمهایم سیاهی رفت.
#مهدینار✍
#پایان_قسمت30✅
📆 #14040502
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761
لینک ناشناس سفرنامهی #از_نور_تا_فارور👆🍃
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
31.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گزارش ویدئوییِ سفرنامهی داستانی "#از_نور_تا_فارور" منتشر شد💥⚔
🎙 @ANAR_NEWSS
✍ @EZDEHAMEESHGH
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت30🎬 منگ بودیم همهمان اما عادت کرده بودیم به اینطور احضار شدن. حالا اگر فر
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت31🎬
#قسمت_پایانی✅
به هوش که آمدم، نیکزاد را دیدم که در اتاق ایستاده بود و آسمان بالای سرش را به رگبار گرفته بود. خداراشکر کردم که همه چیز خواب بوده و این بار هم جان سالم به در بردهایم.
انتظار داشتند دوباره فکر کنیم داعش حمله کرده یا هر اتفاق دیگری. اما ما همچنان خوابیده بودیم و از توی اتاق به صدای تیراندازی گوش میدادیم و با خنده و احساس رضایت خمیازه میکشیدیم.
وقتی دیدند عکس العمل خاصی نداریم، توی اتاق ریختند و با اردنگی از روی زمین بلندمان کردند و از اتاق انداختندمان بیرون و آنقدر تیر در کردند که مثلا بترسیم و فرار کنیم.
نهایت کاری که میتوانستیم برایشان بکنیم بالا رفتن از کوه بود که فکر کنند داریم از دستشان فرار میکنیم!
از کوه که پایین آمدیم، همهمان در یک نقطه جمع شدیم. رو به روی نصرالله؛ بدون آنکه دستور داده باشد. جا داشت برای تجمع غیر قانونیمان تنبیهمان کند اما بالاخره لبخند را روی لب فرمانده دیدیم.
- "آزاد. برید آماده بشید برای نماز و بعدم کمکم بار و بندیلتونو جمع کنید. حدودا دو ساعت دیگه لنج میاد دنبالمون..."
***
سوار اتوبوس که شدیم، همهی موبایلها و هندزفریها تحویلمان داده شد. من اما نمیدانستم موبایلم توی کدامین گاوصندوق مدرسه آب خنک میخورَد.
بچههایی که توی کانال بنیاد نوجوان عضو بودند، خبری را به گوش همهمان رساندند:
"والدین گرامی، اتوبوس از بندر لنگه به سمت کرمان حرکت کرده و حدودا ساعت ۶ عصر به مقصد کرمان میرسیم."
عقیل گفت: "با توجه به خستگی و کمخوابی و بدن درد شدید، بچههای صدرا شنبه رو از مدرسه رفتن معافن!"
آقای آیین نگاهی به شیخ محتشم انداخت و با خنده گفت: "نه خیره. آقایون صدرا اگه هفت و ربع تو نمازخونه نباشن حسابشون با جناب سامانه مدبّر خواهد بود!"
صدای همهمان رفت بالا.
گفتم: "سلامتی مادرِ سازندهی مدبر صلوات!"
شیخ جلوی خندهاش را گرفت اما نصرالله با اخم گفت: "آقای آیین. فردا صبح هر کی غیبت داشت اسمشو بدین، من روز بعد میام تو حیاط مدرسه سینهخیز میبرمش!"
فرماندهان گرامی به یک روز استراحت بعد از دو روز بیخوابی و له و لورده شدن هیچ اعتقادی نداشتند. برعکس ما که به شدت به سامانه انضباطی مدبر معتقد بودیم!
صندلیها را عقب دادیم که بخوابیم اما هر چند دقیقه یکبار، درست وقتی تمام اتوبوس تبدیل به سکوت میشد و حتی صدای شکستن تخمه از کسی نمیآمد، نصر الله داد میزد: "خمپاره!"
بعد هم با راننده و آقای آیین و شیخ، قاه قاه میخندیدند.
بالاخره چشمهای آنها هم گرم شد و راحت شدیم!
چشم که باز کردیم، سرخی هوا رو به تاریکی میرفت. نگاهی به ساعت صالح انداختم. شش عصر بود!
لبهایم را به زور باز کردم و گفتم: "نرسیدیم هنوز؟!"
راننده انگار صدایم را شنیده بود.
- "هنوز به حاجی آباد هم نرسیدیم!"
پرده را کنار زدم. به جاده که نگاه کردم فهمیدم چرا هنوز توی خاک هرمزگانیم.
توی جادهی کوهستانی مملو از ماشین و اتوبوس گیر افتاده بودیم. دقیقا هر پنج دقیقه یک بار طول میکشید تا اتوبوس چند وجب جلو برود.
با آن سرعت، همکلاسیهایمان سر جلسه کنکور بودند و ما تازه به کرمان رسیده بودیم.
توی آن بحبوحه، چند نفری مسمومیت شدید گرفته بودند و هر چند لحظه یک نفرشان بالا میاورد!
توقفمان توی جاده آنقدر طول کشید که حال ما هم داشت بد میشد. خسته بودیم اما از دردِ دل و حالت تهوع و کلافگی خوابمان نمیبرد.
- "من یکی که فردا مدرسه نمیرم. فوقش یه نمرهست دیگه!"
آقای آیین که داشت پرتقال پوست میگرفت گفت: "خواهیم دید..."
- "آخه این عدالته حاج آقا؟!"
- "اگه من فردا مدرسه نیومدم شما هم نیاید..."
و احتمال آنکه آقای آیین که توی مدرسه زندگی میکرد به مدرسه نیاید، معادل صفر بود.
ساعت ده شب، اتوبوس جلوی سازمان تبلیغات ترمز گرفت.
آن موقع شب تا اسنپ گیرم آمد و به خانه رسیدم، ساعت دوازده شده بود.
با همان لباسها و سر و کلهی پر از شن و ساک خاکی، روی زمین افتادم.
چشم که باز کردم ساعت شش بود. از شدت سردرد و بدندرد حتی نمیتوانستم دستم را بالا بیاورم. بالاخره نعش خستهام را به دوش کشیدم و به زور به مدرسه رساندمش؛ با سی ثانیه تاخیر و خدا را شکر کردم که به یک دقیقه نرسیده است.
اوضاع همهمان همین بود. چشمها قرمز و پف کرده، بدنها بعضا کبود، پلکهای سیاه و قدمهای لنگ لنگان.
توی صبحگاه، آقای آیین از کنارمان رد میشد و بلند "خمپاره" میگفت و خواب را از چشممان میربود. ما هم به زور میخندیدیم و از آنکه بالاخره کابوسهای شبانه یا صبحگاهی تمام شده، خوشحال بودیم.
- پایان، ۳ مرداد ۱۴۰۴
#مهدینار✍
#پایان✅
📆 #14040503
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761
لینک ناشناس سفرنامهی #از_نور_تا_فارور👆🍃
هدایت شده از ستاد مردمی جنگ
⬅️مهمات عملیات روانی
تکنیک اول : سؤالات القایی 🔊❓❗
#مهمات
..
#جنگ_شناختی #عملیات_روانی #پدافند_شناختی #کنترل_افکار_عمومی
#عملیات
..
📍اینجا اتاق جنگ است
@setad_mardomi_jang
..