eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
905 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۱۵🎬 سبزی خوردنی را تمام کرده بود و به سبزی خورشتی رسیده بود که طاقت نیاورد و
🔃 🎬 کلید را در قفل انداخت در را باز کرد و وارد آپارتمان شد. صدایی توجهش را جلب کرد. نگاهی به دور خانه چرخاند. حس کرد صدا از پشت پرده‌های بالکن می‌آید. انگار کسی ناخن به دیوار می‌کشید. مغزش قلقلکی شد. پرده را کنار زد. خنده‌اش گرفت. گربه‌ی کوچک توی بالکن روی دو پا ایستاده بود و به توری فلزی پشت در، پنجه می‌کشید. انگار می‌خواست راهی به خانه پیدا کند. خورشید نشست کنارش، لبخندی زد و گفت: _همین که گذاشتم اون بیرون بمونی راضی باش دیگه؛ این‌جا خونه منه! دو ضربه به شیشه زد و رفت دنبال رو به راه کردن شکم گرسنه‌اش. سر و صدای بچه گربه به او اجازه نداد بی‌تفاوت باشد، چند تکه نان تو کاسه‌ای انداخت مقداری شیر روی آن ریخت، نان که خیس خورد کاسه را برد جلوی گربه گذاشت. *** مسعود، یکی از برگه‌های نقشه را باز کرد و نگاهی انداخت و دوباره جمع کرد. در اتاقی که بالایش نوشته بود، واحد کنترل و نظارت فنی شهرداری را زد. مسئول مربوطه به احترام مسعود از جا بلند شد: _به، سلام آقای همتی! احوال شریف؟ _سلام آقای کریمی. خسته نباشید. آقای کریمی با اشاره به صندلی نزدیک خودش از او دعوت کرد، بنشیند. _چه خبر از کارها، خوب پیش می‌ره؟ مسعود کیفش را گذاشت روی پاهایش و تعدادی برگه درآورد و به همراه برگه‌هایی که دستش بود، گذاشت روی میز آقای کریمی. _اینم مدارکی که قرار بود جهت گزارش... که موبایلش شروع کرد به بندری رقصیدن. ببخشیدی گفت و آن را از جیب کت مشکی اتوکشیده‌اش بیرون کشید. با دیدن اسم خانم چراغی جا خورد. قلبش شروع کرد به تپیدن. نگاهش را از صفحه‌ی گوشی به آقای کریمی داد: _بله، ببخشید اینم مدارکی که قرار بود برای تکمیل گزارش، خدمتتون بیارم. شرمنده این تماس مهمه! باید جواب بدم، آقای کریمی لبخندی زد: _خواهش می‌کنم، بفرمایید. مسعود بیرون رفت و در را آرام بست. مقابل پنجره‌ای که رد آفتاب باریکی از بین برگ‌های درختان به صورتش می‌خورد، ایستاد. به تماس قطع شده نگاه کرد و شماره را گرفت. _الو، سلام خانم چراغی! معذرت می‌خوام، وسط جلسه بودم، نشد جواب بدم. از خانم یاری خبری شده؟ _سلام آقای همتی! از ایشون که نه، اما از دوستشون بله. ابروهای مسعود در هم رفت. برای یک لحظه فکر کرد که نکند خانم چراغی می‌خواهد هرطور شده برای او همسری پیدا کند حالا هر کسی که باشد. صدایش را صاف کرد و خیلی جدی پرسید: _متوجه نشدم منظورتون چیه؟ _خانم شریفی، میترا شریفی! خیلی مشتاق هستن شما رو ببینن. مسعود بیشتر گیج شد: _خانم چراغی، فکر می‌کنم اشتباهی پیش اومده! من می‌خوام با خانم یاری آشنا بشم نه کسی دیگه! صدای خنده‌ی ریز مدیر از پشت خط به گوشش رسید: _نه سوءتفاهم نشه! ایشون متاهل هستن. منتها می‌خواستن ببینن شما واقعا قصدتون ازدواج هست یا نه. _گیرم فهمیدن، چه سودی به حال من داره؟ _رگ خواب خانم یاری دست ایشونه. به نظرم حداقل یه جلسه با هم دیدار داشته باشین بد نیست. امیدوارم بتونه کمکتون کنه! جوانه‌ی امید در دل مسعود رویید: _اگر این‌طور باشه که خیلی عالیه. حالا کجا باید ایشونو بیینیم؟ _اجازه بدید تا بپرسم خبر میدم. بعد از چند ثانیه صدایش در گوشی پیچید: میگن که آدرس خونه‌شون رو براتون می‌فرستن. _بله! ممنون، لطف کردین. 📗 📆 /۱۱/۰۵ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۱۶🎬 کلید را در قفل انداخت در را باز کرد و وارد آپارتمان شد. صدایی توجهش را ج
🔃 🎬 زنگ تفریح به صدا درآمد. میترا هول شد. سر و صدای بچه‌ها که داشتند از کلاس‌ها بیرون می‌آمدند بلند شد. میترا از روی صندلی بلند شد و رو به خانم چراغی ایستاد: _الهی قربونتون برم، من دیگه باید رفع زحمت کنم. نمی‌خوام خورشید منو ببینه. اگه جریان و بفهمه حسابی شاکی میشه. شما لطفاً چیزی بهش نگین. خانم چراغی به نشانه‌ی تایید سرش را تکان داد. _باشه عزیزم، حتما. و همراه با لبخندی از یکدیگر خداحافظی کردند. * _خانم یاری مشکلی پیش آمده تو فکری؟! _حالش یه جوریه. خیلی خواب آلود و خسته‌اس. _کی؟! _سحر! _بچه‌های این دور و زمونه از بس سرشون تو گوشیه و مدام بازی می‌کنن، با این و اون چت می‌کنن دیگه خواب به سرشون نمی‌زنه که! _حرف شما درسته ولی در مورد سحر فکر نمی‌کنم علتش گوشی باشه. به نظرم جنس خستگی و خواب آلودگی سحر فرق می‌کنه. چند باری خواستم نزدیکش بشم و ازش بپرسم اما هر بار یه جوری خودشو ازم دور کرده. _از مشاور مدرسه‌ قبلیش چیزی نپرسیدی؟ _پرسیدم اما مطلب خاصی نمی‌دونست. _ان‌شاالله مسأله‌ی مهمی نیست. بعد چند وقت رفع میشه. _امیدوارم. اما نمی‌تونم نسبت بهش بی‌تفاوت باشم. خانم چراغی دست بر شانه‌ی خورشید گذاشت و گفت: _درسته که ما وظایفی نسبت به دانش‌آموزان داریم. اما بعضی از خانواده‌ها نمی‌پذیرن که خیلی به زندگی شخصی‌شون نزدیک بشیم و حق دارند. من قبلا به شما گوشزد کردم خودتو از این ماجرا بکش بسپار به ما، هر کاری لازم باشه خودم انجام می‌دم. خورشید لبخندی زد: _ممنون از تذکرتون. چشم حواسم هست. این را گفت و دوباره غرق افکارش شد. * لیوان آب را پر کرد و رفت توی اتاق. جلوی گلدان پتوس ایستاد و نصف آب را خالی کرد توی گلدان‌. نگاهش کشیده شد سمت قاب عکس هاشم. از روی شیشه صورتش را نوازش کرد و قاب را برداشت. لیوان را گذاشت روی میز کوچک چوبی کنار تخت و نشست. نفسش را فرو برد و با آه کوتاهی بیرون داد. لبخندی تلخ روی لبش نقش بست. «خوش می‌گذره آقا هاشم؟ سری به من نمی‌زنی. نمی‌گی زن من دلتنگِ؟ روزهای بی خورشید چطور می‌گذره؟ حتما دل تو برای من تنگ نشده که حتی به خوابم نمیای!» عکس را بالاتر آورد و زل زد توی چشم‌های هاشم: «روزای بدون هاشمِ من، ابریه. آسمون دلم پر از ابرای سیاه که هر لحظه آماده‌ی باریدنن، اما من بغضمو قورت میدم که کسی بارون چشمامو نبینه! میشه این روزا بیشتر هوامو داشته باشی؟! دلم خیلی واست تنگ شده! میشه یه شب به خوابم بیای؟!» و بوسه‌ای بر صورت هاشم زد. عکس را به سینه فشرد و اجازه داد اشک بر صورتش جاری شود. 📗 📆 /۱۱/۰۵ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان ٢ هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
دخترااا و پسراااا 🎉 یه خبر توپ توپ براتون داریمممم 😍🔥 🎈 جشن خیلییی بزرگ اجتماع عظیم سربازان کوچولوی صاحب‌الزمان(عج) ✨ با حضور مامانای قهرمان و تمدن‌ساز 💖 👦👧 مخصوص بچه‌های ۶ تا ۱۲ سال به همراه مامانااا 😍 🎁🎊همراه با کلی هدیه برای بچه‌ها مامان‌ها 🎙مجری: آقای محسن فلاح 🕊🌿مهمان ویژه از محفل ستاره ها: احسان مهدی 💌وبا حضور مادر شهید محمد حسین خاکی 📆زمان: جمعه ۱٠ بهمن ⏰ ساعت ۱۸ 📍 حسینیه صاحب‌الزمان(عج) محمودآباد https://nshn.ir/33sb_gts_GWR6I ✍️ برای ثبت‌نام و اومدن به این جشن هیجانی فقط کافیه عدد ۳۱۳ رو بفرستی به: 📱 ۰۹۰۲۰۷۱۴۱۷۴ 🆔لینک ثبت نام: https://simayekhorshid.ir/app/form/8 منتظرتونیم قهرمان‌هااا 💫💛 قراره خیلی خوش بگذره 🥳🎊 📢 همه اخبار و رویدادهای فرهنگی اجتماعی مهم استان یزد اینجاست👇 🇮🇷https://eitaa.com/Farhangyazd
دعای فرج.mp3
زمان: حجم: 5.7M
❤️دعـــــــــــای فـــــــــــرج ❤️ بسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیم 💚اِلهی عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکی وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّهِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِی الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کلمح الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمین بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ.💚 🔻 باصدای:مهدی تهوری
. نگاهی به تاریخ جهان .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۱۶🎬 کلید را در قفل انداخت در را باز کرد و وارد آپارتمان شد. صدایی توجهش را ج
🔃 🎬 قاب را سر جایش گذاشت و لیوان را برداشت تا پای گُل توی بالکن بریزد. در را باز کرد و سرمای خفیفی پوستش را نوازش کرد. هوا داشت رو به تاریکی می‌رفت. کف دست آزادش را به بازوی دست دیگرش کشید تا گرم شود. باقی مانده لیوان را پای گلدان کوچک حسن یوسفی که به نرده متصل شده بود ریخت و یکی دو تکه لباس روی بند را برداشت و آمد تو. در را بست، اما با چیزی که دید جاخورد. پلک‌هایش تا منتها الیهی که می‌توانستند باز شدند: _یا حضرت عباس، تو این جا چی‌کار می‌کنی؟ فاصله‌شان تقریبا یک متر بود. گربه با چشم‌های کوچکش که مخلوطی از رنگ‌های سبز و کرمی بود و با سری کمی کج شده، به خورشید خیره شده بود. خورشید سرش را به شانه‌اش نزدیک کرد. با صدای آرامی گفت: _جدی جدی باید باهات چی کار کنم؟ خیلی به این خونه علاقه داری؟ برگشت. دست به در گرفت و کمی باز کرد. _پیشته گربه، بیا برو بیرون دیگه! من حوصله موش و گربه بازی ندارم به خدا. خودت مثل بچه‌ی خوب برو بیرون. در را کامل باز کرد. بعد هم بلند شد و رفت کنار تا شاید خود بچه گربه به رفتن رضایت دهد. چند دقیقه‌ای منتظر ماند اما آن، تکانی نخورد. رفت توی آشپزخانه. طی را برداشت و آمد. دسته‌ی طی را آرام به پشتش زد تا هدایتش کند به سمت بیرون. گربه قدمی راه می‌رفت و باز هم تلپ می‌شد سر جایش. وقتی دید چاره‌ای ندارد، دسته‌ی طی را برد زیرِ شکم گربه و انداختش بیرون. اما قبل از اینکه در را ببندد، دوباره آمد داخل. خورشید پوفی کشید و دوباره همان کار را تکرار کرد. اما باز بچه گربه برگشت. نشست و مظلومانه به چشم‌های صاحبخانه‌اش چشم دوخت. _چیه؟ نگو سردته که باور نمی‌کنم! مگه شما توی طبیعت زندگی نمی‌کنین؟ کمی مکث کرد و با خودش گفت: « البته این که مامان نداری تا گرمت کنه شاید بی تاثیر نباشه.» نشست. دلش به حال حیوانک رو به رویش سوخت. با اینکه هیچ خوش نداشت حیوانی توی خانه‌اش باشد، اما در را بست. بلند شد و گربه را هل داد روی سرامیک‌های بی‌فرش نزدیک در و خودش رفت و روی مبل نشست. دست به چانه و چشم‌های میخ شده به گربه، که مبادا از سرامیک‌ها بیاید این طرف. انگار چیزی به ذهنش رسیده باشد، چشم‌هایش را باریک کرد و انگشت اشاره را رو به گربه‌ای که لم داده بود و سرش را بین دست‌هایش گذاشته بود، گرفت: «بهت گفته باشما! فقط شبا می‌ذارم بیای تو.» کمی فکر کرد و ادامه داد: «غذاتم باید همون بیرون بخوری. معنی نداره که گربه تو خونه غذا بخوره.» حواسش به لحن جدی‌ش، جمع شد و خنده‌اش گرفت: «نه که خیلی می‌فهمه! داری چی میگی به این زبون بسته؟!» *** میترا، چشم غره‌ی تیزی به دست دراز پارسا در هوا، برای برداشتن سیب و نارنگی از توی ظرف میوه کرد و سبد بلوری را روی میز گذاشت‌. شهاب ظرف را برداشت و جلوی مسعود گرفت: _آقای همتی نیازی به تعارف نیست، بفرمایید. مسعود سیب سرخی برداشت و گذاشت توی بشقاب بلور جلوی دستش. میترا نارنگیی برداشت و توی بشقاب خودش گذاشت. _خانم یاری، این چند سال واقعا سختی زیادی کشیده. بعد از مرگ همسرش، آقا هاشم، خیلی تنها شد. به اصرار من و مادر همسرش، راضی شد با یه آقایی که به ظاهر موجه بودن، عقد موقت بخونن که بیشتر با هم آشنا بشن و بعد از چند صباحی زیر یک سقف برن! مسعود چشم‌هایش را نازک کرد و کمی ابروهایش در هم رفت. _که البته ایشون که ان‌شالله با سر بخوره زمین، خورشید و قال گذاشت و رفت پی یه خانوم دیگه که فکر می‌کرد از جهت شغلی می‌تونه کمکش کنه. شهاب چشم و ابروهایش را به شصت جهت مختلف چرخاند تا بلکه او متوجه شود و ادامه ندهد یا لااقل ملایم‌تر حرف بزند، اما تلاشش هر بار با موفقیت به شکست می‌رسید. میترا با یادآوری آن روزها خونش کثیف شد و یکی از دست‌هایش را مشت کرد و کوبید کف دست دیگرش و چرخاند. با همان چشم‌هایی که داشتند از حدقه بیرون می‌زدند به مسعود خیره شد: _یعنی اگه دوباره کسی بخواد به این خورشید بینوا نزدیک بشه و این جوری قالش بذاره، خودم گردنش رو می‌شکنم. شهاب که دید ممکن است مهمان بیچاره همان جا قالب تهی کند، زبان به حرف گشود: _البته آقای همتی که از وجناتشون تشخص پیداست. میترا متوجه شد زیاده‌روی کرده است. دستش را جلوی دهانش گذاشت: _وای خدای من. اصلا حواسم نبود دارم با ایشون صحبت می‌کنم. عذر می‌خوام تند رفتم. آخه خورشید همه‌ی غصه‌ها رو می‌ریزه تو خودش و ذره ذره آب میشه. بگی یه کلمه گله کنه، ناله کنه، فقط تو تنهایی خودش غصه می‌خوره! 📗 📆 /۱۱/۰۶ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۱۸🎬 قاب را سر جایش گذاشت و لیوان را برداشت تا پای گُل توی بالکن بریزد. در را
🔃 🎬 میترا آه بلندی کشید. _دفعه‌ی قبلی هم که این دختر راضی به ازدواج نمی‌شد، من مجبورش کردم. البته نه اینکه چاقو بذارم بیخ گلوش ها، فقط اون‌قدر رو مخش رژه رفتم، تا بالاخره قبول کرد. زد روی دستش و ادامه داد: -که کاش نمی‌کرد. به قول گفتنی، خودم کردم که لعنت بر خودم باد. مسعود ماند چه بگوید، در ذهنش دنبال کلماتی می‌گشت که واکنشی به حرف‌های میترا نشان بدهد. از اینکه میزبانش باعث شده بود خورشید انتخابی اشتباه داشته باشد کار را برایش سخت و از کمک‌شان ناامید می‌کرد. با هر سختی که بود، بالاخره لب به سخن باز کرد و گفت: _نفرمایید. دور از جون. _حقیقتش این که زحمتتون دادم و شما لطف کردید تشریف آوردید، برای آشنایی بیشتر ما با شما و شما از شرایط خورشید بود. _خانم شریفی، من یه بار تو زندگیم شکست خوردم، می‌دونم چه دردی داره، از این بابت خیالتون راحت. آدمی نیستیم که به خاطر پول و مقام و موقعیت به کسی که برام ارزشمند هست آسیب بزنم. میترا به پشتی مبل تکیه داد و با انگشت اشاره روی دسته‌ی آن ضرب گرفت، دلش شور افتاد و با خودش گفت: _یعنی چی که شکست خورده؟ یعنی طلاق گرفته؟ چرا پس خانم چراغی چیزی در این باره نگفته! و همان طوری که متفکرانه به مسعود خیره شده بود، گفت: _بفرمایید چای تون سرد شد! این حرف شما سوالات زیادی در ذهن من ایجاد کرد که باید تک‌تک پاسخ گفته بشه! قبل از اینکه مسعود حرفی بزند شهاب گفت: _البته، ولی فکر نمی‌کنم بشه به همه‌ی سوالای تو در یک جلسه پاسخ داد. ما امروز آقا مسعود و دعوت کردیم اینجا به ایشون بگیم که برای ازدواج با خورشید خانم باید صبور باشند و کم‌کم حسن نیت و لیاقتشون برای ازدواج رو به ایشون ثابت کنند. ما حاضریم کمک کنیم آقای همتی به مراد دلشون برسند اگر ثابت بشه لیاقت خانم یاری رو دارند. *** میترا پس از سلام و عرض ارادت گفت: _خانم چراغی عزیز، باید ببینم‌تون. یه چیزایی هست که باید از شما بپرسم. کی می‌تونم بیام مدرسه؟ پیام را فرستاد و منتظر جواب ماند. چند دقیقه‌ای، خیره به صفحه بود و جوابی نیامد. دلش طاقت نیاورد. روی شکل گوشیِ بالای صفحه‌ی پیامک زد تا تماس برقرار شود. بعد از گذشت ده پانزده ثانیه تماس وصل شد. _سلام خانم شمس! خوب هستین؟ سلام خانم چراغی عزیز. شکر خدا، چه خبر؟ با زحمتای ما؟! _خواهش می‌کنم، نفرمایید! جانم در خدمتم. _خانم چراغی، غرض از مزاحمت اینکه باید حتما باهاتون رو در رو صحبت کنم. امروز مدرسه تشریف دارین؟ خورشید امروز کلاس داره یا نه؟ _نه ایشون امروز تدریس ندارن. _چقدر عالی. پس اگه مشکلی نباشه من بیام. _راستش یه کم سرمون شلوغه امروز. بازدید از اداره داریم. اما اگه ضروریه چشم. ساعت یازده و نیم تا دوازده در خدمتم. میترا با خوشحالی از خانم چراغی تشکر و خداحافظی کرد و در ساعت مقرر به مدرسه رفت. خانم چراغی، دفتر شیفت مخالف را باز کرد و به میترا تعارف کرد تا برود داخل. _جالبه که کلید این‌جا رو دارید. خانم چراغی خندید و جواب داد: _بله چون گاهی لازمه رفت و آمد داشته باشیم. با اشاره‌ی خانم چراغی میترا روی نزدیک‌ترین صندلی، کنارش نشست. خانم چراغی نگاه آرامش را به چشم‌های پرسشگر میترا داد: _در خدمتم خانم شمس! فرمودید کار ضروری دارید!؟ میترا لبخندی زد و با پشت ناخن شصتش پیشانی‌ش را خاراند. برای یک لحظه چشم‌هایش را زمین دوخت و بعد نگاهش را تمام و کمال داد به خانم چراغی. _چطور بگم؟ راستش می‌خوام بدونم شناخت شما از این آقا، منظورم آقای همتی، چقدر هست؟ ایشون قبلاً ازدواج کردن و طلاق گرفتن یا منظورشون از شکست توی زندگی چیز دیگه‌ای بود؟ ممنون میشم اگه چیزی می‌دونین بهم بگین من واقعا نگران شدم. _چی بگم خانم شمس؟ من خیلی با ایشون آشنایی ندارم. در حد همین که دایی یکی از دانش آموزاست و یه نسبت فامیلی خیلی دوری با هم داریم. حالا اگه بخواین می تونم یه پرس و جو داشته باشم ببینم قضیه از چه قراره. _جدی می‌فرمایید خانم چراغی؟! چی از این بهتر. خدا خیرتون بده. واقعا لطف بزرگی می‌کنین. اگر این کار رو بکنین که من یه دنیا ممنونتون می‌شم. خانم چراغی، آرام پلک زد و گفت: _به روی چشم. 📗 📆 /۱۱/۰۶ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344