eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
905 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
4_5785009438028989691.m4a
زمان: حجم: 3.4M
سيدابن طاووس مي فرمايد اگراز هرعملي در غافل شدي از :صلوات غافل نشو چراكه دراين دعا سري است كه خدا مارا برآن آگاه كرده است
🔘هشت توصیه امام هشتم برای روزهای آخر شعبان 👌 ▫️اباصلت می‌گوید: در آخرین جمعه شعبان خدمت امام رضا علیه‌السلام رسیدم. فرمود: ای اباصلت، بیشترِ ماه شعبان سپری شده و امروز آخرین جمعه شعبان است، پس در روزهای باقیمانده کوتاهی‌های روزهای گذشته را جبران بکن و باید به آنچه برایت مهم است اقدام کنی: ۱. زیاد دعا کن. ۲. زیاد استغفار کن. ۳. زیاد قرآن تلاوت کن. ۴. از گناهانت به درگاه خدا توبه کن تا خالصانه به ماه خدا وارد شوی. ۵. هر امانتی که گردنت هست ادا کن. ۶. تمام کینه‌هایی که در دلت نسبت به مؤمنان داری، از دل بیرون کن. ۷. هر گناهی که به آن مبتلا هستی از آن دست بکش و تقوای خدا پیشه کن و در آشکار و پنهان بر خدا توکل کن... ۸. و در روزهای باقیمانده این ماه بسیار بگو: اللَّهُمَّ إِنْ لَمْ تَکُنْ غَفَرْتَ لَنَا فِیمَا مَضَی مِنْ شَعْبَانَ فَاغْفِرْ لَنَا فِیمَا بَقِیَ مِنْهُ... خداوندا اگر در روزهای گذشته شعبان ما را نیامرزیدی، پس در روزهای باقیمانده بیامرز... 📚 بحارالانوار ج ۹۴ ص۷۳
59_aqayi_tahdir_hashr_.mp3
زمان: حجم: 1M
📝تندخوانی سوره مبارکه حشر 🎤 📌آیات قرآن را به نیت ظهور میخوانیم 🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۴۳🎬 فقط توانست دست‌هایش را حایل بین خودش و زمین کند. خانم چراغی از ماشین پیاده
🔃 🎬 در اتاقی کوچک که یک پنجره، رو به بیرون داشت. پشت میز فلزی سفید رنگ، تایید، رو به روی وکیلش نشسته بودند. خم شد روی میز، دست‌هایش را به هم قفل کرد و گفت: _منو زودتر از این‌جا بیار بیرون. _چشم! پیگیر کارای شما هستم. الویت همه‌ی کارامو پرونده‌ی شما قرار دادم. _خوبه! از شمشادی چه خبر؟ _خدمتکارا گفتن تا حدود ساعت دو، دو ونیم خونه‌ی شما مونده، اما وقتی دیده خبری نیست، گذاشته رفته. تایید محکم زد روی میز و تکیه داد به صندلی و گفت: _لعنت به این شانس. نفسش را آزاد کرد و با حرص زیر لب غرید: _به وقتش اون دختره‌ی چموش‌ رو رامش می‌کنم. نگاهی به نگهبان پشت سرش انداخت. برگشت و آرام گفت: _یه کاغذ بهم بده یه چیزی بنویسم. کمالی کیف قهوه‌ایِ چرمی‌اش را روی میز گذاشت و برگه و خودکاری درآورد. تایید چند خطی نوشت. دست وکیل داد: _اینو برسون دست کهزاد. خودش بلده چطور اونی که موش دوونده رو بشونه سر جاش. من هرجا که بودم، بیرون یا تو تا شنبه تموم شده باشه. کمالی دست روی چشمانش گذاشت و کاغذ را برداشت. *** هاجر سر سجاده نشسته و قرآن تلاوت می‌کرد. سمیرا توی آشپزخانه مشغول پخت شام بود. خورشید روسری‌ای به پیشانی بسته بود و روی تخت دراز کشیده بود. موبایلش زنگ خورد. برداشت. اسم میترا را که دید، تماس را وصل کرد. همان‌جور که به پهلو دراز کشیده بود، گوشی را روی گوشش گذاشت. _الو، سلام. _علیک سلام خانم! چی شده چرا صدات گرفته؟ سرما خوردی؟ _نه! _پس چی شده؟ خواب بودی؟ این موقع شب و خواب؟! _نه، خواب نبودم. یکم سردرد دارم. _چرا چیزی شده؟! _سحر و یادته؟ _آره آره! _دیروز جلوی چشام تصادف کرد. _ای وای من! طفلکی، حالش چطوره؟ زنده‌اس؟ خورشید فینی کرد و جواب داد: _رفته کما. _آخی عزیزم! ان‌شاالله خدا شفاش بده. خودتو ناراحت نکن. حمد می‌خونم. صلوات نذر می‌کنم براش تا زودتر چشماش رو باز کنه. خیال تو هم راحت بشه. حالا این دختر وسط خیابون چی‌کار می‌کرد؟ خورشید که نمی‌خواست میترا نگران شود، چیزی از ماجراها نگفت. _جلو مدرسه، می‌خواست از خیابون رد شه؛ یه ماشین زد بهش! _چرا این بچه‌ها این‌قدر سر به هوا شدن آخه! _شده دیگه، چه می‌شه کرد. _خدا شفاش بده! من زنگ زده بودم، ازت بپرسم. فکراتو کردی در مورد آقای همتی؟ خورشید غلطی زد. گوشی را دست گرفت و گفت: _وای میترا ولش کن اصلا حوصله فکر کردن ندارم. _دختر خوب تا کی می‌خوای بلاتکلیف بمونی؟ تکلیف خودتو اون بنده‌خدا رو روشن کن تموم شه. _درست می‌گی، ولی من الان شرایط روحی مناسبی برای فکر کردن ندارم، فعلا به جز سحر به چیز دیگه‌ای نمی‌تونم فکرکنم. _اگر بخاطر ناراحتی، هنوز نمی‌تونی تصمیم بگیری؛ به نظرم داری تند می‌ری. هیچ کی تو دنیا بی‌نقص نیست! _خواهش می‌کنم میترا بعدا درباره‌ش حرف می‌زنیم خب! من الان اصلا حالم خوب نیست. * خورشید روی مبل راحتی نشسته بود و تلوزیون می دید. سمیرا در حالی که پارچه‌ای در دستش بود، با چهره‌ای خندان از توی اتاق بیرون آمد و کنار خورشید نشست. _زنداداش، نگفته بودی این قدر هنرمندی! خورشید نگاهش را از تلوزیون گرفت و به پارچه‌ی توی دست سمیرا داد. خندید: _اینو میگی؟ همین‌طوری طرح زدم. _وای خدای من! چه گلبرگ‌های ظریف و زیبایی داره. ترکیب رنگایِ صورتی روشن و سبز پسته‌ای عالیه! جون می‌ده واسه قاب گرفتن و دیوار زدن. اگه این مال من بود، حتی هر روز آبش هم می‌دادم از بس‌که زنده‌س. _آخه یه کار دِلیه! بردار مال تو، ببر قاب بگیر هر روز آبش بده تا رشد کنه! هردو خندیدند. سمیرا لپ خورشید را بوسید: _جدی می‌گی؟ دستت درد نکنه! سمیرا تشکر کرد و دوباره او را بوسید. پرده‌ها را کنار زده بودند. هوا صاف و آفتابی بود. دو پاختری که روی نرده‌های بالکن نشسته بودند، توجه سمیرا را جلب کردند. _آخی چه رمانتیک! _چی؟ _اون‌جا رو نگاه. و اشاره کرد به نرده‌ها. تا خورشید سرش را برگرداند. گربه، جستی زد، یکی از پاختر‌ها پرواز کرد و رفت. دیگری، کمی بلند شد و دوباره نشست. سمیرا لبخندی زد و گفت: _ ای بابا از دست این پیشول. خب من برم اینو بذارم تو چمدونم! صدای پیامک موبایل به گوشش رسید. 📗 📆 /۱۱/۲۵ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان ٢ هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477