هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://daigo.ir/secret/11969693278
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
سیدامیرحسین ساجدی @SAJEDIFR4_6014823547375978677.mp3
زمان:
حجم:
25.7M
شبتون آروم با نوای #قرآن که آرامش بخش دلهاست
🎙بسم الله الرحمن الرحیم
📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم
💌صفحه ۲۶۱ قرآن کریم
@BisimchiMedia
الحمدلله
چندسال پیش تو مسکو رفته بودیم موزهی هوا و فضا.
انواع ماهوارهها با پیشرانههای متفاوت را گذاشته بودند توی موزه که بعضیها بیشتر از ۵۰ سال قدمت داشت.
پسرم با حسرت به آنها نگاه میکرد و میگفت: بیخود نیست که به این کشور میگن ابرقدرت. ببین چه تکنولوژی دارند.
و این حسرت هربار تکرار میشد با دیدن ماکت ایستگاه فضایی میر و موشکها و شاتلهای فضایی.
رسیدیم به محلی که پرچم کشورهای دارندگان دانش هوا و فضا را گذاشته بودند. آن زمان توی ردیف هشتم یا نهم پرچم ایران را پیدا کردیم.
برق غرور را توی چشمهای پسرم میشد دید. ما هم به باشگاه فناوری هایتک فضا پیوسته بودیم با ماهوارهبر سفیر امید و ماهوارهی امید.
به پسرم گفتم که دانش حتی اگر در ثریا باشد مردانی از ایران به آن دست پیدا خواهند کرد.
اگر چه برای دستیابی به این دانش دیر شروع کردیم اما وقتی ایمان با علم همراه شود سرعتش صدها برابر میشود.
باید به احترام دانشمندان جوانمان ایستاد که ایران اسلامی را با وجود تحریمهای متفاوت در گسترهی علم و فناوری در میان غولهای صنعت هوافضا، شاخص کردند.
#خاتمی
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو 🔃 #قسمت۲ 🎬 خورشید حس کرد، عقرب پایش را گاز گرفته اما هر چه فکر کرد، آن جیغ نمی توانس
#بروبیا_فصلدو 🔃
#قسمت۳ 🎬
به محض دیدن پشت سرش، زد زیر خنده و گفت:
_ دوتا گربهن افتادن به جون هم، تو چرا میپری هوا؟
خورشید چشمهایش را بست. دست به قلبش گذاشت و نفس عمیقی کشید.
_نزدیک بود سکته رو بزنم به خدا. اینا چرا این جورین؟ خوب مثل آدم با هم زندگی کنین دیگه.
_حالا نه که ما آدما خیلی خوب زندگی میکنیم! بابا بیا بشین الان دعواشون تموم میشه. مگه بچهای؟
خورشید با نگاه نگرانی که سعی داشت از میترا مخفی اش کند، برگشت روی نیمکت.
میترا قاشق بستنی را از دهانش بیرون آورد و گفت:
_من هیچ وقت نفهمیدم تو چرا این قدر از گربه وحشت داری.
خورشید که آن موقع، حوصلهی جواب دادن نداشت، نفسی تازه کرد و گفت:
_ راستی نگفته بودمت یه لشکر گربه، عین قوم مغول اومدن تو بالکن؟
پوزخندی زد و ادامه داد:
- درش رو مهر و موم کردم یه وقت سرک نکشن تو. اسیری شدم که نگو. لباسام رو تو خونه خشک می کنم.
_میخوای یه تیم حفاظت فیزیکی با اسلحه و گاز اشک آور و هفت تیر بفرستم، یه وقت آسیب نبینی؟
بعد هم بلافاصله دستش را جلوی دهنش گرفت. انگشت اشارهاش را روی سوراخ بینی گذاشت و تو دماغی گفت:
_از میترا به واحد چک و خنثی، از میترا به واحد چک و خنثی، مرکز یه عدد.... نه ببخشید یک عدد و چهارتا نصفه بمب تو خونه خورشید اینا رویت شده، لطفا نیروها رو بفرستید. تامام!
و زد زیر خنده. خورشید قیافهاش را طوری چپ و چوله کرد که به وضوح جملهی «باشه بابا، تو خوبی» را میشد دید. نگاهش را از میترا گرفت و به پارسا که داشت برعکس از سرسره بالا میرفت، دوخت.
***
لبتاب را باز کرد و پیدیاف کتاب درسی و ورد را در نصفه، در صفحه دسکتاپ، جا داد.
روی سر برگ سوالات نوشت «سوالات نوبت شهریور ۱۴۰۱»
با اینکه هنوز نصف ماه مانده بود، اما اصرار خانم مظفری معاون مدرسه، بالاخره خورشید بیحوصله را پای طرح سوال کشاند.
داشت صفحه اول را پر میکرد که صدای کشیده شدن ناخن روی شیشه تمرکزش را بهم ریخت. تلاش کرد که هواس پخش و پلایش را جمع کند روی کار اما آخر سر، سوال پنجم را سیزده شماره زده بود و برای سوال جای خالی صحیح غلط نوشته بود.
کلافه از سر جایش بلند شد.
« دیگه هر چی تحملتون کردم بسه.»
دور خانه چشم انداخت و وقتی توی حال چیز جالبی دستگیرش نشد راهش به آشپزخانه افتاد.
دسته ی دراز طی بدجوری به چشمش آمد. بَرَش داشت.
دو تا دستکش صورتی ظرفشویی را کرد توی همان دستی که قرار بود سپر بلایش شود.
شالش را دور سرش پیچید و راهی مصافی دشوار شد.
قفل در را باز کرد و با احتیاط آن را کشید.
هوای گرم به صورتش خورد.
گربه طوسی سفید مادر خوابیده بود و بچههایش داشتند از سر و کول هم بالا میرفتند.
خورشید، سر پلاستیک زباله را تا کرد به بیرون که باز بماند. آن را گذاشت جلوی پایش پشت در.
نفس عمیقی کشید. قدم در بالکن گذاشت.
یکی از بچه گربهها سفید، دیگری مشکی و دو تای دیگر ترکیبی از سفید و طوسی بودند. شبیه مادرشان.
چند لحظهای محو تماشای بازی بچه گربهها شد و چیزی درونش جرقه زد و او را به زمانی در کودکیاش برد. به خاطرهای محو و آزار دهنده.
سر طی را زیر شکم یکی از بچه گربهها برد و سعی داشت بلندش کند اما آن حیوانک، فقط زبانش بسته بود و دست و پایش مثل فنر کار میکرد. جستی زد و خودش را از دستهی طی انداخت پایین.
دیگری را به طی زد و خواست بلند کند که او نیز عملیات زندهگیری را به فنا داد و خودش را پرت کرد پایین.
از صدای بچه گربهها، مادرشان بیدار شد و انگار که سگ دیده باشد، از جا پرید. میوی بلندی کشید و خیز برداشت طرف خورشید.
خورشید انگار قاتل جانی دیده باشد، هول کرد. پاهایش سست شد اما قبل از حملهی گربه، قاطعانه فرار کرد سمت هال و
فوری در را بست و تکیه داد به آن. دستش را روی قلبش گذاشت و آرام آرام نشست روی زمین.
«عجب حیوون وحشیییِ.»
دست از پا دراز تر برگشت سر طرح سوال.
صدای گربهها که خوابید. نفس راحتی کشید.
•••••
بعد از اینکه حسابی با چشمان نیمه باز و گردن خم و موهای موج دار ژولیدهی قهوهای، به تای ملحفهاش نگاهی کرد و با کشو قوسی به تن، خستگی خواب شب قبل را از جانش بیرون کرد، بلند شد.
به دستشویی رفت و چند مشتِ پر، آب خنک پاشید روی صورتش و بعد خشک کرد.
هنوز پلکهایش برای باز شدن بازی بازی میکردند.
در یخچال را باز کرد اما چیزی که شکار اشتهایش شود، پیدا نکرد.
میخواست یخچال را بندد که چشمش به پلاستیک شیر افتاد.
هوس شیر و خرما کرد. شیر را برداشت و ریخت توی ماهیتابه کوچک شیر جوش.
تا گرم شود، رفت سراغ پردهی بالکن و آن را کنار زد. نور ملایم خورشید، تابید روی فرش. همین که نگاهش را داد به گفت بالکن، انگار خدا دو بال بزرگ به او داده بود.
#پایان_قسمت۳📗
📆 #۱۴۰۴/۱۰/۰۸
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344