Khamenei.ir6_144253728901879068.mp3
زمان:
حجم:
12M
قرائت دعای توسل
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
⸾‣@anar_newss
⸾‣@ANARSTORY🎙
بسم الله الرحمن الرحیم
📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم
💌صفحه ۲۷۹ قرآن کریم
@BisimchiMedia
4_5837031344638529561.mp3
زمان:
حجم:
1.1M
قرائت صفحه ۲۷۹ قرآن کریم
@BisimchiMedia
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
📖| نامکتاب: ارتداد
🖋| نوشتہ: وحید یامینپور
❓| چرا بخونمش؟
تابهحال به این قضیه فکر کردهاید که اگر انقلاب در نطفه خفه میشد و جمهوری اسلامی به وجود نمیآمد چه اتفاقی میافتاد؟
سرنوشت مردم چه میشد؟
ایران چگونه کشوری میشد؟
این کتاب، با داستان خود تلنگری به خواننده میزند تا او را واردار به تفکر کند!
👥 | مناسب چهکساییه؟
• افرادی که به رمانهای عاشقانه و سیاسی علاقهمند هستند.
🏷| خلاصه:
ارتداد رمانیست عاشقانه که به موضوع انقلاب اسلامی ایران میپردازد و موضوع را از این منظر میبیند که در 22 بهمن ماه 1357 امام به قتل می رسد و رژیم پهلوی حکومت بر ایران را ادامه میدهد...
☕️ | جرعهای از کتاب:
«بلا را ما انتخاب نمیکنیم. بلا غالباً خودش سرزده میآید و ماهیچههای کرخت و خواب آلود تاریخ را به تحرک وا میدارد. بلا میآید تا تاریخ زخم بستر نگیرد. دقیقاً لحظهای که همگان در شهری پرپیچ و خم و خاموش گم و گور شدهاند و بیمقصد به دیوارهای بلند روزمرگی میخورند، فتنهای جرقه میزند و «وقت» و هنگامهای تجلی میکند تا چشم ها برای لحظاتی مبدأ و مقصد را ببینند و راه را از سر بگیرند. فتنه ترفند خداوند است برای ورق زدن تاریخ، برای زیر و رو کردن همه چیز، از ارباب و رعیت، ظالم و مظلوم، گمراه و هدایت شده، دارا و ندار، غمگین و سرخوش، نگران و امیدوار ـ پس تاریخ خیلی هم تنبل نیست. پدیده ها سریع تر از تصور ما رخ میدهند...»
✉️| #معرفی_کتاب
✨معرفی کننده کتاب: خانم حدیث
برای معرفی کتاب موردنظرتان، به شخصی مدیر انار نیوز مراجعه کنید✅
⸾‣@anar_newss
⸾‣@ANARSTORY🎙
16.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹آیت الله العظمی جوادی آملی:
🔸خيلی از موارد است که ميگوييم خوش شانس بوديم، خوش شانسی چيست؟!
يک عده ای هستند فرشته اند فرمود:"وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً" فرشتگان زيادی هستند که حافظان آدم هستند که مشکلی پيش نيايد... فرمود اينطور نيست که حالا شما يک وقتی افتاديد همينطور سالمِ سالم مانديد! کسي شما را نگه داشت؛ فلان جا تصادف کرديد خدا نگه داشت، فلان جا افتاديد خدا نگه داشت، فلان جا لغزيديد خدا نگه داشت.
اينها يک باور قرآنی ميخواهد، در حالی که عده ای ميگويند شانس آورديم! وقتی انسان آن مبدأ غيبی را نبيند به #خرافات پناه ميبرد.
🔸خدمه ای از فرشته ها در اختيار انسان هستند که هر وقت بخواهد بلغزد دست او را ميگيرند؛ يک وقتی انسان ميخواهد يک حرفی را بزند اينجا جايش نيست، فوراً ميبيند که يادش رفته است ميگويد چيزی ميخواستم بگويم يادم رفت او نميداند که چه کسی از ياد او برده است! چيزي ميخواستم بگويم يادم رفته است، بله يادت رفته است اما چه کسی از يادت برده است؟...
۱۳۹۹/۰۸/۲۸
آیت الله العظمی #جوادی_آملی
⸾‣@anar_newss
⸾‣@ANARSTORY🎙
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دشمن اصلی ایران و کشورهایی که بخوان مستقل باشن:
@insta_enghelabi
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۲۱🎬 میترا لیوان را به لبش رساند و یک جرعه از چای را ریخت توی دهانش. چشم چرخا
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۲۲🎬
میترا بشقاب پارسا را برداشت و برایش برنج کشید.
شهاب لیوانش را پر از آب کرد و نگاهش را به میترا داد:
_آقای همتی منتظره نمیخوای تکلیفشو روشن کنی؟
میترا بشقاب را کنار سفره گذاشت و پارسا را برای بار دهم صدا زد.
_مُردَدَم. نمیدونم باید چیکار کنم. اگه اینم لنگه قبلی باشه دیگه باید برم تو افق محو شم.
شهاب اولین قاشق برنج و قیمه را توی دهانش گذاشت. عطر دارچین و میخک مشامش را پر کرد. همانطور که با دهان پر دسپخت همسرش را تحسین میکرد ادامه داد:
_این دفعه بیشتر دقت کن. منم تمام سعیمو میکنم. آدرس خونه قبلیش و پیدا کردم، فردا میرم یه تحقیقی اونجا میکنم.
میترا دو سه پر ریحان به دهان گذاشت و متفکر گفت:
_شهاب! نظرت چیه یه بار دیگه ببینیمش و بیشتر باهاش حرف بزنیم؟ بگم به خانوم چراغی باهاش قرار بذاره؟
_فکر خوبیه! ولی چرا بنده خدا رو زحمت بدیم؟ من که شمارهش رو دارم.
میترا لبخندی زد:
_راست میگیا. پاک یادم رفته بود. پس بهش بگو فردا بعد از ظهر بیاد. پارسا هم میبرم خونه مامان اینا اذیت نکنه بتونیم بهتر حرف بزنیم.
شهاب، همانطور که دانههای برنج را توی قاشق جا میداد، گفت:
_بذار فردا برم تحقیق، مشکلی نبود برای پس فردا دعوتش میکنم.
_باشه خودت هرطور صلاح میدونی!
_عزیزم غذا خیلی خوشمزه شده ممنونم.
_نوش جونت عزیزم.
راستی شهاب اگر این مسعوده پسر خوبی بود و همچنان مرغ خورشید یه پا داشت چیکار کنیم؟
_فکر اونجاشم کردم. از خونوادهی هاشم کمک میگیریم.
_آفرین آقا شهاب فکر همه جاشو کردی!
شهاب بادی به غبغب انداخت سینه صاف کرد و جواب داد:
_بله خانم، ما اینیم دیگه!
_بله دیگه حالا خیلی مونده که من کشفت کنم!
هر دو خندیدند.
میترا بشقابهای خالی را توی ماشین چید و گفت:
_راستی شهاب یادم رفته بهت بگم خورشید نسبت به یکی از شاگرداش حساس شده؟
_چطور؟
_خورشید میگفت:« یکی از شاگرداش که قبلا باباش به زور اجازهی تحصیل بهش میداده؛ حالا که همسرش فوت کرده، برای دخترش سرویس ویژه گرفته، راننده شخصی!» نگرانش بود.
_خوب اشکالش چیه؟
_اتفاقا منم همینو پرسیدم.
_خب!
_خورشید میگه:«قبلا بهانهی پدره بی پولی بوده. الان پدره ماشین شاسی بلند سوار میشه برای دخترش راننده شخصی گرفته. ولی دخترش مدام کلاس در حال چرت هست و گرفته و ناراحت.» برای همین نگرانش بود.
شهاب چندلحظه به فکر فرو رفت. همانطور که سفره رو پاک میکرد متفکر گفت:
_به نظر منم یه اشکالی تو کار هست. حتما خورشید با شناختی که از شاگردش داره دلیلی برای نگرانی داره!
_میترسم کار دست خودش بده، اینطور که میگفت پدرش مرد خطرناکیه و نسبت به خورشید کینه داره.
_نگران نباش! بچه که نیست.
***
توی ماشین نشسته بود. شال گردنش را باز کرد و دوباره دور گردنش پیچید. راننده از آینه نگاهی انداخت و بخاری را روشن کرد.
چهار پنج دقیقهای گذشت تا دانشآموزان سرمهای پوش، جلوی مدرسه پخش شوند.
چشمهای خورشید در میان آن همه دختر، دنبال یکی بود.
آنقدر نگاهش را بین همه چرخاند تا پیدایش کرد.
چهرهاش سرد و بیتفاوت بود و هالهای از غم داشت. با قدمهایی کوتاه تا سر پیچ خیابان رفت. ماشین پژوی خاکستری با شیشههای دودی، جلویش توقف کرد. سوار شد و رفت.
خورشید از راننده خواست تا آنها را دنبال کند.
راننده کمی تعلل کرد.
_خانوم، دردسر نشه برامون! شیکم زن و بچهی من بندِ این ماشین و چندرغاز کرایه.
خورشید پفی کشید و گفت:
_من معلم این مدرسهام آقا، این دختر دانش آموزمه و قصد من فقط کمک به شاگردم هست، لطفا زودتر حرکت کنید.
با اینکه سعی میکرد خونسرد نشان دهد قلبش تند میکوبید و دلش آشوب بود. برایش پیش نیامده بود کسی را تعقیب کند. ده دقیقهای در راه بودند که ماشین، جلوی ساختمانی بزرگ و ویلایی توقف کرد.
خورشید با حیرت نگاه میکرد. انتظار دیدن چنین خانهی با شکوهی را نداشت.
راننده که مردی میان سال با موهای جو گندمی بود، پیاده شد و قفل در قهوهای طلاییِ بزرگ را کلید انداخت.
سحر، کوله بر دوش از ماشین پیاده و وارد خانه شد. راننده پس از باز کردن در، برگشت سوار ماشین شد و با یک حرکت وارد حیات ساختمان شد.
#پایان_قسمت۲۲📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۰۸
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344