eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
905 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۲۳🎬 خواب آلود، جلوی تلویزیون نشسته بود که تلفن زنگ خورد. گوشی را برداشت و تم
🔃 🎬 آخ بلندی گفت و دستانش را به صورت گرفت. پلک‌هایش را از شدت درد روی هم فشار داد. حس می‌کرد جایی بین زمین و هوا گیر افتاده. میترا گُر گرفت. خیز برداشت سمت پارسا. مسعود، نگران نیم‌خیز جلوی خورشید نشست. _خوبید خانم یاری؟ آنقدر آرام گفته بود که خورشید اصلا صدایش را نشنید. از شدت درد چشمانش را بسته بود. سعی می‌کرد پیش میزبانانش ناله نکند تا موجب ناراحتی آنها نشود. میترا بازوی پارسا را گرفت و به شدت دعوایش کرد. خورشید با چشمانی نیمه باز و صدایی آهسته گفت: _ول کن بچه رو، تقصری نداره، داشت بازیشو می‌کرد. با پادرمیانی شهاب، میترا برگشت سر جایش. پوفی کشید و گفت: _مگه این بچه می‌ذاره آدم یه ذره راحت بشینه! اشک ناخواسته از چشمان خورشید جاری شد. همان‌طور که داشت پاکشان می‌کرد، به سختی چشمانش را باز کرد و نگاهی به میترا انداخت. _انتظار نداری که مثل منو و تو یه جا آروم بشینه! بچه باید بازی کنه دیگه! می‌خواستی کنترلش کنی چرا آوردیش پارک؟ مگه نگفتی به خاطر پارسا می‌ریم پارک؟! مسعود حس کرد حال خورشید بهتر شده دستش را مشت کرد. جلوی دهانش گرفت. صدایش را صاف کرد تا حواس خورشید به او جلب شود. خورشید سرش را برگرداند. در آن لحظه انتظار دیدن هر کسی را داشت، جز آقای همتی! مسعود سرش را پایین انداخت. _سلام خانم یاری! خورشید مبهوت و خیره فقط نگاه کرد. مسعود که هنوز نیم‌خیز نشسته بود به دعوت شهاب، کنارش روی حصیر رنگارنگ نشست. ابروهای خورشید درهم رفتند. قلبش شروع کرد به تند کوبیدن. نه از عشق و هیجان، بلکه از خشم. چشمانش را بست و برای چند ثانیه سرش را پایین انداخت. نفسش هول بیرون آمدن داشت. به سختی و با صدایی خفه جواب سلام مسعود را داد، بی هیچ حرفی آرام بلند شد و راه افتاد. میترا شوکه به دنبال او روان شد و چند قدم جلوتر راهش را سد کرد. _چرا این‌طوری می‌کنی؟ چی شده؟ مسعود نفسش را محکم و عمیق بیرون داد و با چشمانی نگران به شهاب خیره شد. شهاب به آرامی چشمانش را باز و بسته کرد و نجواکنان گفت: _نگران نباشید، اگر خانم منه حتما برشون می‌گردونه، خیالتون راحت. _زشته به خدا. لااقل دو کلوم باهاش حرف بزن بعد برو. می‌دونی چند وقته منتظره که بتونه ببینتت؟ میترا می‌گفت و خورشید نمی‌شنید. هن‌هن‌کنان با خورشید هم‌قدم شد. دست گذاشت روی شانه‌اش. با صورتی قرمز که به کبودی می‌رفت، برگشت سمت میترا و با تندی گفت: _مگه من خواستم بیاد؟ خودت بریدی و دوختی، خودتم برو جمعش کن. به من ربطی نداره! میترا رو به روی او ایستاد. _ترش نکن حالا! به جای قهر باهاش حرف بزن، قاطع جوابش کن بره! این که ناراحتی نداره! خورشید، کف دستش‌هایش را روی صورتش گذاشت. سرش را تکان داد و دست‌ها را از صورتش برداشت: _وای میترا! مگه احمقم هم وقت خودمو بگیرم هم وقت بنده خدا رو؟ میترا با صدایی توام با خنده گفت: _عصبانی که میشی چقدر بانمک میشی! _شوخیت گرفته تو؟! میترا به سختی مانع خنده‌ی خود شد. _خدا رو چه دیدی شاید نه وقت تو تلف شد نه وقت اون بنده خدایِ عاشق‌ پیشه! خورشید، نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت و هیچ نگفت. او تنها راه باقی مانده‌اش، کادو پیچ کردن جان و گرو گذاشت‌نش پیش دوستش بود، سرش را کمی کج کرد و با چشم‌هایی تنگ شده، به مردمک‌های مشکی خورشید ملتمسانه زل زد: _جون من! 📗 📆 /۱۱/۰۹ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۲۴🎬 آخ بلندی گفت و دستانش را به صورت گرفت. پلک‌هایش را از شدت درد روی هم فشار
🔃 🎬 خورشید از منتها الیه وجودش نفسش را گرفت و با حرص بیرون داد. صدای بازی بچه‌ها کل فضا را پر کرده بود. شاخه‌های نازک و سر به زمین گذاشته‌ی بید مجنون، در باد ملایم پاییزی می‌رقصیدند و برگ‌های ظریف زردش، یکی یکی زیر پای عابران را رنگین می‌کردند. خورشید قدم روی سنگفرش‌هایی که اطراف‌شان را چمن‌های سبز و پر پشت احاطه کرده بود، گذاشت و آرام به مسعود و شهاب نزدیک شد. مسعود با دیدن خورشید بلند شد و سر به زیر ایستاد. با تعارف شهاب مسعود نشست و خورشید رو به رویش. هر دو سر به زیر و ساکت نشسته بودند. مسعود تعداد خانه‌های رنگی روی حصیر را بارها شمرد. خورشید به مورچه‌ای که تکه غذایی بزرگتر از خود به نیش کشیده بود و می‌برد، چشم دوخته بود. میترا که از سکوت حاکم در فضا، کاسه‌ی صبرش سرریز شده بود، مجلس را دست گرفت. _آقای همتی، خانواده خوبن؟ مادر، پدر، خواهر برادر... . مسعود سرش را بالا آورد. با تبسمی کوتاه جواب داد: _خوبن همه خداروشکر. البته بنده خواهر ندارم. میترا خندید و نگاهی به خورشید انداخت: _خوبه دیگه خورشید جون! از دست خواهر شوهر راحتی. ابروهای شهاب درهم رفت و نگاه تندی به میترا انداخت. میترا با دیدن چهره‌ی او خنده‌اش را جمع کرد: _عه، چیزه، خداروشکر که همه خوبن. ان‌شاالله همیشه خوب باشن. همیشه مادر باشن، پدر باشن، برادر باشن. یعنی....منظورم اینه سایشون مستدام باشه! شهاب دستش را به نشانه‌ی «باشه، دیگه گند رو زدی، ولش کن» بالا و پایین کرد. و رویش را سمت مسعود برگرداند و سر صحبت را باز کرد. _آقا مسعود، من یه رفیقی دارم این بنده خدا چند ماهه تصمیم داره یه خونه در حد وسعش بخره اما جای خوب پیدا نمی‌کنه، شما که تو کار ساختمانی، جایی سراغ نداری؟ مسعود شروع کرد به توضیح دادن برای شهاب، ده دقیقه‌ای از بحث‌شان گذشت. باز میترا کلافه شد. پرید وسط حرف شهاب و گفت: _شهاب جان به نظرم می‌شه این حرفا رو بعدا هم زد. الان این بنده خدا برای کار دیگه‌ای اومدن این جا! _نه خواهش می‌کنم. این چه حرفیه؟ هر سوالی داشتید من در خدمتم. شهاب دستش را روی سینه گذاشت و سرش را کمی خم کرد: _عزیزی شما. میترا صدایش را با نشاط رها کرد: _شهاب جان می‌گم ما دیگه بریم سراغ آماده کردن شام! میترا آرام زد روی شانه‌ی خورشید و گفت: _ما رفتیم خورشید جون. شما راحت باشید. آقا شهاب این زغالا بد جوری دارن صدات می‌کنن. منتظرن آتیش به جونشون کنی. صدای باد، توپِ بازی بچه‌ها و گهگاهی رد حرکت ماشین‌ها، سکوت بین خورشید و مسعود را می‌شکست. مسعود حس می‌کرد کوه سنگینی قلبش را درمیان گرفته است. روا نبود، حالا که فرصتی نصیبش شده، با سکوت به فنا دهد. سرس را بلند کرد و گفت: _خانم یاری! من اطلاع نداشتم که شما از حضور من خبر ندارید. و از این که توی معذوریت قرار گرفتید عذر می‌خوام. خورشید با صدای خفه‌ای جواب داد: _خواهش می‌کنم. _من در این چند وقت، با دیدن عدم تمایل شما به ازدواج، خیلی سعی کردم این موضوع رو فراموش کنم، اما... واقعا نتونستم. نفسش را آزاد کرد و با تکان دادن لباسش، خود را باد زد. سرش را برای یکی دو ثانیه پایین انداخت. خورشید همچنان، نگاهش به حصیر دوخته شده بود. _خانم یاری، من به احساساتی که از گذشته برای شما به جا مونده، احترام می‌ذارم، اما خواهش می‌کنم، فرصت رو از من نگیرید. مکثی کرد آب دهانش را قورت داد و ادامه داد: _منم مثل شما، تو زندگیم شکست خوردم. چشم‌های خورشید گشاد شد و بی اختیار به صورت مسعود میخ شد. مسعود ادامه داد: _من سه سال پیش از همسر سابقم جدا شدم. خورشید به حرف آمد: _می‌تونم بپرسم چرا؟! مسعود، بی اختیار لبخند زد. چند باری انگشت اشاره‌اش را روی پیشانی حرکت داد: _راستش مفصله، با یکی دو جمله نمی‌شه گفت. خورشید، در چشم‌های مسعود زل زد و قاطع گفت: _می‌شنوم. 📗 📆 /۱۱/۰۹ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان ٢ هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
Mohsen Farahmand Azad, Sayed Mustafa Al Musawi, Ali Fani63f0c9c1bb3ce6d2f07ffb09_-7085336328756683485.mp3
زمان: حجم: 28.6M
📝دعای کمیل 🎤علی_فانی 📌هر شب جمعه دعای کمیل به نیت فرج آقا امام_زمان عجل الله اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج شهیدانمون
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #جاکلیدی_سبز🔑 #قسمت3🎬 به هرحال طولی نکشید که یاسمن به مرد رسید و با خشم ک
💥 📃 💡 - هیچ کدوم از زخم‌های ما موقعی که توی پارک بازی می‌کردیم اتفاق نیفتاده. پسرک پشت دستش را به بینی‌اش کشید و قوطی پلاستیکی خارج کرده از سطل طوسی‌رنگ کنار باغچه‌ را درون گونی‌اش انداخت و ادامه داد: - زندگی ما رو انداخته وسط دنیای بزرگترها، بعد چرخونده و چرخونده تا دیگه یادمون بره چی می‌خواستیم و چی فکر می‌کردیم؟ پسرک گونی چند رنگش را حاصل به‌هم دوخته شدن چند گونی دیگر بود تا قدی به اندازه‌ی خودش بیابد، تکان داد. هنوز سبک بود. گنجینه‌ای که پسر و‌ رفیقش جمع کرده‌ بودند زیاد جالب نبود. مرد از نحوه‌ی حرف‌زدن پسر نوجوان خوشش آمده‌ بود. - چند سالته؟ پسر آستین کاپشنی را که زمانی سرخ‌رنگ بوده و اکنون صورتی بدرنگی شده بود و از سوراخ‌هایی قسمت کرم‌رنگ داخل آستین بیرون جهیده بود را روی پیشانی‌اش کشید. - مگه فرقی می‌کنه؟ غلتک روزگار از رومون رد شده، دیگه مهم نیست چقدر تا الان زنده‌ بودیم. مرد از شنیدن اصطلاحات پسر کیف می‌کرد و لبخند میزد. در انتخاب خودش اشتباه نکرده بود. - یه خرده صبر کن، به حرف‌های من هم گوش بده. پسر کوچکتری که عقب‌تر از آن‌ها بود، خود را رساند و دو پاکت آبمیوه درون گونی انداخت و اشاره‌ای به پسر بزرگتر کرد که یعنی «بیا برویم» پسر بزرگتر دستش را تکان داد که یعنی «تو برو!» پسرک کوچکتر سراغ سطل بعدی پارک رفت و پسر بزرگتر رو به مرد کرد. - بی‌خیال حاجی! گفتم که هیچی ازت برنمیاد. مرد دست روی بازوی پسر گذاشت. - من هم گفتم بذار تلاشمو بکنم. پسر قسمتی از گونی که درون دستش مچاله شده بود را کمی بالا آورد و نشان مرد داد. - زندگی ما همینه، گونی... نگاهی به درون سطل کنار دستش کرد. - سطل زباله... دست برد و یک قوطی فلزی نوشابه را از درون سطل بیرون کشید و به مرد نشان داد. - قوطی... آن را درون گونی انداخت. - چیزی جز اینا نیست. مرد نگاهش رنگ تأسف گرفت. این پسر نباید هدر میشد. - دلت نمی‌خواد عوضش کنی؟ پسر کمی برافروخته شد. - چطوری؟ از کجا؟ پسر کمی مکث کرد. گرهی میان ابروهای سیاهش انداخت، سرش را کمی پیش کشید و باتحکم ادامه داد: - اصلاً چرا؟ مرد دستی تکان داد: - گفتم که می‌خوام... پسر با تشر میان حرف مرد رفت. - ببین حاجی... واضح پرسیدم‌، واضح جواب بده، چرا از بین این همه آشغال‌جمع‌کن گیر دادی به من درس بدی؟ مرد نگاهش را در صورت کثیف پسر گرداند و در چشمان گستاخش ایستاد. - چون می‌دونم تو ارزششو داری. پسرک‌ پوزخندی زد. - ارزش؟ خنده‌مون ننداز حاجی! مرد برای اینکه فرصت را از دست ندهد، بلافاصله جواب داد: - تو مایه‌شو داری که برات وقت بذارم. پسر پلک بست و سر تکان داد. - گفتم جوک‌ نگو حاجی! تو که منو نمی‌شناسی. - درسته نمی‌شناسمت، ولی قبلاً دیدمت. پسرک ابرو درهم کشید. - کجا منو دیدی؟ - اون دفعه که توی کوچه ما بودی، رفتی سراغ کارتن کتاب‌هایی که پشت در یه خونه بود. پسر که سرش کج کرده بود، تک‌ابرویش را بالا داد و با گفتن «خب؟» به مرد چشم دوخت. - من همون روز هم فهمیدم تو با بقیه‌ی اونا فرق داری. نگاه مرد به پسر دیگر رفت که با آغوشی پر از قوطی و بطری آمد و درون گونی خالی کرد. پسر کوچکتر نگاه بدی به مرد انداخت و بعد با تکان دادن سر به پسر علامت داد که «بریم!» پسر با تکان دست او‌ را راهی کرد و بعد به مرد گفت: - من هیچ فرقی ندارم. مرد نگاهش را به پسرک رفته دوخت. - فرق داری، اگر هر کدومشون اون روز به جای تو بود اون کتاها رو یه ریز می‌نداخت توی گونیو می‌برد، بدون اینکه براش مهم باشه، اما‌ برای تو اونا مهم بود. نشستی و اونا‌ رو ورق زدی، من دیدم لب باغچه نشستی و خوندی. پسر با لحن متفکری گفت: - تو کجا‌ بودی که دیدی؟ مرد کمی عقب رفت و با طمأنینه گفت: - من پشت پنجره‌ی خونه روبه‌رویی بودم. کمی مکث کرد و ادامه داد: - دیدم چطور با ذوق اونا رو نگاه می‌کردی. پسرک از مرد چشم گرفت و به سوی دیگری نگاه کرد. پسر کوچکتر از او دور شده بود و داشت محتویات مفید سطلی را بیرون می‌کشید و کنارش زمین می‌گذاشت. باید به او می‌رسید، اما‌ چیزی در دلش سنگینی می‌کرد که مانع رفتنش میشد. - خب که چی؟ مرد با دلسوزی گفت: - من از همون روز رفتم توی فکرت و منتظر بودم تا دوباره ببینمت، حالا که پیدات کردم نمیذارم بری. سنگینی قلب پسر تا گلویش آمد و گره شد. رو به مرد کرد و عصبی گفت: - خیلی خب... حق با توئه، من عاشق کتاب خوندنم، هر جا توی آشغال‌ها کتاب و مجله ببینم می‌کنم توی پیرهنم ببرم خونه، ولی خب منی که دو کلاس سواد بیشتر ندارم چطور می‌تونم به کتاب فکر کنم؟ من حتی نمی‌تونم کتاب‌ها رو جلوی چشم بقیه دست بگیرم تا دستم نندازن، سواد به درد من نمی‌خوره، منی که صبح تا شب باید سگ‌دو بزنم یه گونی این قدی پر کنم بدم دست صاحبکار تا بتونم یه شب دیگه شکم چهارنفرو‌ پر کنم، دیگه چه توفیر داره دوتا کتاب بیشتر بخونم یا نه؟
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #ذره‌ای‌نور💡 - هیچ کدوم از زخم‌های ما موقعی که توی پارک بازی می‌کردیم اتف
سری تکان داد و با صدای لرزان ادامه داد: - آره اون روز، اون همه کتاب دیدم، مال چهارم بودن، قبلاً خونده بودم، اما ذوق کردم باز نشستم و بعضیاشو خوندم؛ ولی آخرش هم دیدی چی شد؟ دست آزادش را بلند کرد. - همه رو‌ انداختم توی گونی بردم بدم دست صاحبکار تا یه روز دیگه زنده بمونم... دوباره سری تکان داد. - می‌بینی حاجی؟ این عاقبت همه‌ی کتابایی که من می‌خونم. آخر سواد و‌ خوندن من همیشه همینه، باید بشه نون شب چهارتا آدم. مرد که نگاه به سنگفرش‌های زمین دوخته بود. سری چرخاند و به طرف پسر کوچکتر اشاره کرد. - برادرته؟ پسر سر بالا انداخت. - نه من دوتا آبجی دارم. - اونا‌ هم‌ کار می‌کنن؟ - نه، یکیشون نوزاده، اون یکی دوسالشه. - پدرت چیکار می‌کنه؟ - پارسال زیر پل بزرگراه تموم کرد. - مادرت چی؟ - الان مریضه. مرد «متأسفم»ی گفت و پسر جواب داد: - تأسف تو واسه ما نون نمیشه. پسر گونی را بالا کشید و روی دوش انداخت. مرد دستپاچه شد. سریع دست در جیبش کرد و کارتی بیرون کشید. - بهم زنگ بزن، قول میدم برای تو و مادر و‌ خواهرات کاری کنم. پسر چند لحظه با تردید به دست مرد نگاه کرد و بعد کارت را گرفت. پسر دیگر با «آهای» صدایش کرد و او تند قدم برداشت و دور شد. مرد نگاه نگرانش را به پشت سر پسر دوخت و آرزو کرد کاش به او زنگ بزند. پسر دور که شد، شتاب‌زده نگاهی به کارت انداخت. اسم مرد و شماره‌اش را خواند. شهرتی که مقابل نام مرد بود برای پسر جالب شد: «نویسنده»! کمی لبش کج شد. ابرویی بالا انداخت و کارت را درون جیب روی قلبش گذاشت. شاید ذره‌ای نور در‌حال تابیدن بود. ✍ 📆 #١۴٠۴/١١/١٠ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاه‌های هستیم👇🌹🍃 🆔 https://daigo.ir/secret/11939349961
داشتم بی‌هدف کشوی میز کارم را زیر و رو می‌کردم؛ میان انبوه کاغذها و خرده‌ریزهای فراموش‌شده، چشمم به پاکتی افتاد. رویش با خطی ساده نوشته بود: «هنوز نیومدن تحویل بگیرن…» دستم مکث کرد. پاکت را آرام باز کردم. عکس‌های پرسنلی همکارها بود؛ همان‌هایی که با عجله چاپ کرده بودم برای روزمرگیِ اداره، برای پرونده‌ها، برای بودن‌های ساده و تکراری. یکی‌یکی چهره‌ها از میان کاغذها نگاهم می‌کردند؛ هر کدام غرق در سکوت قاب کوچکشان. رسیدم به یک عکس… انگار زمان همان‌جا ایستاد. «رحیم محمدی» زیر لب گفتم: «پس چرا نیومدی عکساتو بگیری…؟» و همان لحظه، دلم جواب را می‌دانست. بعضی‌ها دیگر برای تحویل گرفتن عکس نمی‌آیند… آن‌ها خودشان، تصویر جاودانه‌ای می‌شوند در قاب آسمان. داستان رحیم این‌طور تمام نشد؛ او از پشت این میزها، از میان این همه نیرو، از دل همین روزهای معمولی، یک‌روز بی‌صدا و بی ریا رفت… و نامش در دفتر خاک بسته شد، اما در دفتر نور، تازه نوشته شد. ما این‌جا، هنوز دنبال پاکت‌ها می‌گردیم دنبال درجه،دنبال تشویقی دنبال امضا، دنبال پرونده ،دنبال عکس سه در چهار… و آن‌ها آن‌سوتر، بی‌نیاز از عکس، با چهره‌ای روشن‌تر از هر قاب، مهمان وسعتی شده‌اند که هیچ کشویی در خودش جا نمی‌دهد. پاکت را بستم. اما دلم باز ماند… به اندازه دلتنگیِ یک صندلی خالی، به اندازه اسمِ کسی که دیگر صدایش در محل کار نمی‌پیچد و فقط نورِ نبودنش مانده است.
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما در صدق وعده ی الهی، تردید نمی کنیم قطعا ایران پیروز نهایی خواهد بود و پرچم اسلام را به دست مبارک امام زمان عج خواهد رساند ✨ https://eitaa.com/Tabein_313
36.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 برادران بنشینید مطلبی دارم... کار فوق العاده وحید عظیمپور که ارزش چندبار دیدن رو داره! @ANARSTORY