🎙بسم الله الرحمن الرحیم
📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم
💌صفحه ۲۸۷ قرآن کریم
@BisimchiMedia
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
زمان:
حجم:
82.9K
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
زمان:
حجم:
89.4K
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۳۴🎬 چند دقیقه بعد از رسیدن شهاب، زنگ در به صدا درآمد. خورشید آیفون را برداشت و
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۳۵🎬
مسعود، دست از کار کشید و متعجب ایستاد. ابروهایش در هم رفت و گفت:
-ببخشید متوجه نمی شم. یعنی میخواین همین جا بمونه؟
- نه، الان خودم میبرمش بیرون. فقط میگم این همه آشفتگی لازم نیست.
-خب ممکنه بپره بهتون. چنگ بندازه. خطرناکه.
- من با این گربه آشنا هستم. فقط خواهش میکنم همگی عقب بایستید. اون ترسیده.
مسعود متعجب کنار کشید. شهاب هم برگشت سر جایش.
خورشید دستش را به سمت گربه دراز کرد و منتظر ماند. چند ثانیهای گذشت تا گربه به حرکت درآمد و روی دست های خورشید نشست. هنوز قلبش تند می زد. خورشید او را توی بالکن رها کرد و در را بست. نگاهش به اهالی خانه افتاد. جز میترا و شهاب، نزدیک بود چشمهای بقیه از شدت تعجب از حدقه بیرون بزند.
-خب... چیزی باید بگم؟
-مثل اینکه خیلی با شما راحته!
خورشید از لحن طلبکار مسعود خوشش نیامد. صاف در چشمهای مسعود زل زد و جواب داد:
-بله... پنج ماهه که مادرش اون رو تو خونه من جا گذاشته. الآنم شده تنها رفیق تنهاییام!
انگار برق مسعود را گرفت. ضربان قلبش بالا رفت:
-رفیق تنهایی شما؟ یه گربه؟ خیلی شبیه یه بنده خدای دیگه حرف میزنین.
خورشید نفسش را محکم بیرونداد.
-آقای همتی، من بابت مسالهای که قبلاً براتون پیش اومده، متاسفم اما نه من نه این زبون بسته توی اون اتفاق هیچ نقشی نداشتیم.
مسعود چشم هایش را بست و سرش را تکان داد:
-بله، درسته شما هیچ نقشی نداشتین. اما الان ازتون می پرسم، می تونید بین کسی که می خواد همسرتون بشه و گربهتون یکی رو انتخاب کنین؟
-آخه این بیچاره چه آزاری به شما میرسو...
مسعود که جواب این سوال برایش مهم بود پرید وسط حرف های خورشید:
-خانم یاری! میشه جواب سوال من رو بدید؟
از اینکه وسط حرفش پریده بود، ناراحت شد:
-انتظار چنین واکنشی رو از شما نداشتم آقای همتی. حقیقتا با این واکنش تندی که داشتین، الان هیچ جوابی نمیتونم به شما بدم.
مسعود با لحن جدی اما محترمانه به خورشید گفت:
-خانم یاری، من مصرّانه پای حرفم در رابطه با ازدواج با شما هستم. هنوز هم شما رو فرد مناسب زندگیام میدونم و احترام زیادی براتون قائلم. اما صادقانه بگم، نمیتونم با چیزی که یک بار ازش آسیب دیدم، کنار بیام. ازتون خواهش میکنم در رابطه با نگهداری این گربه بیشتر فکر کنید.
بعد هم رو به مادرش کرد و گفت:
-مادر، فکر میکنم بهتره بیشتر از این وقتشونو نگیریم.
مادر مسعود، که هم به پسرش حق می داد و هم نمیخواست جلسه به این شکل پیش برود، ناچار از همه معذرت خواست، خداحافظی کردند و رفتند.
بعد از رفتنشان، خورشید بدون هیچ حرفی رفت توی اتاقش. نمیتوانست رفتار مسعود را هضم کند. حس میکرد وقتی مسعود با آن همه پیگیری و اصرار برای خواستگاری، بین رسیدن به او و دور کردن گربه، یکی را میخواهد انتخاب کند، عصبانیاش میکرد. آنقد عصبانی که حتی از راه دادن مسعود به خانه، احساس پشیمانی داشت. با این که از هاشم خجالت میکشید، اما تنها پناهش قاب عکس او بود. عکسش را در بغل گرفت و خوابش برد.
#پایان_قسمت۳۵📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۱۶
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۳۵🎬 مسعود، دست از کار کشید و متعجب ایستاد. ابروهایش در هم رفت و گفت: -ببخشید م
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۳۶🎬
-نمایندهی کلاس، بیا حضور غیاب رو انجام بده.
همین که نزدیک میز شد، دفتر را به او داد. همون جایی که تاریخ زدم ششِ نه برای غایی ها علامت بزن.
-آها خانوم چشم.
با رسیدن به اسم سحر، چهار پنج نفر از دانشآموزان با هم گفتند که غایب است. خورشید کنجکاو شد.
-دیروز حاضر بوده؟
-نه خانوم این سومین روزیه که نیست.
-آره خانوم از چهارشنبه قبل نیومده.
- کسی ازش خبر نداره؟
-نه. حتی توی گروههای شاد هم عضو نیست.
خورشید سرش را تکان داد و گفت:
-ممنون. باشه بریم سراغ درسمون.
کلاس که تمام شد، رفت دفتر. خانم چراغی سراغ خواستگاری دیشب را از او گرفت.
-از خانم شمس شنیدم که دیشب آقای همتی قرار بوده بیان خونهتون.
اصلا حواسش نبود که خانم چراغی هم مسعود را میشناسد. چند باری پلک زد. با سختی دو طرف لب هایش را به خندهای تلخ کش داد و گفت:
-فعلا چیزی معلوم نیست خانم چراغی.
خانم چراغی همان طوری که خودکار در دستش بود، دو دستش را در هم قفل کرد و زیر چانه اش گذاشت.
-ان شاالله خیر باشه. عزیزم برو پیش همکارا یه چایی بخور.
-چشم، ممنونم. فقط خانم چراغی کسی از سحر خبر نداده که چرا از چهارشنبه غایبه؟
کمی فکر کرد و بعد، آرام سرش را به چپ و راست تکان داد:
-نه کسی به خاطر سحر زنگ نزده.
..................
بعد از اتمام مدرسه آمد دم در. هنوز تور سفید زمینگیر، آب نشده بود. دستهایش را به هم مالید تا کمی گرمتر شوند. موبایل را از کیف درآورد و موقعیت مکانی را روشن کرد. روی مبدأ زد. میخواست نشانی همیشگی مقصد را بزند که جرقهای در ذهنش روشن شد. چیزی به فکرش زد که برای انجامش تردید داشت. کمی دست دست کرد اما سر آخر، دل به دریا زد. هیچ جوره نمی توانست خودش را از فکر آن دختر بیرون بیاورد. نشانی تقریبی خانهشان را از زمانی که تعقیبش کرده بود، به خاطر داشت. همان را تایید کرد و بعد از نیم ساعت، به همان کوچهی پر از درختان چنار بلند بی برگ رسید. تاکسی توقف کرده بود اما خورشید هنوز پیاده نشده بود. از توی آینه نگاهی به راننده انداخت:
-ببخشید جناب هنوز پایان سفر نزده، اگر وقت دارید بمونید تا من برگردم. هزینه هم هر چی بشه حساب میکنم.
پیرمرد نگاهی به ساعت ماشینش انداخت.
-نه دخترم. باید برگردم منزل. یک ساعتی راه دارم برای برگشت.
با شنیدن این جمله، در دلش به خودش لعنت میفرستاد که چرا یادش نبوده از اول این را با راننده طیکند. چارهای نبود. یا باید بر میگشت یا از کار آدمهای توی آن خانه، سر در میآورد. میخواست برگردد اما چیزی در درونش او را به ماندن وادار میکرد. پیاده شد. خیابان خلوت تر از چیزی بود که فکرش را میکرد. ابتدای خیابان پیاده شده و خانه، چهل پنجاه متر دور تر از او بود. کمی در همان حوالیای که ایستاده بود قدم زد. به هاجر خبر داده بود که ممکن است دیر تر برسد خانه؛ اما میترسید با این کار، هرگز سر از خانهی خودش در نیاورد.
به خاطر همین جلوتر نرفت. خودش را در پیچ خیابان پنهان کرد. به این امید داشت که شاید خبری از سحر بشود. مثلا با همان رانندهی مخصوصش به جایی برود یا لااقل از دم و دستگاه پدرش کمی سر در بیاورد. شاید اینطور میتوانست بفهمد دلیل این همه پنهان کاریهای سحر و تهدید تایید چه بودهاست. ابرهای خاکستری، خبر از بارانی بیموقع میدادند. چند قدمی راه رفت تا کمتر سرما را حس کند. کمی گرمتر شد. سرش را پایین انداخت تا کیک شکلاتی را توی کیفش بردارد که صدای ترمز کردن چند ماشین توجهاش را جلب کرد. سر بلند کرد. چهار ماشین جلوی در دو لنگه ی قهوهای طلایی تایید، توقف کرده بودند که در، بیمعطلی برایشان باز شد.
خورشید فرصت را از دست نداد. پایش را تندتر کرد، خودش را به جلوی آن رساند. نگاهی به اطراف انداخت؛ جمعیت زیادی در حیاط بود، بیشتر از چیزی که انتظارش را داشت. دقیق نتوانست بشمرد، اما حدس زد حدود سی نفر باشند. رفت و آمد در حیاط زیاد بود، اما چند نفر هم با لباسهای مرتب، صف کشیده بودند تا از مهمانها استقبال کنند. بین همه آنها، مردی با کت و شلوار کرمی ایستاده بود و داشت کسی را به سمتی راهنمایی میکرد. درست در لحظهای که در شرف بسته شدن کامل بود، چشمش به همان مرد راهنما افتاد. برای یک آن، انگار قلبش از حرکت ایستاد. مرد او را شناخت و این را از آتشی که از چشمانش شعله کشید، فهمید. نگاه مرد چرخید و بدون گفتن هیچ حرفی، با یک اشاره کوتاه و سریع سرش، افرادی را متوجه حضور خورشید، کرد.
#پایان_قسمت۳۶📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۱۶
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
هدایت شده از عماد دولت آبادی 🇮🇷
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صهیونیستها
چگونه رضاخان پهلوی را
به قدرت رساندند؟
🎙 عماد دولتآبادی
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
Mohsen Farahmand Azad, Sayed Mustafa Al Musawi, Ali Fani63f0c9c1bb3ce6d2f07ffb09_-7085336328756683485.mp3
زمان:
حجم:
28.6M
📝دعای کمیل
🎤علی_فانی
#شب_جمعه
#دعای_کمیل
📌هر شب جمعه دعای کمیل به نیت فرج آقا امام_زمان عجل الله
اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج
#بیاد شهیدانمون