eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
909 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761 لینک ناشناس سفرنامه‌ی 👆🍃
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت30🎬 منگ بودیم همه‌مان اما عادت کرده بودیم‌ به اینطور احضار شدن‌. حالا اگر فر
🎬 ✅ به هوش که آمدم، نیک‌زاد را دیدم که در اتاق ایستاده بود و آسمان بالای سرش را به رگبار گرفته بود. خداراشکر کردم که همه چیز خواب بوده و این بار هم جان سالم به در برده‌ایم. انتظار داشتند دوباره فکر کنیم داعش حمله کرده یا هر اتفاق دیگری. اما ما همچنان خوابیده بودیم و از توی اتاق به صدای تیراندازی گوش می‌دادیم و با خنده و احساس رضایت خمیازه می‌کشیدیم. وقتی دیدند عکس العمل خاصی نداریم، توی اتاق ریختند و با اردنگی از روی زمین بلندمان کردند و از اتاق انداختندمان بیرون و آنقدر تیر در کردند که مثلا بترسیم و فرار کنیم. نهایت کاری که می‌توانستیم برایشان بکنیم بالا رفتن از کوه بود که فکر کنند داریم از دستشان فرار می‌کنیم! از کوه که پایین آمدیم، همه‌مان در یک نقطه جمع شدیم. رو به روی نصرالله؛ بدون آنکه دستور داده باشد. جا داشت برای تجمع غیر قانونی‌مان تنبیهمان کند اما بالاخره لبخند را روی لب فرمانده دیدیم. - "آزاد. برید آماده بشید برای نماز و بعدم کم‌کم بار و بندیل‌تونو جمع کنید. حدودا دو ساعت دیگه لنج میاد دنبالمون..." *** سوار اتوبوس که شدیم، همه‌ی موبایل‌ها و هندزفری‌ها تحویل‌مان داده شد. من اما نمی‌دانستم موبایلم توی کدامین گاوصندوق مدرسه آب خنک می‌خورَد. بچه‌هایی که توی کانال بنیاد نوجوان عضو بودند، خبری را به گوش همه‌مان رساندند: "والدین گرامی، اتوبوس از بندر لنگه به سمت کرمان حرکت کرده و حدودا ساعت ۶ عصر به مقصد کرمان می‌رسیم." عقیل گفت: "با توجه به خستگی و کم‌خوابی و بدن درد شدید، بچه‌های صدرا شنبه رو از مدرسه رفتن معافن!" آقای آیین نگاهی به شیخ محتشم انداخت و با خنده گفت: "نه خیره. آقایون صدرا اگه هفت و ربع تو نمازخونه نباشن حسابشون با جناب سامانه مدبّر خواهد بود!" صدای همه‌مان رفت بالا. گفتم: "سلامتی مادرِ سازنده‌ی مدبر صلوات!" شیخ جلوی خنده‌اش را گرفت اما نصرالله با اخم گفت: "آقای آیین. فردا صبح هر کی غیبت داشت اسمشو بدین، من روز بعد میام تو حیاط مدرسه سینه‌خیز می‌برمش!" فرماندهان گرامی به یک روز استراحت بعد از دو روز بی‌خوابی و له و لورده شدن هیچ اعتقادی نداشتند. برعکس ما که به شدت به سامانه انضباطی مدبر معتقد بودیم! صندلی‌ها را عقب دادیم که بخوابیم اما هر چند دقیقه یکبار، درست وقتی تمام اتوبوس تبدیل به سکوت می‌شد و حتی صدای شکستن تخمه از کسی نمی‌آمد، نصر الله داد می‌زد: "خمپاره!" بعد هم با راننده و آقای آیین و شیخ، قاه قاه می‌خندیدند. بالاخره چشم‌های آن‌ها هم گرم شد و راحت شدیم! چشم که باز کردیم، سرخی هوا رو به تاریکی می‌رفت. نگاهی به ساعت صالح انداختم. شش عصر بود! لب‌هایم را به زور باز کردم و گفتم: "نرسیدیم هنوز؟!" راننده انگار صدایم را شنیده بود. - "هنوز به حاجی آباد هم نرسیدیم!" پرده را کنار زدم. به جاده که نگاه کردم فهمیدم چرا هنوز توی خاک هرمزگانیم. توی جاده‌ی کوهستانی مملو از ماشین و اتوبوس گیر افتاده بودیم. دقیقا هر پنج دقیقه یک بار طول می‌کشید تا اتوبوس چند وجب جلو برود‌. با آن سرعت، همکلاسی‌هایمان سر جلسه کنکور بودند و ما تازه به کرمان رسیده بودیم. توی آن بحبوحه، چند نفری مسمومیت شدید گرفته بودند و هر چند لحظه یک نفرشان بالا میاورد! توقف‌مان توی جاده آنقدر طول کشید که حال ما هم داشت بد می‌شد. خسته بودیم اما از دردِ دل و حالت تهوع و کلافگی خوابمان نمی‌برد. - "من یکی که فردا مدرسه نمی‌رم. فوقش یه نمره‌ست دیگه!" آقای آیین که داشت پرتقال پوست می‌‌گرفت گفت: "خواهیم دید‌..." - "آخه این عدالته حاج آقا؟!" - "اگه من فردا مدرسه نیومدم شما هم نیاید..." و احتمال آنکه آقای آیین که توی مدرسه زندگی می‌کرد به مدرسه نیاید، معادل صفر بود. ساعت ده شب، اتوبوس جلوی سازمان تبلیغات ترمز گرفت. آن موقع شب تا اسنپ گیرم آمد و به خانه رسیدم، ساعت دوازده شده بود. با همان لباس‌ها و سر و کله‌ی پر از شن و ساک خاکی، روی زمین افتادم. چشم که باز کردم ساعت شش بود. از شدت سردرد و بدن‌درد حتی نمی‌توانستم دستم را بالا بیاورم. بالاخره نعش خسته‌ام را به دوش کشیدم و به زور به مدرسه رساندمش؛ با سی ثانیه تاخیر و خدا را شکر کردم که به یک دقیقه نرسیده است‌. اوضاع همه‌مان همین بود. چشم‌ها قرمز و پف کرده، بدن‌ها بعضا کبود، پلک‌های سیاه و قدم‌های لنگ لنگان. توی صبحگاه، آقای آیین از کنارمان رد می‌شد و بلند "خمپاره" می‌گفت و خواب را از چشم‌مان می‌ربود‌‌. ما هم به زور می‌خندیدیم و از آنکه بالاخره کابوس‌های شبانه یا صبحگاهی تمام شده، خوشحال بودیم. - پایان‌، ۳ مرداد ۱۴۰۴ ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761 لینک ناشناس سفرنامه‌ی 👆🍃
هدایت شده از ستاد مردمی جنگ
⬅️مهمات عملیات روانی تکنیک اول : سؤالات القایی 🔊❓❗ .. .. 📍اینجا اتاق جنگ است @setad_mardomi_jang ..