eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
906 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام به همگی همراهان گرامی🌹 بعد از مدت‌ها که از دنیای قلم و نوشتن فاصله گرفته‌بودم تصمیم گرفتم دوباره بنویسم. میخواهم اولین حرکت را با ویرایش داستان بلند سپهر شروع کنم. ان‌شاءالله به زودی ویرایشش رو شروع می‌کنم و قسمت‌ها را یکی یکی داخل کانالم یعنی (گل‌های سهیلی سپهر) بارگذاری می‌کنم. امیدوارم همایت‌ها، نظرات و انتقادات همگی عزیزانی در گروه‌های مربوط به باغ انار پیامم را مشاهده می‌کنند، در ویراش این اثر به حقیر انرژی و انگیزه مضاعف برای ادامهٔ کار بدهند آدرس کانال: https://eitaa.com/golhaye_soheilye_sepehr سپاسگزارم از همراهی‌تان ارادتمند شما «سپهر»
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✅ بسم الله الرحمن الرحیم 📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم 💌صفحه ۳۰۳ قرآن کریم ✅ @BisimchiMedia
داستانِ «کربنِ تنها و خواستگاریِ نافرجام» یکی بود یکی نبود، غیر از پیوند اشتراکی، هیچ‌کس نبود! یه «کربن» جوون و جویای نام بود به اسم «کربن‌قلی». کربن‌قلی خیلی تنها بود؛ طفلی کلاً ۴ تا دست داشت (ظرفیت ۴ دیگه!) ولی هر ۴ تا دستش خالی بود و توی کوچه پس‌کوچه‌های «محلول بنزن» ول می‌گشت. یه روز که داشت از جلوی آزمایشگاهِ «جردن» رد می‌شد، یهو چشمش افتاد به یه «اکسیژن‌خاتون» که دو تا دستِ سفید و براق داشت و با یه جفت «الکترونِ جفت‌نشده» بدجوری دلبری می‌کرد. کربن‌قلی که دلباخته شده بود، با همون لهجه‌ی شیرینِ خودش گفت: -«ای اکسیژن‌خاتون! به ایی سِه خواهُم، بو چِه خواهُم. مو تونِه می‌خوام! بیا دستِت رو بده به من، یه پیوندِ یگانه بزنیم، بریم سرِ خونه زندگیمون توی یه زنجیره‌ی هیدروکربنی!» اکسیژن‌خاتون یه نگاهِ عاقل‌اندرسفیهی به کربن‌قلی انداخت و گفت: -«برو عمو! من دنبال یه منیزیمِ پولدار می‌گردم که بهم پیوند یونی بده و برام ویلا توی جردن بخره! تو که همه‌اش دنبال "اشتراک" گذاشتنی، به دردِ من نمی‌خوری! اصلاً برو ببینم بلدی یه "سیکلوهگزان"ِ درست‌وحسابی بشی یا هنوز توی کفِ "متان" موندی؟!» کربن‌قلی که بدجوری «اکسیدِ» شده بود و بغض کرده بود، راهش رو کج کرد و رفت گوشه‌ی آزمایشگاه نشست. همون‌جا بود که یادِ اون شعر افتاد و زیر لب خوند: -«کجا باید برم، یه دنیا خاطره... از اون اکسیژنِ بی‌وفا یادم نیاد؟!» آخرش هم از شدتِ غصه، رفت با ۴ تا «هیدروژنِ» کنکوری و درب‌وداغون دوست شد و تبدیل شد به یه گازِ «متانِ» معمولی و تا آخر عمرش توی لوله‌کشیِ گازِ همون خونه‌ای موند که اکسیژن‌خاتون توش زندگی می‌کرد! نتیجه اخلاقی: هیچ‌وقت به اکسیژن‌ها اعتماد نکن، چون آخرش آدم رو می‌سوزونن و تبدیل به دی‌اکسید کربن می‌کنن! 🔥
«بازگشتِ کربن‌قلی» کربن‌قلی که دید توی جردن خبری از عشقِ واقعی نیست و همه دنبال «منیزیمِ میلیاردر» هستن، نشست قشنگ درسش رو خوند. «شیمی آلی ۱» رو با نمره ۲۰ پاس کرد و رفت توی یه شرکتِ پتروشیمیِ بزرگ استخدام شد. یه روز که داشت با بنزِ آخرین مدلش (که با سوختِ اکتانِ ۱۰۰ کار می‌کرد) از توی جردن رد می‌شد، یهو دید «اکسیژن‌خاتون» کنار خیابون منتظرِ تاکسیه و حسابی هم زنگ‌زده و داغون شده (آخه منیزیم بهش خیانت کرده بود و با یه «کلرِ» بدجنس رفته بود ماه عسل.!) کربن‌قلی شیشه رو داد پایین و با همون لهجه‌ی شیرینش گفت: -«اکسیژن‌خاتون! یادت میاد می‌گفتی مو فقط به دردِ متان می‌خورم؟ حالا ببین که شدم رئیسِ کلِ بسپارها و پلیمرها! ولی حیف که دیگه ظرفیتِ دست‌های من با هیدروژن‌های باوفا پُر شده و جایی برای تو ندارم...» 😎👋 بعد هم پاش رو گذاشت روی گاز و با صدای بلند آهنگِ «کجا باید برم» رو پلی کرد و رفت به سمتِ افق! نتیجه اخلاقی: بشین «شیمی آلی» رو بخون که فردا روزی توی جردن، با غرور از کنارِ اکسیژن‌های بی‌وفا رد بشی!✌️
«انتقامِ پلیمری» همین‌طور که کربن‌قلی داشت با آهنگ «کجا باید برم» توی افق محو می‌شد، یهو پشتِ چراغ قرمزِ چهارراه ایستاد. اکسیژن‌خاتون که حسابی اکسید شده بود و پیوندهای منیزیمی‌اش از هم پاشیده بود، دوان‌دوان خودش رو رسوند به شیشه ماشین و با التماس زد به شیشه: _«کربن‌قلی! صبر کن! مو غلط کردم. اون منیزیمِ بی‌معرفت فقط دنبال پیوند یونیِ موقتی بود، تا کلر رو دید، منو ول کرد و رسوب داد! بیا دوباره با هم یه گروه عاملی تشکیل بدیم. بیا بشیم یه الکلِ ناب یا یه اسیدِ سوزان! مو تونه می‌خوام!» کربن‌قلی یه عینکِ دودیِ «پلاریزه» زد، آروم شیشه رو داد پایین و با یه نیشخندِ پلیمری گفت: _«دِ نه دِه اکسیژن‌خاتون! دیگه دیر شده. مو الان دیگه یه متانِ ساده نیستم که با یه جرقه بشم دی‌اکسیدِ کربن و دود بشم برم هوا. مو الان عضوِ یه زنجیره‌ی پلی‌اتیلنِ سنگینم! پیوندهام این‌قدر محکم شده که با هیچ اسیدی حل نمی‌شم!» 😎🛡️ همون موقع، یه «نیتروژن‌بانو» که خیلی باکلاس و متین بود و توی آزمایشگاهِ نانو کار می‌کرد، از صندلیِ شاگردِ بنز بلند شد و گفت: _«کربن‌قلی عزیزم، چرا وقتت رو با این عناصرِ واکنش‌پذیر و بی‌ثبات تلف می‌کنی؟ چراغ سبز شد، بریم که توی راکتورِ پتروشیمی منتظرمونن!» اکسیژن‌خاتون که داشت از حسادت «دِ-پلیمریزه» می‌شد، جیغ کشید: _«ایی دختره کیه؟ مگه تو نگفتی با هیدروژن‌های کنکوری هستی؟!» کربن‌قلی پاش رو گذاشت روی گاز و موقع رفتن فریاد زد: _«این خانم نیتروژن‌بانو هستن! با هم پیوندِ آمیدی زدیم، محکم و استوار! تو هم برو دنبال همون منیزیمت که شنیدم الان توی سطلِ زباله‌های صنعتی داره با گوگرد ول می‌گرده!» و این‌گونه بود که کربن‌قلی نه تنها نسوخت، بلکه تبدیل به یه "درشت‌مولکولِ" افسانه‌ای شد که تا ابد توی تاریخِ شیمیِ جردن موندگار شد. نتیجه اخلاقی سوم: توی شیمی و زندگی، اگه کسی تو رو فقط برای «واکنش‌های سریع» می‌خواد، ولش کن! برو دنبال کسی که باهات یه «زنجیره‌ی پایدار» بسازه که حتی توی دمای ۱۰۰۰ درجه هم از هم نپاشه! 😉✌️🏼🧪
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۴۸🎬 خورشید روی صندلی، کنار تخت سحر نشسته بود و یاسین می‌خواند. سوره که تمام
🔃 🎬 چشمان خورشید برقی از شادی زد. لبش را به دندان گرفت تا لبخندش را پنهان کند. بلند شد: _عه...من... بله. کلید را زد و چند دقیقه بعد مسعود داخل آمد. اولین نفری که صدای اعتراضش بلند شد، میترا بود: _خورشید جون، می‌شه بگی چرا ایشون الان این‌جاست؟ تو نبودی که از دست همین آقا، عین اسفند روی آتیش شده بودی؟ مسعود سرش را انداخت پایین. _آره زنداداش! کلی حرص خوردی از دست این آقا. ایشون با چه رویی پا شده اومده این‌جا. هاجر که شرمندگی را در صورت مسعود دید، دست به زانو گرفت و بلند شد. _بذارید بنده خدا حرف بزنه. رفت سمت مسعود و با خوش‌رویی گفت: _سلام آقای همتی! خوش اومدین! اگر خورشید شما رو دعوت کرده، حتما مساله‌ای هست که ما ازش بی‌خبریم. رو کرد سمت بقیه: _مهمان حبیب خداست. با دست به سفره اشاره کرد: _بیا پسرم، بیا بشین! خورشید جلوتر رفت با لبخند به آقای همتی خوش‌آمد گفت و خطاب به همه: _حالا بفرمایید شام سرد نشه؛ بعد از شام همه چی رو براتون توضیح می‌دم. نشستند. میترا زیر چشمی و با غیظ مسعود را نگاه می‌کرد. خورشید حس کرد، الان است که صبر میترا تمام شود و حرفی که نباید را بزند. سرفه‌ی ریزی کرد: _الحمدالله! وقتی سحر به هوش اومد، با اطلاعاتی که به پلیس داد، کل باند، لو رفت. اون خونه، محل قرار و معامله‌ی یه سری قاچاقچی و خلافکار بود که در پوشش مهمانی و پارتی کاراشون رو انجام می‌دادن. این‌طور که فهمیدم، حالا حالا‌ها تایید باید توی زندان بمونه. نگاهی به مسعود، نگاهی به بقیه انداخت و ادامه داد: _اتفاقاتی که به ظاهر از جانب آقای همتی برای من افتاد، همه‌ش، تحت فشار تایید و دار و دسته‌ش بود. آقای همتی ظاهرا با اونا همکاری می‌کنن، اما از طریق یکی از همکاران مورد اعتمادشون، پلیس رو در جریان قرار خواسته‌ی نابه‌جای تایید قرار می‌دن. پلیس به خانم چراغی اطلاع میده، ایشون هم از طریق یه نامه، همون روزی که رفتم مدرسه، من رو مطلع کردن. سرش را پایین انداخت: _منم برای قدردانی دعوتشون کردم. شهاب بلند شد و دست در گردن مسعود انداخت. _خیلی مردی داداش. خوش اومدی. ولی بهتر بود به منم خبر می‌دادی این همه سختی رو تنهایی تحمل نمی‌کردی. مسعود به لبخندی اکتفا کرد. میترا صدایش را صاف کرد: _ببخشید آقا مسعود، باید زودتر از اینا به ما خبر می‌دادید. ما که غریبه نبودیم. به خدا کمتر حرص می‌خوردیم. مسعود عرق از پیشانی پاک کرد و آرام گفت: _راستش خواست پلیس بود که تا دستگیری عوامل باند، حرفی به کسی گفته نشه. از طریق افراد تایید متوجه شدم موبایل خانم یاری و کسانی که باهاشون ارتباط نزدیک داشتن هک شده. ترسیدم حرفی بگم جانشون در خطر بیافته. خداروشکر امروز خبر رسید که همه دستگیر شدن. عذرمی‌خوام که باعث ناراحتی‌تون شدم. هاجر لبخندی زد: _نگو پسرم. مصلحت در این بوده. سمیرا آهی کشید و با تاسف گفت: _چطور ممکن پدری راضی بشه دخترش رو در ازای پول بفروشه؟! اونم کسی که مشکل مالی نداشته! خورشید توضیح داد: _سحر وقتی فقط چند ماه داشته پدرش رو از دست میده، مادرش با تایید ازدواج می‌کنه. اوایل تایید سحر رو قبول نمی‌کرده ولی وقتی می‌بینه مادر سحر از دخترش نمی‌گذره بالاخره سحر رو می‌پذیره. بعدا دیگه بچه‌دار نمی‌شن و هیچ وقت به سحر در مورد پدرش حرفی نمی‌گن. میترا متاثر گفت: _آخی بمیرم براش. چی کشیده این بچه. حالا تکلیفش چی می‌شه؟ چطور می‌خواد تنهایی زندگی کنه؟! _پلیس رد و نشون خونواده‌ی پدرش و پیدا کرده بهشون خبر داده. قراره بیان همو ببینن. احتمالا می‌ره پیش اونا. *** در پایان مراسم صبحگاهی، دانش‌آموزان، منتظر سحر ایستاده بودند. او به سختی و با کمک خورشید، پله‌ها را بالا رفت. با پای گچ گرفته روبه روی دانش‌آموزان ایستاد. میکروفن را گرفت. ماجرای این چند وقت توضیح داد. بعد از توضیحات سحر، مسعود که کناری منتظر ایستاده بود، جلو آمد؛ بابت رفتار و حرفهای ناشایستی که در مورد خورشید داشت، عذرخواهی کرد. به همه اعلام کرد، به خواست پلیس با متخلفین همکاری کرده است. دانش‌آموزان جیغ و هورا کشیدند و برای آنها کف زدند. صدای سوت چند نفری به وضوح شنیده می‌شد. خورشید با افتخار سرش را بالا گرفت. در میان نگاه تحسین‌آمیز دانش‌آموزان، وارد کلاسش شد. درس را شروع کرد. 📗 📆 /۱۲/۰۲ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان ٢ هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠