💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۳۶🎬 -نمایندهی کلاس، بیا حضور غیاب رو انجام بده. همین که نزدیک میز شد، دفتر ر
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۳۷🎬
خورشیدبا دیدن علامتی که تایید به افرادش داد، تمام توانش را در پاهایش ریخت و با بالاترین، سرعتی که در خودش سراغ داشت، خیابان سرد و خلوت را زیر پا گذاشت. چند قدمی پیش رفتهبود که برای یک لحظه برگشت. در بیست قدمیاش، مردی با هیکلی دو برابر خودش دنبالش میدوید. ته دلش خالی شد. اما تصمیم گرفت نهایت تلاشش را برایِ نجات خود از چنگالِ غول وحشتناک نجات دهد. نفس در ریههاش یخ زده بود. گلویش خشک شده و ضربان قلبش به شدت بالا رفتهبود. درد در دلش پیچید و بیاختیار تنش را خم میکرد. به یاد نداشت در تمام عمرش آنقدر سریع دویده باشد. بخت یارش بود که آن روز به خاطر بارندگی، کفش اسپرت به پا داشت. افتادن اولین قطرهی باران، روی صورتش، خبر از شروع بارش باران میداد. با این وضع، مطمئن نبود بتواند لغزش را از حرکتش دور نگه دارد.
به تقاطع نزدیک شده بود. فاصله مرد کمتر شده و خیال نداشت دست از تعقیب بردارد.
پاهای خورشید دیگر توان دویدن نداشتند. فاصلهی گامهایش کوتاهتر شده بودند. با هر نفس گلویش میسوخت. هر آن ممکن بود بیرمق نقش زمین شود و صید دستان بیرحم صیاد. پیچ پیادهرو را داشت دور میزد که پراید سفیدی جلویش ایستاد و بوق زد. چشمانش توان دیدن راننده را نداشت. آن را جا گذاشت و به مسیرش ادامه داد. ترسیده بود. تمام توانش را به پاهایش ریخت و سرعتش را بیشتر کرد. چشمانش سیاهی رفت. نتوانست تعادلش را حفظ کند و نقش زمین شد. نگاهی به پشت سر انداخت. مرد در چهار پنج قدمیاش بود. در همین حِین صدای میترا را شنید.
- خورشید منم. بپر تو ماشین. زود باش.
با شنیدن صدای میترا جانی تازه گرفت و با یک حرکت تند و غیر منتظره خود را داخل ماشین انداخت. میترا پایش را روی پدال گاز فشار داد و تا جایی که توانست از محل دور شد.
پنج دقیقهای گذشت. خورشید به شدت نفس میزد و توان حرف زدن نداشت. با ایما و اشاره به میترا فهماند که تشنه است. میترا از کنار دنده، بطری کوچکی را پرد کرد پشت ماشین و با تشر گفت:
_مگه عقلت رو از دست دادی دختر؟ آخه تو پلیسی؟ وزیری؟ وکیلی؟ کی هستی؟ چیکارهای تو؟ من نمیدونم، چطور جرأت کردی پا شدی اومدی این جا؟ مگه مغز خر خوردی دختر؟ به خدا این کارت آخره حماقته!
کارد میزدی خونش در نمیآمد. پایش را روی پدال گاز گذاشته بود و مثل شوماخر با شتاب میرفت و به خورشید بد و بیراه میگفت. از آینه با دقت نگاه کرد. تقریبا مطمئن شد که کسی تعقیبشان نمیکند. نفس راحتی کشید:
_آخه دختر من چه گناهی کرده؟ ها؟ از حالا باید درگیر مشکلات و حماقت تو بشه!
خورشید آرامشی نِسبی پیدا کرده بود اما هنوز قلبش روی دور تند میزد. با ترس عقب را دید. در دل خدا خدا میکرد، دیگر هرگز آن مرد را نبیند. نفسی عمیق کشید و روی صندلی جابه جا شد. و با گیجی گفت:
_ها؟ گفتی چی؟ دختر؟ کدوم دختر؟
#پایان_قسمت۳۷📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۱۸
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۳۷🎬 خورشیدبا دیدن علامتی که تایید به افرادش داد، تمام توانش را در پاهایش ریخت
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۳۸🎬
میترا نگاهی با تأسف به خورشید انداخت و گفت:
-نه... تو دیگه از دست رفتی. مکثی کوتاه کرد و ادامه داد:
_گفتم دخترم چقدر از دست تو بکشه؟
گل از گل خورشید شکفت:
_عه مبارکه! داری دختردار میشی؟ بهبه تبریک میگم!
_بله! خیلی ممنون. البته اگر با کارایی که میکنی بذاری سلامت به دنیا بیاد. از الان به بعد هم لطفا به جای تبریک، مراقب خودت باش. همین امروز که من کلی کار دارم و دل تو دلم نیست که جشن تعیین جنسیت بگیرم، باید بیام سرکار خانم و از دست یه گولاخ هفتشاخ نجات بدم.
خورشید خندید:
_چشم سعی میکنم. اما قول نمیدم؛ این همه تو منو حرص دادی، بذار یبارش جبران بشه!
میترا دندانهایش را روی هم سایید و گفت:
_روت و برم هی! عوض تشکرته؟!
_بله! بله! عفو بفرمایید. با عرض پوزش و تشکر! بفرمایید که از کجا اینقدر به موقع سر و کله تون پیدا شد؟ خانم!
میترا نگاهی به خورشید، که تازه رنگ به رخسارش برمیگشت انداخت و ابروهایش را بالا داد:
_ خداروشکر با همهی حماقتت، عقلت کار کرده بود، آدرس و برام فرستادی! به محض دیدنش از مطب مستقیم با حداکثر سرعت خودمو رسوندم. خدا خواست بهت رحم کنه تو سرت انداخت پیام بدی. وگرنه الان، تو چنگال او هیولا بودی، واااااای.
خورشید چشمانش را به سمت بالا و سپس پایین چرخاند و با اعتماد به نفس گفت:
- تازه کجاشو دیدی! میخواستم قاطی مهمونا برم تو ساختمون که متاسفانه بخت یار نبود.
حالا که فکر میکنم اونچنان هم لازم نبود بیای.
میترا سرش را با حرص بالا و پایین تکان داد و زیر لب گفت:
_هی، روت... هی روت و برم هی!... نه که حتما بیای... صحیح! نزدیک بود خودت رو به کشتن بدی.
***
هاجر و سمیرا و احسان رفته بودند گردش و خرید.
خورشید تنها بود. از تنهایی هراس داشت. اما نمیخواست بقیه را درگیر ماجرا کند. از ماجرا، فقط خودش خبر داشت و میترا. هر چند بعید میدانست، نخود در دهان او خیس خوردهباشد و چیزی به شهاب نگفته باشد. از فکر و خیال خسته بود. دلیل و مدرکی برای اطلاعدادن به پلیس نداشت. اصلا باید به پلیس چه میگفت؟ او که هیچ اطلاعی از جریان رفت و آمدهای آن ویلا و ثروت کلان صاحبش نداشت.
از این که دست خالی بود، کلافه و بیحوصله شده بود. تصمیم گرفت برای چند ساعتی هم شده، موضوع را فراموش کند. کاسهی کوچکی را پر از تخمه کرد. روی مبل دراز کشید و تلوزیون را روشن کرد. فیلمی در حال پخش را پسندید. مشغول تماشا بود که موبایلش زنگ خورد. شماره ناشناس بود. تعجبی همراه دلهره، به جانش نشست. کلید سبز را روی صفحه کشید که تماس، قطع شد. حس بدی از تماس قطع شده به وجودش رخنه کرد.
دوباره صدای زنگ بلند شد. تپش قلب گرفت. جرأت نکرد چشم از تلوزیون بگیرد و به صفحهی گوشی بدهد. آنقدری خودش را به نشنیدن زد که بعد از چند ثانیه، دیگر چیزی نشنید. صدای پیامک آمد. با اضطراب گوشی را برداشت و نام فرستنده را نگاه کرد.
#پایان_قسمت۳۸📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۱۸
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
@malakeservatScreen_Recordin-1697380432236.mp3
زمان:
حجم:
11.7M
صوت دلنشین سوره واقعه ✨
💥امام باقر علیه السلام :
هر آنکس در هر شب پیش از خواب سوره واقعه را بخواند خدا را ملاقات می کند در حالی که چهره اش چون ماه شب چهارده تابان باشد.
┄┅┅┅┅❁🌸❁┅┅┅┅┄
هدایت شده از طرح تحول
📖| نامکتاب: گردان قاطرچیها
🖋| نوشتہ: داوود امیریان
❓| چرا بخونمش؟
اصل این داستان تا حدودی واقعی بوده.
خوبه که در کنار بقیه آثار مربوط به هشت سال دفاع مقدس و شهدا، این کتاب مفرح خونده بشه، تا تصور خشک و خشن بودن فضای جنگ شکسته و تصویر جامعی ازش ترسیم بشه.
👥 | مناسب چهکساییه؟
• مخصوص نوجوون ها نوشته شده ولی بزرگسالها هم ازش لذت میبرن.
🏷| خلاصه:
عده ای از رزمندههای متفاوت از هم توی جنگ ایران و عراق، بهخاطر یک مسئولیت به ظاهر خندهدار مجبور کنار هم بودن میشن و با همکاری قاطرهای چموش، اتفاقات خندهداری رو رقم میزنن.
☕️ | جرعهای از کتاب:
کربلایی خندید و گفت؛« به قاطر گفتن بابات کیه؟
روش نشد بگه الاغه. گفت، داییام اسبه.»
✉️| #معرفی_کتاب
✨معرفی کننده کتاب: خانم هاشمی
برای معرفی کتاب موردنظرتان، به شخصی مدیر طرح تحول مراجعه کنید✅
⸾‣@tarhe_tahavol
⸾‣@anar_newss
⸾‣@ANARSTORY🎙
هدایت شده از امت بیدار
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید همت : ما هیچ چارهای به غیر از جنگ نداریم، سازش و صلح با کفر حرام است
✍ فرمانده هان دفاع مقدس ما صرفا در مبارزه و سبک جنگیدن نخبه نبودن اونچه تمام ابرقدرتها رو در برابر این صف شکنان ناکام کرد ، تفکر عمیق و اشراف اونها به حقایق جاری در عرصه سیاست بین الملل و عمق اعتقاد راسخ اونها به مبانی انقلاب بود .
تصور کنید اینا الان زنده بودن ، چقدر کار رهبرمون آسونتر بود ...
آیا دشمن جرات میکرد اونقدر احساس امنیت کنه که خیلی غلطهارو انجام بده
•┈••┈•••┈•✾••┈••┈••┈•
🪩 با جهاد تبیین هـمراه شویـد . . .↓
https://eitaa.com/Tabein_313 ☜