eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
905 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
📖| نام‌کتاب: وضعیت بی‌عاری 🖋| نوشتہ: حامد جلالی ❓| چرا بخونمش؟ این داستان، یک داستان زیبای عاشقانه‌است که قلمی قوی و جذاب دارد... 👥 | مناسب چه‌کساییه؟ • همه! مخصوصا جوانان... 🏷| خلاصه: «حلیمه» دختر مسلمانی که زندگی پر فراز و نشیبی داشته به روایت داستانش می‌نشیند. تعریف می‌کند؛ از دل باختنش به رام، پسر یکی از بزرگان آیین مندایی! داستان از زبان سیزده راوی روایت می‌شود و همگی در طول هم ماجرای کلی رمان را پیش می‌برند. رام عاشق حلیمه می‌شود اما دست تقدیر اجازه نمی‌دهد این دو به سادگی به هم برسند. پایان داستان به جنگ ایران و عراق می رسد. و اندوهی که این جنگ در دل حلیمه به پا می‌کند. ☕️ | جرعه‌ای از کتاب: سر پیچ خیابان، دو نفر جلویم را گرفتند. به‌سمت خیابان پهلوی فرار کردم. دو نفر هم از طرف چهارشیر به‌اصطلاح جلویم سبز شدند. دو دغدغه بود که خیلی ناراحتم می‌کرد؛ اول شب‌نامه‌هایی که نتوانستم به صاحبانش برسانم و دوم حلیمه که لب کارون منتظرم نشسته بود. هرچه التماسشان کردم تا بگذارند به خواهرم اطلاع بدهم گوش ندادند. چشمم را بستند و پرتم کردند توی ماشین. ماشین با سرعت حرکت کرد و بااین‌که به‌اصطلاح چشمم را بسته بودند، سرم را هم زیر گرفته بودند. بالأخره ماشین ترمز کرد و با ضرب پیاده‌ام کردند و داخل ساختمانی رفتیم. از چند در رد شدیم. بی‌انصاف‌ها مرا با چشم بسته می‌بردند. بعد از هر در پایم می‌گرفت پاگرد و زمین می‌خوردم. ✉️| ✨معرفی کننده کتاب: خانم مینوقلــم برای معرفی کتاب موردنظرتان، به شخصی مدیر طرح تحول مراجعه کنید✅ ⸾‣@anar_newss ⸾‣@ANARSTORY🎙
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۳۲🎬 بعد از اینکه برای چندمین بار سینی سلطنتی با نگین‌های سرخ را بین مهمانان چ
🔃 🎬 -خوش اومدین مامان. - سلام دخترم. سلام عزیزم. مشتاق دیدنت بودم. -منم همین طور مامان. منم همین طور. بعد از سلام و احوال پرسی با سمیرا و همسرش راه را نشانشان داد تا بروند به خانه. نیم ساعتی گذشت. آبی به دست و رویشان زدند و لباس ها را عوض کردند. هاجر، سمیرا و احسان روی مبل راحتی نشستند و خورشید دو صندلی از توی آشپزخانه آورد و با میترا رویش نشستند. -صفا آوردین هاجر جون. منور کردین. الهی قربونتون برم. آخ که چقدر دلم براتون تنگ شده بود. -زنده باشی دخترم. آقا شهاب خوبه؟ پارسا چه طوره؟ نیستن؟ -هر دو خوبن. خداروشکر. نه پارسا رو گذاشتم خونه مادرم. شهاب هم تا شب سرکاره. بعد هم رو کرد سمت سمیرا و احسان‌ لبخند دندان نمایی زد و گفت: -عزیزم بازم تبریک می‌گم. ببخشید نشد بیام مراسم عروسیت. اون موقع خیلی اوضاع کاری شهاب در هم بر هم بود. عزیزم هدیه ازدواجت هم آوردم الان بهت بدم. واقعا همسر برازنده ای داری. خدا برای هم حفظتون کنه. آقا احسان به شما هم تبریک میگم. حتما تا الان حسابی با روحیه ی مهربون سمیرا جون آشنا شدی. ایشاالله که خوشبخت بشین. -ممنونم میترا خانوم. بله خدا رو بابت سمیرا جان شکر می کنم. سمیرا با لبخند گفت: _خیلی ممنون میترا خانوم. بله خورشید جون گفته بود که شرایط مساعدی نداشتین. اصلا هدیه لازم نبود. ما که توقعی نداشتیم. -می دونم عزیزم. ولی من خودم دوست داشتم یه هدیه بهت بدم. ناقابله گلم. بعد هم رو به خورشید کرد و گفت: بلکه یه کمی اوضاع و احوال اوایل آشنایی مون رو بشوره ببره. با گفتن این حرف، خودش و سمیرا، هر دو زدند زیر خنده. با یادآوری آن روز ها، خورشید با خجالت سرش را انداخت پایین. احسان که از چیزی خبر نداشت، ابروهایش را بالا برد و با تعجب از سمیرا پرسید: -مگه اتفاق خاصی افتاده بوده؟ قبل از این که سمیرا چیزی بگوید، میترا پیش قدم شد: -هیچی آقا احسان، اون زمانی که با سمیرا جون آشنا شدیم فکر می‌کردیم ایشون همسر دوم آقا هاشم هستن. چشم های احسان گرد تر شد: -چی؟ _آره دیگه. خلاصه که خدا می‌دونه چقدر بلا سر این بنده خدا به نیابت از خورشید نیاوردم. خورشید با شنیدن این حرف سریع سرش را بالا اورد و شاکی گفت: _میترا؟! میترا با دیدن حالت چهره ی خورشید حرفش را پس گرفت: -خب البته نه به این غلیظی. من بیشتر خودمختار عمل می کردم. با این حرفش همه زدند زیر خنده. برای چند لحظه جمع در سکوت فرو رفت. سمیرا و احسان مشغول پوست کندن پرتقال شدند. اما هاجر ترجیح داد اول سوالش را بپرسد. -خورشید خانوم، حالا این آقایی که قراره بیاد رو کامل می شناسی؟ با شنیدن این سوال، لیوان چای در دستش بین زمین و هوا معلق ماند. نمی دانست باید جواب هاجر را چه جور بدهد. میترا که دید خورشید چیزی نمی‌گوید و این نگفتن می‌تواند جرقه‌ای برای شک افتادن به جانش شود، دست به کار شد: -هاجر جون البته فقط خداست که می تونه همه رو کامل بشناسه. ما هم به اندازه ای که تونستیم در مورد آقای همتی تحقیق کردیم. شهاب هم رفته از محل کارش، محل زندگی اش حسابی تحقیق کرده. همه گفتن آدم قابل اعتماد و سر به زیری هست. بنده خدا یک بار هم از همسرش جدا شده که اشتباه خودش در این جدایی رو نادیده نمی‌گیره. خلاصه که برای یه بار ارزش داره، راهش بدیم به خونه. خورشید که مات میترا مانده بود، با تمام شدن حرف هایش بریده بریده او را تایید کرد: -آره... آره... . هاجر لبخندی زد: -مهم خودت هستی. اگه تاییدش می کنی ما هم حرفی نداریم. هر چی خیره پیش بیاد ان شاالله. خورشید لبخند محجوبی زد و سرش را انداخت پایین. حس کرد تمام خون بدنش توی صورتش جمع‌شده. هم خجالت‌زده بود و هم احساس شرم می‌کرد از مادر هاشم. هاجر که این را فهمیده بود، تمام مهربانی اش را در صدایش ریخت و گفت: -مطمئم هاشم هم مثل ما خوشبختی تو رو می‌خواد عروس گلم. سمیرا هم حرف مادرش را تایید کرد. -آره زنداداش. تو بهتر از ما داداش هاشم رو می‌شناختی. می‌دونی که چقدر مهربون بود و خوبی خانواده‌اش رو می‌خواست. 📗 📆 /۱۱/۱۵ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۳۳🎬 -خوش اومدین مامان. - سلام دخترم. سلام عزیزم. مشتاق دیدنت بودم. -منم همی
🔃 🎬 چند دقیقه بعد از رسیدن شهاب، زنگ در به صدا درآمد. خورشید آیفون را برداشت و با شنیدن صدای مسعود، کلید را زد. هاجر، خورشید، میترا و شهاب جلوی در برای استقبال از مهمان ها ایستاده‌بودند. چیزی نگذشت که مسعود و مادرش کم‌کم از پایین پله‌ها نمایان شدند. بعد از سلام و احوال پرسی، آمدند داخل. مسعود، شیرینی و دسته گل را تحویل خورشید داد و او هم آن ها را برد توی آشپرخانه. هاجر و مادر مسعود روی مبل نشستند و بقیه روی زمین. مسعود کنار در بالکن و نزدیک تلوزیون بود و خورشید رو به رویش نزدیک آشپزخانه. کمی که از حرف‌های اولیه گذشت، احسان و سمیرا بلند شدند تا پذیرایی را بیاورند. مسعود حس می‌کرد دست و پایش یخ زده‌اند. اما نمی‌دانست همه‌اش از استرس است یا سوزی که از پشت پرده ها می‌آید. حواسش به حرف های هاجر جمع شد: -بله خانم همتی، خورشید هم مثل دخترمه. حتی عزیز تر. اگر خورشید خانم قابل بدونه، من هم نماینده‌ی مادرش هستم هم پدرش. -این چه حرفیه مامان. شما بزرگ من هستین. مادر مسعود، با لبخند سر تکان داد: -خدا سایه‌ی شما رو رو سر خانواده تون حفظ کنه و پدر و مادر خانم یاری رو رحممت کنه. ما هم جز خوش بختی این دو تا جوون چیزی نمی خوایم. سمیرا جلوتر از احسان بشقاب ها را چیده بود و احسان پشت سرش داشت میوه ها را تعارف می کرد. مسعود حس کرد صدای کشیده شدن چیزی به پرده ها را می شنود. کمی سرش چرخاند تا پشت سرش را بییند که احسان گفت: -بفرمایید آقا مسعود. برگشت و لبخند زد. دست دراز کرد تا سیب قرمزی را بردارد: -بله، خیلی ممنون. دستش به سیب نرسیده بود که ناگهان گربه، بین دست و پایش پیچید. مسعود از دیدن گربه جا خورد. مثل سنگی که از تیر و کمان دست پسربچه ها رها شده، از جایش کنده شد و خورد به احسان. تعادلش به هم خورد و تعدادی از میوه ها ریخت روی زمین. -شرمنده آقا احسان. دست‌پاچه رو به سمت خورشید کرد: -خانم یاری الان می ندازمش بیرون. فکرکنم در باز بوده اومده تو. سریع پرده را کنار زد و سعی کرد گربه را بگیرد. سمیرا نزدیک احسان شد تا میوه را سریع تر جمع کند. خورشید آرام زد توی صورتش و رو به میترا با صدایی خفه، اما با حرص گفت: - مگه در رو نبسته بودم؟ میترا که از حرکات مسعود برای گرفتن گربه، خنده‌اش گرفته بود، چیزی نگفت. فقط سعی کرد با صورتی سرخ، شانه را بالا بیندازد و منظورش را به او برساند. -مسعود جان، بگیرش در نره. خدا خیرت بده پسرم. الآنه که همه چی رو به هم بریزه. سمیرا زیر لب گفت: -ای وای من. حالا این زبون بسته چه وقتی هم هوس کرده بیاد تو. گربه که ترسیده بود، از بین جمعیت، دوید پشت مبل. مسعود رفت طرف راست مبل را سد کرد و شهاب را صدا زد: -آقا شهاب بی زحمت میای اون طرف مبل، در نره؟ هاجر و مادر مسعود هر دو بلند شدند و آمدند جلوی‌شان ایستادند. خورشید با دیدن آشفتگی اوضاع و ترس گربه، نتوانست ساکت بماند. از جایش بلند شد. -نه... نه... آقا شهاب. آقای همتی... اما این قدر همهمه و سر وصدا شده بود که صدایش به آن دو نرسید. بلند تر حرف زد: _اقای همتی. بس کنید لطفا. مسعود، دست از کار کشید و متعجب ایستاد. 📗 📆 /۱۱/۱۵ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان ٢ هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
@Elteja | کانال اِلتجـا1_7316630941.mp3
زمان: حجم: 11.5M
صوت حدیث کساء 🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌙 ره توشه امشب :نسخه امام علی(ع) برای خوش بینی و بد بینی ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ @Anarstory
🎙بسم الله الرحمن الرحیم 📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم 💌صفحه ۲۸۷ قرآن کریم @BisimchiMedia
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
زمان: حجم: 82.9K
پنجشنبه تون بخیر. @har_roz_angizeh ⸾‣@anar_newss ⸾‣@ANARSTORY🎙
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا