🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
@malakeservatScreen_Recordin-1697380432236.mp3
زمان:
حجم:
11.7M
صوت دلنشین سوره واقعه ✨
💥امام باقر علیه السلام :
هر آنکس در هر شب پیش از خواب سوره واقعه را بخواند خدا را ملاقات می کند در حالی که چهره اش چون ماه شب چهارده تابان باشد.
┄┅┅┅┅❁🌸❁┅┅┅┅┄
💠 #حدیث روز 💠
💎 جایگاه حضرت عباس (علیه السلام) در روز قیامت
🔻 امام سجّاد علیهالسلام:
أنَّ لِلعَبّاسِ عِندَاللّه مَنزِلَةٌ یَغبِطُهُ بِها جَمیعُ الشُّهداءِ یَومَ القیامَةِ
🔹 عبّاس را نزد خداوند منزلتی است که در روز قیامت همه شهیدان بر آن رشک میبرند.
📚 بحارالأنوار، ج۲۲، ص۲۷۴
بسم الله الرحمن الرحیم
📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم
💌صفحه ۲۷۵ قرآن کریم
@BisimchiMedia
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
📖| نام کتاب: آخرین شاگرد
❓| چرا بخونمش؟
یکی از لازمه های پیروزی بر دشمن، شناخت روش ها و فرمول هایی هست که
به کار می بره. دشمن امروز ما نه تنها از ابزار دفاعی جنگی، بلکه از علوم غریبه و جادو نیز استفاده می کنه. این کتاب علاوه بر معرفی کلیتی از روش های مختلف به کار گیری جادو، بر چگونگی غلبه بر اون تمرکز داره. که به نحوی در زندگی روزمره هم قابل اجرایی خواهند بود.
🏷| موضوع اصلی چیه؟
داستان درباره پسر هفتم هفتمین پسر یک خانواده ست. که مادرش اون رو برای شاگردی یک محافظ در برابر موجودات بیگانه (جنگیر) می فرسته. شخصیت اصلی طی فراز و فرود هایی با اجنه، اشباح، جادوگر ها و اهریمن های زیادی مواجه میشه و مراحل زیادی می گذرونه تا تبدیل به یه محافظ توانمند بشه.
👥| مناسب چهکساییه؟
جدا از توضیحات مفصل درباره موجودات فراطبیعی، این مجموعه ده جلدی سیر پیشرفت شخصیت بسیار جذابی داره. شخصیت هربار با شرایطی سخت تر و پیچیده تر مواجه میشه و هربار به سختی از شرایط جون سالم در می بره. و این شرایط واسه عاشقان ژانر جادویی و فانتزی بسیار لذت بخشه.
🔖| یکی از جملات بهیادموندنی کتاب:
در وجود همه ما، روشنایی و تاریکی وجود داره. مهم اینه که انتخاب کنیم به کدومش خدمت کنیم.
✉️| #معرفی_کتاب
⚡️معرفی کننده کتاب: آقای #یاد
برای معرفی کتاب موردنظرتان، به شخصی مدیر انار نیوز مراجعه کنید✅
⸾‣@anar_newss
⸾‣@ANARSTORY🎙
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۱۴🎬 بدون توجه به مسعود سوار شد و رفت. مسعود فکر کرد خورشید از دانش آموزان خجا
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۱۵🎬
سبزی خوردنی را تمام کرده بود و به سبزی خورشتی رسیده بود که طاقت نیاورد و همه چیز را صاف گذاشت کف دست میترا.
قضیه که برای میترا روشن شد، انگار دنیا را دو دستی تقدیمش کرده بودند.
آمد و سفت خورشید را بغل گرفت.
_خب خب، بعدش چی؟ جوابت که مثبته انشاءالله؟
خورشید انگشت شصت و اشارهاش را دور ساقهی جعفری گرفت و با یک حرکت برگها را از ساقه جدا کرد و گفت:
_نه! گفتم قصد ازدواج ندارم.
لب و لوچه میترا کج و معوج آویزان شد، محکم پس کلهی خورشید زد و گفت:
_خیلی ببخشیدا، واقعا خیلی خری.
خورشید سرش پایین بود و سعی داشت خندهاش از حرص خوردن میترا را مخفی کند.
بعد از چند ثانیه خندهاش را کنترل کرد:
_تو که خبر داری چی کشیدم تا زندگیم یه ذره به حالت عادی برگرده. نمیخوام اون روزای لعنتی دوباره تکرار شه.
میترا سری تکان داد، زیر لب نوچ نوچی کرد. چشمانش را ریز کرد، سرش را نزدیک صورت خورشید برد:
_نکنه میخوای خودتو ترشی بندازی؟ میگفتی بازار بودم یه خمره واست میگرفتم!
و انگار فکری به ذهنش رسیده باشد گفت:
_گفتی ماشینش چی بود؟
_دقت نکردم ولی...
مکثی کرد و با شیطنت خاصی جواب داد:
_فکر کنم ماشین مشتی ممدلی، نه بوق داره نه صندلی بود.
و زد زیر خنده.
_آره بخند، میبینی من دارم از دست خل و چل بازیات حرص میخورم، خوب خندهت میاد و همچین قشنگ میخندی.
خورشید خندهاش را جمع و جور کرد.
_باشه بابا، حرص نخور. ال نودی، دویست شیشی یه همچین چیزی بود.
_نیست که خیلی شبیه هم هستن، قاطی شون میکنی!
_حالا هرچی چرا اینقد واست مهم شد؟
میترا دم یک بوته اسفناج را در دست گرفت و تهش را رو به خورشید کرد:
_میگم نمیفهمی، بدت نیاد. عقل نداری راحتی والا! خوش به حالت سرخوشی!
خسته نشدی این قدر پول اسنپ و اجاره خونه دادی؟
تا کی میخوای قرون قرون روهم بذاری به این امید که یه پراید بخری؟ اونم دست دوم؟
خورشید ابرو بالا انداخت:
_آها، پس داری میگی با خونه و ماشین خوشبخت میشم؟! تضمینی؟
میترا ریشهی اسفناج را جدا کرد و پرت کرد توی سبد:
_تو آدم نمیشی خورشید.
اخم خورشید در هم رفت:
_مگه اون قبلیه همه اینا رو نداشت؟ گذاشت رفت؟
_اگه اوشون از عقل و شعور بیبهره بود، قرار نیست همه بیشعور باشن که.
بابا از فکر گذشته بیرون بیا.
_خیال میکنی خوشم میاد از صبح تا شب بشینم به آنچه گذشت زندگیم فکر کنم؟
نه میترا جان! اما نمیتونم رهاش کنم.
خیلی ممنونم از پیشنهادت، لطفا به فکر من نباش. زندگیم هاشم بود که رفیق نیمهراه شد. بعد اون خوشبختی برام معنی نداره.
میترا دستانش را روی دستان خورشید گذاشت و خیلی جدی گفت:
_ببین، اگه بفهمم این یارو آدم خوبیه، تا شوهرت ندم ولت نمیکنم خورشید خانم.
دهانش را کج کرد و ادامه داد:
_خوشبختی بدون اون معنی نداره! جمع کن کاسه، کوزهاتو، ایییییش.
بیست سی سال دیگه که از کت و کول افتادی، بیکس و تنها موندی، میفهمی تنهایی یعنی چی؟!
حالا بخند که خوب میخندی!
#پایان_قسمت۱۵📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۰۴
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344