🎙بسم الله الرحمن الرحیم
📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم
💌صفحه ۲۹۷ قرآن کریم
@BisimchiMedia
Samavati-Munjat-shabaniyah-2.mp3
زمان:
حجم:
52.2M
#مناجات_شعبانیه
حاج مهدی سماواتی
💠
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
شعر سپیدی از جناب ابتهاج
با صدای من😐
این من یه کس دیگهس.
#زینب_جعفری
همونی که قصه صحرا را گفته بود. همون دختره که ...
@anarstory
هدایت شده از طرح تحول
📖| نام کتاب: آن مرد با باران میآید
🖋| نوشته: وجیهه سامانی
❓| چرا بخونیش؟
برای اینکه انقلاب رو نه از زبان شعارها، بلکه از چشمهای یک نوجوان میبینی؛ با ترسها، تردیدها و انتخابهایی که کمکم شکل میگیرن...
👥| مناسب چهکساییه؟
نوجوانها و جوانها. علاقهمندان به داستانهای تاریخی جتماعی
🏷| خلاصه:
داستان در روزهای پایانی منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی میگذره و از نگاه بهزاد نوجوان روایت میشه. پدرش مردی محافظهکاره که فقط میخواد خانوادهاش در امان بمونند، اما برادرش بهروز دانشجویی فعاله و در دل جریان انقلاب.
بهزاد که بین ترس پدر و شور برادر قرار گرفته، با دیدن تظاهرات، درگیریها و شهادت دوستش، کمکم از بیخبری فاصله میگیره و به آگاهی و انتخاب میرسه.
☕️| جرعهای از کتاب:
بهزاد تازه میفهمد انقلاب فقط صدای شعارها نیست؛
ترسِ پدر، سکوتِ خانه و شجاعتِ برادر
همه تکههایی از همان خیابان شلوغاند.
✉️| #معرفی_کتاب
✨معرفی کننده کتاب: خانم زهرا_ط
برای معرفی کتاب موردنظرتان، به شخصی مدیر انار نیوز مراجعه کنید✅
📖| نام کتاب: آن مرد با باران میآید
🖋| نوشته: وجیهه سامانی
❓| چرا بخونیش؟
برای اینکه انقلاب رو نه از زبان شعارها، بلکه از چشمهای یک نوجوان میبینی؛ با ترسها، تردیدها و انتخابهایی که کمکم شکل میگیرن...
👥| مناسب چهکساییه؟
نوجوانها و جوانها. علاقهمندان به داستانهای تاریخی جتماعی
🏷| خلاصه:
داستان در روزهای پایانی منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی میگذره و از نگاه بهزاد نوجوان روایت میشه. پدرش مردی محافظهکاره که فقط میخواد خانوادهاش در امان بمونند، اما برادرش بهروز دانشجویی فعاله و در دل جریان انقلاب.
بهزاد که بین ترس پدر و شور برادر قرار گرفته، با دیدن تظاهرات، درگیریها و شهادت دوستش، کمکم از بیخبری فاصله میگیره و به آگاهی و انتخاب میرسه.
☕️| جرعهای از کتاب:
بهزاد تازه میفهمد انقلاب فقط صدای شعارها نیست؛
ترسِ پدر، سکوتِ خانه و شجاعتِ برادر
همه تکههایی از همان خیابان شلوغاند.
✉️| #معرفی_کتاب
✨معرفی کننده کتاب: خانم زهرا_ط
برای معرفی کتاب موردنظرتان، به شخصی مدیر انار نیوز مراجعه کنید✅
⸾‣@tarhe_tahavol
⸾‣@anar_newss
⸾‣@ANARSTORY
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۴۴🎬 در اتاقی کوچک که یک پنجره، رو به بیرون داشت. پشت میز فلزی سفید رنگ، تایید،
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۴۵🎬
صدای پیامک موبایل به گوشش رسید.
«خانم یاری، نمیدونم چطور بگم... حقیقتش، من دیگه تمایلی به ادامهی آشنایی با شما ندارم. بابت این مدتی هم که مزاحمتون شدم، بسیار شرمسارم. خدانگهدار شما.»
خورشید موبایل را نزدیکتر گرفت و دوباره پیام را خواند.
نمیدانست باید عصبانی شود یا خوشحال.
رفتار مسعود برایش مضحک بود.
ناخودآگاه، ناخن انگشت اشارهاش را بین دندانهایش گذاشت و شروع به کندن کرد. اشکهایش پشت سد پلکهایش جمع شده بودند، اما غرورش به آنها اجازه نمیداد که بریزند.
_مردک بلاتکلیف. اگه قصد ازدواج نداشتی، غلط کردی اومدی خونهی من. دردت چی بود اصلا؟ مریض بودی؟! احساسات مردم برای شما مردا، مردا که نه، نامردا بازیچهس؟ خوبه حالا جواب مثبت نداده بودم یا کشته، مردت نبودم.
شروع کرد به راه رفتن دور خانه و زیر لب حرف زدن. کلافه برگشت و روی مبل نشست. سمیرا از اتاق بیرون آمد. از دیدن خورشید با حال پریشان تعجب کرد.
_چیزی شده زنداداش؟ از سحر خبری شده؟
خورشید سرش را به مبل تکیه داده و پلکهایش را روی هم گذاشته، اشک از گوشهی چشمانش سرازیر و صورتش سرخ شده بود. میگفت:
_من که گفته بودم نمیخوام ازدواج کنم. خودت این قدر رفتی و اومدی که راضی شدم، تو خونهام رات بدم.
سمیرا نزدیکتر آمد، دست خورشید را گرفت. آرام پایین آورد. گوشهی ناخنش خونی شده بود.
_زنداداش میشه با من حرف بزنی؟ لطفا بگو چی شده؟
موبایل را مقابل صورت سمیرا گرفت:
_خودت بخون.
سمیرا چنگی به صورتش کشید:
_ای وای من! این چی داره میگه؟ عقلش سر جاشه؟
بغض خورشید شکست. سمیرا دستانش را دور خورشید حلقه کرد.
_گریه نکن عزیزم! به خدا این یه چیزیش شده. فکر کنم سر ساختمون یه آجری چیزی از دست کارگرا در رفته؛ خورده تو سرش.
برای لحظهای، لبخندی روی لبهای خورشید نشست.
بگردم، اشک و لبخندتو. فکر کنم از پا قدم ماست، این روزا این همه مشکل پیش اومده!
خورشید اشکهایش را پاک کرد:
_نگو این حرف رو. اگه شما نبودین من تنهایی، داغون میشدم.
_قربونت برم. پاشو یه آب بزن صورتت، الان مامان اینا میرسن.
خورشید شمارهی میترا را گرفت. بعد از دو سه بوق، جواب داد:
_بهبه، سلام علیکم. خورشید خانوم. چه حال چه احوال؟
_سلام! دیدی این یکی هم تو زرد از آب دراومد؟
_چی؟ کی؟ تو زرد از آب در اومد عزیزم؟
_آقا مهندستون که اینقدر سنگشو به سینه می زدین.
میترا با تعجب و صدای بلند پرسید:
_خاک به سرم، مگه چی کارکرده؟
خورشید پوزخندی زد و گفت:
_پیام داده دیگه تمایلی به ادامه آشنایی ندارم.
میترا که میخواست به نحوی قضیه را بپیچاند، گفت:
_شاید شوخی کرده، شاید میخواسته تو رو امتحان کنه، نمیدونم شاید یه دلیلی داشته که اینو گفته.
خورشید ناراحت شد:
_بیخود کرده، ایشون چرا باید بخواد با من شوخی کنه؟ چرا یه حرفی میزنی که بیشتر عصبانیم کنی؟
_ببخشید! خب شوکه شدم نمیدونم چی بگم! بهش زنگ زدی؟ بپرسی حرف حسابش چیه!
_نه زنگ بزنم که چی؟!
گفته باشم کسی حق نداره بهش زنگ بزنه! مردی که این قدر دمدمی مزاجه، به درد زندگی نمیخوره! تمام.
_خورشید تو چت شده؟ بالاخره که باید بدونی برای چی این کارو کرده.
_گفتم نمیخوام بدونم همین.
خواهش میکنم دیگه حرفشم نزن.
*
مسعود
از فکری که خورشید در موردش میکرد، ناراحت بود. انگار کوه آتشفشانی در دلش فعال شده بود و هر دقیقه فوران میکرد.
به شدت نگران از دست دادن خورشید بود. بی هدف دور خانه میچرخید. برای رهایی از افکار پریشان، خانه را به سمت محل کارش ترک کرد.
*
همهی دانشآموزان در سالن، مقابل دفتر صف بسته بودند. خانم چراغی کنار معاون پرورشی ایستاده بود و به حرفهای او دربارهی جشنوارهی فرهنگی هنری، گوش میداد که مردی وارد سالن شد. خانم چراغی نگاهش به سمت او کشیده شد. مرد را شناخت. به سمتش رفت. مرد به محض ورود شروع به داد و بیداد کرد.
#پایان_قسمت۴۵📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۲۶
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477