💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #سیب_سرخ🍎 باد خنک شبانگاهی صورت دخترک را نوازش میکرد. دو دستش را زیر سرش
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#کاپشن_مشکی
با بوی گوشت سوخته و خون، چشمانم را باز کردم. همان طور که به شکم روی خاک افتاده بودم، جمجمه ی نیم سوخته را جلوی خودم دیدم. خیلی وحشتناک بود. نصف جمجمه چند قدم آن طرف تر افتاده بود و نصفش جلوی خودم داشت می سوخت.
بوی باروت و خون در هوا موج می زد . جیغ و گریه ی بزرگ و کوچک درهم آمیخته بود. بلند شدم. خودم را به جوی کنار خیابان رساندم و شروع به عق زدن کردم. جز آب سبز چیزی بالا نیاوردم. تازه یادم افتاد به خاطر ولادت حضرت زهرا روزه هستم. در این حالت صدای همسرم را شنیدم که محمد را صدا می زد. بی اختیار بلند شدم . به سمتش خیز برداشتم. همسرم دستانش را روی گوشهایش گذاشته بود و مدام از ته دل جیغ می کشید:
_وای محمدم محمدم!
روی زانوانم نشستم و دستانش پایین آوردم؛ پرسیدم:
_چی شده چرا همچین می کنی؟
لرزش بدنش هر لحظه بیشتر می شد. ناگهان خودش را رها کرد و به سوی جمعیت دوید. دست یکی از هلال احمریها را گرفت و به سمت جمجمه ی سوخته می کشید.
من همان جا روی دو زانو با دهان باز نگاهش می کردم.
_چی شده زهرا چرا همچین می کنی؟ یه چادر پاره شدن که این حرفا رو نداره.
محمد چی شده؟!
نگاهم را برای پیدا کردن پسرم چرخاندم. هر کدام به سمتی می دویدند.
یکی بالای سر دختری به سرش می زد.
خانمی با روپوش سفید و قرمز دست مردی را پانسمان می کرد.
یکی خون گوش پسر نوجوانی را پاک می کرد. مردی میانسال در حالی که دختربچه ای را روی دستانش گرفته بود به سمت آمبولانس می دوید. موهای دختر از بازوهای مرد آویزان شده بود.
با ضربه ای به صورتم متوجه مرد رو به رویم شدم. ناخوادگاه دستم را روی صورتم گرفتم و آخ بلندی گفتم. مرد گفت:
_حواست کجاست؟ بیا کمک بچه رو بذاریم لای پتو.
خم شدم و پتو را روی زمین باز کردم. او به کمک مرد دیگری، پسر کاپشن مشکی را روی پتو گذاشت. تا خواستند پتو را دورش بپیچند توجهم به کتانی های سفید دور سیاهش جلب شد. چقدر آشنا بودند. عصر هفتهی پیش پس از مدرسه، از جلوی کفش فروشی که رد می شدیم محمد با انگشت، کتانی های پشت شیشه را نشانم داد و به شوخی گفت:
کاش دهم دی که تولدمه یکی از آسمون برام اینا رو کادو بیاره.
روی کتفش زدم و گفتم:
_ بابات که نمرده مرد؛ ده ساله واسه تولدات هدیه خریدم امسالم میخرم.
با نگاهم از پا تا یقه ی پسرک را برنداز کردم. ته دلم برای پدرش آرزوی صبر کردم بچه همسن پسرم بود. چطور می شد به پدرش خبر داد که پسرت شهید شده! ناگهان نگاهم روی صورتش خشک شد.یعنی پدرش با صورت سوخته میتونه اون بشناسه؟ بدبخت پدرش اگه بفهمه حتما کمرش می شکنه.
بوی فضا و پیکر درهم آمیختند. کتانی های سفیدِ دور سیاه، دور سرم باخنده های محمد می چرخیدند. کم کم صداها حالت زمخت و نامفهوم به خود گرفتند. محیط تاریک شد. هاله های سفید داخل سیاهی به اطراف می دویدند. دهانم طعم خاک می داد. صدای یا امامحسین و یا صاحب الزمان فضا را پر کرده بود. دیگر صدای شیون همسرم را نشنیدم. نگاهم روی نصف جمجمه ی آن طرف، خشک ماند. عینکش چقدر شبیه عینک محمد بود.
#عموقاسم
#کرمان_تسلیت
#پایان✅
#دلخوشی✍
📆 #14041013
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاههای #طرح_تحول هستیم👇🌹🍃
🆔 https://daigo.ir/secret/11939349961
خودسازی
امام سجاد علیه السلام: حق مادرت این است که بدانی تو سیر بودی و او خودش گرسنه بوده و تو لباس بر تن داشتی و او برهنه بوده و تو را سیراب ساخته و خودش تشنه مانده و تو را در سایه قرار داده در حالی که خودش زیر آفتاب به سر برده و با بیچارگی خود، تو را نعمت داده و با بی خوابی خود، به تو لذت خواب را چشانده است.
تحف العقول/ص263
#احادیث_روزانه
عضویت در سرویس های روزانه👇
pay.eitaa.com/v/p/
برای لغو عضویت از لینک بالا اقدام نمایید👆🏼
سید محمدرضا نوشه ورنماهنگ فوق بشر.mp3
زمان:
حجم:
3.1M
نماهنگ فوق بشر
من حیدرم و جنگاورم و
مریم نداره شأنیت مادرمو
شمس و قمرم فوق بشرم
مومن شده از اول بعثت پدرم
سلام مالک اشتر علی.mp3
زمان:
حجم:
4.3M
سلام مالک اشتر علی
سلام یار دلاور علی
لاله پرپر علی
یک تنه لشکر علی
نماهنگ بریم نجف.mp3
زمان:
حجم:
2.5M
نماهنگ بریم نجف
رو به رو ایوونش
حقه که بی معطلی برم به قربونش
کدوم عاقله ببینه و نشه مجنونش
دل مگه دست خودشه نباشه حیرونش
هدایت شده از KHAMENEI.IR
Khamenei.ir14041013_48380_64k.mp3
زمان:
حجم:
22.2M
🎧 بشنوید؛ صوت کامل بیانات رهبر انقلاب در دیدار روز میلاد امیرالمومنین(ع) و در سالگرد شهید سلیمانی. ۱۴۰۴/۱۰/۱۳
💻 Farsi.Khamenei.ir
هدایت شده از علی زکریائی | بیناشو!
♨️شکل درست تجمع برای اعتراض از نگاه رهبری:
🔅" اجتماعِ درست این است که شما یک سالنی اجاره کنید یا در اختیار بگیرید، پانصد نفر، هزار نفر، دو هزار نفر، ده هزار نفر دانشجو آنجا جمع بشوند، دو نفر سه نفر با مطالعهی قبلی بروند آنجا بهطور استدلالی حرف بزنند؛ این مهم است. این حرف، هم به گوش نمایندهی مجلس میرسد، هم به گوش نمایندهی دولت میرسد، هم به گوش نمایندهی رهبری میرسد؛ اینجور اجتماعاتی مهم است."
🎙(بیانات در دیدار جمعى از دانشجویان
در روز بیستوششم ماه مبارک رمضان، در حسینیه امام خمینی (رحمهالله)
دوازدهم تیرماه سال نود و پنج)
💯« پیشنهاد » به بسیج دانشجویی تهران و سایر شهرها:
- فراهم کردن مکانی برای تجمع بازاریان معترض در فضایی به دور از تنش
- دعوت از بزرگان بازار برای معرفی نماینده جهت مطرح کردن مسائل
- رایزنی با دولت جهت حضور یکی از وزرا و یا مسئولین مرتبط امر
- دعوت از اتاق اصناف برای حضور و پاسخگویی
- دعوت از رسانه ها برای ثبت وقایع این جلسه و پوشش خبری
#حرکت_به_سمت_تمدن
#بیناشو
#علی_زکریائی
l👇بیا بیناشو l
🆔 @binaasho
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو 🔃 #قسمت۶ 🎬 نوبت خانم چراغی شد تا تعجب کند: -چطور مگه؟ _چند ساله میشناسمش. از کلاس ه
#بروبیا_فصلدو 🔃
#قسمت۷ 🎬
خورشید توی کلاس نشسته بود و نمرهها را وارد دفتر میکرد.
یکی از دانش آموزان در زد و با برگههایی در دست، وارد کلاس شد.
خورشید نگاهی به برگهها انداخت. اطلاعرسانی اولین جلسه اولیا و مربیان بود.
فکری به ذهنش رسید.
«باید با پدر سحر صحبت کنم! ولی اگر نیاد چی؟ هیچ کدوم از تماسهای مدرسه رو که جواب نمیده.»
زنگ تفریح که خورد، خورشید سحر را در گوشهای از حیاط پیدا کرد. نشسته بود روی جدول و نیمکت خالی جلویش، تا حدی او را از دید بقیه پنهان میکرد.
خورشید آمد کنارش. لبخندی زد و گفت:
_بهبه سحر خانوم. چه خبرا؟
سحر که انتظار دیدن خورشید را نداشت، جاخورد، لبخند محجوبی زد و جواب داد:
_سلام خانوم شمایین؟!
_بله دیگه خودمم میخواستی کی باشه؟
_با من کاری داشتین؟
-دعوتنامه جلسه رو گرفتی؟
ـ بله.
- پس به پدرت تاکید کن بیان مدرسه.
نگرانی در چشمهای سحر موج زد:
_خانوم... اتفاقی افتاده؟
_نگران نباش چیزی نیست یه گفت و گوی سادست.
_آخه... می دونید. سر بابام شلوغه شاید نیاد.
خورشید که احتمال میداد همچین جمله ای بشنود، نامهای را که چند دقیقه پیش نوشته بود، از توی جیبش درآورد.
_این رو به بابات بده. لطفا خودتم بازش نکن.
قلب سحر به تپش افتاد. آب دهنش را قورت داد و آرام گفت:
_خانوم، میشه اینو بهش ندم؟
خورشید لبخند کمرنگی زد. دستش را به کمر سحر گذاشت:
-خواهش میکنم حتما بهشون نامه رو برسون.
نمیخواست بیشتر از آن سحر معذب شود، به همین خاطر، سریع خدا حافظی کرد و از هم جدا شدند.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
صدای گوشی، او را به سمت خودش کشید. تماس را وصل کرد.
-سلام خورشید خانوم. چه خبر؟
-علیک سلام میترا خانوم. سلامتی شما.
- سلامت باشی قربونت برم. سر سفره بودی؟
- نه یه کم میوه داشتم می خوردم.
-نوش جونت باشه عزیزم. توروخدا ببخشید نشد تا آخرش پیشت بمونم. عموی شهاب بعد عمری پا شد اومد خونهمون زشت بود دیر برسم.
خورشید نشست گوشهی تخت. لبخندی به لب آورد و جواب داد:
-نه بابا این چه حرفیه. واجب بود که بری.
_عزیزی. میگم حالا اون فسقلی رو چی کار کردی؟ اومد پایین بالاخره؟
قبل از اینکه خورشید جواب دهد، صدایش را صاف کرد و ادامه داد:
-البته بعید میدونم با تدابیری که من براش اندیشیدم پایین نیومده باشه. به هر حال متخصصی مثل من کنارت باشه، همه کارات ردیف میشه!
خورشید خندهاش گرفت:
-خودت از خودت تعریف نکنی کی تعریف کنه؟
-خورشید خانوم! والا. پس دوست خوب به چه دردی میخوره؟
-این یه فقره رو راست گفتی.
-حالا آخرش چی شد؟ تونستی بندازیش بیرون؟
-اوهوم. در رو که بستی رفتی، انگار تیر غیب بهش خورد. این قدر تند پرید پایین و بین وسیلههای در بر هم ویراژ میکشید که گفتم دوباره شروع شد، اما یه جوری با سر رفت تو پلاستیک دم در، که خدایی کیف کردم.
-خدا برات خواستهها. فکر کنم اون وروجک هم خودش خسته شدهبود دیگه.
میترا کمی گوشی را از دهنش فاصله داد و داد زد:
-چی کار می کنی پارسا؟ بذار بیام. نه... اون جا نه... همه چی رو به هم نریز پارسا. صبر کن بیام.
بعد گوشی را نزدیک صورتش گرفت:
-من باید برم. الانه که خونه رو بکنه بازار شام. فعلا خداحافظ.
هر دو خداحافظی کردند. همین که خورشید خواست گوشی را خاموش کند، پیامی برایش آمد. زد روی پیام و رفت توی گروه همکاران مدرسه.
_ دبیران گرامی، لطفا سوالات شهریور رو تا ده روز آینده، یعنی یک شهریور بفرستید. با تشکر.
گوشی را خاموش کرد و انداخت روی تخت. پوفی کشید و گفت:
-آی تنبلا! خب درساتونو بخونید دیگه. کی حوصله داره دوباره سوال طرح کنه.
یادش آمد بشقاب میوه، هنوز روی اُپن است. بلند و رفت طرف آشپزخانه. یک تکه از هندوانههای خنک را خورد که زنگ خانه به صدا در آمد.
اخم هایش درهم رفت.
_کیه این موقع روز؟!
گوشی آیفون را برداشت.
مدیر ساختمان بود.
_خانم یاری از شما بعیده! بابا صدبار تو جلسات ماهانه گفتم در اصلی رو باز نذارید. یه وقت دزد بزنه به ساختمان کی جوابگوی اهالیه؟
_سلام آقای شرافتی. شما اول یه سوال بپرسید بعد رگبار بگیرید روی بنده.
من اصلا امروز از خونه بیرون نرفتم!
_ای بابا! حالا دیگه هیچکس امروز از خونه بیرون نرفته. شما آخرین واحدی هستین که زنگش رو زدم. همسایه کناری تون هم که یک هفته اس رفته مسافرت. پس لابد ارواح و اجنه امروز از این در رفت و آمد کردن. ماشاالله که هیچکس مسئولیت کارش رو گردن نمیگیره.
#پایان_قسمت۷📗
📆 #۱۴۰۴/۱۰/۱۳
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://daigo.ir/secret/11969693278