💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۴۰🎬 سمیرا _اون جا رو نگاه کن! و اشاره کرد به سمت بالکن. خورشید برگشت. گربه،
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۴۱🎬
صدای به هم خوردن ظرف و سوت کشیدن کتری را میشنید. نور افتاده بود روی چشمانش اما هر کاری میکرد، نمیتوانست باز کند. سمیرا در اتاق را باز کرد و آمد کنارش روی تخت نشست.
_هفت و نیمه نمیخوای بلند شی؟
خورشید بدون باز کردن چشمانش سرش را تکان داد. آنقدر کابوس دیده بود که حس میکرد، یک فصل کتک خورده است.
_میخوای به میترا بگم به خانم چراغی بگه برات مرخصی رد کنن؟
با هر سختی بود چشمانش را باز کرد و از ته گلو جواب سمیرا را داد:
_نه! باید برم.
نمیخواست تایید متوجه ترسش شود. بلند شد. حس میکرد سرگیجه دارد. دستش را روی چشمانش گذاشت.
_چیه حالت خوب نیست؟
_یکم قندم افتاده، چند تا خرما بخورم بهتر میشم.
سمیرا کمکش کرد تا بلند شود. بعد از اینکه آماده شد، احسان سوییچ برداشت و کتش را پوشید:
_من میرسونمتون، تا برگردین همون جا میمونم. احتیاط کنیم بهتره.
_ممنون. اما راضی به زحمت شما نیستم.
_خواهش میکنم زحمتی نیست. وظیفهس! بفرمایین!
*
آفتاب نه چندان عمود، بر زمین میتابید. دل سحر مثل سیر و سرکه میجوشید. انگشتانش را داخل موهایش برد و به آنها چنگ زد. حرفهای شب قبلِ پدر توی مغزش، تکرار میشد. آنقدر خوشحال بود که ذوق زدگی را در تکتک کلماتش میشد حس کرد.
_بله جناب، فردا ساعت یازده منتظرتون هستم. بله بله، آماده است.
با شدت، چنگش را از بین موهایش بیرون کشید و نشست روی زمین. اول نگاهی به چمدان کنار در و بعد به ساعتِ دیواری که عقربهی بزرگش، سی دور تا یازده داشت، انداخت. میدانست اگر کاری نکند، ممکن است تا آخر عمر از سرنوشتی که دیگران برایش رقم میزنند، خلاصی نداشته باشد. حس میکرد تمام مولکولهای هوا، او را در حصار خود گرفتهاند و راه نفس کشیدنش را بند آوردهاند.
ساعد دستانش را به موازات شقیقهاش گذاشت و انگشتانش را پشت سر، به هم قفل کرد. بلند شد و اتاق را با قدمهای کوتاه، سرگردان گز کرد. و نا امید نفسش را بیرون داد. تمام راههایی که میشد بیخبر خانه را ترک کرد از ذهن گذراند. حتی نمیدانست بعد از فرار، باید کجا برود. میخواست کنار پنجره برود تا اوضاع رفت و آمد داخل حیاط را بررسی کند. پایش به چیزی گیر کرد و افتاد. کولهاش بود که سد راهش شده بود. خواست آن را کناری بگذارد که جرقهای در ذهنش خورد.
*
خورشید خسته نباشیدی به دانش آموزان گفت. وسایلش را جمع کرد و به سمت حیاط بین ساختمان کلاسها و دفتر رفت. کمکم بچهها حیاط را پر کردند. آسمان ابر داشت، اما پرتوهای نور، راهشان را از بین آنها به زمین، پیدا کرده بودند. آنقدر غرق در افکارش بود که متوجه اتفاقات دور و برش نبود. یاد خط و نشان خونیِ روی کاغذِ داخل پاکت، تنش را به لرزه انداخت. در همین حین، ناگهان کسی از پشتِ سر، دست به شانهاش کشید و او را به سمت خودش برگرداند. انگار که او را برق گرفته باشد. کیف از دستش افتاد. جیغ خفهای کشید و دست به قلبش گذاشت. از واکنش او، نگاه همهی دانش آموزان به سمتش جلب شد.
*
در بزرگ قهوهای باز شد. تایید، برای استقبال از مهمانش جلوی در ایستاده بود. چیزی نگذشت که ماشین در حیاط توقف کرد. مردی با کت و شلوار سورمهای و سبیل جو گندمیِ زرد شده از افیون، از ماشین پیاده شد و با تایید دست داد.
_خوشحالم که زود تصمیمت رو گرفتی!
تایید لبخند زد:
_هر چند برای دو طرف معاملهی خوبی بود، اما منم پدرم، دوست دارم دخترم خوشبخت بشه و کی بهتر از شما؟
هر دو خندیدند.
تایید با اشارهی دست، راه را نشان داد. هر دو وارد ساختمان شدند. بعد از اینکه با چای و قهوه از مهمانان پذیرایی شد، تایید سحر را صدا زد.
چند ثانیهای صبر کرد. جوابی نشنید. دوباره صدا زد، باز هم جوابی نگرفت. به مرد نگاهی انداخت و از روی درماندگی لبخندی زد و گفت:
_احتمالا داره آماده میشه. الان میارمش.
بلند شد و رفت سمت راه پله. در اتاق سحر را باز کرد. کسی نبود. بیرون آمد. یکی از خدمتکاران را دید که نفس نفس زنان از پلهها، بالا میآید.
با عصبانیت از او پرسید:
_مگه قرار نبود تو حواست به این دخترهی سرتق باشه؟ کدوم گوری بودی تا الان؟ سحر کجاست؟!
زن دست و پایش را گم کرد:
_آقا به خدا... تا همین نیم ساعت پیش چشم ازش برنداشتم. منتها بهم گفتن میخوان برن دوش بگیرن، آماده بشن، منو فرستادن شامپو و خوشبو کننده بدن بگیرم.
رفتم تا سر خیابون از فروشگاه گرفتم و اومدم. اینهاش.
_احمق، فریبت داده، فرستادتت دنبال نخود سیاه. دعا کن گیرش بیارم، وگرنه فاتحهت خوندهس.
رنگ خدمتکار پرید:
_امکان نداره! خانم تو حمامه، گوش کنید صدای آب میاد.
#پایان_قسمت۴۱📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۲٢
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۴۱🎬 صدای به هم خوردن ظرف و سوت کشیدن کتری را میشنید. نور افتاده بود روی چشم
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۴۲🎬
خون جلوی چشمان تایید را گرفت، هر چه از دست سحر عصبانی بود، سر خدمتکار خالی کرد. زن زیر مشت و لگد تایید فقط ناله میزد و التماس میکرد که او را ببخشد و دست از زدنش بردارد.
_خاک بر سرت کنن. میگم فرستادتت دنبال نخود سیاه میگی صدای آب میاد.
_همین الان جول و پلاست رو جمع میکنی و یه جوری گم و گور میشی که دیگه هیچوقت چِشَم به چشت نیفته که اگر بیفته، خونت پای خودته!
زن را رها کرد و سریع رفت پایین.
روی پیشانیش عرق نشسته بود. نمیدانست چه طور باید پیش مهمانش این قضیه را جمع و جور کند.
نیم خیز کنار مرد ایستاد. مرد که صدای بگو مگویش با زن را شنیده بود، اخمهایش در هم بود. چشم در چشمش شد اما قبلا از اینکه چیزی بگوید، تایید زبان باز کرد:
_قول میدم تا آخر امروز، دستش رو تو دستتون بذارم... نه، تا ساعت دو به من مهلت بدین. همه چی رو ردیف میکنم.
میدونم کجا رفته. جای دیگهای نداره که بره.
این را گفت و یکی از افرادی که کنار در ایستاده بود را صدا زد:
_محل استراحت آقا رو بهشون نشون بده.
و بعد بیمعطلی سوار ماشین شد و رفت.
***
سحر هر دو دست خورشید را گرفت و با التماس گفت:
_خانوم تو رو خدا نجاتم بدین. خانوم تو رو خدا منو یه جایی قایم کنین.
_سحر، آروم باش، چی شده؟ این چه قیافهایه برا خودت درست کردی؟ فکر کردم خدمتکار جایی هستی!
_مجبور شدم لباس کارگرا رو بپوشم. خانوم اگه منو ببینه زندگیم نابود میشه. منو ببرین یه جایی که پیدام نکنه. الانه که سر برسه!
خورشید با نگرانی پرسید:
_کی؟ بابات؟
سحر پلکهایش را روی هم گذاشت و اشک از گوشهی چشمانش به پایین سرازیر شد.
خانم چراغی و معاون آمدند توی حیاط. بچهها را به داخل کلاسها هدایت کردند.
خانم چراغی با لحنی نگران پرسید:
_چی شده خانم یاری جان؟ این خانم کیه؟
هقهق گریهی سحر بلند شد. به سختی گفت:
_خانم توروخدا برام یه کاری کنین الان بابام میاد. میخواد منو به یکی از مشتریهاش بده. به خدا اگه منو ببره خودم رو میکشم.
و گریهاش شدت گرفت.
چشمان خانم چراغی و خانم نیکی گرد شدند.
_سحر تویی؟! چی شده؟!
خورشید دو دستش را دور صورت سحر گرفت:
_نزن این حرف رو دختر خوب. بیا بریم تو دفتر تا یه فکری بکنیم.
خانم نیکی گفت:
بذارید به پلیس زنگ بزنیم.
سحر پرید میان حرفش:
تو دفتر نه! بابام زودتر از پلیس میرسه اینجا. منو از مدرسه ببرین بیرون. خواهش میکنم.
خانم چراغی رو به معاون کرد و با سر حرفش را تایید کرد. خانم معاون رفت دفتر تا با پلیس تماس بگیرد. خورشید با حالت تاسف، به سحر گفت:
_سر یه مسالهای بابات آدرس خونهی منو پیدا کرده. ببرمت اونجا پیدات میکنه. درضمن میتونه از من شکایت و ادعا کنه که دزدیدمت.
چشمان سحر گرد شد.
_من خودم باهاتون میام!
_بله درسته ولی تا بیام ثابت کنم، تو رو برده. اونجا رفتن خطرناکه!
نور امید در چشمان سحر خاموش شد.
_حالا من چیکار کنم خانوم؟!
خانم چراغی دست سحر را گرفت:
_فعلا میبرمت خونه خودم. تا به پلیس خبر بدیم.
رفتند سمت ماشینِ خانم چراغی و س.ار شدند. در ماشین را که بستند، صدای مهیب برخود چیزی با در فلزی مدرسه آمد. نزدیک بود، قلب سحر از شدت ترس بایستد. خانم چراغی با ماشین دور زد و رفت طرف در مدرسه. معلوم نبود چه اتفاقی افتاده. به محض اینکه ساختمان را دور زدند، چشم سحر به پدرش افتاد که از در میآمد داخل. نگاهشان در هم قفل شد. چنگ در بازوی خانم چراغی انداخت و گفت:
_خانوم توروخدا دنده عقب بگیرین. خانم توروخدا.
تایید با کوبیدن ماشینش به در مدرسه، قفلش را باز کرده بود و عملا امکان رد شدن خانم چراغی، از در را گرفته بود.
او با دیدن سحر کنار خانم چراغی، فریاد کشید:
_اون دختر رو به من تحویل ندی، مدرسهاتو رو سر تو و بقیه خراب میکنم. انگشت اشارهاش را به سمت سحر گرفت. صدایش را بلندتر کرد و گفت:
با پای خودت میای یا خودم گیس کشون ببرمت؟
دست و پای سحر میلرزید. تند و با شدت نفس میکشید.
احسان، طوری که تایید نفهمد، از پشت سرش جلو آمد. خانم چراغی دنده عقب گرفت تا از او دور شود که تایید دوید سمت ماشین.
در فاصلهی توقف خانم چراغی برای دنده عوض کردن، سحر از ترس، پرید پایین.
تایید نفس راحتی کشید. ایستاد و با لبخند گفت:
_آفرین دخترم! میدونستم کار احماقانهای نمیکنی! بیا تا دیر نشده بریم.
و با قدمهای شمرده، به طرف سحر راه افتاد. تمام تن سحر میلرزید. حس کرد پاهایش توان ایستادن ندارند، اما به محض اینکه تایید به سه چهار قدمیاش رسید، تمام توانش را در پاهایش جمع کرد و پا به فرار گذاشت. تایید برگشت تا سحر را بگیرد که احسان از پشت، بازوهایش را دور تنش حلقه کرد و هر دو با هم افتادند زمین.
سحر نزدیک پیچ حیاط به سمت در رسیده بود که مچ پایش پیچید.
#پایان_قسمت۴۲📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۲۲
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
AUD-20221204-WA0000.
زمان:
حجم:
3.6M
🌺صوت حدیث کسا
🎤محسن فرهمند
┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄┄
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
از نظر من هم هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد...
توجه بفرمایید👇
در میانه جنگ ایران و عراق در سال 60 که رهبر انقلاب برای صحبت با رزمندگان به جبهههای جنگ رفته بودند یکی از حاضران این سؤال را مطرح کرد که «در ارتش توحیدی باید منطق این باشد که برای اسلام مبارزه میکنیم یا وطن؟» پاسخ رهبرانقلاب این بود که «امروز وطن با اسلام یکی است، اگر غیر از این بود، جای سؤال و جواب داشت؛ اما امروز وطن شما یعنی ایران عزیز با انقلاب ایران جفت شدند. اگر بخواهید از اسلام دفاع کنید؛ اما از ایران دفاع نکنید، چنین چیزی ممکن نیست.»
صحبتهای رهبر انقلاب در شرایطی مطرح میشود که در نگاه برخی انقلابیون برای فاصلهگذاری با خوانشهای سلطنتطلبانه که به اسم علایق ملی ظاهر میشد، تأکید بیشتری بر وجه هویت اسلامی داشتند، اما صحبتهای رهبر انقلاب این گزاره را اثبات میکند که نگاه ایشان نه ایجاد دوگانه میان دفاع بلکه یکی دانستن آنهاست...
#خاتم
@anarstory
#روایت
یک شب قبل از 22 دی بود؛ شاید هم دو شب قبل. اینترنتها قطع بود و برخلاف همیشه، تلوزیون را روشن کرده بودیم. تنها منبع خبریمان شبکه خبر بود. فکر کنم دولت بیانیه داده بود؛ درباره جانباختگان گفته بود و عزای عمومی اعلام کرده بود. بعد هم گفته بود مردم در اعتراض به اقدامات تروریستی اخیر به خیابان بیایند. با همسرم زیرنویس را میخواندیم و خون خونمان را میخورد. حرص میخوردیم و فحش میدادیم. دولت یک طوری در بیانیه ژست حق به جانبی گرفته بود که انگار اقتصاد کشور دست عمههای من بوده و عمههای من نتوانستهاند تورم لعنتی را کنترل کنند. انگار نه انگار که توی یک سال و نیم، دلار و سکه و کوفت و زهرمار چندین برابر شده بود و طوری بالا رفته بود که سابقه نداشت. یک ببخشید خشک و خالی هم نگفته بودند به مردم. یک معذرتخواهی معمولی... نه استعفا، نه اقدام جدی... هیچی. گاهی نگرانی و ناامیدی را که توی چشمان همسرم میدیدم یا وقتی سر کلاس جامعهشناسی مینشستم، با خودم میگفتم من دارم سنگ چی را به سینه میزنم؟
توی همین ویرگول، یکی زیر یکی از پستها کامنتی گذاشته بود با این مضمون که: با وجود این که این مشکلات اقتصادی و اجتماعی و زیستمحیطی و... را میبینی، بازهم طرفدار نظامی؟
آن شب، شب قبل 22 دی، با وجود همه فحشهایی که دادم، با وجود دردی که داشتم با گوشت و پوست میچشیدمش، و با این که دلم میخواست لج کنم و نروم، آخرش به این نتیجه رسیدم که باید رفت و رفتم. با دل پر خون رفتم. با دلی که داشت میسوخت؛ برای خودم، برای مردم.
برای این نرفتم که دولت گفته بود. فقط برای این رفتم که تاریخ بهار عربی و مخصوصا تحولات سوریه را نخوانده، بلکه خورده بودم. هم سر کلاس جامعهشناسی انقلاب لیسانس و هم برای پروژه داستانی خودم خیلی درباره تحولات سوریه خوانده بودم. از شروع اعتراضات به دولت بشار اسد و ریشههایش – مطالباتی که به حق بودند – تا آغاز جنگ داخلی و قرار گرفتن بشار در آستانه سقوط، تا چند سال بعد و افتادن سوریه به دست داعش و تجزیه و هرج و مرج و کشته شدن هزاران نفری که حتی در آمار هم به شمار نیامدند و هزاران آوارهای که به بدبختی خود را به اروپا رساندند و... سوریه دیگر سوریه بشو نبود. بعد از سقوط بشار هم که این است وضعش: حمله اسرائیل و هرج و مرج و اسلامگرایی رادیکال و نابودی زیرساختها و... خلاصه هر اتفاق بدی که ممکن است برای مردم یک کشور بیفتد.
من فقط به این نتیجه رسیدم که نباید مسیری که مردم سوریه رفتند را برویم؛ چون هرچه سر آنها آمده، برای ما ضربدر ده میشود. برای همین رفتم. برای ایران. برای ایرانی که دوستش دارم و غصهاش را میخورم و گاهی برایش اشک میریزم.
روز 22 دی خیلی آدم آمده بود. خیلی انقدر آدم آمده بود که از خیلی قبل از میدان بزرگمهر خیابان پر از آدم بود و تا خود گلستان شهدا خیابان خالی نمیشد. همه هم مردم همین ایران بودند. در همین ایران زندگی میکردند. کسی مردم را برای راهپیمایی از افغانستان نیاورده بود. ما بودیم. ما مردم. ما مردمی که ایران را دوست داشتیم، انقدر دوست داشتیم که دلمان خون بود ولی حاضر نشده بودیم صدایمان با دشمن یکی شود. ما، مردمی که ایران را به یک لقمه نان نمیفروختیم.
الان شب بیست و دوی بهمن است. سه روز پیش، رفته بودم آخرین امتحانم را بدهم و سر کلاس حرف از اعتراضات و آشوبهای اخیر شد. طبق معمول همه کلاسهای جامعهشناسی، دردِ دلهایمان عمیقتر بود، همهجانبهنگرتر بود، دردمندانهتر بود. عمیقتر از حرفهایی که مردم توی تاکسی و اتوبوس و صف نان میزنند. و میدانستیم اگر راهکار هم پیدا کنیم و بگوییم، کسی به حرف جامعهشناسی خواندهها گوش نمیدهد. روی پیشانیمان برچسب غربزده میچسبانند، میگویند سیاهنمایی میکنید...!
از آن طرف بالاخره احمق که نیستم. نگاههای سنگین و چپچپ همکلاسیها و برخورد سنگینشان را میفهمم. میفهمم به من که تنها چادری کلاسم چطور نگاه میکنند. من همیشه قبل از ورود به کلاس عقایدم را میگذاشتم دم در. با خودم عهد بسته بودم جز روی عقل و منطق تعصب نداشته باشم. توی دوران کارشناسی، چندتا از چادریهای کلاس بارها بهم میگفتند جواب فلان استاد که ضد دین حرف میزند را بده – چون میگفتند تو از پس جواب دادنش برمیآیی – و میگفتم من از نظر علمی در حدی نیستم که جواب این استاد را بدهم. من الان فقط یاد میگیرم. توی کلاسهای ارشد سعی کردم هیچوقت به سمت و سوی خاصی جهتگیری نکنم. سعی کردم آن کنشگر مرزیای باشم که بجای ایجاد دوقطبی و جبههگیری، به دنبال گفتوگوست، به دنبال واقعبینی و انصاف است. سعی کردم با همه – بدون قضاوت اعتقاداتشان – دوست باشم؛ نه دوست صمیمی، در حد یک همکلاسی ارشد که به او اعتماد داری و بدت نمیآید با او گفتوگو کنی؛ همین. ولی خب، وقتی برای اولین امتحان و بعدیاش و بعدیاش سر کلاس رفتم، فهمیدم مهم نیست که من چقدر تلاش کنم؛ آخرش همه ته ته دلشان درباره من میگویند: این که عرزشی ست. این که...
الان فهمیدهام یک طرف جبهه گرفتن، خیلی آسانتر از گفتوگو کردن و کنشگری مرزی ست؛ و این دقیقا همان کاری ست که ایران لازم دارد. باید بین مردم، بین دو قطبی که هست، یک پل ارتباطی برقرار شود. باید گفتوگو اتفاق بیفتد تا حباب رسانه شکسته شود، تا اشتراکات پررنگ شود، تا مردم امیدوار شوند. و من تلاش کردم این اتفاق بیفتد؛ با چیزهایی که از دانشگاه و تجربه آموخته بودم. اما از یک طرف، برچسب غربزدگی میخورم و از طرف دیگر برچسب جیرهخور بودن. این وضعیت کسی است که میخواهد گفتوگو کند؛ نه جبههگیری و دعوا. چیزی است که توی ویرگول هم دیدهام. توی ویرگول هم اصولا افراد حوصله دعوا را بیشتر دارند تا گفتوگو و ترجیح میدهند در فضای تعصب و احساسات بمانند؛ که که واقعیت را ببینند. همین هم میشود که تو باید از دو طرف فحش بخوری. گاهی وقتی اینها را میبینم، با خودم میگویم گور پدر همهشان. گور پدر همه آنهایی که دم از آزادی بیان و احترام به عقاید میزنند ولی اگر باب میلشان نباشی، هرچه از دهنشان دربیاید میگوید. خواهرم میگوید ای کاش واقعا دیکتاتوری بود؛ کاش واقعا حکومت مثل حکومت کره شمالی بود چون این مردم قدر آزادی را نمیدانند.
درست است؛ من طرفدار نظامم. من آقای خامنهای را قبول دارم. و ایران را دوست دارم. برای همین دنبال گفتوگوام. میخواهم با آنها که مخالفند حرف بزنم؛ نه برای این که قانعشان کنم. برای این که باید حرف زد. ولی در پاسخ چیزی بجز توهین و حرفهای غیرمنطقی نشنیدهام. فضای دو طرف خیلی رادیکال است. خیلی رادیکالتر از آن که بشود حرف زد، بشود راه حل پیدا کرد. یکی از مخالفان حکومت نوشته بود: «بین ما و شما دریایی از خون است و امکان آشتی نیست». کدام خون؟ مگر خونهایی که ریخته شد خون مردم ایران نبود؟ و مگر مایی که جمهوری اسلامی را قبول داریم ایرانی نیستیم؟ مگر ما از کجا آمدهایم که یک عده ما را از دایره مردم ایران بیرون انداختهاند؟ آن خونها که ریخته شد را ما نریختیم. آن خونها خون خودمان بود. ما بودیم. آن خونها را بیگانه ریخت، مزدور اجنبی ریخت و تاوانش را ما باید بدهیم.
این روزها کسانی مدعی دوست داشتن ایرانند که برای حمله دشمن لحظهشماری میکنند و آنها که واقعا برای ایران و مردمش هزینه دادهاند را مزدور و جیرهخور مینامند. این روزها، این فضای رادیکالی که رسانه ایجاد کرده به نفع هیچکس نیست. نه به نفع ما طرفداران جمهوری اسلامی است و نه به نفع مخالفان جمهوری اسلامی. این رادیکالیسم فقط به نفع دشمن است. این دشمنی، این دوقطبی، این که ایرانی جلوی ایرانی بایستد، دودش توی چشم ما مردم ایران میرود و پولش توی جیب خارجنشینهای مواجببگیر از دشمن. توی جیب آنها که از کیلومترها دورتر، برای ایران اشک تمساح میریزند و در باطن برایشان هیچ ارزشی ندارد یک نفر در ایران بمیرد یا هزار نفر؛ آنها که مردم ایران را به جان هم میاندازند و لقمه در خون مردم میزنند.
بله من از نظام جمهوری اسلامی دفاع میکنم؛ ولی منظورم این نیست که بینقص است، و کور و کر و خنگ هم نیستم که نفهمم مشکل کجاست. مثل گوسفند سرم پایین نیست که نفهمم چه اتفاقی دارد میافتد. من با دل خون از جمهوری اسلامی دفاع میکنم؛ با قلبی که از درد تیر میکشد. میبینم کسانی را که ادعای انقلابی بودن و ولایی بودنشان گوش مردم را کر میکند و ذرهای دلشان برای ایران و مردمش نمیسوزد، میبینم آنهایی که خرد و عقل را بوسیدهاند و کنار گذاشتهاند و مدیریتشان بجای خرد، بر خریت استوار است. حرص میخورم. اعتراض میکنم. مطالبه میکنم. غصه میخورم. خنگ نیستم. کور هم نیستم. من از جمهوری اسلامی دفاع میکنم نه از آنها. و شاید از خیلیهای دیگر هم بیشتر بدانم و غصه بخورم. با دل خون از جمهوری اسلامی دفاع میکنم، چون ایران را دوست دارم. چون نمیخواهم فروپاشی ایران را ببینم.
شهبازی توی کانال ماهبندانش نوشته بود: «عاشق همین خلبازیهاتم جمهوری اسلامی عزیز. با همه این ندونمکاریها هم تا بتونم نمیذارم خش بهت بیفته. ولی آخه چرا؟»
من الان دقیقا همینم. از دو طرف هم فحش میخورم. از چپ و راست هم له میشوم. نوزده بهمن، آخرین امتحانم بود و نگاهها و برخوردهای سنگین بچهها را تاب نیاوردم که زودتر از جمعشان زدم بیرون. توی مترو به ایران و سرنوشتش فکر میکردم. در منتهای درماندگی و استیصال و چه کنم بودم. نه برای زندگی و آینده خودم؛ برای ایران. به خودم آمدم دیدم سرم را به میله مترو تکیه دادهام و دارم گریه میکنم. نه برای این له شدن دو طرفه و دو طرفه فحش خوردن... نه. داشتم برای ایران گریه میکردم. دلم میخواهد ایران را بغل کنم. دلم میخواهد ایران را محکم توی بغلم بگیرم و نوازشش کنم و بگویم که حالش خوب میشود. دلم میخواهد ایران را بغل بگیرم و نگذارم دست هیچکس بهش برسد.
فردا هم میخواهم بروم راهپیمایی. نه از سر دلخوشی که از سر خون دل. از سر دلسوزی. میخواهم بروم راهپیمایی و ایران را بغل کنم و بگویم دوستش دارم، حتی اگر شرایطش بد باشد. میخواهم یک انسان شریف باشم، انسانی که وطنش را به لقمه نان نمیفروشد.
پینوشت: آن روز توی مترو، هندزفری را درآوردم و آهنگ «لگد» را گوش دادم:
...هی ایستادیم و لگد خوردیم/ از مدعیان فحش بد خوردیم
تا چشم وا کردیم این دنیا/ تا میشد و میخورد زد، خوردیم!
از هر طرف بر قلبمان زخمی ست/ زخمی که آهش سخت میگیرد
آهی که دامنگیر نامردان/ آهی که تاج و تخت میگیرد
این رسم این دنیاست میدانم/ ما تاابد تنهای تنهاییم
دنیا اگر این است پس صد شکر!/ ما لکههای ننگ دنیاییم...
#فرات
الاعمال بالنیات
به زبانی ساده برای نوجوانان و جوانان خداجو اگر بخواهم بگویم :
نیت و انگیزه ، از خود رفتار و گفتار مهمترند.
گاهی حقیقت را میگویند و اراده باطل دارند ، این حقیقت بدلیل انگیزه ی باطلی که در پس پرده پنهان دارد ، آلوده است .
گاهی عمل خیر و کار خوب مثل آزادی زندانی یا غذادادن به حیوانات یا ساختن مدرسه یا کمک به بیماران سرطانی یا کمک به مناطق محروم و اطعام فقرا انجام میشود ، و انگیزه پشت این رفتارها ، گاهی برای زشت جلوه دادن وجهه حاکمیت دینی است ، گاهی برای زیرسوال بردن عدل خدا و کمک به دین ستیزی و خداگریزی است ، گاهی خودنمایی است و ...، تمام این اعمال خیر ، ناسره و آلوده هستند.
از کجا میگویم؟
انما یتقبل الله من المتقین
خداوند فقط از اهل تقوا (اعمالشان را)قبول میکند.
برترین خصیصه اهل تقوا ، همین تقوا است! مگر نه؟ بله! خب ، تقوا ریشه اش وقایه است نه وقاحت یا وجاهت یا تجارت یا سفارت و...!
وقایه را به پرهیز تعبیر و ترجمه کرده اند. پرهیزگار یا پرهیزکار ، فردیست که مراقب است که اعمالش آلوده نباشد به چیزی.
آلوده به چه چیزی؟!
به غیر خدا .
وطن ، و وطن پرستی نیز همین است.
وطن پرستی ، مشابه توسل است.
چه کسانی توسل را شرک می دانند ؟ تکفیری ها.وهابی ها و...
چه کسانی وطن پرستی را ضد اسلام می دانند؟! مرجفون و جریان تحریف .
نه توسل شرک است ، نه وطن پرستی ضد آموزه ها و ضد دین اسلام.
گاهی اوقات ، دفاع از وطن ، با انگیزه های آلوده برجسته میشود ، گاهی کلمه وطن با انگیزه های آلوده ، تفسیر میشود ، گاهی هم بعلت درک محدود عده ای خاص و خواص ، با تقطیع بریده هایی از سخنان بزرگان ، صرفا برای وجاهت بخشیدن به ظاهر امر ، آورده و مکررا گفته و تکرار میشود .
هویت ملی ، با هویت دینی ، منافات ندارد.
مهم ، انگیزه ها هستند .
انگیزه ها، تا روز معلوم (تبلی السرائر) نه ، بلکه مثل ماه پشت ابر ، پنهانند تا موعد مقرر که ماه از پشت ابرها متجلی شود . ماه، حقایق و انگیزه ها هستند که با گذر زمان ، معلوم میشوند. مشخص و واضح میشوند. در ابتدا، امر مشتبه است مگر برای اهل دقت و ظرافت و... .
بنابراین ، اگر انگیزه ، برای خدا باشد ، خوردن و خوابیدن یا درس خواندن یا هر عمل مباح هم ، مشمول ثواب و جزء اعمال مقبوله است چون ، انگیزه ، به نوعی شاید محک تقواست . و خدا فقط از اهل تقوا که مراقبند انگیزه های آلوده نداشته باشند ، اعمالشان و گفتارشان را می پذیرد .
به کم و زیاد ، یا ، بزرگ و کوچکی عمل یا سن و گفتار گوینده نیست.
خداوند در حساب ، بنا را بر حرفی که بر زبان جاری شده نمیگذارد ، بلکه به قلوب می نگرد ( چون انگیزه ها و نیت ها در قلب پنهانند نه بر زبان )
گاهی ایران می گویند ، به نیت حفظ و دفاع یا سربلندی مکتب شیعه ، مکتبی پرافتخار، پر از پاکدامنان و رادمردان و آزادگان و جوانمردی در جهان مادی
گاهی ایران میگویند ، به نیت طرد اسلام و بازگشت به نژاد و قومگرایی و...!
صورت یکیست! نیت چه؟!
اگر وطن یعنی ایران را دوست دارم ، خاستگاه آزادگی و قبلگاه آزادگان جهان و حرم امن وارستگان است، و از دشمنانش بیزارم ولو بگویند جانشان فدای ایران ولی از ناپاکان سیاست و مریدان ابلیس ، دریوزگی کنند تا به کشور حمله نظامی کند ، این حب فی الله و بغض فی الله است.
ناسیونالیسم (ملی گرای افراطی) سکولار ، هویت ملی را برگزیده و بقیه را نفی میکند ، و به محاربه علیه حکومت اسلامی میرسد.
دلیل؟ تجربه (فتنه های بنام وطن)
مضافاً اینکه ، خدا از نیات آگاه است . بله. و نشانه هایی ظاهر و پدیدار میشود تا اهلش متذکر شوند و فریفته نشوند. خدا امداد می رساند. آیات لقوم یتذکرون و...
بودند و هستند افراد و حضراتی که پرچم ایران را به اهتزار درآورده ولی پرچم الله نشان و پرچم حسینیه و بیرق ها را آتش زده...
از مرزهای ایران دفاع میکند ولی مرزهای عقیدتی را آتش میزند
وطن را برجسته میکند تا خدا را بکشد دین را بسوزاند مذهبی را قتل عام کند مومنین را وعده اعدام در تیر چراغ برق خیابان ها بدهد و...
انگیزه و نیت، روح عمل است. عمل بی روح ، تا سر کوچه هم نمیرود چه رسد به اینکه آن عمل بخواهد تا خدا برود و در دفتراعمال ، جزء خیرات و باقیات الصالحات ثبت شود.
این محبت و حب وطن ، عین اسلام و متن دیانت است.
والسلام علی من اتبع الهدی
غفرالله لنا و لکم
📌 الْأَعْمَالُ بِالنِّیَّاتِ
نیت؛ روح عمل و ترازوی پذیرش در پیشگاه حق
✦ ۱. نیت، از خودِ عمل مهمتر است
هر گفتار و رفتاری، هرچند در ظاهر حق یا خیر باشد، اگر نیتی غیرخدایی پشت آن نهفته باشد، آلوده و ناپذیرفته است.
چه بسا کسی حقیقت را بر زبان آورد، اما ارادهای باطل در دل داشته باشد؛
و چه بسا کسی اطعام فقیر یا آزادی زندانی یا ساخت مدرسه کند، اما هدفش تخریب چهرهٔ حاکمیت دینی، تردید در عدل الهی، یا دینستیزیِ پنهان باشد.
🔹 «إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ»
خداوند تنها از اهل تقوا میپذیرد.
تقوا یعنی «وِقایه»؛ پرهیز و مراقبت دائم از این که عمل به غیر خدا آلوده نشود.
✦ ۲. وطنپرستی در بوتهٔ نقد؛ (مقدس، یا مطرود)(بستگی دارد به ...!)
وطنپرستی، همچون توسل، آماج اتهامهای نارواست:
🔸 تکفیریها توسل را شرک میدانند.
🔸 مرجفون و جریان تحریف وطنپرستی را ضد اسلام میخواند.
اما نه آن شرک است، نه این ضد دین.
مشکل، در خودِ مفهوم نیست؛ در نیت و انگیزهٔ نهفته در پشت آن است.
✦ ۳. دو وطنپرستی؛ دو روحِ متفاوت
✅ وطنپرستی مؤمنانه:
ایران را دوست دارم، چون:
· خاستگاه فعلی تشیع و پرچمدار آزادگی است،
· قبلهگاه آزادگان جهان و حرم امن وارستگان است،
· انقلاب اسلامی در این سرزمین طلوع کرد و الهامبخش مستضعفان شد.
چنین عشقی، «حب فی الله» و «بغض فی الله» است و عین دیانت.
❌ وطنپرستیِ سکولار (ناسیونالیسم افراطی):
هویت ملّی را اصیل و مستقل از دین میانگارد،
و چه بسا به محاربه با حکومت اسلامی میانجامد.
تجربهٔ تلخ فتنههای به نام وطن گواه این انحراف است.
✦ ۴. نیتها پنهاناند، اما بینشانه نیستند
نیت همچون ماه پشت ابر است؛ در ابتدا امر مشتبه مینماید، اما بهتدریج یا در موعدی مقرر، از پس ابرها بیرون میآید.
با این حال، برای اهل دقت و بصیرت، نشانههایی در همین دنیا آشکار میشود:
🔺 برخی پرچم ایران را برمیافرازند، اما پرچم «الله» و قرآن و بیرق حسین(ع) را آتش میزنند.
🔺 برخی از مرزهای جغرافیایی دفاع میکنند، اما مرزهای عقیدتی را نشانه میروند.
🔺 برخی شعار «ایران» سر میدهند، اما در صف دشمنان ولایت فقیه صف میکشند.
🔺 برخی نام وطن را زنده میکنند تا نام خدا را بمیرانند و مؤمنان را تهدید به اعدام در میدانها کنند.
این نشانهها برای قضاوت نهایی دربارهٔ اشخاص نیست، اما برای بصیرت در تشخیص جریانها کافی است.
✦ ۵. عملِ بیروح، تا کوچه هم نمیرسد
نیت، روح عمل است.
بدنِ بیجان تا سرِ کوچه هم پیش نمیرود، چه رسد به عرش خدا.
اگر نیت برای خدا نباشد، عمل هرگز در زمرهٔ «باقیات صالحات» ثبت نخواهد شد.
و اگر نیت خالص باشد، خوردن و خوابیدن و درس خواندن نیز عبادت میشود.
خداوند به قیافه و گفتار ظاهری نمینگرد؛
✧ «يَنْظُرُ إِلَى قُلُوبِكُمْ» ✧
به قلبها مینگرد که جایگاه انگیزههاست.
✦ ۶. حبِّ ایرانِ مؤمنانه؛ عین اسلام است
اگر ایران را برای خدا دوست بداریم،
اگر این سرزمین را به برکت اسلام و انقلاب و انتظار فرج عزیز بشمریم،
اگر از آن دفاع کنیم چون حرم اهلبیت(ع) و سنگر مقاومت است،
چنین حبّی نه تنها مذموم نیست، بلکه عین ایمان و متن دیانت است.
این همان راهی است که امام خمینی(ره) پیمود: نفی ناسیونالیسمِ سکولار، در عین محبت به ایرانِ مؤمن.
و همان راهی که شهید سلیمانی ادامه داد: عشق به ایران، چونان عشق به حرم.
جمهوری اسلامی ایران حرم است
📿 غَفَرَ اللَّهُ لَنَا وَلَكُمْ
وَ الْسَّلامُ عَلَی مَنِ اتَّبَعَ الْهُدی
اما در خصوص مواردی مانند زنان مکشفه که در راهپیمایی روز پیروزی انقلاب اسلامی حاضرشدند و جنابعالی حضورشان را مسبب دانستید بر اینکه قلب حضرت مهدی را به درد آورده و نباید و چه و چه ...
این مایه تعجب است واقعاً!
چه بسیارند در تاریخ جهان، اهل خواندن قرآن و دعا و نماز ، که در بزنگاه ، استخاره کردند و
خانه نشین شدند بر سجاده ها غرق در عبادت !
دلق ملمع پوشیدند
چه بسیارند اهل میخانه ها ، در تاریخ، که در بزنگاه ، جانفدا کردند و از خود گذشتند!
مصادیق و نمونه ها فراوانند و اگر اهل انصافید به تحقیق ارجاعتان می دهم . تحقیق یعنی در جستجوی حقیقت ، نه اینکه دنبال مطالبی باشید که بر واقعیات ذهنی شخصی جنابتان ، صحه بگذارند و هرچه را استنباط کردید مهر حقیقت بزنید و بر غیر ما یستنبط ، حکم بطلان و... .قبول دارید که
نقص اینها در ظاهر است و نقص ما باطن!؟
چشم سر ، گاهی کور است و نابینا ولی روشن دل و روشن ضمیر است!
از قرآن و از فرمایشات امام خمینی ، پوست آن را خطاطی کنیم؟!
فرض کنیم که انگیزهٔ اصلی این زنان، «ترس از تجزیهٔ ایران» و «عشق به وطن» باشد – بدون توجه به ماهیت اسلامی انقلاب.
آیا چنین انگیزهای میتواند حضورشان را بیارزش یا حتی مذموم سازد؟
🔸 اولاً:
حفظ تمامیت ارضی ایران، خود از مقاصد شرعی و از مصادیق دفاع از دارالاسلام است.
امروز ایرانِ اسلامی، حرم اهلبیت(ع)، خاستگاه تشیع و سنگر مقاومت است.
کسی که برای حفظ این سرزمین قدم برمیدارد، هرچند انگیزهٔ اولیهاش دینی نباشد، اما عمل او عیناً در راستای اهداف انقلاب اسلامی قرار میگیرد. قبول دارید؟
و به فرمودهٔ امام خمینی(ره) «ما تابع احکام اسلام هستیم، وطن ما اسلام است» – اما این سخن به معنای نفی محبت به ایرانِ مؤمن نیست. امروز دفاع از ایرانِ اسلامی، دفاع از اسلام است.
🔹 ثانیاً:
تجربهٔ دههاسال، نشان داده است که بسیاری از اهل انصاف ، یعنی کسانی که با انگیزههای غیردینی وارد صحنه شدند، پس از حضور و مشاهدهٔ عظمت انقلاب و ایثار شهدا، به باوری عمیق و نیتی خالص رسیدند.
اگر درِ انقلاب را به روی آنان ببندیم، آنان را به آغوش دشمن راندیم، قبول دارید؟
🔸 ثالثاً:
پیامبر اکرم(ص) و ائمهٔ هدی(ع) با افرادی مواجه میشدند که از سر عادت، ترس، یا حتی منفعتطلبی به ایشان میگراییدند، اما هرگز آنان را طرد نکردند.
(اگر اهل تحقیق هستید ، نمونهاش داستان «ذوالخُوَیْصِرَه» و امثال او که در ظاهر با پیامبر بودند، اما در باطن منحرف شدند.) تا زمانی که انحرافشان آشکار نشده بود، پیامبر با آنان همچون مسلمان رفتار میکرد.
نمی گویم آیا ما از پیامبر(ص) انقلابیتریم یا ...، بلکه می گویم از پیامبر مسلمان تر نباشیم چون افراط است .
ایرانگرای دین ستیز هستند که در راهپیمایی پیروزی انقلاب اسلامی حاضرند و شعار مرگ بر آمریکا می دهند؟! قرآن سوزانده اند یا مسجد ؟
ادعای شما این است: این مکشفه ها ، با نیت ترویج فرهنگ سکولار منحط غربی آمده اند.
سوال: از کجا می دانی؟ نشانه هایی که نشان بدهد که اینها دارند ترویج فرهنگ سکولار منحط غربی انجام می دهند ، نیازبه اطلاعات دقیقتر ندارد؟ احتمالش صفر نیست، محتمل است . اما ادعای شما ، اینها را محکوم کرده. شما میگویید اینها ترویج است ، در ادامه ، نمیخواهید بگویید این چه اسلامیست که راهپیمایانش با کسانی که ترویج فرهنگ سکولار میکنند ، در یک روز در یک خیابان علیه یک موضوع شعار می دهند؟ در نتیجه ...؟!
بنظرشما طرح این پرسش که «آیا این زنان برای وطن آمدهاند یا برای انقلاب؟» خود محصول ذهنیت دوگانهسازِ برگرفته از سکولاریسم نیست؟ بنظر میرسد که ، محصول ذهنیت سکولاریسم ،هست!
در نگاه سکولار، «وطن» و «دین» دو هویت مستقل و گاه متضادند. اینطور نیست؟ بله.
اما در نگاه اسلام ناب، آنگاه که وطن در خدمت دین و حریم آن باشد، عشق به وطن، عشق به دین است.کما اینکه عشق به امام معصوم عشق به خداست و منافی توحید نیست و... . اینطور نیست؟
و ایران امروز، وطنِ مؤمنان و پناهگاه مستضعفان است. اینطور نیست؟
پس حتی اگر کسی با انگیزهٔ صرفاً ملی به میدان آید،
این میدان، میدانِ انقلاب اسلامی است،
و حضور او در این میدان، به نفع جبههٔ حق تمام میشود.
پ.ن: ذوالخویصره، لقب یا کنیهٔ حَرْقُوص است. (حرقوص، یکی از خوارج است که با علی علیه السلام جنگید)
نام او در منابع حدیثی و تاریخی به مناسبت اعتراض به پیامبر(ص) در تقسیم غنائم و سپس پیشگویی حضرت دربارهٔ خروج خوارج ذکر شده است.
🇮🇷 هشدار: انگیزه و نیت عمل ، روح عمل است پس ناظر به ماهیت عمل است.
قضیه این است:خدا چگونه پاداش خواهد داد؟ بر مبنای نیت ها .
ما ادعانکردیم که فلان فرد با رخت و پوشش ناقص ، پیش خدا ماجور است ، به سبب انجام عمل خلاف موازین شرع مانند کشف حجاب.
می گوییم ، حضور او ، نافع است برای اسلام و انقلاب و وطن .
حضور او ، عملی است که نفعی به اسلام و انقلاب و وطن اسلامی می رساند. این ، میتواند مصداق یاری کردن وطن دین خدا باشد یا نه؟ (وطنی که دین خدا در آنجا مقیم و ساکن است )
پس ، این عمل او ، نفعش به خود آن فرد هم برخواهدگشت زیرا خدا یاری کنندگان دینش را بحال خود رها نمی کند . می کند؟!