💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۲۶🎬 صورتش به صفحهی کتاب چسبیده بود. حس کرد ابری نرم و گرم و سنگین، روی شانه
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۲۷🎬
صدای زنگ در، افکار در هم تنیدهاش را از هم گسست.
دستی به صورتش کشید و بلند شد. بدون برداشتن گوشی آیفون، کلید را زد.
کتری را پر از آب کرد و روی گاز گذاشت. در آپارتمانش را باز کرد. گلِ رخ میترا نفس زنان، نمایان شد.
میترا لبخندی زد و گفت:
_سلام صبح روز تعطیلت بخیر خانوم معلم.
_سلام خیلی ممنونم. صبح شما بخیر. خوش آمدی خانم!
_سپاس فراوان بانو. آیفون و جواب نداده میزنی؟ نمیگی ممکنه یه غریبه بیاد تو ساختمون؟
_صبح جمعهای کی غیر تو بلند میشه بیاد منو زابهرا کنه؟
همانطور که پلاستیک شلغمها را روی اپن میگذاشت جواب داد:
_میخواستی مثل آدم جواب پیامارو بدی تا منم الان مراحمت نشم.
و روی مبل دونفره نشست.
خورشید با لبخند تشکر کرد و کنارش نشست.
_بنده خدا آقا شهاب چه گناهی کرده روز تعطیل با بچه تنهاش گذاشتی تو خونه؟!
میترا دست روی پای او گذاشت و گفت:
_اونا خواب بودند شهاب قول داده پارسا رو ببره استخر منم اومدم اینجا تنها نمونم.
_تو نمیتونی خونهی خودت بند شی؟ رو سر من آوار نشی؟!
میترا خندید و گفت:
_نه نمیتونم. ول کن اینا رو بریم سراغ اصل مطلب؛ از خودت چه خبر؟ نظرت چی شد بالاخره؟
_بابت؟
میترا لبخند شیطنت آمیزی زد و کشدار گفت:
_آقای همتی.
بدون هیچ لبخندی، گوشهی لب خورشید کش آمد و سرش را پایین انداخت.
_شاید کلا بیخیال بشم.
_چرا آخه؟ آدم به این متشخصی! خانواده دار، خدا پیغمبر هم که سرش میشه. دیگه چی میخوای؟ منتظر کی هستی تو؟
خورشید ابرو در هم برد.
_منتظر هیچ کس نیستم! هیچ علاقه و عجلهای برای ازدواج ندارم.
و بلافاصله بلند شد و سمت آشپزخانه رفت.
تفالههای مانده چای را ریخت توی توری سینک و آبی به قوری گرفت.
یک قاشق چای خشک توی قوری ریخت. خواست کتری را بردارد که میترا دستش را گرفت.
-ناراحت نشو حالا، منظوری نداشتم.
خورشید چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید.
میترا دست روی شانهی او گذاشت و برش گرداند سمت خودش.
هنوز چشمانش بسته و سرش پایین بود. افکاری که به مغزش هجوم آورده بودند، به هیچ وجه رهایش نمیکردند. انگار هر کدامشان هفتتیری در دست گرفته بودند و با هدف گرفتن قبلی، خودشان را جایگزین میکردند.
بغض بر گلویش فشار میآورد.
میترا او را در آغوش کشید و با محبت سرش را روی شانهی خود گذاشت.
_الهی من فدای اشکات و دل پرت بشم، چرا این قدر خودتو اذیت میکنی آخه؟ من فقط میخوام حالت خوب باشه، اصلا اگه قراره این آشنایی این همه تو رو اذیت کنه لغوش میکنیم.
قطرهی اشکی راه خودش را پیدا کرد. درخشید و از روی گونهی خورشید سُر خورد پایین.
_اگه تنهایی راحتتری من غلط بکنم حرفی بزنم.
خورشید نتوانست جلوی هقهقش را بگیرد. شانههایش لرزید.
دلش میخواست از همه چیز فرار کند.
میترا حلقهی دستانش را تنگتر کرد.
_گریه نکن دیگه؛ الان منم گریهم میگیره. لااقل بگو چی بهت گفت که اینقدر به هم ریختی.
خورشید از بغل میترا بیرون آمد و اشکهایش را پاک کرد.
میترا از روی اُپن، دستمالی برداشت و به خورشید داد.
خورشید، نشست روی زمین همانطور که دماغش را پاک میکرد، سرش را تکیه داد به کابینت پشت سرش. میترا هم کنارش، جا خوش کرد.
_نمیدونم.
_چیو قربونت برم؟
_نمیدونم میشه بهش اعتماد کرد یا نه؟
_چرا نشه؟ وقتی صادقانه همه چی رو بهت گفته. من از خانم چراغی خواستم از فامیلاشون تحقیقی کنه.
کسی چیز بدی در موردش نگفته. تقریبا همه گفتن آدم سر به زیر و آرومیه. شهاب هم از محل کار و دوستاش پرس و جو کرده همه تاییدش کردن.
_اگه یه دفعه هوس ترفیع و پول و هزار تا گند و کثافت دیگه کرد و منو گذاشت و رفت، چی؟
_خورشید! به خدا من و تو از آینده خودمون خبر نداریم. کی میدونه هر کدوم از ما یه سال دیگه یا ده سال دیگه چه رفتاری از خودش نشون میده؟ تنها چیزی که دستمونه، گذشته و حاله که با کمکش باید تصمیم گرفت. علاوه بر این بیشتر با همدیگه آشنا بشید رفت و آمد داشته باشید. هر دو ماشاءالله عاقل و بالغید با شناخت بیشتر از اخلاق و روحیات هم تصمیم درست و بگیرید.
همونی که نمیخوام سر به تنش باشه، رگ قدرت طلبی تو وجودش بود. خودتم اینو فهمیده بودی ولی نمیخواستی به روی خودت بیاری.
میترا جا به جا شد و رو به روی خورشید نشست.
_حالا با این که یه بار ازدواج کرده مشکلی نداری؟
خورشید آهی کشید و به آرامی گفت:
_نمیدونم...همین که میخواسته کار اشتباه زنش رو با همون روش تلافی کنه، میترسوندَم.
_به نظر منم جای فکر داره. اما اینم در نظر بگیر این قضیه برای شیش هفت سال پیشه. بالاخره اون زمان جوونتر و ناپختهتر بوده.
تا جایی که خبر دارم الان از رفتارش پشیمونه.
انگار که چیزی را تازه کشف کرده باشد، تکیهاش را از کابینت برداشت:
_نکنه به سرش بزنه با زن سابقش ازدواج کنه؟!
#پایان_قسمت۲۷📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۱۱
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
@malakeservatScreen_Recordin-1697380432236.mp3
زمان:
حجم:
11.7M
صوت دلنشین سوره واقعه ✨
💥امام باقر علیه السلام :
هر آنکس در هر شب پیش از خواب سوره واقعه را بخواند خدا را ملاقات می کند در حالی که چهره اش چون ماه شب چهارده تابان باشد.
┄┅┅┅┅❁🌸❁┅┅┅┅┄
Khamenei.ir13891112_2812_24k.mp3
زمان:
حجم:
1.4M
🌷 بشنوید | خاطره حضرت آیتالله خامنهای از روز بازگشت امام خمینی(ره) به ایران
🌷 #دهه_فجر
🖥 Farsi.Khamenei.ir
Khamenei.ir14041112_48407_64k.mp3
زمان:
حجم:
22.2M
🌷 بشنوید؛ صوت کامل بیانات صبح امروز رهبر انقلاب در دیدار اقشار مختلف مردم به مناسبت آغاز دهه فجر. ۱۴۰۴/۱۱/۱۲
💻 Farsi.Khamenei.ir
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
📖| نام کتاب: «رویای یک دیدار»
❓| چرا بخونمش؟
تا درک کنی که برای رسیدن به مطلوب خودت مهمترین اصل، صبر و استمراره.
وقتی که خداوند ببینه تو از دستگیری او ناامید نخواهی شد تو رو به خواستهات میرسونه و طولانی بودن مسیر نه تنها نباید تورو دلسرد کنه بلکه مشتاق تر هم کنه.
نکتهی مهم اینجاست که خواستهات باید همسو با خواستهی خداوند باشه.
🏷| موضوع اصلی چیه؟
این داستانِ مردیه که به دنبال بینهایت هاست، داستانِ روزبهِ ایرانی که به دنبال گمشدهاش حاضره از بهترین موقعیتها بگذره؛ و در نهایت نتیجهی صبر و گذشت او یکی شدن با بهترین خاندان عالم بود.
این داستانِ یک راهِ طولانی اما شیرینه.
👥| مناسب چهکساییه؟
کسایی که علاقهمند به سرگذشت بزرگانِ دینی، عرفا و داستان های تاریخی هستن.
🔖| یکی از جملات بهیادموندنی کتاب:
_پدر، کی خودم را پیدا خواهم کرد؟
-وقتی که بفهمی خودت را کم کردهای، پسرم.
برای معرفی کتاب موردنظرتان، به شخصی مدیر طرح تحول مراجعه کنید✅
✉️| #معرفی_کتاب
⚡️معرفی کننده کتاب: خانم هاشمی
⸾‣@anar_newss
⸾‣@ANARSTORY🎙
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۲۷🎬 صدای زنگ در، افکار در هم تنیدهاش را از هم گسست. دستی به صورتش کشید و بل
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۲۸🎬
میترا نگاه عاقل اندر سفیهی به خورشید انداخت و گفت:
_دختر! الان آقای همتی در وضعیتیه که سایهی اون بدبختو با تیر میزنه اینقدر که از دستش حرص خورده. تو میگی دوباره بره بگیرتش؟
و با مشت، آرام به بازوی خورشید زد:
_این قدر فکر کردی خُل شدی به خدا.
خندید و سنگین بلند شد.
چای را دم کرد و خورشید را از جایش بلند کرد.
_پاشو بریم تو حال، بشینیم و حرف بزنیم دختر خوب.
***
اولین چیزی که توی کلاس توجهش را جلب کرد، کبودی صورت سحر بود که سعی داشت زیر ماسک پنهانش کند، اما موفق نشده بود.
_«کاش بفهمم چی داره بهش میگذره. چرا هیچی بهم نمیگه؟ چرا این دختر به من اعتماد نمیکنه؟ »
_سلام به همگی! ظهرتون به خیر! بفرمایید بچهها!
همه نشستند و حرفهایشان را دوباره از سر گرفتند.
خورشید صدایش را بالاتر برد.
_نماینده کلاس، بیا این برگههای امتحانی رو بده به بچهها.
اصلانی دست برد تا برگهی جا ماندهی روی میز را بردارد که خورشید نگذاشت.
_نمیخواد. به تایید بگو بیاد؛ خودم ورقهشو میدم. تو برو بقیه رو پخش کن.
_چشم خانوم.
اصلانی همان طور که برگهی یکی از بچهها را بالا میبرد، خندید و رو به صاحب برگه گفت:
_مهشید بهت تبریک میگم، شب باید توی کوچه بخوابی!
و کلاس بود که رفت روی هوا.
خورشید لبخندی زد و پیشانیاش را خواراند.
داشت تاریخ امتحان را توی دفتر نمره مینوشت که صدای آرامی گفت:
_بله خانوم.
سرش را بلندکرد. بدون سرزنش و با نگرانی به او خیره شد:
_می دونی امتحانت رو چند شدی؟
سحر سرش را پایین انداخت.
_نه خانوم! خیلی بد شده؟
خورشید کمی خودش را جلو کشید.
_نمی خوای بگی چی شده؟ شاید بتونم کمکت کنم.
سحر چند باری لبهایش را تکان داد اما انگار چیزی به زبانش قفل زده بود.
خورشید که دیگر نمیدانست چطور از کار او سر در بیاورد سرش را به چپ و راست تکانی داد و برگه را به سمت سحر گرفت. او برگه را گرفت و رفت جایش نشست.
ناگهان صدای بلندی از آخر کلاس به گوش رسید.
خورشید سریع بلند شد.
_چی شد؟
چند نفری دور هم حلقه زده بودند و داشتند میخندیدند. خورشید یکیشان را کنار زد و با دیدن صحنه جا خورد.
مستوفی که دست آزرند را گرفته بود و داشت بلندش میکرد، گفت:
_هیچی خانوم، بد به دلت راه نده. این اُسکل دوباره خودش رو کله پا کرده.
خورشید جلوتر رفت و به مینا کمک کرد تا بلند شود.
_چرا آروم نمیگیری دختر؟ مگه صندلیا میخ دارن که روش بند نمیشی؟
مینا که دستش را به کمرش گرفته بود و صورتش در هم بود جواب داد:
_خانوم آدم باید فعال و پر انرژی باشه.
یکی از آن طرف بلند گفت:
_به شرطی که سالم بمونه.
و با دور و بریهایش زدند زیر خنده.
خورشید سری تکان داد. لبخندی زد و گفت:
_بیا مثل بچهی خوب، درست بشین رو صندلیت تا اگر اجازه بدین درس رو شروع کنیم.
#پایان_قسمت۲۸📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۱۲
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۲۸🎬 میترا نگاه عاقل اندر سفیهی به خورشید انداخت و گفت: _دختر! الان آقای همتی
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۲۹🎬
با دقت، سوزن را از کنار گلبرگ آخر، بیرون آورد. بعد از سه روز، توانست گل رز صورتی را تمام کند. نخ را برید و انتهایش را گره زد. نگاهش را به جعبهی نخهای رنگارنگ انداخت تا نخ سبز را پیدا کند که موبالش زنگ خورد. بلند شد و به دنبال گوشی رفت توی هال.
تا شماره را دید ضربان قلبش بالا رفت.
چند نفس عمیق کشید. سپس تماس را وصل کرد.
_الو! سلام خانوم یاری.
_سلام.
_اِ... خوب هستین؟
_بله. ممنون.
ثانیهها به سکوت، بینشان میگذشت.
مسعود تمام تلاشش را میکرد تا با احتیاط پیش برود.
_بد موقع تماس گرفتم؟ اگر میخواین تا بعدا زنگ بزنم.
انگار تمام کلمات از ذهن و زبان خورشید فرار کرده بودند.
نمیدانست چه بگوید.
_نه... کاری نداشتم.
_خب خیالم راحت شد. راستش میخواستم بپرسم تصمیمتون چی شد بالاخره؟
_من هنوز تصمیمی نگرفتم. یعنی... فکر میکنم شناختی کافی از شما ندارم.
_خب میشه برای شناخت بهتر بیشتر با هم حرف بزنیم.
خورشید وسط هال ایستاده و پیشول با دیدنش ذوق کرده بود. آمد کنارش و روی دو پا ایستاد. پنجههایش را به دامن خورشید گرفت و خودش را بالا کشید. شروع کرد به میو میو کردن.
خورشید نشست. روی کمر پیشول را نوازش کرد و با لبخندی گفت:
_درسته.
_پس تعیین زمان و مکان ملاقات با شما.
_بهتون اطلاع میدم.
خوشحالی در صدای مسعود موج زد.
_متشکرم. خدانگهدار.
_خدانگهدار.
پوفی کشید و نگاهی به ساعت انداخت.
رفت توی آشپزخانه و بشقاب کوچکی آورد.
آمد کنار ظرف غذای گربه و شروع کرد به ریش کردن مرغ پخته شده.
_میدونی، من هنوز دلتنگ هاشم میشم. هنوز دوسش دارم. یعنی میتونم بعدِ هاشم یکی دیگه رو هم دوست داشته باشم؟
پیشول که با هر بار افتادن تکهی مرغ توی ظرف، سریع آن را میقاپید، کاری به حرفهای خورشید نداشت.
_به نظرم آدم بدی نیست اما اگه میتونستم تا آخر عمرم تنها بمونم، میموندم. ولی... چی بگم؟
پیشول که سیر شده بود، سراغ ظرف مخصوص آب رفت و چند باری زبان صورتی کوچکش را توی آب برد و بیرون آورد و آنقدر آب خورد تا سیرآب شد. بعد از چرخ خوردن دور خانه و بازی با خورشید، خسته شد و رفت توی سبدش خوابید.
دل خورشید قنج میرفت از بازیگوشیهای بچه گربه! همانطور که چشمانش، پی بچه گربه میچرخید، یاد حرفای مسعود میافتاد.
_اون کادوی کذایی زندگیمو نابود کرد.
_مگه کادو چی بود؟!
_یه سگ پاکوتاه!!
با دیدنش، خیلی جا خوردم. برای یه لحظه تنم یخ زد. اما نمیخواستم جلوی دوستاش چیزی بگم که بعد گله کنه پیش دوستام کوچیکم کردی.
بعد از اون، جر و بحث ما سر بود و نبود سگ تو خونه زندگی بالا گرفت.
متأسفانه از یه جایی به بعد، اون سگ، جای منم تو زندگیش گرفت.
صدای پیامِ گوشی رشتهی افکارش را پاره کرد. حدس زد، دوباره مسعود باشد.
« سلام خوبی زنداداش! خبری از ما نمیگیری.»
با دیدن پیام سمیرا ذوق کرد. گوشی را باز کرد و شروع کرد به نوشتن.
#پایان_قسمت۲۹📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۱۲
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344