هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاههای #طرح_تحول هستیم👇🌹🍃
🆔 https://daigo.ir/secret/11939349961
AUD-20221204-WA0000.
زمان:
حجم:
3.6M
🌺صوت حدیث کسا
🎤محسن فرهمند
┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄┄
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
سلام به همگی همراهان گرامی🌹
بعد از مدتها که از دنیای قلم و نوشتن فاصله گرفتهبودم تصمیم گرفتم دوباره بنویسم.
میخواهم اولین حرکت را با ویرایش داستان بلند سپهر شروع کنم.
انشاءالله به زودی ویرایشش رو شروع میکنم و قسمتها را یکی یکی داخل کانالم یعنی (گلهای سهیلی سپهر) بارگذاری میکنم.
امیدوارم همایتها، نظرات و انتقادات همگی عزیزانی در گروههای مربوط به باغ انار پیامم را مشاهده میکنند، در ویراش این اثر به حقیر انرژی و انگیزه مضاعف برای ادامهٔ کار بدهند
آدرس کانال:
https://eitaa.com/golhaye_soheilye_sepehr
سپاسگزارم از همراهیتان
ارادتمند شما
«سپهر»
✅ بسم الله الرحمن الرحیم
📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم
💌صفحه ۳۰۳ قرآن کریم
✅ @BisimchiMedia
داستانِ «کربنِ تنها و خواستگاریِ نافرجام»
یکی بود یکی نبود، غیر از پیوند اشتراکی، هیچکس نبود!
یه «کربن» جوون و جویای نام بود به اسم «کربنقلی». کربنقلی خیلی تنها بود؛ طفلی کلاً ۴ تا دست داشت (ظرفیت ۴ دیگه!) ولی هر ۴ تا دستش خالی بود و توی کوچه پسکوچههای «محلول بنزن» ول میگشت.
یه روز که داشت از جلوی آزمایشگاهِ «جردن» رد میشد، یهو چشمش افتاد به یه «اکسیژنخاتون» که دو تا دستِ سفید و براق داشت و با یه جفت «الکترونِ جفتنشده» بدجوری دلبری میکرد.
کربنقلی که دلباخته شده بود، با همون لهجهی شیرینِ خودش گفت:
-«ای اکسیژنخاتون! به ایی سِه خواهُم، بو چِه خواهُم. مو تونِه میخوام!
بیا دستِت رو بده به من، یه پیوندِ یگانه بزنیم، بریم سرِ خونه زندگیمون توی یه زنجیرهی هیدروکربنی!»
اکسیژنخاتون یه نگاهِ عاقلاندرسفیهی به کربنقلی انداخت و گفت:
-«برو عمو! من دنبال یه منیزیمِ پولدار میگردم که بهم پیوند یونی بده و برام ویلا توی جردن بخره! تو که همهاش دنبال "اشتراک" گذاشتنی، به دردِ من نمیخوری! اصلاً برو ببینم بلدی یه "سیکلوهگزان"ِ درستوحسابی بشی یا هنوز توی کفِ "متان" موندی؟!»
کربنقلی که بدجوری «اکسیدِ» شده بود و بغض کرده بود، راهش رو کج کرد و رفت گوشهی آزمایشگاه نشست. همونجا بود که یادِ اون شعر افتاد و زیر لب خوند:
-«کجا باید برم، یه دنیا خاطره...
از اون اکسیژنِ بیوفا یادم نیاد؟!»
آخرش هم از شدتِ غصه، رفت با ۴ تا «هیدروژنِ» کنکوری و دربوداغون دوست شد و تبدیل شد به یه گازِ «متانِ» معمولی و تا آخر عمرش توی لولهکشیِ گازِ همون خونهای موند که اکسیژنخاتون توش زندگی میکرد!
نتیجه اخلاقی:
هیچوقت به اکسیژنها اعتماد نکن، چون آخرش آدم رو میسوزونن و تبدیل به دیاکسید کربن میکنن! 🔥
#قسمت۱
«بازگشتِ کربنقلی»
کربنقلی که دید توی جردن خبری از عشقِ واقعی نیست و همه دنبال «منیزیمِ میلیاردر» هستن، نشست قشنگ درسش رو خوند. «شیمی آلی ۱» رو با نمره ۲۰ پاس کرد و رفت توی یه شرکتِ پتروشیمیِ بزرگ استخدام شد.
یه روز که داشت با بنزِ آخرین مدلش (که با سوختِ اکتانِ ۱۰۰ کار میکرد) از توی جردن رد میشد، یهو دید «اکسیژنخاتون» کنار خیابون منتظرِ تاکسیه و حسابی هم زنگزده و داغون شده (آخه منیزیم بهش خیانت کرده بود و با یه «کلرِ» بدجنس رفته بود ماه عسل.!)
کربنقلی شیشه رو داد پایین و با همون لهجهی شیرینش گفت:
-«اکسیژنخاتون! یادت میاد میگفتی مو فقط به دردِ متان میخورم؟ حالا ببین که شدم رئیسِ کلِ بسپارها و پلیمرها! ولی حیف که دیگه ظرفیتِ دستهای من با هیدروژنهای باوفا پُر شده و جایی برای تو ندارم...» 😎👋
بعد هم پاش رو گذاشت روی گاز و با صدای بلند آهنگِ «کجا باید برم» رو پلی کرد و رفت به سمتِ افق!
نتیجه اخلاقی:
بشین «شیمی آلی» رو بخون که فردا روزی توی جردن، با غرور از کنارِ اکسیژنهای بیوفا رد بشی!✌️
#قسمت۲
«انتقامِ پلیمری»
همینطور که کربنقلی داشت با آهنگ «کجا باید برم» توی افق محو میشد، یهو پشتِ چراغ قرمزِ چهارراه ایستاد. اکسیژنخاتون که حسابی اکسید شده بود و پیوندهای منیزیمیاش از هم پاشیده بود، دواندوان خودش رو رسوند به شیشه ماشین و با التماس زد به شیشه:
_«کربنقلی! صبر کن! مو غلط کردم.
اون منیزیمِ بیمعرفت فقط دنبال پیوند یونیِ موقتی بود، تا کلر رو دید، منو ول کرد و رسوب داد! بیا دوباره با هم یه گروه عاملی تشکیل بدیم. بیا بشیم یه الکلِ ناب یا یه اسیدِ سوزان! مو تونه میخوام!»
کربنقلی یه عینکِ دودیِ «پلاریزه» زد، آروم شیشه رو داد پایین و با یه نیشخندِ پلیمری گفت:
_«دِ نه دِه اکسیژنخاتون! دیگه دیر شده. مو الان دیگه یه متانِ ساده نیستم که با یه جرقه بشم دیاکسیدِ کربن و دود بشم برم هوا.
مو الان عضوِ یه زنجیرهی پلیاتیلنِ سنگینم! پیوندهام اینقدر محکم شده که با هیچ اسیدی حل نمیشم!» 😎🛡️
همون موقع، یه «نیتروژنبانو» که خیلی باکلاس و متین بود و توی آزمایشگاهِ نانو کار میکرد، از صندلیِ شاگردِ بنز بلند شد و گفت:
_«کربنقلی عزیزم، چرا وقتت رو با این عناصرِ واکنشپذیر و بیثبات تلف میکنی؟ چراغ سبز شد، بریم که توی راکتورِ پتروشیمی منتظرمونن!»
اکسیژنخاتون که داشت از حسادت «دِ-پلیمریزه» میشد، جیغ کشید:
_«ایی دختره کیه؟ مگه تو نگفتی با هیدروژنهای کنکوری هستی؟!»
کربنقلی پاش رو گذاشت روی گاز و موقع رفتن فریاد زد:
_«این خانم نیتروژنبانو هستن! با هم پیوندِ آمیدی زدیم، محکم و استوار! تو هم برو دنبال همون منیزیمت که شنیدم الان توی سطلِ زبالههای صنعتی داره با گوگرد ول میگرده!»
و اینگونه بود که کربنقلی نه تنها نسوخت، بلکه تبدیل به یه "درشتمولکولِ" افسانهای شد که تا ابد توی تاریخِ شیمیِ جردن موندگار شد.
نتیجه اخلاقی سوم:
توی شیمی و زندگی، اگه کسی تو رو فقط برای «واکنشهای سریع» میخواد، ولش کن! برو دنبال کسی که باهات یه «زنجیرهی پایدار» بسازه که حتی توی دمای ۱۰۰۰ درجه هم از هم نپاشه! 😉✌️🏼🧪
#قسمت۳
#زهرا