eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
907 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
194 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۲۵🎬 خورشید از منتها الیه وجودش نفسش را گرفت و با حرص بیرون داد. صدای بازی بچه
🔃 🎬 صورتش به صفحه‌ی کتاب چسبیده بود. حس کرد ابری نرم و گرم و سنگین، روی شانه‌اش به آرامی حرکت می‌کند. بدون این‌که چشم از هم باز کند، تلاش کرد، تکه ابر را پایین بکشد اما هر چه سعی کرد، دستش بالا نرفت. به شدت بی‌حس شده بود، به سختی دستش را از خواب بیدار کرد. به محض اینکه دستش به ابر خورد، صدای جیغ نازکی شنید و از خواب بیدار شد. ضربان قلبش بالا رفت، احساس گیجی داشت. سرش را این‌طرف و آن‌طرف چرخاند. چشمش به پیشول افتاد که با چشمان کوچکش که در تاریکی زیر مبل برق می‌زد، او را نگاه می‌کرد. لبخندی روی لبانش نشست. دست روی قفسه‌ی سینه‌اش گذاشت، نفسی عمیق کشید تا آرام‌ شود. _این چه وضع جیغ کشیدنِ آخه؟! کمی خم شد و سرش را نزدیک گربه برد. _قرارمون نبود از جات بیای بیرون! شیطون بلایی شدی واسه خودت. پیشول، با صدای ظریفی میو کرد و آرام به سمت دست خورشید که برایش دراز کرده بود آمد. دست راستش را یکی دو بار به دست خورشید زد تا مطمئن شود جایش امن است. بعد با خیال راحت، توی دستان خورشید جا گرفت و دُمش را دور پایش پیچید. خورشید، دستانش را تا نزدیک صورتش بالا برد. دقیق شد توی صورت گربه. دماغ صورتی کوچکش را دوست داشت. لبخندی عمیق زد. تو دقیقا مثل یک شیرِ قشنگ و کوچیکِ خاکستری، دوست داشتنی هستی! گربه که انگار حرف‌های خورشید را فهمیده باشد، سرش را کج کرد. گوش‌هایش را عقب برد و چند بار پلک زد. خورشید دلش قنج رفت. آن قدر محو تماشای پیشول شد که برای چند دقیقه ذهنش از تمام اتفاقات پارک، پاک شد. انگشت اشاره‌اش را بین دو گوش بچه‌گربه گذاشت و نوازشش کرد. _خورشید خانم، اصلا فکرشم نمی‌کردی یه روزی یه گربه داشته باشی! آهی از عمق جان کشید و ادامه داد: _دنیا چقدر عجیبه! بچه‌گربه رو رها کرد. نگاهش میخ زیر تابلو را شکار کرد و به آن قفل شد. ذهنش درگیر افکار گوناگون در گشت و گذار بود. گاه سراغ سحر می‌رفت و گاه حرف‌های مسعود را مرور می‌کرد. چیزی نگذشت که مرور حرف‌های مسعود به سرنوشت سحر، چیره شد و مسائل او در قسمت بایگانی مغزش ذخیره شد. سرگذشت مسعود سریالی در مقابل چشمانش رژه رفت. غرق حرف‌های آن شب مسعود شد: _اوایل همدیگه رو خیلی دوست داشتیم. طوری که بدون هم غذا نمی‌خوردیم. مخصوصا نسرین، حتی اگر در مهمونی بود. اما رفته رفته توقعش از زندگی عوض شد. رنگ زندگی‌مون تغییر کرد. او سرگرم مهمانی رفتن، دوره گرفتن، خوشگذرانی و خرج کردن پول شد. من سرگرم کار و پول درآوردن. تمام تلاشمو می‌کردم پروژه‌های بیشتری بگیرم تا درآمد بیشتری داشته باشم برای زندگی بهتر، مراقب بودم کار شبانه‌روزی به زندگیمون آسیب نزنه اما... هر چه درآمدم بیشتر می‌شد، حضورم در منزل کمتر می‌شد. همسرم خوشحال از بهتر شدن اوضاع مالی اعتراضی نمی‌کرد ولی فاصله‌ی بینمان بیشتر و بیشتر می‌شد. هر دو می‌دونستیم داریم از هم دور و دورتر می‌شیم. خوب یا بد با هم می‌ساختیم، تا شب مهمونی! شب تولدش بود. کادوی یکی از دوستاش شد بلای زندگی ما. 📗 📆 /۱۱/۱۱ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۲۶🎬 صورتش به صفحه‌ی کتاب چسبیده بود. حس کرد ابری نرم و گرم و سنگین، روی شانه‌
🔃 🎬 صدای زنگ در، افکار در هم تنیده‌اش را از هم گسست. دستی به صورتش کشید و بلند شد. بدون برداشتن گوشی آیفون، کلید را زد. کتری را پر از آب کرد و روی گاز گذاشت. در آپارتمانش را باز کرد. گلِ رخ میترا نفس زنان، نمایان شد. میترا لبخندی زد و گفت: _سلام صبح روز تعطیلت بخیر خانوم معلم. _سلام خیلی ممنونم. صبح شما بخیر. خوش آمدی خانم! _سپاس فراوان بانو. آیفون و جواب نداده میزنی؟ نمی‌گی ممکنه یه غریبه بیاد تو ساختمون؟ _صبح جمعه‌ای کی غیر تو بلند میشه بیاد منو زابه‌را کنه؟ همان‌طور که پلاستیک شلغم‌ها را روی اپن می‌گذاشت جواب داد: _می‌خواستی مثل آدم جواب پیامارو بدی تا منم الان مراحمت نشم. و روی مبل دونفره نشست. خورشید با لبخند تشکر کرد و کنارش نشست. _بنده خدا آقا شهاب چه گناهی کرده روز تعطیل با بچه تنهاش گذاشتی تو خونه؟! میترا دست روی پای او گذاشت و گفت: _اونا خواب بودند شهاب قول داده پارسا رو ببره استخر منم اومدم اینجا تنها نمونم. _تو نمی‌تونی خونه‌ی خودت بند شی؟ رو سر من آوار نشی؟! میترا خندید و گفت: _نه نمی‌تونم. ول کن اینا رو بریم سراغ اصل مطلب؛ از خودت چه خبر؟ نظرت چی شد بالاخره؟ _بابت؟ میترا لبخند شیطنت آمیزی زد و کشدار گفت: _آقای همتی. بدون هیچ لبخندی، گوشه‌ی لب خورشید کش آمد و سرش را پایین انداخت. _شاید کلا بیخیال بشم. _چرا آخه؟ آدم به این متشخصی! خانواده دار، خدا پیغمبر هم که سرش میشه. دیگه چی می‌خوای؟ منتظر کی هستی تو؟ خورشید ابرو در هم برد. _منتظر هیچ کس نیستم! هیچ علاقه و عجله‌ای برای ازدواج ندارم. و بلافاصله بلند شد و سمت آشپزخانه رفت. تفاله‌های مانده چای را ریخت توی توری سینک و آبی به قوری گرفت. یک قاشق چای خشک توی قوری ریخت. خواست کتری را بردارد که میترا دستش را گرفت. -ناراحت نشو حالا، منظوری نداشتم. خورشید چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. میترا دست روی شانه‌ی او گذاشت و برش گرداند سمت خودش. هنوز چشمانش بسته و سرش پایین بود. افکاری که به مغزش هجوم آورده بودند، به هیچ وجه رهایش نمی‌کردند. انگار هر کدام‌شان هفت‌تیری در دست گرفته بودند و با هدف گرفتن قبلی، خودشان را جایگزین می‌کردند. بغض بر گلویش فشار می‌آورد. میترا او را در آغوش کشید و با محبت سرش را روی شانه‌ی خود گذاشت. _الهی من فدای اشکات و دل پرت بشم، چرا این قدر خودتو اذیت می‌کنی آخه؟ من فقط می‌خوام حالت خوب باشه، اصلا اگه قراره این آشنایی این همه تو رو اذیت کنه لغوش می‌کنیم. قطره‌ی اشکی راه خودش را پیدا کرد. درخشید و از روی گونه‌ی خورشید سُر خورد پایین. _اگه تنهایی راحت‌تری من غلط بکنم حرفی بزنم. خورشید نتوانست جلوی هق‌هقش را بگیرد. شانه‌هایش لرزید. دلش می‌خواست از همه چیز فرار کند. میترا حلقه‌ی دستانش را تنگ‌تر کرد. _گریه نکن دیگه؛ الان منم گریه‌م می‌گیره. لااقل بگو چی بهت گفت که این‌قدر به هم ریختی. خورشید از بغل میترا بیرون آمد و اشک‌هایش را پاک کرد. میترا از روی اُپن، دستمالی برداشت و به خورشید داد. خورشید، نشست روی زمین همان‌طور که دماغش را پاک می‌کرد، سرش را تکیه داد به کابینت پشت سرش. میترا هم کنارش، جا خوش کرد. _نمی‌دونم. _چیو قربونت برم؟ _نمی‌دونم می‌شه بهش اعتماد کرد یا نه؟ _چرا نشه؟ وقتی صادقانه همه چی رو بهت گفته. من از خانم چراغی خواستم از فامیلاشون تحقیقی کنه. کسی چیز بدی در موردش نگفته. تقریبا همه گفتن آدم سر به زیر و آرومیه. شهاب هم از محل کار و دوستاش پرس و جو کرده همه تاییدش کردن. _اگه یه دفعه هوس ترفیع و پول و هزار تا گند و کثافت دیگه کرد و منو گذاشت و رفت، چی؟ _خورشید! به خدا من و تو از آینده خودمون خبر نداریم. کی می‌دونه هر کدوم‌ از ما یه سال دیگه یا ده سال دیگه چه رفتاری از خودش نشون میده؟ تنها چیزی که دستمونه، گذشته و حاله که با کمکش باید تصمیم گرفت. علاوه بر این بیشتر با همدیگه آشنا بشید رفت و آمد داشته باشید. هر دو ماشاءالله عاقل و بالغید با شناخت بیشتر از اخلاق و روحیات هم تصمیم درست و بگیرید. همونی که نمی‌خوام سر به تنش باشه، رگ قدرت طلبی تو وجودش بود. خودتم اینو فهمیده بودی ولی نمی‌خواستی به روی خودت بیاری. میترا جا به جا شد و رو به روی خورشید نشست. _حالا با این که یه بار ازدواج کرده مشکلی نداری؟ خورشید آهی کشید و به آرامی گفت: _نمی‌دونم...همین که می‌خواسته کار اشتباه زنش رو با همون روش تلافی کنه، می‌ترسوندَم. _به نظر منم جای فکر داره. اما اینم در نظر بگیر این قضیه برای شیش هفت سال پیشه. بالاخره اون زمان جوون‌تر و ناپخته‌تر بوده. تا جایی که خبر دارم الان از رفتارش پشیمونه. انگار که چیزی را تازه کشف کرده باشد، تکیه‌اش را از کابینت برداشت: _نکنه به سرش بزنه با زن سابقش ازدواج کنه؟! 📗 📆 /۱۱/۱۱ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان ٢ هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
@malakeservatScreen_Recordin-1697380432236.mp3
زمان: حجم: 11.7M
صوت دلنشین سوره واقعه 💥امام باقر علیه السلام : هر آنکس در هر شب پیش از خواب سوره واقعه را بخواند خدا را ملاقات می کند در حالی که چهره اش چون ماه شب چهارده تابان باشد. ┄┅┅┅┅❁🌸❁┅┅┅┅┄
Khamenei.ir13891112_2812_24k.mp3
زمان: حجم: 1.4M
🌷 بشنوید | خاطره حضرت آیت‌الله خامنه‌ای از روز بازگشت امام خمینی(ره) به ایران 🌷 🖥 Farsi.Khamenei.ir
Khamenei.ir14041112_48407_64k.mp3
زمان: حجم: 22.2M
🌷 بشنوید؛ صوت کامل بیانات صبح امروز رهبر انقلاب در دیدار اقشار مختلف مردم به مناسبت آغاز دهه فجر. ۱۴۰۴/۱۱/۱۲ 💻 Farsi.Khamenei.ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
📖| نام کتاب: «رویای یک دیدار» ❓| چرا بخونمش؟ تا درک کنی که برای رسیدن به مطلوب خودت مهمترین اصل، صبر و استمراره. وقتی که خداوند ببینه تو از دستگیری او ناامید نخواهی‌ شد تو رو به خواسته‌ات می‌رسونه و طولانی بودن مسیر نه تنها نباید تورو دلسرد کنه بلکه مشتاق تر هم کنه. نکته‌ی مهم این‌جاست که خواسته‌‌ات باید همسو با خواسته‌‌ی خداوند باشه. 🏷| موضوع اصلی چیه؟ این داستانِ مردیه که به دنبال بی‌نهایت هاست، داستانِ روزبهِ ایرانی که به دنبال گمشده‌اش حاضره از بهترین موقعیت‌ها بگذره؛ و در نهایت نتیجه‌ی صبر و گذشت او یکی شدن با بهترین خاندان عالم بود. این داستانِ یک راهِ طولانی اما شیرینه. 👥| مناسب چه‌کساییه؟ کسایی که علاقه‌مند به سرگذشت بزرگانِ دینی، عرفا و داستان های تاریخی هستن. 🔖| یکی از جملات به‌یادموندنی کتاب: _پدر، کی خودم را پیدا خواهم کرد؟ -وقتی که بفهمی خودت را کم کرده‌ای، پسرم. برای معرفی کتاب موردنظرتان، به شخصی مدیر طرح تحول مراجعه کنید✅ ✉️| ⚡️معرفی کننده کتاب: خانم هاشمی ⸾‣@anar_newss ⸾‣@ANARSTORY🎙
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۲۷🎬 صدای زنگ در، افکار در هم تنیده‌اش را از هم گسست. دستی به صورتش کشید و بل
🔃 🎬 میترا نگاه عاقل اندر سفیهی به خورشید انداخت و گفت: _دختر! الان آقای همتی در وضعیتیه که سایه‌ی اون بدبختو با تیر می‌زنه این‌قدر که از دستش حرص خورده. تو میگی دوباره بره بگیرتش؟ و با مشت، آرام به بازوی خورشید زد: _این قدر فکر کردی خُل شدی به خدا. خندید و سنگین بلند شد. چای را دم کرد و خورشید را از جایش بلند کرد. _پاشو بریم تو حال، بشینیم و حرف بزنیم دختر خوب. *** اولین چیزی که توی کلاس توجهش را جلب کرد، کبودی صورت سحر بود که سعی داشت زیر ماسک پنهانش کند، اما موفق نشده بود. _«کاش بفهمم چی داره بهش می‌گذره. چرا هیچی بهم نمی‌گه؟ چرا این دختر به من اعتماد نمی‌کنه؟ » _سلام به همگی! ظهرتون به خیر! بفرمایید بچه‌ها! همه نشستند و حرف‌هایشان را دوباره از سر گرفتند. خورشید صدایش را بالاتر برد. _نماینده کلاس، بیا این برگه‌های امتحانی رو بده به بچه‌ها. اصلانی دست برد تا برگه‌ی جا مانده‌ی روی میز را بردارد که خورشید نگذاشت. _نمی‌خواد. به تایید بگو بیاد؛ خودم ورقه‌شو میدم. تو برو بقیه رو پخش کن. _چشم خانوم. اصلانی همان طور که برگه‌ی یکی از بچه‌ها را بالا می‌برد، خندید و رو به صاحب برگه گفت: _مهشید بهت تبریک می‌گم، شب باید توی کوچه بخوابی! و کلاس بود که رفت روی هوا. خورشید لبخندی زد و پیشانی‌اش را خواراند. داشت تاریخ امتحان را توی دفتر نمره می‌نوشت که صدای آرامی گفت: _بله خانوم. سرش را بلندکرد. بدون سرزنش و با نگرانی به او خیره شد: _می دونی امتحانت رو چند شدی؟ سحر سرش را پایین انداخت. _نه خانوم! خیلی بد شده؟ خورشید کمی خودش را جلو کشید. _نمی خوای بگی چی شده؟ شاید بتونم کمکت کنم. سحر چند باری لب‌هایش را تکان داد اما انگار چیزی به زبانش قفل زده بود. خورشید که دیگر نمی‌دانست چطور از کار او سر در بیاورد سرش را به چپ و راست تکانی داد و برگه را به سمت سحر گرفت. او برگه را گرفت و رفت جایش نشست. ناگهان صدای بلندی از آخر کلاس به گوش رسید. خورشید سریع بلند شد. _چی شد؟ چند نفری دور هم حلقه زده بودند و داشتند می‌خندیدند. خورشید یکی‌شان را کنار زد و با دیدن صحنه جا خورد. مستوفی که دست آزرند را گرفته بود و داشت بلندش می‌کرد، گفت: _هیچی خانوم، بد به دلت راه نده. این اُسکل دوباره خودش رو کله پا کرده. خورشید جلوتر رفت و به مینا کمک کرد تا بلند شود. _چرا آروم نمی‌گیری دختر؟ مگه صندلیا میخ دارن که روش بند نمی‌شی؟ مینا که دستش را به کمرش گرفته بود و صورتش در هم بود جواب داد: _خانوم آدم باید فعال و پر انرژی باشه. یکی از آن طرف بلند گفت: _به شرطی که سالم بمونه. و با دور و بری‌هایش زدند زیر خنده. خورشید سری تکان داد. لبخندی زد و گفت: _بیا مثل بچه‌ی خوب، درست بشین رو صندلیت تا اگر اجازه بدین درس رو شروع کنیم. 📗 📆 /۱۱/۱۲ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344