eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
905 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #گوشی📲 گوشی به دست ، داشتم تو فضای مجازی میچرخیدم گروه ها رو یه نگاهی اند
💥 📃 _هیچ‌کدوم از زخم‌های ما موقعی که تو پارک بازی می‌کردیم اتفاق نیافتاده... زخم‌های واقعی رو وقتی خوردیم که در اوج انتظار بودیم، در اوج زندگی. کاش هنوز هم بچه بودیم و دردهامون موقع بازی به چندخراش کوچک روی دست و پا محدود می‌شد. همه‌ی نگرانی‌مون معدل کارنامه‌‌ی پایان خرداد بود و شادی‌هامون به کوچکی یک توپ لاستیکی یا عروسک پارچه‌ای دست دوز بود. آخر هفته‌ها همیشه مهمانی داشتیم. و همه خونه‌ی پدربزرگ جمع می‌شدیم. تنها دغدغه‌مون این بود که کسی در بازی جرزنی نکنه! مامان و بابا هنوز جوان و سرزنده بودند و برای همه چی حوصله داشتند... حالا هیچ کدوم نیست، نه خوشی‌ها، نه مهمونی‌ها، نه خراش‌ها و قهر و آشتی‌های بچگی، نه جوانی مامان و بابا... زخم‌ها هیولا شدند که روح رو می‌بلعند و زندگی روی هزار پاشنه می‌چرخد و قرار ندارد. حالا ترس‌ها از آینده است، خوشی‌ها ناممکن و زیر سنگ هزار آرزوی نرسیده است. دل‌هامون میوه‌های کال و گس نرسیده اند که وقت چیدنشون نیست ولی روی زمین افتادند. بچگی‌هامون کجا رفت؟ تو بیابون بزرگسالی چرا به هیچ جا نمی‌رسیم؟ ✅ #@zohreghafori ✍ 📆 #١۴٠۴/١٢/٠١ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔@tarhe_tahavol🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاه‌های هستیم👇🌹🍃 🆔 https://daigo.ir/secret/11939349961
چی بنویسم
AUD-20221204-WA0000.
زمان: حجم: 3.6M
🌺صوت حدیث کسا 🎤محسن فرهمند ┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄┄ 🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
سلام به همگی همراهان گرامی🌹 بعد از مدت‌ها که از دنیای قلم و نوشتن فاصله گرفته‌بودم تصمیم گرفتم دوباره بنویسم. میخواهم اولین حرکت را با ویرایش داستان بلند سپهر شروع کنم. ان‌شاءالله به زودی ویرایشش رو شروع می‌کنم و قسمت‌ها را یکی یکی داخل کانالم یعنی (گل‌های سهیلی سپهر) بارگذاری می‌کنم. امیدوارم همایت‌ها، نظرات و انتقادات همگی عزیزانی در گروه‌های مربوط به باغ انار پیامم را مشاهده می‌کنند، در ویراش این اثر به حقیر انرژی و انگیزه مضاعف برای ادامهٔ کار بدهند آدرس کانال: https://eitaa.com/golhaye_soheilye_sepehr سپاسگزارم از همراهی‌تان ارادتمند شما «سپهر»
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✅ بسم الله الرحمن الرحیم 📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم 💌صفحه ۳۰۳ قرآن کریم ✅ @BisimchiMedia
داستانِ «کربنِ تنها و خواستگاریِ نافرجام» یکی بود یکی نبود، غیر از پیوند اشتراکی، هیچ‌کس نبود! یه «کربن» جوون و جویای نام بود به اسم «کربن‌قلی». کربن‌قلی خیلی تنها بود؛ طفلی کلاً ۴ تا دست داشت (ظرفیت ۴ دیگه!) ولی هر ۴ تا دستش خالی بود و توی کوچه پس‌کوچه‌های «محلول بنزن» ول می‌گشت. یه روز که داشت از جلوی آزمایشگاهِ «جردن» رد می‌شد، یهو چشمش افتاد به یه «اکسیژن‌خاتون» که دو تا دستِ سفید و براق داشت و با یه جفت «الکترونِ جفت‌نشده» بدجوری دلبری می‌کرد. کربن‌قلی که دلباخته شده بود، با همون لهجه‌ی شیرینِ خودش گفت: -«ای اکسیژن‌خاتون! به ایی سِه خواهُم، بو چِه خواهُم. مو تونِه می‌خوام! بیا دستِت رو بده به من، یه پیوندِ یگانه بزنیم، بریم سرِ خونه زندگیمون توی یه زنجیره‌ی هیدروکربنی!» اکسیژن‌خاتون یه نگاهِ عاقل‌اندرسفیهی به کربن‌قلی انداخت و گفت: -«برو عمو! من دنبال یه منیزیمِ پولدار می‌گردم که بهم پیوند یونی بده و برام ویلا توی جردن بخره! تو که همه‌اش دنبال "اشتراک" گذاشتنی، به دردِ من نمی‌خوری! اصلاً برو ببینم بلدی یه "سیکلوهگزان"ِ درست‌وحسابی بشی یا هنوز توی کفِ "متان" موندی؟!» کربن‌قلی که بدجوری «اکسیدِ» شده بود و بغض کرده بود، راهش رو کج کرد و رفت گوشه‌ی آزمایشگاه نشست. همون‌جا بود که یادِ اون شعر افتاد و زیر لب خوند: -«کجا باید برم، یه دنیا خاطره... از اون اکسیژنِ بی‌وفا یادم نیاد؟!» آخرش هم از شدتِ غصه، رفت با ۴ تا «هیدروژنِ» کنکوری و درب‌وداغون دوست شد و تبدیل شد به یه گازِ «متانِ» معمولی و تا آخر عمرش توی لوله‌کشیِ گازِ همون خونه‌ای موند که اکسیژن‌خاتون توش زندگی می‌کرد! نتیجه اخلاقی: هیچ‌وقت به اکسیژن‌ها اعتماد نکن، چون آخرش آدم رو می‌سوزونن و تبدیل به دی‌اکسید کربن می‌کنن! 🔥
«بازگشتِ کربن‌قلی» کربن‌قلی که دید توی جردن خبری از عشقِ واقعی نیست و همه دنبال «منیزیمِ میلیاردر» هستن، نشست قشنگ درسش رو خوند. «شیمی آلی ۱» رو با نمره ۲۰ پاس کرد و رفت توی یه شرکتِ پتروشیمیِ بزرگ استخدام شد. یه روز که داشت با بنزِ آخرین مدلش (که با سوختِ اکتانِ ۱۰۰ کار می‌کرد) از توی جردن رد می‌شد، یهو دید «اکسیژن‌خاتون» کنار خیابون منتظرِ تاکسیه و حسابی هم زنگ‌زده و داغون شده (آخه منیزیم بهش خیانت کرده بود و با یه «کلرِ» بدجنس رفته بود ماه عسل.!) کربن‌قلی شیشه رو داد پایین و با همون لهجه‌ی شیرینش گفت: -«اکسیژن‌خاتون! یادت میاد می‌گفتی مو فقط به دردِ متان می‌خورم؟ حالا ببین که شدم رئیسِ کلِ بسپارها و پلیمرها! ولی حیف که دیگه ظرفیتِ دست‌های من با هیدروژن‌های باوفا پُر شده و جایی برای تو ندارم...» 😎👋 بعد هم پاش رو گذاشت روی گاز و با صدای بلند آهنگِ «کجا باید برم» رو پلی کرد و رفت به سمتِ افق! نتیجه اخلاقی: بشین «شیمی آلی» رو بخون که فردا روزی توی جردن، با غرور از کنارِ اکسیژن‌های بی‌وفا رد بشی!✌️