💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۳۷🎬 خورشیدبا دیدن علامتی که تایید به افرادش داد، تمام توانش را در پاهایش ریخت
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۳۸🎬
میترا نگاهی با تأسف به خورشید انداخت و گفت:
-نه... تو دیگه از دست رفتی. مکثی کوتاه کرد و ادامه داد:
_گفتم دخترم چقدر از دست تو بکشه؟
گل از گل خورشید شکفت:
_عه مبارکه! داری دختردار میشی؟ بهبه تبریک میگم!
_بله! خیلی ممنون. البته اگر با کارایی که میکنی بذاری سلامت به دنیا بیاد. از الان به بعد هم لطفا به جای تبریک، مراقب خودت باش. همین امروز که من کلی کار دارم و دل تو دلم نیست که جشن تعیین جنسیت بگیرم، باید بیام سرکار خانم و از دست یه گولاخ هفتشاخ نجات بدم.
خورشید خندید:
_چشم سعی میکنم. اما قول نمیدم؛ این همه تو منو حرص دادی، بذار یبارش جبران بشه!
میترا دندانهایش را روی هم سایید و گفت:
_روت و برم هی! عوض تشکرته؟!
_بله! بله! عفو بفرمایید. با عرض پوزش و تشکر! بفرمایید که از کجا اینقدر به موقع سر و کله تون پیدا شد؟ خانم!
میترا نگاهی به خورشید، که تازه رنگ به رخسارش برمیگشت انداخت و ابروهایش را بالا داد:
_ خداروشکر با همهی حماقتت، عقلت کار کرده بود، آدرس و برام فرستادی! به محض دیدنش از مطب مستقیم با حداکثر سرعت خودمو رسوندم. خدا خواست بهت رحم کنه تو سرت انداخت پیام بدی. وگرنه الان، تو چنگال او هیولا بودی، واااااای.
خورشید چشمانش را به سمت بالا و سپس پایین چرخاند و با اعتماد به نفس گفت:
- تازه کجاشو دیدی! میخواستم قاطی مهمونا برم تو ساختمون که متاسفانه بخت یار نبود.
حالا که فکر میکنم اونچنان هم لازم نبود بیای.
میترا سرش را با حرص بالا و پایین تکان داد و زیر لب گفت:
_هی، روت... هی روت و برم هی!... نه که حتما بیای... صحیح! نزدیک بود خودت رو به کشتن بدی.
***
هاجر و سمیرا و احسان رفته بودند گردش و خرید.
خورشید تنها بود. از تنهایی هراس داشت. اما نمیخواست بقیه را درگیر ماجرا کند. از ماجرا، فقط خودش خبر داشت و میترا. هر چند بعید میدانست، نخود در دهان او خیس خوردهباشد و چیزی به شهاب نگفته باشد. از فکر و خیال خسته بود. دلیل و مدرکی برای اطلاعدادن به پلیس نداشت. اصلا باید به پلیس چه میگفت؟ او که هیچ اطلاعی از جریان رفت و آمدهای آن ویلا و ثروت کلان صاحبش نداشت.
از این که دست خالی بود، کلافه و بیحوصله شده بود. تصمیم گرفت برای چند ساعتی هم شده، موضوع را فراموش کند. کاسهی کوچکی را پر از تخمه کرد. روی مبل دراز کشید و تلوزیون را روشن کرد. فیلمی در حال پخش را پسندید. مشغول تماشا بود که موبایلش زنگ خورد. شماره ناشناس بود. تعجبی همراه دلهره، به جانش نشست. کلید سبز را روی صفحه کشید که تماس، قطع شد. حس بدی از تماس قطع شده به وجودش رخنه کرد.
دوباره صدای زنگ بلند شد. تپش قلب گرفت. جرأت نکرد چشم از تلوزیون بگیرد و به صفحهی گوشی بدهد. آنقدری خودش را به نشنیدن زد که بعد از چند ثانیه، دیگر چیزی نشنید. صدای پیامک آمد. با اضطراب گوشی را برداشت و نام فرستنده را نگاه کرد.
#پایان_قسمت۳۸📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۱۸
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
@malakeservatScreen_Recordin-1697380432236.mp3
زمان:
حجم:
11.7M
صوت دلنشین سوره واقعه ✨
💥امام باقر علیه السلام :
هر آنکس در هر شب پیش از خواب سوره واقعه را بخواند خدا را ملاقات می کند در حالی که چهره اش چون ماه شب چهارده تابان باشد.
┄┅┅┅┅❁🌸❁┅┅┅┅┄
هدایت شده از طرح تحول
📖| نامکتاب: گردان قاطرچیها
🖋| نوشتہ: داوود امیریان
❓| چرا بخونمش؟
اصل این داستان تا حدودی واقعی بوده.
خوبه که در کنار بقیه آثار مربوط به هشت سال دفاع مقدس و شهدا، این کتاب مفرح خونده بشه، تا تصور خشک و خشن بودن فضای جنگ شکسته و تصویر جامعی ازش ترسیم بشه.
👥 | مناسب چهکساییه؟
• مخصوص نوجوون ها نوشته شده ولی بزرگسالها هم ازش لذت میبرن.
🏷| خلاصه:
عده ای از رزمندههای متفاوت از هم توی جنگ ایران و عراق، بهخاطر یک مسئولیت به ظاهر خندهدار مجبور کنار هم بودن میشن و با همکاری قاطرهای چموش، اتفاقات خندهداری رو رقم میزنن.
☕️ | جرعهای از کتاب:
کربلایی خندید و گفت؛« به قاطر گفتن بابات کیه؟
روش نشد بگه الاغه. گفت، داییام اسبه.»
✉️| #معرفی_کتاب
✨معرفی کننده کتاب: خانم هاشمی
برای معرفی کتاب موردنظرتان، به شخصی مدیر طرح تحول مراجعه کنید✅
⸾‣@tarhe_tahavol
⸾‣@anar_newss
⸾‣@ANARSTORY🎙
هدایت شده از امت بیدار
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید همت : ما هیچ چارهای به غیر از جنگ نداریم، سازش و صلح با کفر حرام است
✍ فرمانده هان دفاع مقدس ما صرفا در مبارزه و سبک جنگیدن نخبه نبودن اونچه تمام ابرقدرتها رو در برابر این صف شکنان ناکام کرد ، تفکر عمیق و اشراف اونها به حقایق جاری در عرصه سیاست بین الملل و عمق اعتقاد راسخ اونها به مبانی انقلاب بود .
تصور کنید اینا الان زنده بودن ، چقدر کار رهبرمون آسونتر بود ...
آیا دشمن جرات میکرد اونقدر احساس امنیت کنه که خیلی غلطهارو انجام بده
•┈••┈•••┈•✾••┈••┈••┈•
🪩 با جهاد تبیین هـمراه شویـد . . .↓
https://eitaa.com/Tabein_313 ☜
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۳۸🎬 میترا نگاهی با تأسف به خورشید انداخت و گفت: -نه... تو دیگه از دست رفتی.
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۳۹🎬
با دیدن نام مسعود، نفس راحتی کشید. از پیام ارسال شده، فقط سلامش را دید. گوشی را خاموش کرد. هنوز از دستش دلخور و عصبانی بود. نمیتوانست با او همکلام شود.
ساعتی گذشت. هاجر، سمیرا و احسان با دستی پر از خرید برگشتند.
خورشید چای آورد:
_بفرمایید چای تا خستگیتون رفع بشه و سرما از تنتون بره.
هاجر که داشت لباسها را برای نشاندادن به خورشید از توی پلاستکی در میآورد، گفت:
_آقا احسان باید بره سر کارش فردا با سمیرا برمیگردن.
ولی من میمونم تا تکلیف شما روشن بشه.
خورشید غمگین گفت:
_ای بابا، چرا یهویی؟ دوست داشتم بیشتر بمونید. شما برید خیلی دلتنگتون میشم.
سمیرا از پشت، دست دور گردن خورشید انداخت و گفت:
_اونی که باید تنهاییت رو پر کنه ما نیستیم زنداداش جون. یکی دیگه است.
خورشید با آرنج زد به پهلوی سمیرا و سرش را به سمت او برگرداند:
_از وقتی شوهر کردی خوب بلبل زبون شدی.
سمیرا عشوهای آمد و گفت:
_ما اینیم دیگه.
و نشست کنار مادرش، رو به روی خورشید. احسان، توی اتاق ماند تا بقیه راحت باشند.
_حالا جدی جدی تصمیمت چی شد؟ یعنی اینقدر سخته برات؟
خورشید پیشانیش را خاراند و گفت:
_هنوز نمیدونم. از لحن آقای همتی و واکنشش دلخورم اما اینم نیست که به رها کردنش تو طبیعت فکر نکرده باشم. نه! به هر حال اون یه موجوده و حق زندگی آزاد داره. چند وقت دیگه یه گربهی بالغه. باید بره دنبال جفت و زندگیِ طبیعیِ خودش. نمیتونم حبسش کنم. ولی... فقط خدا میدونه چقدر وابستهاش شدم. راستش فقط چند روزی که شما اومدین راش ندادم تو خونه؛ و الا هر شب میومد تو سبدش، پشت در میخوابید. دو سه تا کلاف کاموا براش گرفتم. هر دفعه یکیش رو میانداختم جلوش و مینشستم بازی کردنش رو تماشا میکردم. با کلی ذوق هر غذایی که مونده بود و بهش میدادم تا بخوره. اصلا این مدت، بزرگ شدنش و که میدیدم انگار ثمرهی یکی از مهمترین کارای زندگیم رو میدیدم.
چشمانش را از سمیرا گرفت و به گلهای قالی داد:
-خودتون میدونید من تک فرزند خانواده بودم. پدر و مادرم با اومدن به این شهر، از فامیل خیلی دور افتادن. بعد فوتشون تنها کسانی که برام موندن، هاشم بود و میترا و خانوادهاش. میترا هم که باردار شد، کمتر تونست به من سر بزنه.
هاجر به خاطر اینکه خورشید را تنها گذاشته بود و به شهرستان رفته بود، احساس شرم کرد و سرش را انداخت پایین. خورشید ادامه داد:
_من موندم و این بچه گربهی بیمادر که هر کاریش کردم نرفت. تقصیر من چیه که بهش وابسته شدم؟ چی کار کنم که دیگه حالم رو خوب نکنه و من رو از یه دنیای سرد و ساکت، به دنیای شیرین خودش نبره؟ شاید بهم بخندین، ولی با اومدن این بچه گربه، زندگیم یه رنگ دیگه گرفت. حتی باعث شد وقتی بیرون از خونهم، یه دلخوشی داشته باشم برای برگشتن. الان من چطوری یه دفعهای بگم چشم آقای همتی، هر چی شما بگین؟ من از همین الان و همین ساعت، این گربه رو پرتش میکنم بیرون که یه وقت به شما برنخوره و نگران نشین! بابا چهار ماهه این گربه شده بخشی از زندگی من.
اشکهای خورشید کمکم راهشان را باز کردند و سرازیر شدند. سمیرا بلند شد و خورشید را در آغوش گرفت.
هاجر دستش را به کمر خورشید گذاشت:
_غصه نخور مادر همه چی درست میشه. توکل کن به خدا.
خورشید آرامتر که شد، گفت:
_ببخشید مامان، حالتون رو بد کردم.
هاجر که داشت سوغاتیها را جمع میکرد، لبخندی زد:
_نه دخترم! این چه حرفیه. حال خوب تو برای من از همه چیز مهم تره. حالا وقت هست. سر فرصت میشینیم اینا رو نگاه میکنیم.
سمیرا دستمال کاغذی را دست خورشید داد و گفت:
_اونجا رو نگاه کن!
#پایان_قسمت۳۹📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۱۹
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344