eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
905 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از سجادی
با سر و صدای بیرون اتاق از خواب پریدم.  _امتحانا مجازی شد! به خدا راست میگم! بر می‌گردیم خونه هامون!  به سختی یکی از چشمانم را باز کردم و در خواب و بیداری به سرعت کانال خبری دانشگاه را آوردم‌. با سلام و احترام. به استحضار دانشجویان گرامی می‌رساند.... هرچه جلو می‌رفتم چشمانم باز تر می‌شد. هنوز صدای جیغ و داد بچه ها بیرون اتاق شنیده می‌شد. خبر قطعی مجازی شدن امتحانات را که خواندم به کلی خواب از سرم پرید‌. با یک حرکت تمرین شده، مثل هرروز از تخت پایین پریدم.  اتاق؛ تاریک بود و از لای پرده، نور ضعیفی، به نقش و نگار فرش می‌تابید. کلید لامپ را زدم. با صدای بلند شروع کردم به صدا زدن بچه ها: _بلند شید باید برگردیم شهرامون صدای اعتراض بچه ها بلند شد‌ _بابا خاموش کن چراغو خوابیدیم مثلا خندیدم و طوری که بقیه بچه ها هم بیدار شوند گفتم _امتحانا مجازی شده عزیزان. _باشه بابا بیدار شدیم. آفرین تونستی خنده ام شدت گرفت‌. در اتاق را باز کردم تا صدای همهمه سالن خوابگاه، پس زمینه حرف‌هایم‌ شود.  _اون گوشی مبارکو بردارید، یه نگاه به کانال دانشگاه بندازید. فاطمه همانطور که با تندترین حالت ممکن سراغ موبایلش می‌رفت، گفت _به خدا اگه مسخره بازی درآورده باشی بلند میشم.... سکوتش طولانی شد. غمباد گرفت و با حالت گریه رو به من کرد _نننننه! اخه چرا؟ تازه درس خوندن دسته جمعی داشت بهم حال می‌داد بچه ها از گوشه گوشه خوابگاه یکی یکی خبردار شدند. همه دنبال بلیط بودند و گوشی به دست در سالن رژه می‌رفتند و برنامه برگشتشان را با خانواده تنظیم می‌کردند.  اتاق ما اما متفاوت از بقیه اتاق ها بود. ۶ تایی گعده گرفته بودیم و کانال های خبری را زیر و رو می‌کردیم _وای! تهرانو ببین! چقدر آدم... کل خیابونو به آتیش کشیدن که _مشهد از همه جا وضعش خراب تره. عمه من اونجاس میگه همینطوری دستت دسته دارن میریزن بیرون فاطمه اصفهانی با خنده عکس تجمع اصفهانی ها علیه اغتشاشات را نشانمان داد _مردم شهر مارو باش. سیل و طوفان و جنگ ایرانو نابود کنه، اصفهان هیچیش نمیشه من هم از بس در همین چند دقیقه پیج های شیرازی را چک کردم و دنبال خبری از آنجا بودم که تا چند ساعت هیچ محتوایی جز شیراز در اینستاگرامم بالا نمی‌آمد. خبر های ضد و نقیض از بچه ها به دستمان می‌رسید که دانشگاه می‌گوید فلان و خوابگاه می‌گوید بهمان. دست آخر خبرهای موثق حاکی از آن بود که معلوم نیست کی  برمی‌گردیم و وسیله های ضروری و خوراکی های خراب شدنی را برداریم و با خودمان ببریم. با شنیدن این خبر حسابی تو ذوقمان خورد.  بالاخره با هزار بهانه و غر و لند، سراغ چمدان هایمان رفتیم. لباس ها را یکی یکی جا می‌دادیم. کتاب و دفتر و کلاسور و جزوه ها را طبقه طبقه توی ساک می‌چیدیم و خورشت و غذاهایی که همین دو روز پیش یخچال را با آنها پر کرده بودیم را به زور می‌چپاندیم جای جای ساک و چمدان هایمان. در عرض یکی دو ساعت اتاق شلوغِ به جای مانده از شام و ریخت و پاش دیشب، رنگ غم گرفت. دمغ بودیم. هرکدام با چمدانمان گوشه ای نشسته بودیم. دیشب که داشتیم سرخوشانه فیلم می‌دیدم و شام می‌خوردیم و برای درس خواندن روز های آینده مان برنامه می‌ریختیم، حتی لحظه ای به اتفاقات امروز فکر هم نمی‌کردیم. وسط سکوت عجیب و غریب اتاق، مسخره بازی ام گل کرد. رفتم گوگل و آهنگ "میرن آدما" را جستجو کردم. صدای موبایلم را تا ته بالا بردم. چشمانم را بستم و سوزناک و پر شور با خواننده همخوانی کردم. _کجاست اون خونه؟ چی شد اون کوچه؟ آدماش کجان؟ متناسب با گفته های خواننده، ابتدا به اتاق و بعد به خودمان اشاره می‌کردم. قیافه بچه ها دیدنی بود. مانند شیری که با دیدن طعمه اش برای یورش خیز بر می‌دارد، آمادهٔ حمله بودند. منتظر هر حرکت ناگهانی بودم. اما به جای هر حرکتی یکی یکی بغض بچه ها ترکید. اشک ها قطره قطره روی لباس های داخل چمدان ها می‌ریخت. بهت زده آهنگ را قطع کردم. بی مقدمه اشک هایم جاری شد. نگاهمان که به هم می افتاد میان گریه می‌زدیم زیر خنده. حرف های مودبانه و پر از محبت بچه ها یکی یکی به سمتم روانه می‌شد و سپر دفاعی من فقط خنده بود.دم رفتنی اشک و لبخندمان را زدیم تَنگ هم و بی خبر از روزهای آینده، حسابی یکدیگر را در آغوش ها مچاله کردیم. قسمت اول فاطمه پیروی نژاد
هدایت شده از سجادی
_داداشم سربازه. پادگانه الان. کل خانواده دل نگران اونیم. الانم که با این اوضاع معلوم نیست کی بتونیم ازش خبر بگیریم خانم جوان کنار دستی ام همانطور که بشقاب پر از پوست تخمه را توی پلاستیک زباله خالی می‌کرد، آهی کشید و سری به نشان تاسف تکان داد. هوای کوپه دم کرده بود. چادر و ژاکتم را در آوردم تا کمی نفس تازه کنم. از آنجایی که می‌دانستم هیچکدام از خانم های هم کوپه ای با ورود و خروج سرزدهٔ آقای مهماندار مشکلی ندارند، روسری ام را در نیاوردم و لبه های بلندش را روی پیراهنم پهن کردم. _ان‌شاالله این نظام که سرنگون بشه این دل آشوبه های ما برای اطرافیانمون هم تموم میشه پوزخند پنهانی زدم و به نشانهٔ بی توجهی به حرفش موبایلم را برداشتم و دوباره برای ارسال پیام دست به کار شدم. اما بی فایده بود. باز هم خطای عجیب و غریب. مدام دایرهٔ سبزرنگ تماس را فشار میدادم و پشت سر هم افراد مختلف را می‌گرفتم. اما دریغ از یک بار صدای بوق. دلشوره یقه ام را چسبیده بود و ول نمی‌کرد. از طرفی فکر مامان بودم که نکند با بی خبری از من دلش هزار راه رود و از طرف دیگر فکر می‌کردم مگر چقدر اوضاع قاراش میش است که همه چیز از دسترس خارج شده... _اگه خوابت میاد، میخوای برو بالا بخوا با لبخند دختر جوانی که روبرویم نشسته بود، به خودم آمدم. تازه فهمیدم چقدر خوابم می‌آید و انگار او هم این را از خمیازه هایم فهمیده بود. لبخندی تحویلش دادم و خوشحال از اینکه تکلیف جای خوابم معلوم شده، شب بخیری گفتم و رفتم روی تخت طبقه بالا. _الان مثلا خامنه ای رو اگه ترامپ بیاد بگیره مث مادورو ببره، چی میشه؟ ملاف را تا روی سرم بالا کشیدم. دلم پنبه می‌خواست برای گوش های نازنینم. اگر زبان داشتند تا حالا حتما به بد و بیراه باز شده بود‌. برای آخرین بار تماس و پیامک را امتحان کردم. تازه سر درد و دل و حرف‌های تکراری خانم ها باز شده بود. تحلیل های سیاسی صد من یک غاز تحویل هم می‌دادند و از شنیده هایشان دربارهٔ حکومت ترامپ و شاهزاده رضا پهلوی در ایران می‌گفتند‌. چشمانم گرم شده بود. دلم می‌خواست زودتر به خواب بروم و صدای کوپه در ذهنم خاموش شود. قسمت دوم فاطمه پیروی نژاد
هدایت شده از سجادی
سلام کاش اینقدر از این روزها بنویسیم که هیچ جا...هیچ کسی نتواند انکار کند... گر چه حس می‌کنم به یک ضخامتی در پوست رسیده‌ایم که با عجیب و غریب‌ترین چیزها هیچ ککی نه می‌پرد و نه می‌گزدمان... خدا کند اسمش قساوت قلب نباشد وگرنه چه طور دست به قلمی، می‌تواند برای این حوادث ننویسد؟
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
@malakeservatScreen_Recordin-1697380432236.mp3
زمان: حجم: 11.7M
صوت دلنشین سوره واقعه 💥امام باقر علیه السلام : هر آنکس در هر شب پیش از خواب سوره واقعه را بخواند خدا را ملاقات می کند در حالی که چهره اش چون ماه شب چهارده تابان باشد. ┄┅┅┅┅❁🌸❁┅┅┅┅┄
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💠 روز 💠 💎 جایگاه حضرت عباس (علیه السلام) در روز قیامت 🔻 امام سجّاد علیه‌السلام: أنَّ لِلعَبّاسِ عِندَاللّه مَنزِلَةٌ یَغبِطُهُ بِها جَمیعُ الشُّهداءِ یَومَ القیامَةِ 🔹 عبّاس را نزد خداوند منزلتی است که در روز قیامت همه شهیدان بر آن رشک می‌برند. 📚 بحارالأنوار، ج۲۲، ص۲۷۴ ‌ ‌
بسم الله الرحمن الرحیم 📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم 💌صفحه ۲۷۵ قرآن کریم @BisimchiMedia
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا