eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
905 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۳۲🎬 بعد از اینکه برای چندمین بار سینی سلطنتی با نگین‌های سرخ را بین مهمانان چ
🔃 🎬 -خوش اومدین مامان. - سلام دخترم. سلام عزیزم. مشتاق دیدنت بودم. -منم همین طور مامان. منم همین طور. بعد از سلام و احوال پرسی با سمیرا و همسرش راه را نشانشان داد تا بروند به خانه. نیم ساعتی گذشت. آبی به دست و رویشان زدند و لباس ها را عوض کردند. هاجر، سمیرا و احسان روی مبل راحتی نشستند و خورشید دو صندلی از توی آشپزخانه آورد و با میترا رویش نشستند. -صفا آوردین هاجر جون. منور کردین. الهی قربونتون برم. آخ که چقدر دلم براتون تنگ شده بود. -زنده باشی دخترم. آقا شهاب خوبه؟ پارسا چه طوره؟ نیستن؟ -هر دو خوبن. خداروشکر. نه پارسا رو گذاشتم خونه مادرم. شهاب هم تا شب سرکاره. بعد هم رو کرد سمت سمیرا و احسان‌ لبخند دندان نمایی زد و گفت: -عزیزم بازم تبریک می‌گم. ببخشید نشد بیام مراسم عروسیت. اون موقع خیلی اوضاع کاری شهاب در هم بر هم بود. عزیزم هدیه ازدواجت هم آوردم الان بهت بدم. واقعا همسر برازنده ای داری. خدا برای هم حفظتون کنه. آقا احسان به شما هم تبریک میگم. حتما تا الان حسابی با روحیه ی مهربون سمیرا جون آشنا شدی. ایشاالله که خوشبخت بشین. -ممنونم میترا خانوم. بله خدا رو بابت سمیرا جان شکر می کنم. سمیرا با لبخند گفت: _خیلی ممنون میترا خانوم. بله خورشید جون گفته بود که شرایط مساعدی نداشتین. اصلا هدیه لازم نبود. ما که توقعی نداشتیم. -می دونم عزیزم. ولی من خودم دوست داشتم یه هدیه بهت بدم. ناقابله گلم. بعد هم رو به خورشید کرد و گفت: بلکه یه کمی اوضاع و احوال اوایل آشنایی مون رو بشوره ببره. با گفتن این حرف، خودش و سمیرا، هر دو زدند زیر خنده. با یادآوری آن روز ها، خورشید با خجالت سرش را انداخت پایین. احسان که از چیزی خبر نداشت، ابروهایش را بالا برد و با تعجب از سمیرا پرسید: -مگه اتفاق خاصی افتاده بوده؟ قبل از این که سمیرا چیزی بگوید، میترا پیش قدم شد: -هیچی آقا احسان، اون زمانی که با سمیرا جون آشنا شدیم فکر می‌کردیم ایشون همسر دوم آقا هاشم هستن. چشم های احسان گرد تر شد: -چی؟ _آره دیگه. خلاصه که خدا می‌دونه چقدر بلا سر این بنده خدا به نیابت از خورشید نیاوردم. خورشید با شنیدن این حرف سریع سرش را بالا اورد و شاکی گفت: _میترا؟! میترا با دیدن حالت چهره ی خورشید حرفش را پس گرفت: -خب البته نه به این غلیظی. من بیشتر خودمختار عمل می کردم. با این حرفش همه زدند زیر خنده. برای چند لحظه جمع در سکوت فرو رفت. سمیرا و احسان مشغول پوست کندن پرتقال شدند. اما هاجر ترجیح داد اول سوالش را بپرسد. -خورشید خانوم، حالا این آقایی که قراره بیاد رو کامل می شناسی؟ با شنیدن این سوال، لیوان چای در دستش بین زمین و هوا معلق ماند. نمی دانست باید جواب هاجر را چه جور بدهد. میترا که دید خورشید چیزی نمی‌گوید و این نگفتن می‌تواند جرقه‌ای برای شک افتادن به جانش شود، دست به کار شد: -هاجر جون البته فقط خداست که می تونه همه رو کامل بشناسه. ما هم به اندازه ای که تونستیم در مورد آقای همتی تحقیق کردیم. شهاب هم رفته از محل کارش، محل زندگی اش حسابی تحقیق کرده. همه گفتن آدم قابل اعتماد و سر به زیری هست. بنده خدا یک بار هم از همسرش جدا شده که اشتباه خودش در این جدایی رو نادیده نمی‌گیره. خلاصه که برای یه بار ارزش داره، راهش بدیم به خونه. خورشید که مات میترا مانده بود، با تمام شدن حرف هایش بریده بریده او را تایید کرد: -آره... آره... . هاجر لبخندی زد: -مهم خودت هستی. اگه تاییدش می کنی ما هم حرفی نداریم. هر چی خیره پیش بیاد ان شاالله. خورشید لبخند محجوبی زد و سرش را انداخت پایین. حس کرد تمام خون بدنش توی صورتش جمع‌شده. هم خجالت‌زده بود و هم احساس شرم می‌کرد از مادر هاشم. هاجر که این را فهمیده بود، تمام مهربانی اش را در صدایش ریخت و گفت: -مطمئم هاشم هم مثل ما خوشبختی تو رو می‌خواد عروس گلم. سمیرا هم حرف مادرش را تایید کرد. -آره زنداداش. تو بهتر از ما داداش هاشم رو می‌شناختی. می‌دونی که چقدر مهربون بود و خوبی خانواده‌اش رو می‌خواست. 📗 📆 /۱۱/۱۵ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۳۳🎬 -خوش اومدین مامان. - سلام دخترم. سلام عزیزم. مشتاق دیدنت بودم. -منم همی
🔃 🎬 چند دقیقه بعد از رسیدن شهاب، زنگ در به صدا درآمد. خورشید آیفون را برداشت و با شنیدن صدای مسعود، کلید را زد. هاجر، خورشید، میترا و شهاب جلوی در برای استقبال از مهمان ها ایستاده‌بودند. چیزی نگذشت که مسعود و مادرش کم‌کم از پایین پله‌ها نمایان شدند. بعد از سلام و احوال پرسی، آمدند داخل. مسعود، شیرینی و دسته گل را تحویل خورشید داد و او هم آن ها را برد توی آشپرخانه. هاجر و مادر مسعود روی مبل نشستند و بقیه روی زمین. مسعود کنار در بالکن و نزدیک تلوزیون بود و خورشید رو به رویش نزدیک آشپزخانه. کمی که از حرف‌های اولیه گذشت، احسان و سمیرا بلند شدند تا پذیرایی را بیاورند. مسعود حس می‌کرد دست و پایش یخ زده‌اند. اما نمی‌دانست همه‌اش از استرس است یا سوزی که از پشت پرده ها می‌آید. حواسش به حرف های هاجر جمع شد: -بله خانم همتی، خورشید هم مثل دخترمه. حتی عزیز تر. اگر خورشید خانم قابل بدونه، من هم نماینده‌ی مادرش هستم هم پدرش. -این چه حرفیه مامان. شما بزرگ من هستین. مادر مسعود، با لبخند سر تکان داد: -خدا سایه‌ی شما رو رو سر خانواده تون حفظ کنه و پدر و مادر خانم یاری رو رحممت کنه. ما هم جز خوش بختی این دو تا جوون چیزی نمی خوایم. سمیرا جلوتر از احسان بشقاب ها را چیده بود و احسان پشت سرش داشت میوه ها را تعارف می کرد. مسعود حس کرد صدای کشیده شدن چیزی به پرده ها را می شنود. کمی سرش چرخاند تا پشت سرش را بییند که احسان گفت: -بفرمایید آقا مسعود. برگشت و لبخند زد. دست دراز کرد تا سیب قرمزی را بردارد: -بله، خیلی ممنون. دستش به سیب نرسیده بود که ناگهان گربه، بین دست و پایش پیچید. مسعود از دیدن گربه جا خورد. مثل سنگی که از تیر و کمان دست پسربچه ها رها شده، از جایش کنده شد و خورد به احسان. تعادلش به هم خورد و تعدادی از میوه ها ریخت روی زمین. -شرمنده آقا احسان. دست‌پاچه رو به سمت خورشید کرد: -خانم یاری الان می ندازمش بیرون. فکرکنم در باز بوده اومده تو. سریع پرده را کنار زد و سعی کرد گربه را بگیرد. سمیرا نزدیک احسان شد تا میوه را سریع تر جمع کند. خورشید آرام زد توی صورتش و رو به میترا با صدایی خفه، اما با حرص گفت: - مگه در رو نبسته بودم؟ میترا که از حرکات مسعود برای گرفتن گربه، خنده‌اش گرفته بود، چیزی نگفت. فقط سعی کرد با صورتی سرخ، شانه را بالا بیندازد و منظورش را به او برساند. -مسعود جان، بگیرش در نره. خدا خیرت بده پسرم. الآنه که همه چی رو به هم بریزه. سمیرا زیر لب گفت: -ای وای من. حالا این زبون بسته چه وقتی هم هوس کرده بیاد تو. گربه که ترسیده بود، از بین جمعیت، دوید پشت مبل. مسعود رفت طرف راست مبل را سد کرد و شهاب را صدا زد: -آقا شهاب بی زحمت میای اون طرف مبل، در نره؟ هاجر و مادر مسعود هر دو بلند شدند و آمدند جلوی‌شان ایستادند. خورشید با دیدن آشفتگی اوضاع و ترس گربه، نتوانست ساکت بماند. از جایش بلند شد. -نه... نه... آقا شهاب. آقای همتی... اما این قدر همهمه و سر وصدا شده بود که صدایش به آن دو نرسید. بلند تر حرف زد: _اقای همتی. بس کنید لطفا. مسعود، دست از کار کشید و متعجب ایستاد. 📗 📆 /۱۱/۱۵ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان ٢ هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
@Elteja | کانال اِلتجـا1_7316630941.mp3
زمان: حجم: 11.5M
صوت حدیث کساء 🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌙 ره توشه امشب :نسخه امام علی(ع) برای خوش بینی و بد بینی ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ @Anarstory
🎙بسم الله الرحمن الرحیم 📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم 💌صفحه ۲۸۷ قرآن کریم @BisimchiMedia
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
زمان: حجم: 82.9K
پنجشنبه تون بخیر. @har_roz_angizeh ⸾‣@anar_newss ⸾‣@ANARSTORY🎙
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۳۴🎬 چند دقیقه بعد از رسیدن شهاب، زنگ در به صدا درآمد. خورشید آیفون را برداشت و
🔃 🎬 مسعود، دست از کار کشید و متعجب ایستاد. ابروهایش در هم رفت و گفت: -ببخشید متوجه نمی شم. یعنی می‌خواین همین جا بمونه؟ - نه، الان خودم می‌برمش بیرون. فقط می‌گم این همه آشفتگی لازم نیست. -خب ممکنه بپره بهتون. چنگ بندازه. خطرناکه. - من با این گربه آشنا هستم. فقط خواهش می‌کنم همگی عقب بایستید. اون ترسیده. مسعود متعجب کنار کشید. شهاب هم برگشت سر جایش. خورشید دستش را به سمت گربه دراز کرد و منتظر ماند. چند ثانیه‌ای گذشت تا گربه به حرکت درآمد و روی دست های خورشید نشست. هنوز قلبش تند می زد. خورشید او را توی بالکن رها کرد و در را بست. نگاهش به اهالی خانه افتاد. جز میترا و شهاب، نزدیک بود چشم‌های بقیه از شدت تعجب از حدقه بیرون بزند. -خب... چیزی باید بگم؟ -مثل این‌‌که خیلی با شما راحته! خورشید از لحن طلبکار مسعود خوشش نیامد. صاف در چشم‌های مسعود زل زد و جواب داد: -بله... پنج ماهه که مادرش اون رو تو خونه من جا گذاشته. الآنم شده تنها رفیق تنهایی‌ام! انگار برق مسعود را گرفت. ضربان قلبش بالا رفت: -رفیق تنهایی شما؟ یه گربه؟ خیلی شبیه یه بنده خدای دیگه حرف می‌زنین. خورشید نفسش را محکم بیرون‌داد. -آقای همتی، من بابت مساله‌ای که قبلاً براتون پیش اومده، متاسفم اما نه من نه این زبون بسته توی اون اتفاق هیچ نقشی نداشتیم. مسعود چشم هایش را بست و سرش را تکان داد: -بله، درسته شما هیچ نقشی نداشتین. اما الان ازتون می پرسم، می تونید بین کسی که می خواد همسرتون بشه و گربه‌تون یکی رو انتخاب کنین؟ -آخه این بیچاره چه آزاری به شما می‌رسو... مسعود که جواب این سوال برایش مهم بود پرید وسط حرف های خورشید: -خانم یاری! میشه جواب سوال من رو بدید؟ از این‌که وسط حرفش پریده بود، ناراحت شد: -انتظار چنین واکنشی رو از شما نداشتم آقای همتی. حقیقتا با این واکنش تندی که داشتین، الان هیچ جوابی نمی‌تونم به شما بدم. مسعود با لحن جدی اما محترمانه به خورشید گفت: -خانم یاری، من مصرّانه پای حرفم در رابطه با ازدواج با شما هستم. هنوز هم شما رو فرد مناسب زندگی‌ام می‌دونم و احترام زیادی براتون قائلم. اما صادقانه بگم، نمی‌تونم با چیزی که یک بار ازش آسیب دیدم، کنار بیام. ازتون خواهش می‌کنم در رابطه با نگهداری این گربه بیشتر فکر کنید. بعد هم رو به مادرش کرد و گفت: -مادر، فکر می‌کنم بهتره بیشتر از این وقتشونو نگیریم. مادر مسعود، که هم به پسرش حق می داد و هم نمی‌خواست جلسه به این شکل پیش برود، ناچار از همه معذرت خواست، خداحافظی کردند و رفتند. بعد از رفتنشان، خورشید بدون هیچ حرفی رفت توی اتاقش. نمی‌توانست رفتار مسعود را هضم کند. حس می‌‌کرد وقتی مسعود با آن همه پیگیری و اصرار برای خواستگاری، بین رسیدن به او و دور کردن گربه، یکی را می‌خواهد انتخاب کند، عصبانی‌اش می‌کرد. آنقد عصبانی که حتی از راه دادن مسعود به خانه، احساس پشیمانی داشت. با این که از هاشم خجالت می‌کشید، اما تنها پناهش قاب عکس او بود. عکسش را در بغل گرفت و خوابش برد. 📗 📆 /۱۱/۱۶ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۳۵🎬 مسعود، دست از کار کشید و متعجب ایستاد. ابروهایش در هم رفت و گفت: -ببخشید م
🔃 🎬 -نماینده‌ی کلاس، بیا حضور غیاب رو انجام بده. همین که نزدیک میز شد، دفتر را به او داد. همون جایی که تاریخ زدم ششِ نه برای غایی ها علامت بزن. -آها خانوم چشم. با رسیدن به اسم سحر، چهار پنج نفر از دانش‌آموزان با هم گفتند که غایب است. خورشید کنجکاو شد. -دیروز حاضر بوده؟ -نه خانوم این سومین روزیه که نیست. -آره خانوم از چهارشنبه قبل نیومده. - کسی ازش خبر نداره؟ -نه. حتی توی گروه‌های شاد هم عضو نیست. خورشید سرش را تکان داد و گفت: -ممنون. باشه بریم سراغ درسمون. کلاس که تمام شد، رفت دفتر. خانم چراغی سراغ خواستگاری دیشب را از او گرفت. -از خانم شمس شنیدم که دیشب آقای همتی قرار بوده بیان خونه‌تون. اصلا حواسش نبود که خانم چراغی هم مسعود را می‌شناسد. چند باری پلک زد. با سختی دو طرف لب هایش را به خنده‌ای تلخ کش داد و گفت: -فعلا چیزی معلوم نیست خانم چراغی. خانم چراغی همان طوری که خودکار در دستش بود، دو دستش را در هم قفل کرد و زیر چانه اش گذاشت. -ان شاالله خیر باشه. عزیزم برو پیش همکارا یه چایی بخور. -چشم، ممنونم. فقط خانم چراغی کسی از سحر خبر نداده که چرا از چهارشنبه غایبه؟ کمی فکر کرد و بعد، آرام سرش را به چپ و راست تکان داد: -نه کسی به خاطر سحر زنگ نزده. .................. بعد از اتمام مدرسه آمد دم در. هنوز تور سفید زمین‌گیر، آب نشده بود. دست‌هایش را به هم مالید تا کمی گرم‌تر شوند. موبایل را از کیف درآورد و موقعیت مکانی را روشن کرد. روی مبدأ زد. می‌خواست نشانی همیشگی مقصد را بزند که جرقه‌ای در ذهنش روشن شد. چیزی به فکرش زد که برای انجامش تردید داشت. کمی دست دست کرد اما سر آخر، دل به دریا زد. هیچ جوره نمی توانست خودش را از فکر آن دختر بیرون بیاورد. نشانی تقریبی خانه‌شان را از زمانی که تعقیبش کرده بود، به خاطر داشت. همان را تایید کرد و بعد از نیم ساعت، به همان کوچه‌ی پر از درختان چنار بلند بی برگ رسید. تاکسی توقف کرده بود اما خورشید هنوز پیاده نشده بود. از توی آینه نگاهی به راننده انداخت: -ببخشید جناب هنوز پایان سفر نزده، اگر وقت دارید بمونید تا من برگردم. هزینه هم هر چی بشه حساب می‌کنم. پیرمرد نگاهی به ساعت ماشینش انداخت. -نه دخترم. باید برگردم منزل. یک ساعتی راه دارم برای برگشت. با شنیدن این جمله، در دلش به خودش لعنت می‌فرستاد که چرا یادش نبوده از اول این را با راننده طی‌کند. چاره‌ای نبود. یا باید بر می‌گشت یا از کار آدم‌های توی آن خانه، سر در می‌آورد. می‌خواست برگردد اما چیزی در درونش او را به ماندن وادار می‌کرد. پیاده شد. خیابان خلوت تر از چیزی بود که فکرش را می‌کرد. ابتدای خیابان پیاده شده و خانه، چهل پنجاه متر دور تر از او بود. کمی در همان حوالی‌ای که ایستاده بود قدم زد. به هاجر خبر داده بود که ممکن است دیر تر برسد خانه؛ اما می‌ترسید با این کار، هرگز سر از خانه‌ی خودش در نیاورد. به خاطر همین جلوتر نرفت. خودش را در پیچ خیابان پنهان کرد. به این امید داشت که شاید خبری از سحر بشود. مثلا با همان راننده‌ی مخصوصش به جایی برود یا لااقل از دم و دستگاه پدرش کمی سر در بیاورد. شاید این‌طور می‌توانست بفهمد دلیل این همه پنهان کاری‌های سحر و تهدید تایید چه بوده‌است. ابرهای خاکستری، خبر از بارانی بی‌موقع می‌دادند. چند قدمی راه رفت تا کمتر سرما را حس کند. کمی گرم‌تر شد. سرش را پایین انداخت تا کیک شکلاتی را توی کیفش بردارد که صدای ترمز کردن چند ماشین توجه‌اش را جلب کرد. سر بلند کرد. چهار ماشین جلوی در دو لنگه ی قهوه‌ای طلایی تایید، توقف کرده بودند که در، بی‌معطلی برایشان باز شد. خورشید فرصت را از دست نداد. پایش را تندتر کرد، خودش را به جلوی آن رساند. نگاهی به اطراف انداخت؛ جمعیت زیادی در حیاط بود، بیشتر از چیزی که انتظارش را داشت. دقیق نتوانست بشمرد، اما حدس زد حدود سی نفر باشند. رفت و آمد در حیاط زیاد بود، اما چند نفر هم با لباس‌های مرتب، صف کشیده بودند تا از مهمان‌ها استقبال کنند. بین همه آن‌ها، مردی با کت و شلوار کرمی ایستاده بود و داشت کسی را به سمتی راهنمایی می‌کرد. درست در لحظه‌ای که در شرف بسته شدن کامل بود، چشمش به همان مرد راهنما افتاد. برای یک آن، انگار قلبش از حرکت ایستاد. مرد او را شناخت و این را از آتشی که از چشمانش شعله کشید، فهمید. نگاه مرد چرخید و بدون گفتن هیچ حرفی، با یک اشاره کوتاه و سریع سرش، افرادی را متوجه حضور خورشید، کرد. 📗 📆 /۱۱/۱۶ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344