eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
905 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
🗒 🇮🇷 🎬 بعد از گفتن "الله اکبر" در پشت بام ساختمان، تصمیم گرفتیم بیست و دو بهمن امسال را در خودِ خودِ تهران راهپیمایی کنیم. آن هم برای اولین بار. سال‌های گذشته در شهر کوچک‌مان انجام وظیفه می‌کردیم؛ اما امسال تصمیم گرفتیم برای بیشتر نشان دادن جمعیت و همچنین زدن مُشتی محکم‌تر به پوزه‌ی دشمن، به وسط پایتخت برویم! بعد از نماز صبح، خواب به چشم‌مان نیامد و آماده‌ی رفتن شدیم. ساعت هشت و نیم از خانه زدیم بیرون و ساعت نه صبح در مترو بودیم. مترویی که جا نبود قدم از قدم برداری و با یک لحظه غفلت، با محرم و نامحرم تنه‌به‌تنه می‌شدی! بعد از طی کردن چهارده ایستگاه، به دروازه دولت رسیدیم. به پدرم زنگ زدم تا بیینم کجاست. از محل کارش می‌آمد و قرار بود در این ایستگاه به‌هم ملحق شویم. بعد از کلی صحبت میان همهمه‌ی جمعیت، بالاخره همدیگر را پیدا کردیم. سپس خط عوض کردیم تا با مترو به میدان انقلاب برویم و پس از آن راهپیمایی تا میدان آزادی. اما آن‌قدر جمعیت کیپ تا کیپ بود که منصرف شدیم و قرار شد از همان ایستگاه دروازه دولت، راهپیمایی را شروع کنیم. از در مترو که بیرون آمدیم، نسیم خنکی به صورتمان خورد. از آن نسیم‌های بهاری. گویا خدا نیز با لطیف کردن هوا، ادای دِین کرده بود! همچنین صدای بلندگو و جمعیت وت شعارهای "مرگ بر آمریکا" و "مرگ بر اسرائیل" که به گوشمان می‌رسید. ناگهان یاد پیاده‌روی اربعین افتادم. همان جمع شلوغ و صمیمی و همراه! با این تفاوت که در اربعین قدم به قدم موکب و پذیرایی بود؛ اما اینجا خبری جز شعار و پرچم و مُشت‌هایی گره کرده نبود. البته که اندک غرفه‌های پذیرایی هم وجود داشت؛ ولی خب مردم برای چیز دیگر آمده بودند! با چفیه‌ای روی دوش و پرچمی سه‌رنگ در دست، پابه‌پای دیگران می‌رفتیم و شعار می‌دادیم. گاه با لیدریِ که بلندگو داشت و روی یک ماشین مستقر بود؛ گاه هم با لیدریِ خود مردم. آن هم بدون بلندگو و خودجوش! در مسیر آدم‌های مختلفی دیدم. پیرمرد و پیرزنی که با پاهایی کم‌رمق اما پرتوان، یک دستشان عصا بود و دست دیگرشان در دست هم! شعار نمی‌دادند. بنر و پرچمی همراه‌شان نبود. آن‌ها فقط آمده بودند. با همان پیری و ناتوانی. تکلیف آن‌ها همین بود. فقط آمدن! زن و شوهر جوان و میانسالی که بعضی دست در دست هم و بعضی دوشادوش هم راه می‌رفتند و جشن چهل و هفت سالگی انقلاب را فریاد می‌زدند. بچه‌هایی که صورتشان با سه‌رنگ پرچم ایران نقاشی شده بود. بعضی‌ها در کالسکه، بعضی‌ها کنار پدر و مادر و بعضی‌ها هم در بغل مادر و روی شانه‌ی پدر! یکی از همین پسربچه‌هایی که هنوز شش سالش هم نشده بود، روی شانه‌ی پدر شعار می‌داد و ما هم محکم جوابش را می‌دادیم. یک پسربچه شده بود لیدرمان. لیدرِ جشنِ سالگرد آزادی..! ✍🇮🇷 📆
🗒 🇮🇷 🎬 جوانانی که پلاکارد و دست‌نوشته و بنر پخش می‌کردند. یا گل نرگس و شیپور می‌فروختند. شیپوری که توسط کوچک و بزرگ نواخته می‌شد و حال و هوای استادیوم فوتبال را به آدم القا می‌کرد. همچنین جوانان بسیجی و نظامی که دوست داشتند پابه‌پای مردم خوشحالی کنند و فریاد بزنند؛ اما در سکوت مشغول تامین امنیت مردم بودند! اوایل راهپیمایی و روی سکویی، مجری در حال اجرا بود و بچه‌های همین مردم، روی سکو رفته بودند تا سرود بخوانند. از "سلام فرمانده" تا "بابا علی" و "مست نجف". همگی خواندند. همه‌ی مردم؛ همه‌ی بچه‌های مردم! ما هم خواندیم. وطن و دین و ایران و اسلام، در هم آمیخته شده بود. همچنین اشک و لبخند. جوان موفرفری که عینک گردی روی صورت داشت، با این سرودها هق می‌زد و شانه‌هایش می‌لرزید. دختر جوانی که اشک می‌ریخت و بلافاصله با دستش آن را پاک می‌کرد. مردم می‌خواندند، فیلم می‌گرفتند، اشک می‌ریختند و لبخند می‌زدند! سکوهای دیگر هم در طول مسیر بود که برنامه داشتند و سرودهای مختلف را پخش می‌کردند. از "ای ایران خدایی" تا "خیبر خیبر یا صهیون و "شاه پناهم بده". هرچند صدمتر هم، خبرنگاران صدا و سیما و مطبوعات، با مردم مصاحبه می‌کردند. مردمی که با ذوق، از دلیل آمدنشان می‌گفتند و مردم دیگر هم، با شوق آن‌ها را می‌نگریستند. معروف‌ترین خبرنگاری که دیدم‌، زهرا چخماقی بود. بر خلاف تلويزيون که همیشه صورتش پاک و تمیز بود، امروز از نزدیک جوش‌های صورتش توی ذوق می‌خورد! پس از حدود دو ساعت و سه کیلومتر پیاده‌روی و گذر از سه ایستگاه مترو، به میدان انقلاب رسیدیم. اینجا دیگر واقعاً جای سوزن انداختن نبود و از انبوه جمعیت، گاهی توقف می‌کردیم. دیگر ترافیک سنگینِ سنگین شده بود. اینجا نیز برنامه‌های مختلفی در حال اجرا بود و دوربین‌های صدا و سیما، همه‌جای میدان مستقر بودند تا لحظه‌ای از شکوه و عظمت ملت را از دست ندهند. دم اذان بود که نزدیک یکی از سکوها شدیم. احسان و آقای مدرس در حال اجرا بودند. بچه‌ها نیز با آن‌ها اُخت شده بودند و انگار محفل ستاره‌های دیگری داشت پخش می‌شد. دختر بچه‌هایی که همگی لباس محلی پوشیده بودند و سرود می‌خواندند. سرودی از اقصی نقاط ایران. از فارس و گیلان و تبریز، تا کُرد و لُر و بندر! پس از پایان سرود، به سختی خودمان را از لای جمعیت بیرون کشیدیم و وارد مترو انقلاب شدیم. غلغله بود. پرجمعیت‌تر از صبح! با مکافات خودمان را به سکوی مترو رساندیم و پس از عبور یکی دو قطار، خودمان را به زور جا دادیم داخل. جای نفس کشیدن نبود و حسابی عرق کرده بودیم که کولر مترو روشن شد. نفس عمیقی کشیدیم و صحنه‌های امروز راهپیمایی را در ذهن مرور کردیم! ✍🇮🇷 📆
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#تمرین206🗒 #فجر47🇮🇷 #قسمت1🎬 بعد از گفتن "الله اکبر" در پشت بام ساختمان، تصمیم گرفتیم بیست و دو بهمن
احف نازنین تمرین نوشته. شمای نازنین نمی‌نویسید؟ اگر یک روز آمدم اینجا و گفتم احف ازدواج کرده بدانید به خاطر این زبر و زرنگ بودنش بوده.😐
هدایت شده از طرح تحول
خيرة الاماء که بود؟! •
هدایت شده از طرح تحول
. خیزران، مادرِ امام جواد علیه‌السلام از خاندان ماریه قبطیه (همسر پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم) بود. او اهل نوبه است،‌ و از این جهت او را سبکیه نوبیه نامیده‌اند. کنیه‌اش اُم الحسن و نام‌های دیگرش، مریسیه، ریحانه و دره است. اهل نوبه، مسیحی بودند و به دنبال شکست آنان از مسلمین، سبیکه (خیزران) در زمره اسرا به عنوان کنیز فروخته شد. وی از نظر فضایل اخلاقی در درجه والایی قرار داشت و جزء برترین زنان عصر خود بود. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، در روایتی سبیکه را خیرة الاماء (بهترین کنیزان) نامیده‌اند.
هدایت شده از طرح تحول
امام هشتم علیه السلام، از خیزران (سبیکه) به عنوان بانویی منزه، پاکدامن و با فضیلت یاد می‌کردند و می‌فرمودند: «سبیکه در قداست و پاکی شبیه حضرت مریم علیها السلام می‌باشد و پاک و پاکیزه، آفریده شده است.» او این شرافت و مقام را یافت که همسر امام رضا علیه السلام و مادر امام جواد علیه السلام گردد. این موقعیت نشانگر منزلت و ارزش او در درگاه الهی است. رسول خدا صلی الله علیه و آله، درباره او و فرزندش امام جواد علیه السلام فرمود: «بأبی ابن خیرة الاماء النوبیة الطیبة.» پدرم فدای پسر بهترین کنیزان باد که اهل نوبه و پاکیزه و مطهر است.
راهپیمایی قطره ها شب همان طور که تشک‌ها را پهن می‌کردم صدا بلند کردم:« بچه‌ها، فردا بعد از نماز هیچ‌کس حق خوابیدن نداره. هر کی بخوابه از راهپیمایی جا می‌مونه» صبح که شد انگار که قرار مهمی دارم و یا قرار است در مهمانی آدم مهمی که دعوتمان کرده شرکت کنیم. دخترها هم انگار مثل خودم بودند، بر عکس همیشه بدون لنگ دمپایی از خواب بیدار شدند! یک نماز جماعت خانوادگی و بعد صبحانه و آماده شدن برای یک قرار مهم. قرار بود آنقدر زود برویم که برای جا پارک دردسر نداشته باشیم. اما انگار این جای پارک یک پیشانی نوشت است برای ما... خلاصه اینکه بالاخره پنج قطره از این دریا خود را به اقیانوس رساند و در آن غرق شد. دو دخترم که حالا دیگر برای خودشان خانم شده‌اند. ریحانه که دیگر شانه‌به شانه‌ام می‌زند و با چادر مشکی انگار نه انگار همان دختر لوس و مامانی باشد که بعضی اوقات از بچه بازی‌هایش کلافه می‌شوم و رضوانه که در ده سالگی مثل خواهرش چادر قشنگش برازنده‌اش کرده. واقعا از داشتن دو دختر که حالا دیگر از بچگی درآمده‌اند احساس خیلی خوبی دارم. مخصوصا وقتی از دو طرف اسکورتم می‌کنند! پسر را به پدر سپرده‌ام. مردها با هم. ولی این مرد کوچولو، ول‌کن مامان و شکلات و کلوچه نیست و مدام نق می‌زند. در آن شلوغی و هیاهو و موج‌های انسانی که آدم را این طرف و آن طرف می‌برد باید دنبال شکلات برای پسر باشم. خدا خیر بدهد آقایی را که با آبنباتی رفع مشکل کرد. جمعیت سیلی بود که می‌خروشید و پیش می‌رفت. مشت‌های گره کرده و فریادهایی برآمده از جان. من هم چون دیگر قطره‌ها در کنار همسر و فرزندان مشتم را به سینه آسمان کوبیدم و فریاد زدم:« مرگ بر آمریکا...این خون که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست » و آنچه فریاد می‌زدم نه شعار که حرف به حرف و کلمه به کلمه از ریشه‌هایم بود. پسر بر شانه‌های پدر نشسته و پرچم ایران تکان می‌دهد. دخترها گام به گام پدر و مادر. تا می‌توانم فریادم را بالاتر می‌برم؛ می‌خواهم بچه‌ها صدای فریاد‌هایم را خوب بشنوند تا ببینند فریاد زدن برای چه شایسته است. فریاد نه بر سر خواهر و برادر، نه بر سر دوست و همشهری و هم‌وطن؛ بلکه برای رساندن حرف دل به آسمان و به دشمنی که برای دین و کشور و رهبر تو دندان تیز کرده. فریاد می‌زنم که اگر تو ما را از کشتن می‌ترسانی؛ ما را چه باک. ما ملت شهادتیم. ما ملت امام حسینیم. و بدان ای خصم که من فرزندانم را برای شهادت می‌پرورم. فرزندانم را نذر آقایم می‌کنم و می‌گویم:« رهبرم! نه تنها خونی که در رگ خود دارم، بلکه خون رگ فرزندانم را نذر تو می‌کنم. که تو نائب امامی هستی که بشریت قرن‌ها در انتظار اوست.» اللهم عجل لولیک الفرج یک روز با شکوه
هدایت شده از KHAMENEI.IR
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷 تشکر رهبر انقلاب از کار بزرگ ملت ایران در روز ۲۲ بهمن ✏️ حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: ملت عزیز ایران دشمنان را مأیوس کردید 👈 همه انسجام ملی را حفظ کنیم، این انسجام ملی خیلی قیمتی است 🔹 رهبر معظم انقلاب اسلامی عصر امروز (پنج‌شنبه) در پیامی تلویزیونی، اجتماع عظیم و میلیونی مردم در روز ۲۲ بهمن را مایه سربلندی و افزایش قدرت و عزت جمهوری اسلامی و موجب یأس دشمنان از تسلیم ملت ایران خواندند و با تشکر از آحاد شرکت‌کنندگان در این حرکت بزرگ، همگان را به حفظ انسجامِ ارزشمند ملی فراخواندند. ۱۴۰۴/۱۱/۲۳ ▫️ متن کامل پیام را از اینجا بخوانید. 🌷 💻 Farsi.Khamenei.ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۴۲🎬 خون جلوی چشمان تایید را گرفت، هر چه از دست سحر عصبانی بود، سر خدمتکار خا
🔃 🎬 فقط توانست دست‌هایش را حایل بین خودش و زمین کند. خانم چراغی از ماشین پیاده شد. با خورشید رفتند سمتش. تایید، احسان را پس زد و دوید سمت سحر. احسان با وجود اینکه زانویش ضرب دیده بود، بلند شد، لنگ لنگان، دنبالش دوید. سحر عقب را نگاه کرد. با دیدن تایید به سرعت از زمین کنده شد، مچ پایش آسیب دیده و به شدت درد داشت. صورتش جمع شد. سعی کرد هر طور شده از مدرسه خارج شود. پدرش به او رسید. دست انداخت و لباسش را گرفت. نزدیک بود دوباره تعادلش را از دست بدهد که خورشید و احسان رسیدند و تایید را زمین‌گیر کردند. سحر از فرصت استفاده کرد و همانطور که پای چپش را روی زمین می‌کشید، به آن‌طرف خیابان دوید تا با تاکسی از آنجا دور شود. هنوز به وسط خیابان نرسیده بود که صدای کشیده شدن لاستیک خودرویی روی آسفالت، گوش همه را پر کرد. * دانه‌های زمردی تسبیح، یکی‌یکی از بین انگشتان خورشید، رد می‌شدند. روی صندلی، پشت در اتاق عمل نشسته بود. خانم چراغی، با پلاستیکی پر از بیسكوییت، آب‌میوه و کمپوت در دست آمد. توی یکی از آبمیوه‌ها نی زد و داد دست خورشید. _رنگت شده عین کچ، یه کم بخور جون بگیری. خورشید لبخندی بی‌رنگ زد و از او تشکر کرد. هاجر به همراه سمیرا و همسرش به آن‌ها ملحق شدند. دکمه‌ی بالای پیراهن احسان، کنده شده و گوشه‌ی لبش کبود بود. کمی لنگ می‌زد. با رسیدنشان، هر دو بلند شدند. خانم چراغی به هاجر و سمیرا دست داد و گفت: _خدا به این جوون خیر بده. اگه کمک نمی‌کرد، معلوم نبود چه اتفاقی برای این دختر می‌افتاد. البته بابت آسیبی که دیدن واقعا شرمنده‌ام. احسان که سرش پایین بود گفت: _نفرمایید. این چه حرفیه؟ این دختر مثل خواهر خودم. وظیفه‌مو انجام دادم. هاجر نگاهی به در اتاق انداخت و گفت: _ببخشید نشد زودتر بیایم. تا کارهای ترخیص آقا احسان انجام بشه کمی طول کشید. حال دختر خانوم چطوره؟ _خواهش می‌کنم. هنوز دکترش نیومده که ببینیم وضعیتش چطوره. دعا کنید براش! هاجر دست‌هایش را بالا برد و زیر لب چیزی گفت و کشید به صورتش. سمیرا رفت طرف خورشید و آرام گفت: _از یارو چه خبر؟ گرفتنش دیگه؟ _آره. اما نمی‌دونم چی پیش بیاد؟ خبری ندارم. سمیرا دندان‌هایش را روی هم سایید: _امیدوارم این‌قدر نگهش دارن که بپوسه..... خداروشکر فعلا خطر از سرت رفع شده! _توکل به خدا. خانم چراغی به هاجر گفت: _خورشید جان خیلی اذیت شده. آقا احسان هم که بنده خدا باید استراحت کنن. شما برگردین من هستم تا عمل تموم بشه؛ به محض اینکه خبر بگیرم، به خانم یاری زنگ می‌زنم. هاجر رو به خورشید گفت: _آره مادر ایشون درست میگن. شما این چند روزه خیلی اذیت کشیدی! بهتره یه کم به فکر خودت باشی. ان‌شاالله دوباره سر می‌زنیم. اما او که هیچ‌جوره دلش آرام نمی‌گرفت، راضی‌شان کرد تا پایان عمل، همان‌جا بماند. وقتی از وضعیت بهبود او مطمئن شد به منزل برگردد. * _میترا خانوم، خواهر من، رفیق من، عزیز من، باور کن شرایط روحیم جوریه که اصلا نمی‌تونم، تجزیه تحلیل درستی داشته باشم. فقط می‌دونم دلخور و ناراحتم از دست این آدم. در ضمن الان مغزم این قدر درگیره که اصلا توان اینو ندارم که بتونم با دوری گربه کنار بیام. چون واقعا به حضورش تو زندگیم نیاز دارم. _خورشید؟ _جانم! خواهر خوبم! _چیزی شده که نمی‌خوای به من بگی؟ به اون یارو، اسمش چی بود؟ پدر شاگردت، ربط داره؟ خورشید پلک‌هایش را چند لحظه روی هم گذاشت. نفسی عمیق کشید: _نه عزیزم! من فقط به زمان نیاز دارم همین. _باشه عزیزم اگه نمی‌خوای، نگو. اما حتما مواظب خودت باش. گرچه ذهن منو درگیر خودت کردی. شبت بخیر. خداحافظ. خورشید پوفی کشید: _خیالت راحت، چیزی نیست. شب بخیر. خدانگهدار. رفت روی تخت نشست و با خود زمزمه کرد: «خواهش می‌کنم از دستم ناراحت نشو، به خاطر خودت چیزی نگفتم.» صدای سمیرا را از توی هال شنید. _زن‌داداش، غذا حاضره. بیا شام! 📗 📆 /١١/٢٣ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان ٢ هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477