هدایت شده از سجادی
یا حَفی...
من این متن را برای...برای مثبت هجدهیها نوشتهام...ولی نه...مگر آنها چه گناهی کردهاند که مثبت هجدهی شدهاند؟
این چند خط را برای...
برایِ...اصلا این متن را برای که نوشتهام؟
من چه طور از کسی بخواهم که آن را بخواند؟!
چه طور آدمی باید باشد؟
نمیدانم...
اگر یک نفر بپرسد چه طور آن را نوشتهام، چه بگویم؟
خواستهام با نوشتنش چه کنم؟
مادربزرگم میگفت: وقتی میخواهند بعضیها را قبض روح کنند؛ انگار با یک قیچی، ذره ذرهی وجودشان را میچینند...من ذره ذرهی روحم را زیر تیغ حس کردم و این چند خط را نوشتم...
شاید برای آینده...شاید...نمیدانم...آیندهای که امروز را ندیده، دیروز را باور نمیکند...
« من آدم موثقی را شنیدم که میگفت: فرق خیلی از سرها چنان شکافی دارد که مغزها متورم شده و بیرون ریخته است....
آدم موثق دیگری را شنیدم که میگفت: ما یعنی؛ گروهی که در پزشکی قانونی کار میکنیم برای مردی که نمیشناختیم جور دیگری نشستیم و گریه کردیم؛
پنجاه ضربهی چاقو در یک بدن بود...بعد یک ضربهی چاقو که خیلی خیلی خاص بود...بیشتر توضیح داد؛ اصلا بازش کرد؛ خیلی خیلی خاص یعنی؛ ببین چاقو را فرو کردند در گوشت بعد چند دوری هم چرخاندهاند؛ چون کلیدی که هرز شود در قفلش...آه... دیگران را نمیدانم ولی روحم با شنیدنش تا ابد دارد که جیغ میزند...
من...من مسلمان چه به ذهنم میرسد جز اینکه بگویم؛ خدا کند جانش در دم، رفته باشد حتی اگر کافری معاند باشد چه برسد به نوجوان و جوانی که هم وطنم است ولی کدام دم؟
من با چشم خودم از دوربین موثقی دیدم
که؛ جوانی روی زمین تقلا میکرد تا بلند شود...دست و پایش جراحت داشتند؛ مردی...نه...نامردی...جانوری...شیطانی...با تابلوی آهنی چنان روی سرش کوبید که دیگر نمیشد تشخیص داد او کیست؟
من صورت مردی را دیدم که گفتند: هر چه فکر کردیم نفهمیدیم با چه آلتی کشته شده است؛ چشمها...دهان... بینی...هیچ چیز معلوم نیست...
قفای گردن مردی، زخمی به پهنای چاقویی داشت ولی در مورد عمقش شنیدم که چنان از پشت سر فرو رفته است که به نخاعش رسیده و او را اول فلج کرده است...
شکاف جراحت دست راست پیرمرد هفتاد سالهای که از کاور بیرون بود و نوهاش میگفت او آلزایمر داشته و رفته نان بخرد، فراموشم نمیشود...به قول نوهاش: چه طور دلشان آمده پیرمرد هفتاد ساله را...؟
مادری بیتاب رو به دوربین پرسید: حق من مادر این است که کاورها را هی باز کنم و ببندم پی فرزندم؟!
کاورها...کاورهای تیره را میگفت...
مادری کاوری را بغل میکرد و به زبان ترکی از دخترش حلالیت میخواست...مبین...
مبین...
من شکستن کمر پدری را دیدم که تا کاوری باز شد؛ پسرش را شناخت...
مادری که از قد و بالای فرزند سپاهیاش میگفت...اطرافیانش میگفتند: هنوز او دقیق ماجرا را نمیداند؛
یعنی خدا تا کی میخواهد از ذهن او محافظت کند؟
دقیق ماجرا چه بود؟
جوان رشیدی را هل میدهند؛ روی زمین میافتد؛ با چاقو شرحه شرحهاش میکنند؛
بعد سرش را از تنش...
بعد او را توی آتش میاندازند؛
من کسی را دیدم که تکههای سوختهای را جابهجا میکند و میگوید: یا صاحب الزمان...
راست میگوید: یا صاحب الزمان...ببین چه طور برای آمدنت خاکستر شدهاند...
پیرزنی از دویدنها و ترسیدنهایش توی مسجد میگفت...با دو تا جوان پناه میبرند به آشپزخانه...مسجد را آتش میزنند... پیرزن وسط حرفهایش رسید به نقشی که روی زمین بود و گفت: این یکی از جوانهاست...
اینجا جای موبایلش است...این هم خودش...
خودش؛ خاکستری که روی زمین مسجد مانده است...
مسجد... بیمارستان...
پرستاری که توی بیمارستان آتش زدهاند...
مردی که خون روی دستهایش را به همه نشان میداد و میگفت: این خون دخترم است...دخترم را با گلوله زدند...مرد هی تکرار میکرد...مرد باورش نمیشد...دختر سه سالهاش توی عکس با موهایی که خرگوشی بسته بودشان میخندید...
گفتند وسط معرکه همسری را بینصیب نگذاشتند تا که گوشی زنگ خورد؛ پشت خط به او گفتند؛ خوب گوش بده...این صدای جان دادن است...جان دادن همسرت...وقتی که ما دورهاش کردهایم...
من معلم جوانی را دیدم که دست به پهلو توی مسجد نشسته بود؛ پهلویی که غرق در خون بود؛ دوستانش نمیدانستند چه طور او را از شر گلولههای توی تنش خلاص کنند؛ راهی برای ورود به بیمارستان نبود؛ او به دوربین نگاه کرد...او خندید...او حرف زد...او هنوز پر از زندگی بود...
گلولهها ولی چه کار بلد بودند...او دست به پهلو دراز کشید...چشمهایش بسته شدند...دوربین نشان داد که او چه آرام جان داد...
سجادی
هدایت شده از سجادی
با سر و صدای بیرون اتاق از خواب پریدم.
_امتحانا مجازی شد! به خدا راست میگم! بر میگردیم خونه هامون!
به سختی یکی از چشمانم را باز کردم و در خواب و بیداری به سرعت کانال خبری دانشگاه را آوردم.
با سلام و احترام. به استحضار دانشجویان گرامی میرساند....
هرچه جلو میرفتم چشمانم باز تر میشد. هنوز صدای جیغ و داد بچه ها بیرون اتاق شنیده میشد. خبر قطعی مجازی شدن امتحانات را که خواندم به کلی خواب از سرم پرید. با یک حرکت تمرین شده، مثل هرروز از تخت پایین پریدم. اتاق؛ تاریک بود و از لای پرده، نور ضعیفی، به نقش و نگار فرش میتابید. کلید لامپ را زدم. با صدای بلند شروع کردم به صدا زدن بچه ها:
_بلند شید باید برگردیم شهرامون
صدای اعتراض بچه ها بلند شد
_بابا خاموش کن چراغو خوابیدیم مثلا
خندیدم و طوری که بقیه بچه ها هم بیدار شوند گفتم
_امتحانا مجازی شده عزیزان.
_باشه بابا بیدار شدیم. آفرین تونستی
خنده ام شدت گرفت. در اتاق را باز کردم تا صدای همهمه سالن خوابگاه، پس زمینه حرفهایم شود.
_اون گوشی مبارکو بردارید، یه نگاه به کانال دانشگاه بندازید.
فاطمه همانطور که با تندترین حالت ممکن سراغ موبایلش میرفت، گفت
_به خدا اگه مسخره بازی درآورده باشی بلند میشم....
سکوتش طولانی شد. غمباد گرفت و با حالت گریه رو به من کرد
_نننننه! اخه چرا؟ تازه درس خوندن دسته جمعی داشت بهم حال میداد
بچه ها از گوشه گوشه خوابگاه یکی یکی خبردار شدند. همه دنبال بلیط بودند و گوشی به دست در سالن رژه میرفتند و برنامه برگشتشان را با خانواده تنظیم میکردند.
اتاق ما اما متفاوت از بقیه اتاق ها بود. ۶ تایی گعده گرفته بودیم و کانال های خبری را زیر و رو میکردیم
_وای! تهرانو ببین! چقدر آدم... کل خیابونو به آتیش کشیدن که
_مشهد از همه جا وضعش خراب تره. عمه من اونجاس میگه همینطوری دستت دسته دارن میریزن بیرون
فاطمه اصفهانی با خنده عکس تجمع اصفهانی ها علیه اغتشاشات را نشانمان داد
_مردم شهر مارو باش. سیل و طوفان و جنگ ایرانو نابود کنه، اصفهان هیچیش نمیشه
من هم از بس در همین چند دقیقه پیج های شیرازی را چک کردم و دنبال خبری از آنجا بودم که تا چند ساعت هیچ محتوایی جز شیراز در اینستاگرامم بالا نمیآمد. خبر های ضد و نقیض از بچه ها به دستمان میرسید که دانشگاه میگوید فلان و خوابگاه میگوید بهمان. دست آخر خبرهای موثق حاکی از آن بود که معلوم نیست کی برمیگردیم و وسیله های ضروری و خوراکی های خراب شدنی را برداریم و با خودمان ببریم. با شنیدن این خبر حسابی تو ذوقمان خورد.
بالاخره با هزار بهانه و غر و لند، سراغ چمدان هایمان رفتیم. لباس ها را یکی یکی جا میدادیم. کتاب و دفتر و کلاسور و جزوه ها را طبقه طبقه توی ساک میچیدیم و خورشت و غذاهایی که همین دو روز پیش یخچال را با آنها پر کرده بودیم را به زور میچپاندیم جای جای ساک و چمدان هایمان. در عرض یکی دو ساعت اتاق شلوغِ به جای مانده از شام و ریخت و پاش دیشب، رنگ غم گرفت. دمغ بودیم. هرکدام با چمدانمان گوشه ای نشسته بودیم. دیشب که داشتیم سرخوشانه فیلم میدیدم و شام میخوردیم و برای درس خواندن روز های آینده مان برنامه میریختیم، حتی لحظه ای به اتفاقات امروز فکر هم نمیکردیم. وسط سکوت عجیب و غریب اتاق، مسخره بازی ام گل کرد. رفتم گوگل و آهنگ "میرن آدما" را جستجو کردم. صدای موبایلم را تا ته بالا بردم. چشمانم را بستم و سوزناک و پر شور با خواننده همخوانی کردم.
_کجاست اون خونه؟ چی شد اون کوچه؟ آدماش کجان؟
متناسب با گفته های خواننده، ابتدا به اتاق و بعد به خودمان اشاره میکردم.
قیافه بچه ها دیدنی بود. مانند شیری که با دیدن طعمه اش برای یورش خیز بر میدارد، آمادهٔ حمله بودند. منتظر هر حرکت ناگهانی بودم. اما به جای هر حرکتی یکی یکی بغض بچه ها ترکید. اشک ها قطره قطره روی لباس های داخل چمدان ها میریخت. بهت زده آهنگ را قطع کردم. بی مقدمه اشک هایم جاری شد. نگاهمان که به هم می افتاد میان گریه میزدیم زیر خنده. حرف های مودبانه و پر از محبت بچه ها یکی یکی به سمتم روانه میشد و سپر دفاعی من فقط خنده بود.دم رفتنی اشک و لبخندمان را زدیم تَنگ هم و بی خبر از روزهای آینده، حسابی یکدیگر را در آغوش ها مچاله کردیم.
قسمت اول
فاطمه پیروی نژاد
هدایت شده از سجادی
_داداشم سربازه. پادگانه الان. کل خانواده دل نگران اونیم. الانم که با این اوضاع معلوم نیست کی بتونیم ازش خبر بگیریم
خانم جوان کنار دستی ام همانطور که بشقاب پر از پوست تخمه را توی پلاستیک زباله خالی میکرد، آهی کشید و سری به نشان تاسف تکان داد. هوای کوپه دم کرده بود. چادر و ژاکتم را در آوردم تا کمی نفس تازه کنم. از آنجایی که میدانستم هیچکدام از خانم های هم کوپه ای با ورود و خروج سرزدهٔ آقای مهماندار مشکلی ندارند، روسری ام را در نیاوردم و لبه های بلندش را روی پیراهنم پهن کردم.
_انشاالله این نظام که سرنگون بشه این دل آشوبه های ما برای اطرافیانمون هم تموم میشه
پوزخند پنهانی زدم و به نشانهٔ بی توجهی به حرفش موبایلم را برداشتم و دوباره برای ارسال پیام دست به کار شدم. اما بی فایده بود. باز هم خطای عجیب و غریب. مدام دایرهٔ سبزرنگ تماس را فشار میدادم و پشت سر هم افراد مختلف را میگرفتم. اما دریغ از یک بار صدای بوق. دلشوره یقه ام را چسبیده بود و ول نمیکرد. از طرفی فکر مامان بودم که نکند با بی خبری از من دلش هزار راه رود و از طرف دیگر فکر میکردم مگر چقدر اوضاع قاراش میش است که همه چیز از دسترس خارج شده...
_اگه خوابت میاد، میخوای برو بالا بخوا
با لبخند دختر جوانی که روبرویم نشسته بود، به خودم آمدم. تازه فهمیدم چقدر خوابم میآید و انگار او هم این را از خمیازه هایم فهمیده بود. لبخندی تحویلش دادم و خوشحال از اینکه تکلیف جای خوابم معلوم شده، شب بخیری گفتم و رفتم روی تخت طبقه بالا.
_الان مثلا خامنه ای رو اگه ترامپ بیاد بگیره مث مادورو ببره، چی میشه؟
ملاف را تا روی سرم بالا کشیدم. دلم پنبه میخواست برای گوش های نازنینم. اگر زبان داشتند تا حالا حتما به بد و بیراه باز شده بود. برای آخرین بار تماس و پیامک را امتحان کردم. تازه سر درد و دل و حرفهای تکراری خانم ها باز شده بود. تحلیل های سیاسی صد من یک غاز تحویل هم میدادند و از شنیده هایشان دربارهٔ حکومت ترامپ و شاهزاده رضا پهلوی در ایران میگفتند. چشمانم گرم شده بود. دلم میخواست زودتر به خواب بروم و صدای کوپه در ذهنم خاموش شود.
قسمت دوم
فاطمه پیروی نژاد
هدایت شده از سجادی
سلام
کاش اینقدر از این روزها
بنویسیم که هیچ جا...هیچ کسی نتواند انکار کند...
گر چه حس میکنم به یک ضخامتی در پوست رسیدهایم که با عجیب و غریبترین چیزها هیچ ککی نه میپرد و نه میگزدمان...
خدا کند اسمش قساوت قلب نباشد وگرنه چه طور دست به قلمی، میتواند برای این حوادث ننویسد؟
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
@malakeservatScreen_Recordin-1697380432236.mp3
زمان:
حجم:
11.7M
صوت دلنشین سوره واقعه ✨
💥امام باقر علیه السلام :
هر آنکس در هر شب پیش از خواب سوره واقعه را بخواند خدا را ملاقات می کند در حالی که چهره اش چون ماه شب چهارده تابان باشد.
┄┅┅┅┅❁🌸❁┅┅┅┅┄
💠 #حدیث روز 💠
💎 جایگاه حضرت عباس (علیه السلام) در روز قیامت
🔻 امام سجّاد علیهالسلام:
أنَّ لِلعَبّاسِ عِندَاللّه مَنزِلَةٌ یَغبِطُهُ بِها جَمیعُ الشُّهداءِ یَومَ القیامَةِ
🔹 عبّاس را نزد خداوند منزلتی است که در روز قیامت همه شهیدان بر آن رشک میبرند.
📚 بحارالأنوار، ج۲۲، ص۲۷۴
بسم الله الرحمن الرحیم
📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم
💌صفحه ۲۷۵ قرآن کریم
@BisimchiMedia