💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو 🔃 #قسمت۳ 🎬 به محض دیدن پشت سرش، زد زیر خنده و گفت: _ دوتا گربهن افتادن به جون هم،
#بروبیا_فصلدو 🔃
#قسمت۴ 🎬
تعدادی از دانش آموزان داشتند نکات پای تخته را در دفترشان مینوشتند. عدهای درگوشی با بغل دستیشان و بعضی هم بلند با کسی آنطرف کلاس حرف میزدند. اما سحر، طبق معمول سرش را روی میز گذاشته و خوابش برده بود.
خورشید چند ثانیهای نگاهش را به او داد. نفس با عمیق بیرون داد و مشغول کارش شد. داشت خلاصهی کارهای انجام شده را در قسمت توضیحات دفتر شاخص مینوشت که زنگ خورد.
دخترها خسته نباشید گویان از کلاس خارج شدند. خورشید تخته را پاک کرد تا در این فاصله، همه از کلاس خارج شوند. یکی از بچهها سحر را بیدار کرد و او هم بیرون رفت. خورشید قدم برداشت سمت دفتر.
خانم چراغی پشت میزش نشسته بود و چیزی را در سیستم بررسی میکرد.
خورشید خسته نباشیدی گفت و نزدیک میز مدیر شد.
سرش را بلند کرد:
_جانم چیزی شده؟
_بله! یکی از بچه ها خیلی ذهنم رو مشغول خودش کرده.
خانم چراغی به حالت متفکر کمی اخم کرد و پرسید:
- کی؟ چرا؟
خورشید بی معطلی گفت:
_سحر، سحر تایید. کلاس یازدهم.
_چرا؟ اتفاقی افتاده؟
خورشید با انگشت اشاره زیر چشمش را خاراند:
_خیلی بی حال و خستهاس سر کلاس. چند بار هم خوابش برده!
خانم چراغی، به صندلی تکیه داده بود.
_بله متاسفانه بقیه معلمها هم ازش راضی نیستند. از نظر تحصیلی هم خیلی افت کرده.
_شما اطلاعاتی از زندگیش و مشکلاتش ندارین؟
_خیلی که نه! هر بار خواستیم با پدرش ارتباط بگیریم، نشده.
چشمهای خورشید گرد شد:
-پدرش؟
خانم چراغی سرش را به نشانهی تایید تکان داد:
-بله. شاید یک سال یک سال و نیم میشه که مادرش فوت کرده. تنها با پدرش زندگی میکنه.
_جدی!؟ اگه این پدر همون پدره که خیلی ازش بعیده این کار.
این بار نوبت خانم چراغی شد که تعجب کند؟
_چطور مگه!؟
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
دو دستش را روی هم گذاشت روی دهنش و از خوشحالی جیغ بلندی کشید.
_وای خدایا باورم نمیشه. رفتن.... رفتن.
خدایا شکرت.
چرخی دور خودش زد.
_وای خدا بعد بیست روز از زندان آزاد شدم.
مهر و موم در بالکن را باز کرد. اما بوی ناخوشایندی مانع شد که پایش را آن جا بگذارد.
لبخندش به پوزخندی عصبی تبدیل شد و گفت:
-تو رو خدا ببین کارمون کجا رسیده. یادم باشه امروز عصر از سر باغچه یه ذره خاک بیارم بریزم روشون .
در را بست و خودش را رساند به اجاقی که نزدیک بود، رودی از شیر رویش جاری شود.
فردا ظهر
قلقل آب برنج که بالا گرفت، باقالیهای یخزده را ریخت تویش و هم زد.
چند دقیقه بعد، دمکنی سفید که کمی رنگ زرد گرفته را به در قابلمه گذاشت و بعد از جمع کردن برنج دور قابلمه، درش را گذاشت.
ماست خیاری که درست کرده بود را توی یخچال گذاشت و با دیدن تابش خورشید وقت را برای تمیزکاری بالکن مناسب دید.
دو سر روسری سبز پستهای را دور گردنش گره زد. رفت توی بالکن و با جارو و خاک انداز، خاک و محتویات زیرش را توی پلاستیک ریخت و گره زد. شلنگ را به شیر داخل بالکن وصل کرد تا تاید و جارو کند. همین طور که شلنگ را گرفته بود، دست برد تا چند تکه کارتنی که گوشه بالکن افتاده بود را بردارد که یک دفعهای با دیدن موجود کوچک زیرشان، پرید عقب. جیغ خفهای کشید، چشمانش داشت از حدقه بیرون میزد. قلبش تند میکوبید.
پشت دستش را جلوی دهنش گرفت و گفت:
_یا حضرت عباس، تو رو دیگه کی زاییده؟
مگه اون یارو همهتونو نبرده بود؟
پس تو ازکجا پیدات شد؟
بچه گربه به محض دیدن خورشید، خودش را پشت یکی از کارتن ها قایم کرد و سرش را بالا گرفت. با چشمهایی نگران و گوشهای آویزان، مضطرب، به آدمی که کمتر از او نترسیده بود، نگاه می کرد.
خورشید مانده بود که چه کند.
آب داشت از شلنگ بی وقفه بالکن را پر می کرد.
به زیر کارتنها رسید.
بچهگربه خودش را جا به جا کرد تا خیس نشود.
#پایان_قسمت۴📗
📆 #۱۴۰۴/۱۰/۰۹
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://daigo.ir/secret/11969693278
Khamenei.ir6_144253728901879068.mp3
زمان:
حجم:
12M
قرائت دعای توسل
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
🎙بسم الله الرحمن الرحیم
📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم
💌صفحه ۲۶۳ قرآن کریم
@BisimchiMedia
1767157099125_-2147483648_-211797.ogg
زمان:
حجم:
1.9M
سلام صبحتون بخیر
میلاد امام جواد علیه السلام مبارک
🎤با صدای آقای امین اخگر
#ANARSTORY
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
سلام شبتون بخیر
اومدم با یه داستان صوتی دیگه
این داستان ،داستان زندگی یه نخبه است که به چند زبان خارجی مسلط بود
این نخبه به عنوان مبلغ به کشور گویان سفر میکنه و اونجا مشقت و مرارت زیادی میکشه و به دست مزدوران آمریکا گروگان گرفته میشه در انتها به دست عوامل آمریکا در حالی که خانمش باردار بوده شهید میشه و اجازه نمیدادن که خانمش به ایران برگرده ولی با پیگیری عموی خانمش میتونه به ایران برگرده
این داستان سراسر پر از شادی و رنج هست
داستان زندگی شهید محمد حسن ابراهیمی رو با هم بشنویم با عنوان "جمعه دوم آوریل"
راوی : نگین خواجه نصیر
#کتاب_صوتی
کتاب گویا
جمعه دوم آوریل
https://player.iranseda.ir/book-player/?w=43&g=582651
#anar_newss
#ANARSTORY
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو 🔃 #قسمت۴ 🎬 تعدادی از دانش آموزان داشتند نکات پای تخته را در دفترشان مینوشتند. عدها
#بروبیا_فصلدو 🔃
#قسمت۵ 🎬
بچه گربه، خودش را جا به جا کرد تا خیس نشود.
خورشید که تازه متوجه باز ماندن شیر شده بود، سریع آن را بست.
بیخیال تاید زدن شد و آب را روانهی فاضلاب کرد.
یک چشمش به جارو زدن و یک چشمش به گربهای بود که مظلومانه او را نگاه میکرد. به آرامی کارتنها را جمع کرد.
به آخرینش که رسید، با احتیاط دستش را جلو برد. همین که انگشتانش به آن برخورد کردند، بچه گربه ترسید و از کنار دست او دوید به سمت در باز بالکن.
خورشید سعی کرد با یک برگشت صد و هشتاد درجهای، قبل از اینکه پای گربه به زار و زندگیش برسد، او را به چنگ بیاورد که نشد.
_نرو. بهت میگم نرو.
پرید سمت هال.
آرام قدم برمیداشت و همزمان دور و برش را میپایید.
-کجایی بچه؟
هر چه چشم میچرخاند، چیزی پیدا نمیکرد.
دست برد و در نیمه باز اتاق را باز کرد که گربه، مثل موشک، از روی پایش رد شد.
برای یک لحظه نفسش بند آمد.
_وای خدا.... وای خدا این نیم وجبی چه سرعتی داره!
گرفتنش کار حضرت فیله!
گربه بدو، خورشید بدو و این بدو بدو، ادامه داشت تا اینکه بعد از یک ساعت موش و گربه بازی، خورشید با درماندگی تمام تسلیم شد. در حالی که لباسش خیس عرق شدهبود و نفس نفس میزد، خودش را روی مبل انداخت و مسیر حرکت این زبان بستهی خاکستری خالخالی را دنبال میکرد. گربه بعد از جست زدن روی جا قاشقی آویزان از جا ظرفی و ریختن آنها کف آشپزخانه و چنگ کشیدن به ظرفهای تازه شسته شدهی خورشید، مثل فاتحان شکست ناپذیر رفت بالای کابینت خوراکیها. دمش را دور پاهایش پیچید، به دو دستش تکیه داده ایستاد و با همان چشمهای مظلوم سبز کرمی، سرزمین های خانه خورشید را میپایید.
او که کم مانده بود گریهاش بگیرد، شمارهی میترا را گرفت.
بعد از چند بوق کوتاه، تماس وصل شد.
_به سلام خانوم خانوما. چه عجب یادی از ما کردی!
از کدوم طرف دراومدی خورشید خانوم؟
خورشید با صدای نگران گفت:
_س... لام. آب دستته... بیا این جا. سریعتر.
میترا ترسید:
_چی شده خورشید؟داری میترسونیم.
_میترا زود بیا، این... این چندش زندگیمو به گند کشیده.
_چندش؟ کی؟ منظورت از چندش کیه؟ خب حرف بزن نگران شدم.
خورشید از شوکی که بهش وارد شدهبود نمی توانست درست حرف بزند:
_این دیگه... همین... بابا بیا میفهمی! خداحافظ.
_باشه، باشه، تو فقط آروم باش. الان آماده میشم، زود میام. خداحافظ.
نیم ساعتی گذشت، صدای پای میترا توی سالن پیچید و بعد، دستگیرهی در بود که کشیده شد سمت پایین.
میترا، سرش را با احتیاط برد داخل. چشمش به خورشید افتاد. اما آنطوری که فکر میکرد اوضاع از آنی که فکر میکرد، آرامتر بود. وارد خانه شد و در را بست.
با چهرهای متعجب رو به خورشید گفت:
_سلام قربونت برم.
چی شده بود که منو اینطوری کشوندی اینجا؟
گفتم دزدی، چیزی زده به خونت.
اینجا که امن و امانه.
چه خبر شده؟
خورشید که از دیدن رفیقش خوشحال شده بود، سر چرخاند سمت گربه.
میترا با دیدنش، از خنده، پهن شد روی زمین. با یک دست دلش را گرفته بود و با دست دیگر، اشکش را پاک میکرد. بریده بریده گفت:
_وای توروخدا، جون من، به خاطر این فسقلی منو کشوندی اینجا؟
یه جوری زنگ زدی گفتم، نکنه لشکر مغول بهت حمله کردن. الانه که پس بیفتی.
چند دقیقه بعد، در حالی که هنوز باورش نشده بود با صورتی سرخ از خنده، گفت:
_واقعا باور کنم که به خاطر این گفتی بیام؟
لازم به شنیدن جواب نبود چون، صورت برآشفتهی خورشید همهچیز را به او فهماند. دو دستش را بالا آورد، قیافهی جدی به خود گرفت، صدایش را صاف کرد و گفت:
_من تسلیمم. اصلا من که حرفی نزدم.
گربه کجا؟ لشکر مغول کجا؟
معلومه که گربه ترسناکتره.
و در حالی که دوباره داشت منفجر میشد، به سختی خودش را کنترل کرد تا بلکه از انفجار خشم خورشید در امان بماند.
خورشید چشم غرهای رفت و گفت:
_برو یه نگاه به آشپزخونه بنداز تا ببینی همین فسقل گربه که میگی، چه کارا که از دستش بر نمیاد.
یک ساعته دنبالشم نتونستم بگیرمش.
خستهم کرده.
_خب حق داره.
تنها گیرش آوردی، دنبالش کردی معلومه ازت میترسه این بدبخت.
باید بذاری آروم شه.
یه شیری، چه میدونم گوشتی چیزی...
_فسنجونی، ماهی پلویی؟ هان؟
میترا شانههایش را بالا انداخت.
_بالاخره گربه گیری خرج داره، زحمت داره. الکی که نیست.
بعد هم مردمک چشمانش را چرخاند سمت بالا و دستش را گرفت سمت خودش:
_وقتی زنگ زدی به متخصص، کار رو بسپار دستش، چون و چرا هم نیار.
دستش را انداخت پایین و گفت:
_فقط دعا کن زود رام بشه که صدای پارسا و شهاب درنیاد. غذامم گذاشتم روی گاز برای اینکه نسوزه صلوات.
مقدمات را آماده کردند و هر دو منتظر اولین واکنش آن مهمان ناخوانده شدند.
#پایان_قسمت۵📗
📆 #۱۴۰۴/۱۰/۱۰
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://daigo.ir/secret/11969693278