eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
905 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسم الله الرحمن الرحیم 📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم 💌صفحه ۲۷۹ قرآن کریم @BisimchiMedia
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
📖| نام‌کتاب: ارتداد 🖋| نوشتہ: وحید یامین‌پور ❓| چرا بخونمش؟  تابه‌حال به این قضیه فکر کرده‌اید که اگر انقلاب در نطفه خفه میشد و جمهوری اسلامی به وجود نمی‌آمد چه اتفاقی می‌افتاد؟ سرنوشت مردم چه می‌شد؟ ایران چگونه کشوری می‌شد؟ این کتاب، با داستان خود تلنگری به خواننده می‌زند تا او را واردار به تفکر کند! 👥 | مناسب چه‌کساییه؟ • افرادی که به رمان‌های عاشقانه و سیاسی علاقه‌مند هستند. 🏷| خلاصه: ارتداد رمانی‌ست عاشقانه که به موضوع انقلاب اسلامی ایران می‌پردازد و موضوع را از این منظر می‌بیند که در 22 بهمن ماه 1357 امام به قتل می رسد و رژیم پهلوی حکومت بر ایران را ادامه می‌دهد... ☕️ | جرعه‌ای از کتاب: «بلا را ما انتخاب نمی‌کنیم. بلا غالباً خودش سرزده می‌آید و ماهیچه‌های کرخت و خواب آلود تاریخ را به تحرک وا می‌دارد. بلا می‌آید تا تاریخ زخم بستر نگیرد. دقیقاً لحظه‌ای که همگان در شهری پرپیچ و خم و خاموش گم و گور شده‌اند و بی‌مقصد به دیوارهای بلند روزمرگی می‌خورند، فتنه‌ای جرقه می‌زند و «وقت» و هنگامه‌ای تجلی می‌کند تا چشم ها برای لحظاتی مبدأ و مقصد را ببینند و راه را از سر بگیرند. فتنه ترفند خداوند است برای ورق زدن تاریخ، برای زیر و رو کردن همه چیز، از ارباب و رعیت، ظالم و مظلوم، گمراه و هدایت شده، دارا و ندار، غمگین و سرخوش، نگران و امیدوار ـ پس تاریخ خیلی هم تنبل نیست. پدیده ها سریع تر از تصور ما رخ می‌دهند...» ✉️| ✨معرفی کننده کتاب: خانم حدیث برای معرفی کتاب موردنظرتان، به شخصی مدیر انار نیوز مراجعه کنید✅ ⸾‣@anar_newss ⸾‣@ANARSTORY🎙
16.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹آیت الله العظمی جوادی آملی: 🔸خيلی از موارد است که ميگوييم خوش شانس بوديم، خوش شانسی چيست؟! يک عده ای هستند فرشته اند فرمود:"وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً" فرشتگان زيادی هستند که حافظان آدم هستند که مشکلی پيش نيايد... فرمود اينطور نيست که حالا شما يک وقتی افتاديد همينطور سالمِ سالم مانديد! کسي شما را نگه داشت؛ فلان جا تصادف کرديد خدا نگه داشت، فلان جا افتاديد خدا نگه داشت، فلان جا لغزيديد خدا نگه داشت. اينها يک باور قرآنی ميخواهد، در حالی که عده‌ ای ميگويند شانس آورديم! وقتی انسان آن مبدأ غيبی را نبيند به پناه ميبرد. 🔸خدمه ای از فرشته ها در اختيار انسان هستند که هر وقت بخواهد بلغزد دست او را ميگيرند؛ يک وقتی انسان ميخواهد يک حرفی را بزند اينجا جايش نيست، فوراً ميبيند که يادش رفته است ميگويد چيزی ميخواستم بگويم يادم رفت او نميداند که چه کسی از ياد او برده است! چيزي ميخواستم بگويم يادم رفته است، بله يادت رفته است اما چه کسی از يادت برده است؟... ۱۳۹۹/۰۸/۲۸ آیت الله العظمی ⸾‣@anar_newss ⸾‣@ANARSTORY🎙
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دشمن اصلی ایران و کشورهایی که بخوان مستقل باشن: @insta_enghelabi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۲۱🎬 میترا لیوان را به لبش رساند و یک جرعه از چای را ریخت توی دهانش. چشم چرخا
🔃 🎬 میترا بشقاب پارسا را برداشت و برایش برنج کشید. شهاب لیوانش را پر از آب کرد و نگاهش را به میترا داد: _آقای همتی منتظره نمی‌خوای تکلیفشو روشن کنی؟ میترا بشقاب را کنار سفره گذاشت و پارسا را برای بار دهم صدا زد. _مُردَدَم. نمی‌دونم باید چی‌کار کنم. اگه اینم لنگه قبلی باشه دیگه باید برم تو افق محو شم. شهاب اولین قاشق برنج و قیمه را توی دهانش گذاشت. عطر دارچین و میخک مشامش را پر کرد. همان‌طور که با دهان پر دسپخت همسرش را تحسین می‌کرد ادامه داد: _این دفعه بیشتر دقت کن. منم تمام سعیمو می‌کنم. آدرس خونه‌ قبلیش و پیدا کردم، فردا میرم یه تحقیقی اونجا می‌کنم. میترا دو سه پر ریحان به دهان گذاشت و متفکر گفت: _شهاب! نظرت چیه یه بار دیگه ببینیمش و بیشتر باهاش حرف بزنیم؟ بگم به خانوم چراغی باهاش قرار بذاره؟ _فکر خوبیه! ولی چرا بنده خدا رو زحمت بدیم؟ من که شماره‌ش رو دارم. میترا لبخندی زد: _راست میگیا. پاک یادم رفته بود. پس بهش بگو فردا بعد از ظهر بیاد. پارسا هم می‌برم خونه مامان اینا اذیت نکنه بتونیم بهتر حرف بزنیم. شهاب، همان‌طور که دانه‌های برنج را توی قاشق جا می‌داد، گفت: _بذار فردا برم تحقیق، مشکلی نبود برای پس فردا دعوتش می‌کنم. _باشه خودت هرطور صلاح می‌دونی! _عزیزم غذا خیلی خوشمزه شده ممنونم. _نوش جونت عزیزم. راستی شهاب اگر این مسعوده پسر خوبی بود و همچنان مرغ خورشید یه پا داشت چیکار کنیم؟ _فکر اونجاشم کردم. از خونواده‌ی هاشم کمک می‌گیریم. _آفرین آقا شهاب فکر همه جاشو کردی! شهاب بادی به غبغب انداخت سینه صاف کرد و جواب داد: _بله خانم، ما اینیم دیگه! _بله دیگه حالا خیلی مونده که من کشفت کنم! هر دو خندیدند. میترا بشقاب‌های خالی را توی ماشین چید و گفت: _راستی شهاب یادم رفته بهت بگم خورشید نسبت به یکی از شاگرداش حساس شده؟ _چطور؟ _خورشید می‌گفت:« یکی از شاگرداش که قبلا باباش به زور اجازه‌ی تحصیل بهش می‌داده؛ حالا که همسرش فوت کرده، برای دخترش سرویس ویژه گرفته، راننده شخصی!» نگرانش بود. _خوب اشکالش چیه؟ _اتفاقا منم همینو پرسیدم. _خب! _خورشید می‌گه:«قبلا بهانه‌ی پدره بی پولی بوده. الان پدره ماشین شاسی بلند سوار می‌شه برای دخترش راننده شخصی گرفته. ولی دخترش مدام کلاس در حال چرت هست و گرفته و ناراحت.» برای همین نگرانش بود. شهاب چندلحظه به فکر فرو رفت. همان‌طور که سفره رو پاک می‌کرد متفکر گفت: _به نظر منم یه اشکالی تو کار هست. حتما خورشید با شناختی که از شاگردش داره دلیلی برای نگرانی داره! _می‌ترسم کار دست خودش بده، این‌طور که می‌گفت پدرش مرد خطرناکیه و نسبت به خورشید کینه داره. _نگران نباش! بچه که نیست. *** توی ماشین نشسته بود. شال گردنش را باز کرد و دوباره دور گردنش پیچید. راننده از آینه نگاهی انداخت و بخاری را روشن کرد. چهار پنج دقیقه‌ای گذشت تا دانش‌آموزان سرمه‌ای پوش، جلوی مدرسه پخش شوند. چشم‌های خورشید در میان آن همه دختر، دنبال یکی بود. آن‌قدر نگاهش را بین همه چرخاند تا پیدایش کرد. چهره‌اش سرد و بی‌تفاوت بود و هاله‌ای از غم داشت. با قدم‌هایی کوتاه تا سر پیچ خیابان رفت. ماشین پژوی خاکستری با شیشه‌های دودی، جلویش توقف کرد. سوار شد و رفت. خورشید از راننده خواست تا آن‌ها را دنبال کند. راننده کمی تعلل کرد. _خانوم، دردسر نشه برامون! شیکم زن و بچه‌ی من بندِ این ماشین و چندرغاز کرایه‌. خورشید پفی کشید و گفت: _من معلم این مدرسه‌ام آقا، این دختر دانش آموزمه و قصد من فقط کمک به شاگردم هست، لطفا زودتر حرکت کنید. با اینکه سعی می‌کرد خونسرد نشان دهد قلبش تند می‌کوبید و دلش آشوب بود. برایش پیش نیامده بود کسی را تعقیب کند. ده دقیقه‌ای در راه بودند که ماشین، جلوی ساختمانی بزرگ و ویلایی توقف کرد. خورشید با حیرت نگاه می‌کرد. انتظار دیدن چنین خانه‌ی با شکوهی را نداشت. راننده که مردی میان سال با موهای جو گندمی بود، پیاده شد و قفل در قهوه‌ای طلاییِ بزرگ را کلید انداخت. سحر، کوله بر دوش از ماشین پیاده و وارد خانه شد. راننده پس از باز کردن در، برگشت سوار ماشین شد و با یک حرکت وارد حیات ساختمان شد. 📗 📆 /۱۱/۰۸ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۲۲🎬 میترا بشقاب پارسا را برداشت و برایش برنج کشید. شهاب لیوانش را پر از آب ک
🔃 🎬 خواب آلود، جلوی تلویزیون نشسته بود که تلفن زنگ خورد. گوشی را برداشت و تماس را وصل کرد: _سلام. _علیک سلام بانو! چه حال؟ چه احوال؟ _سلامتی. _خداروشکر که سلامتی! آرزوی ما همینه. لبخندی روی لب خورشید نشست. _زنگ زدی خبر سلامتی ما رو بگیری؟ _صد البته و اینکه دعوتت کنم امشب بیای پارک نزدیک خونه‌ی ما. خورشید موبایل را از گوشش فاصله داد و جلوی چشمش گرفت. کمتر از چهار ساعت به شب مانده بود. _خبریه؟ تو این سرما، پارک چرا؟ _خبر سلامتیت. سرما کجا بود؟ پارسا حوصله‌ش سر رفته گفتیم بریم پارک. تنهایی که خوش نمی‌گذره این شد که دست به دامان سرکار خانم شدم. _دست شما درد نکنه اما اگه بشه یه وقت دیگه. کار دارم لیست نمرات ماهانه‌ی بچه‌ها رو فردا باید تحویل دفتر بدم. خسته‌م و فکرم مشغول. میترا پر انرژی جواب داد: _پس واجب شد حتما بیای، کاراتو بیار اینجا با کمک هم انجام می‌دیم. و قبل از اینکه خورشید حرفی بزند خداحافظی کرد و تماس قطع شد. خورشید دستش را به صورتش کشید و چند ثانیه مات ماند. پوفی کشید و از آنجا که می‌دانست حریف میترا نمی‌شود سراغ کارهایش رفت تا قبل از رفتن تمام‌شان کند. *** _نمیبینم‌تون که _من دارم می‌بینمت خانوم خانوما. هی می‌گم آب هویج بخور به خاطر این وقتاست‌ها! _تو درست آدرس بدی من نیاز به آب هویج ندارم میترا خانم! _برگرد سمت چپ! آفرین حالا مارو ببین. خورشید دستی تکان داد و به سوی آنها قدم تند کرد. بعد از سلام و احوال پرسی نشست. پارسا جست زد سمت خورشید و دست‌هایش را دور گردن او حلقه زد و بالا و پایین پرید. _خاله، بیا بریم بازی کنیم. بریم بازی. خورشید دستش را دور ساعد پارسا گرفت و دست دیگرش را به شالش که داشت از سرش عقب می‌رفت. لبخندی زد و تا جایی که می‌شد به سمت پارسا برگشت: _آقا پارسا، بذار یه ذره بشینم، بعد میام. اما او مشتاق‌تر از آنی بود که از خواسته‌اش برگردد. موبایل شهاب زنگ خورد. تماس را وصل کرد. از جایش بلند شد و چند قدمی دورتر رفت. پارسا هم‌چنان شال او را می‌کشید و می‌خواست بلندش کند. میترا صبرش تمام شد، چشم غرّه‌ای به او رفت با تشر گفت: _ول کن دیگه پارسا، بینم داری اذیت می‌کنی، جمع می‌کنیم می‌ریم خونه دیگه پارک نمی‌یاریمت. دو دقیقه خاله اومده بشینه، برو بازی‌تو بکن. پارسا اخم کرد توپش را برداشت و رفت. میترا که حس می‌کرد در چند دقیقه آینده قرار است طوفان به پا شود، سعی کرد حداقل چند دقیقه‌ای به عقب بیندازد. سر خورشید را با حرف، آن‌قدری گرم کرد که مهلت نداشته باشد بچرخاند و شهاب و مسعود را که داشتند می‌آمدند ببیند. چهار پنج دقیقه‌ای گذشت که آن دو نزدیک شدند. پارسا کفش‌های میترا، را پشت سر خورشید با فاصله از هم، روی چمن‌ها گذاشته بود و توپ را در سه متری دروازه کار گذاشته بود. پای چپش را در حدِ امکان، عقب برد. چشم‌هایش را بست تا حسابی تمرکز کند. وقتی که حس کرد شرایط برای یک شوت کاری مناسب است با هر چه که در توان داشت به توپ لگد زد و پرتابش کرد سمت دروازه. مسعود که قلبش از شدت استرس، داشت خودش را تکه پاره می‌کرد، جلوی خورشید ایستاد. به آرامی سلام گفت. خورشید به سمت سایه‌ای که جلویش ایستاد، برگشت. برگشتش همان و کوبیده شدن چیزی به صورتش همان. 📗 📆 /۱۱/۰۸ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان ٢ هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477