خودسازی
امام سجاد علیه السلام: حق مادرت این است که بدانی تو سیر بودی و او خودش گرسنه بوده و تو لباس بر تن داشتی و او برهنه بوده و تو را سیراب ساخته و خودش تشنه مانده و تو را در سایه قرار داده در حالی که خودش زیر آفتاب به سر برده و با بیچارگی خود، تو را نعمت داده و با بی خوابی خود، به تو لذت خواب را چشانده است.
تحف العقول/ص263
#احادیث_روزانه
عضویت در سرویس های روزانه👇
pay.eitaa.com/v/p/
برای لغو عضویت از لینک بالا اقدام نمایید👆🏼
سید محمدرضا نوشه ورنماهنگ فوق بشر.mp3
زمان:
حجم:
3.1M
نماهنگ فوق بشر
من حیدرم و جنگاورم و
مریم نداره شأنیت مادرمو
شمس و قمرم فوق بشرم
مومن شده از اول بعثت پدرم
سلام مالک اشتر علی.mp3
زمان:
حجم:
4.3M
سلام مالک اشتر علی
سلام یار دلاور علی
لاله پرپر علی
یک تنه لشکر علی
نماهنگ بریم نجف.mp3
زمان:
حجم:
2.5M
نماهنگ بریم نجف
رو به رو ایوونش
حقه که بی معطلی برم به قربونش
کدوم عاقله ببینه و نشه مجنونش
دل مگه دست خودشه نباشه حیرونش
هدایت شده از KHAMENEI.IR
Khamenei.ir14041013_48380_64k.mp3
زمان:
حجم:
22.2M
🎧 بشنوید؛ صوت کامل بیانات رهبر انقلاب در دیدار روز میلاد امیرالمومنین(ع) و در سالگرد شهید سلیمانی. ۱۴۰۴/۱۰/۱۳
💻 Farsi.Khamenei.ir
هدایت شده از علی زکریائی | بیناشو!
♨️شکل درست تجمع برای اعتراض از نگاه رهبری:
🔅" اجتماعِ درست این است که شما یک سالنی اجاره کنید یا در اختیار بگیرید، پانصد نفر، هزار نفر، دو هزار نفر، ده هزار نفر دانشجو آنجا جمع بشوند، دو نفر سه نفر با مطالعهی قبلی بروند آنجا بهطور استدلالی حرف بزنند؛ این مهم است. این حرف، هم به گوش نمایندهی مجلس میرسد، هم به گوش نمایندهی دولت میرسد، هم به گوش نمایندهی رهبری میرسد؛ اینجور اجتماعاتی مهم است."
🎙(بیانات در دیدار جمعى از دانشجویان
در روز بیستوششم ماه مبارک رمضان، در حسینیه امام خمینی (رحمهالله)
دوازدهم تیرماه سال نود و پنج)
💯« پیشنهاد » به بسیج دانشجویی تهران و سایر شهرها:
- فراهم کردن مکانی برای تجمع بازاریان معترض در فضایی به دور از تنش
- دعوت از بزرگان بازار برای معرفی نماینده جهت مطرح کردن مسائل
- رایزنی با دولت جهت حضور یکی از وزرا و یا مسئولین مرتبط امر
- دعوت از اتاق اصناف برای حضور و پاسخگویی
- دعوت از رسانه ها برای ثبت وقایع این جلسه و پوشش خبری
#حرکت_به_سمت_تمدن
#بیناشو
#علی_زکریائی
l👇بیا بیناشو l
🆔 @binaasho
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو 🔃 #قسمت۶ 🎬 نوبت خانم چراغی شد تا تعجب کند: -چطور مگه؟ _چند ساله میشناسمش. از کلاس ه
#بروبیا_فصلدو 🔃
#قسمت۷ 🎬
خورشید توی کلاس نشسته بود و نمرهها را وارد دفتر میکرد.
یکی از دانش آموزان در زد و با برگههایی در دست، وارد کلاس شد.
خورشید نگاهی به برگهها انداخت. اطلاعرسانی اولین جلسه اولیا و مربیان بود.
فکری به ذهنش رسید.
«باید با پدر سحر صحبت کنم! ولی اگر نیاد چی؟ هیچ کدوم از تماسهای مدرسه رو که جواب نمیده.»
زنگ تفریح که خورد، خورشید سحر را در گوشهای از حیاط پیدا کرد. نشسته بود روی جدول و نیمکت خالی جلویش، تا حدی او را از دید بقیه پنهان میکرد.
خورشید آمد کنارش. لبخندی زد و گفت:
_بهبه سحر خانوم. چه خبرا؟
سحر که انتظار دیدن خورشید را نداشت، جاخورد، لبخند محجوبی زد و جواب داد:
_سلام خانوم شمایین؟!
_بله دیگه خودمم میخواستی کی باشه؟
_با من کاری داشتین؟
-دعوتنامه جلسه رو گرفتی؟
ـ بله.
- پس به پدرت تاکید کن بیان مدرسه.
نگرانی در چشمهای سحر موج زد:
_خانوم... اتفاقی افتاده؟
_نگران نباش چیزی نیست یه گفت و گوی سادست.
_آخه... می دونید. سر بابام شلوغه شاید نیاد.
خورشید که احتمال میداد همچین جمله ای بشنود، نامهای را که چند دقیقه پیش نوشته بود، از توی جیبش درآورد.
_این رو به بابات بده. لطفا خودتم بازش نکن.
قلب سحر به تپش افتاد. آب دهنش را قورت داد و آرام گفت:
_خانوم، میشه اینو بهش ندم؟
خورشید لبخند کمرنگی زد. دستش را به کمر سحر گذاشت:
-خواهش میکنم حتما بهشون نامه رو برسون.
نمیخواست بیشتر از آن سحر معذب شود، به همین خاطر، سریع خدا حافظی کرد و از هم جدا شدند.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
صدای گوشی، او را به سمت خودش کشید. تماس را وصل کرد.
-سلام خورشید خانوم. چه خبر؟
-علیک سلام میترا خانوم. سلامتی شما.
- سلامت باشی قربونت برم. سر سفره بودی؟
- نه یه کم میوه داشتم می خوردم.
-نوش جونت باشه عزیزم. توروخدا ببخشید نشد تا آخرش پیشت بمونم. عموی شهاب بعد عمری پا شد اومد خونهمون زشت بود دیر برسم.
خورشید نشست گوشهی تخت. لبخندی به لب آورد و جواب داد:
-نه بابا این چه حرفیه. واجب بود که بری.
_عزیزی. میگم حالا اون فسقلی رو چی کار کردی؟ اومد پایین بالاخره؟
قبل از اینکه خورشید جواب دهد، صدایش را صاف کرد و ادامه داد:
-البته بعید میدونم با تدابیری که من براش اندیشیدم پایین نیومده باشه. به هر حال متخصصی مثل من کنارت باشه، همه کارات ردیف میشه!
خورشید خندهاش گرفت:
-خودت از خودت تعریف نکنی کی تعریف کنه؟
-خورشید خانوم! والا. پس دوست خوب به چه دردی میخوره؟
-این یه فقره رو راست گفتی.
-حالا آخرش چی شد؟ تونستی بندازیش بیرون؟
-اوهوم. در رو که بستی رفتی، انگار تیر غیب بهش خورد. این قدر تند پرید پایین و بین وسیلههای در بر هم ویراژ میکشید که گفتم دوباره شروع شد، اما یه جوری با سر رفت تو پلاستیک دم در، که خدایی کیف کردم.
-خدا برات خواستهها. فکر کنم اون وروجک هم خودش خسته شدهبود دیگه.
میترا کمی گوشی را از دهنش فاصله داد و داد زد:
-چی کار می کنی پارسا؟ بذار بیام. نه... اون جا نه... همه چی رو به هم نریز پارسا. صبر کن بیام.
بعد گوشی را نزدیک صورتش گرفت:
-من باید برم. الانه که خونه رو بکنه بازار شام. فعلا خداحافظ.
هر دو خداحافظی کردند. همین که خورشید خواست گوشی را خاموش کند، پیامی برایش آمد. زد روی پیام و رفت توی گروه همکاران مدرسه.
_ دبیران گرامی، لطفا سوالات شهریور رو تا ده روز آینده، یعنی یک شهریور بفرستید. با تشکر.
گوشی را خاموش کرد و انداخت روی تخت. پوفی کشید و گفت:
-آی تنبلا! خب درساتونو بخونید دیگه. کی حوصله داره دوباره سوال طرح کنه.
یادش آمد بشقاب میوه، هنوز روی اُپن است. بلند و رفت طرف آشپزخانه. یک تکه از هندوانههای خنک را خورد که زنگ خانه به صدا در آمد.
اخم هایش درهم رفت.
_کیه این موقع روز؟!
گوشی آیفون را برداشت.
مدیر ساختمان بود.
_خانم یاری از شما بعیده! بابا صدبار تو جلسات ماهانه گفتم در اصلی رو باز نذارید. یه وقت دزد بزنه به ساختمان کی جوابگوی اهالیه؟
_سلام آقای شرافتی. شما اول یه سوال بپرسید بعد رگبار بگیرید روی بنده.
من اصلا امروز از خونه بیرون نرفتم!
_ای بابا! حالا دیگه هیچکس امروز از خونه بیرون نرفته. شما آخرین واحدی هستین که زنگش رو زدم. همسایه کناری تون هم که یک هفته اس رفته مسافرت. پس لابد ارواح و اجنه امروز از این در رفت و آمد کردن. ماشاالله که هیچکس مسئولیت کارش رو گردن نمیگیره.
#پایان_قسمت۷📗
📆 #۱۴۰۴/۱۰/۱۳
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://daigo.ir/secret/11969693278
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو 🔃 #قسمت۷ 🎬 خورشید توی کلاس نشسته بود و نمرهها را وارد دفتر میکرد. یکی از دانش آموز
#بروبیا_فصلدو 🔃
#قسمت۸ 🎬
خورشید پردهی سبز روشن کلاس را کنار زد و نیمنگاهی به حیاط خیس مدرسه انداخت.
هنوز قطرههای ریز باران در هوا پراکنده بودند و بعضیهاشان هر چند لحظه یکبار، روی صورت یکی از آدم های زیر آسمان میافتادند.
با این که چند سال گذشته بود اما، خورشید حس میکرد اگر پدر سحر را ببیند، میشناسد. با این که به خوبی، چشمان آبی و ابروهای پرپشت و تیره، آقای تایید را یادش بود، اما هر چه چشم میگرداند کسی را با این مشخصات نمیدید.
برگشت پای تخته و شروع کرد به نوشتن باقی مطالب درسی.
صدای یکی از شاگردان از پشت سرش به گوش رسید. برگشت.
_خانوم، قبلاً جواب این سوال یه چیز دیگه گفته بودین!
سر برگداند تا تخته را ببیند.
_آره... آره... ببخشید دخترا فکرم یه کم مشغوله. همون جواب قبلی درسته. این رو لطفا خط بزنید.
صدای زنگ خانه با صدای بحث و حرف دانشآموزان درهم آمیخت. بعد از خروج دانش آموزان از کلاس، خورشید به دفتر رفت، بارانی کرمیاش را روی مانتوی اداری پوشید. کیفش را روی شانه انداخت و رفت بیرون. به صفحهی گوشی نگاه تا ببیند به رسیدن ماشین، چند دقیقه مانده که صدای بوق ریز ماشینی توجهش را جلب کرد.
سر بلند کرد. کمی آن طرفتر، درست سر پیچ، ماشین شاسی بلند مشکی باران خورده، برایش چراغ زد.
تعجب کرد. دوباره نگاهی به صفحهی گوشی انداخت اما ماشین، پراید نوک مدادی بود. سعی کرد خودش را نسبت به حضور آن بیتفاوت نشان دهد اما زیر چشمی حواسش بود. وقتی راننده واکنشی از او ندید، به آرامی حرکت کرد سمتش و دقیقا رو به روی او ایستاد. حس بدی سراغ خورشید آمد. تند شدن ضربان قلبش را فهمید. چیزی نگذشت که شیشهی دودی پایین رفت. با اکراه چشم دوخت به راننده.
جا خورد. صاحب آن چشم های آبی دوخته شده به رو به رو را شناخت.
_این بچه، ننه آقای اضافی نمیخواد.
این را که گفت، نگاهش را به نگاه جدی خورشید داد. پوزخندی زد:
-دیگه نفمم پا پیاش شدی خانوم معلم!
و بعد پایش را روی گاز فشار داد و خورشید را در دنیایی از سوال جا گذاشت.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
خورشید نفسش با حرص بیرون داد و بدون اینکه منتظر جواب بماند. گوشی را گذاشت سر جایش.
_به من چه که هنوز نمی دونی نیم ساعته همسایه بغلی ام برگشته.
رفت سمت آشپزخانه. اخرین گل هندوانه را که گاز زد، ما بقیاش از سر چنگال لیز خورد و افتاد روی پیراهن سفید و گل گلیش.
_ای بابا، تو هم سر ناسازگاری می زنی با ما! تازه این لباس رو خریده بودم.
لباسش را عوض کرد، با دیدن کوهی از شلوار و پیراهنهای جمع شده بالاخره تصمیم گرفت که آنها را بشوید. بعد از اتمام، همه را خالی کرد توی سبد و برد که پهنشان کند. در بالکن را که باز کرد، چشمش به دو چشم کوچک زرد مایل به سبز، قفل شد.
سبد از دستش افتاد. یکی دو قدم عقب رفت. یک نگاه به در اصلی ساختمان انداخت و یک نگاه به آن چشمها. اما زانوهایش سست شد و همان جا نشست.
_کی بهت اجازه داد برگردی؟
گربه، سرش را خم کرد و همان طور به خورشید خیره ماند.
-چیه؟ چرا اون جوری نگام می کنی؟
صدای میوی ظریفی از حنجرهی گربه خارج شد. روی زمین نشست و دمش را دور خودش حلقه کرد.
-هوی، بلند شو. برو.
دست هایش به در هوا تکان داد:
-میگم بلند شو! چخّه. اَه...
بچه گربه، دوباره میو کرد و از جایش حرکت نکرد.
خورشید با صدای درماندهای رو به او گفت:
-باشه بابا. ولش کن. دیگه حوصله جنگیدن ندارم. هر چه بادا باد.
#پایان_قسمت۸📗
📆 #۱۴۰۴/۱۰/۱۴
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344