💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
سلام و رحمت طاعات قبول باشه انشاءالله کتابخانهی حرم خانم در شبستان نجمه خاتون، برای دختران نوجو
#شایدسوالشماهمباشد
⁉️یعنی حرم با این همه نذورات و موقوفات و... بودجهی خرید چند جلد کتاب رو نداره؟
🔆 یک این که حجم کتابهای اهدایی به حرم زیاد و بیشتر از کتابهای مذهبی و بیوت علما و مراجع و... است
یعنی کتاب جدید و نوجوانپسند زیاد نیست
و بودجه کمی به خرید کتاب اختصاص داده میشود. اکثر این کتابها در گنجینه عظیم کتابخانه اصلی و بزرگ حرم نگهداری میشوند
🔆 دوم این که کتابخانه شبستان نجمه خاتون چون در محل زیارت و تردد زائر است، حجم امانت کتابش بالاست و زمان میبرد تا کتاب خوانده شود و برگردد؛ باید کتاب جایگزین شود که قفسه خالی نماند
🔆 سوم این که مدیر کتابخانه بیشتر در ایام برگزاری نمایشگاه کتاب، کتاب میخرد اما کتابخانه شبستان نجمه خاتون الان به کتاب نیاز دارد...
💠 نشست علمی: رهیافتی جنسیتی به الگوی گذار از جامعه جاهلی به جامعه عقلانی با تاکید بر نقش تاریخی حضرت خدیجه علیهاالسلام
▪️ویژه برنامه وفات حضرت خدیجه کبری سلام الله علیها
🔸 سخنران: حجت الاسلام و المسلمین محمد رضایی آدریانی
📆زمان برگزاری: شنبه/ ۹ اسفند/ ۱۴۰۴ ساعت: ۱۵
🌐 لینک برگزاری:
https://www.skyroom.online/ch/nasra1401/idea-136309/l/fa
#گروه_پژوهشی_مطالعات_اسلامی_زنان
#دبیر_خانه_دائمی_بانوی_هزاره_اسلام
#مدرسه_علمیه_تخصصی_امام_حسین_علیه_السلام_یزد_سطح_سه
#مرکز_مدیریت_حوزه_های_علمیه_خواهران_یزد
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#دهم_ماه_مبارک_رمضان_(وفات_حضرت_خدیجه_کبری_سلام _الله_علیها)
💠گروه پژوهشی مطالعات اسلامی زنان
┈••✾•🍃❀🌸❀🍃•✾•
https://eitaa.com/b_Islam
┈••✾•🍃❀🌸❀🍃
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#دهم_ماه_مبارک_رمضان_(وفات_حضرت_خدیجه_کبری_سلام _الله_علیها)
💠گروه پژوهشی مطالعات اسلامی زنان
┈••✾•🍃❀🌸❀🍃•✾••┈┈
https://eitaa.com/b_Islam
Mar 10, 20.04 nasra.m4a
حجم:
27.6M
🔹صوت نشست علمی تخصصی ویژه وفات حضرت خدیجه سلام الله علیها
🔸سخنران حجه الاسلام والمسلمین محمد رضایی آدریانی
💠گروه پژوهشی مطالعات اسلامی زنان
┈••✾•🍃❀🌸❀🍃•✾••┈┈
https://eitaa.com/b_Islam
12.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ نقاشی شن فاطمه عبادی در سوگ امّ المؤمنین (س) | #ببینید
🏴 دهم رمضان، سال #روز وفات حضرت خدیجه(س) تسلیت باد
#زنان_تراز_جهان
💠گروه پژوهشی مطالعات اسلامی زنان
┈••✾•🍃❀🌸❀🍃•✾••┈┈
https://eitaa.com/b_Islam
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#دهم_ماه_مبارک_رمضان_(وفات_حضرت_خدیجه_کبری_سلام _الله_علیها)
💠گروه پژوهشی مطالعات اسلامی زنان
┈••✾•🍃❀🌸❀🍃•✾•
https://eitaa.com/b_Islam
┈••✾•🍃❀🌸❀🍃
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #زخم _هیچکدوم از زخمهای ما موقعی که تو پارک بازی میکردیم اتفاق نیافتاده
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#کنکور📚
— زن دست از سر کچلم بردار چی از جونم میخوای؟
زن قابلمهی داغ را روی سینک کوبید:
—مرد از بس دست دست کردی که طلا گرون شد. با پولت نه خونه خریدی نه طلا.
هوشنگ در حالی که سبیلهای بورش را با دست پیچ میداد صدایش را کلفت کرد:
— طلا میخریدم که اونم با بقیه دزد بهش دستبرد بزنه؟
منیژه در حالیکه برنج را از آبکش داخل قابلمه خالی میکرد با صورت برافروخته گفت:
— دست رو دلم نذار که خونه. چقدر بهت گفتم این چند تیکه طلا رو بدیم دست پیمانکار و خونه پیش خرید کنیم؟
مرد از پشت میز بلند شد. دستش را محکم روی آن کوبید:
— پیش خرید خونه که دست من نبود هنوز شروع نکرده بودن.
زن گیسهای جوگندمیاش را با دست چنگ زد و اشکش در آمد:
— اون خونه نشد یه خونه ی دیگه. بگو پولهام دست داداشم بود و روم نشد ازش بگیرم چرا این اونور میندازی؟
هوشنگ دست دراز کرد و یقه ی زنش را گرفت و هیکل گوشتالودش را تکان داد:
— خفه میشی یا خفهات کنم نه که اختیار زندگیمون دست داداشت نیست؟! تا میام برای کاری دست بجنبونم میگی وایسا داداشم بیاد اون دستش سبک و پر برکته. اونم که ماشالله یه تنبل بی فکر و عاشق خوابه.
— چرا پای داداش من وسط میکشی؟
— پس میخوای دستشو وسط بکشم؟
— هوشنگ خیلی نامردی همه تقصیرا رو گردن اون بدبخت میندازی. یقهام ول کن.
هوشنگ یقهی زنش را رها کرد و در حالی که دستش را بالا میبرد از آشپزخانه بیرون رفت:
— نترس اون گردنش نمیشکنه از بس کلفته. دستش تو کاسهی اون بالا بالاییاست و پشتش به اونا گرمه.
هانیه با موهای بلند ژولیده از اتاق بیرون آمد . کتاب را محکم روی میز آشپزخانه کوبید و داد کشید:
بس کنید دیگه. از این بچه بازیا دست بردارید. به خدا دست خودم نیستا، یهو دیدین از بیاعصابی خودم از پنجره پرت کردم پایین تا از دست هر دوتون و این کنکور لعنتی خلاص کنم.
#پایان✅
#دلخوشی✍
📆 #١۴٠۴/١٢/٠٨
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @tarhe_tahavol 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاههای #طرح_تحول هستیم👇🌹🍃
🆔 https://daigo.ir/secret/11939349961
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #کنکور📚 — زن دست از سر کچلم بردار چی از جونم میخوای؟ زن قابلمهی داغ را
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#صداهایی_از_دیوار 🔊
فصل اول
باران بیوقفه بر سقف آسایشگاه میکوبید. قطرهها با نظمی بیمارگونه روی پنجره میریختند و خطهای باریک آب را روی شیشه به راه میانداختند؛ خطهایی که انگار داشتند چیزی را مینوشتند، پیامی از جایی دور، از جایی پشت آن دیوارها.
آسمان، خاکستریِ چرکینی داشت که نه شب بود و نه روز. مهی غلیظ باغچههای آسایشگاه را بلعیده بود و سایهی درختان پیر همانند ستونهایی گمشده در عالم خواب، در سکوت ایستاده بودند. صدای رعد، همچون نالههای موجودی کهن، هر از گاهی در دل آسمان ترک میانداخت.
در اتاق شماره ۲۷۳، سکوت سنگینی حاکم بود. جز صدای باران و گاهبهگاه تکان خوردن تخت فلزی، چیز دیگری شنیده نمیشد. او کنار پنجره نشسته بود، بیحرکت. زانوهایش را بغل کرده، چانهاش را روی دستها گذاشته بود و خیره شده بود به آینهای که روی دیوار روبهرو نصب شده بود؛ آینهای قدیمی با قاب چوبی که پوسیدگی درزهایش را در بر گرفته بود، و شیشهای که ترکهایی چون ریشههای خشکیده در آن دویده بودند.
این آینه برای دیگران چیزی نبود جز یک شیء تزئینی کهنه. اما برای او، نه. آن آینه مرز بود؛ مرزی باریک میان این دنیا و جهانی که فقط شبها بیدار میشد.
هر شب، وقتی چراغها خاموش میشدند، صدایی آرام از درون آینه برمیخاست. صدای گریهی خفهای، شبیه هقهق کودکی که فراموش شده باشد. صدایی که نمیخواست شنیده شود اما نمیتوانست خاموش بماند. گاهی هم نجواهایی درهم و نامفهوم از درون آن میآمد؛ واژههایی در زبانی ناشناخته، شبیه زبانی گمشده، چیزی میان زمزمههای جادوگران و شعرهای بیوزن.
کسی باور نمیکرد. آنها فقط نگاه میکردند، لبخند میزدند، و در پروندهاش چیزهایی مینوشتند.
پارانویا. اختلال واقعیت. اختلال پس از حادثه.
روزی یکی از پرستاران تازهکار، پسری جوان با صورتی که هنوز باور داشت میتواند نجات دهد، متوجه نگاه خیره و ثابت او شد. کمی مکث کرد، نزدیکتر آمد و آرام گفت:
– همیشه به این آینه نگاه میکنی. چیزی میبینی اون تو؟
او، بدون اینکه نگاهش را از آینه بردارد، به آرامی گفت:
– اون تو یه بچه هست. برادرمه.
سکوتی کوتاه. پرستار نفسش را حبس کرد.
– اما… برادرت… اون که…
نگفت. جمله را ناتمام گذاشت. چون هر چیزی که میخواست بگوید، انگار در برابر آن نگاه بیپلک و آن آینهی ترکخورده، بیمعنا بود.
– فکر میکردن مرده. ولی اشتباه میکنن. اون هنوز اونجاست. گیر کرده… همونجا پشت شیشه.
پرستار سعی کرد لبخندی بزند، اما چهرهاش سرد بود. مثل اینکه چیزی در آن لحظه درون خودش ترک برداشته باشد. لحظهای به آینه نگاه کرد. تصویر خودش در آن شکسته و موجدار بود، انگار داشت به موجودی ناآشنا نگاه میکرد. موهایش کشیدهتر به نظر میرسید، چشمهایش تیرهتر، و صورتش خستهتر از آنچه بود.
یک لحظه حس کرد چیزی در پشت تصویرش تکان خورد. سایهای که با او حرکت نمیکرد.
با قدمهایی مردد از اتاق بیرون رفت. صدای در که بسته شد، او را دوباره به تنهاییاش سپرد.
شب از راه رسید. چراغها خاموش شدند. سکوتی سنگین روی آسایشگاه افتاد، گویی ساختمان برای لحظهای مرده بود. فقط صدای باد، از شکافهای پنجرهها، نالهای ضعیف به درون میفرستاد.
او هنوز کنار پنجره بود. آینه اندکی لرزید، یا شاید این فقط حس بود. حس چیزی که نمیخواهد دیده شود، اما منتظر است که کسی نگاه کند. زمزمهها بازگشتند. اینبار کمی بلندتر، کمی نزدیکتر.
«بیا… هنوز اینجام…»
او بهسختی پلک زد. صدای گریهی کودک بار دیگر آمد. بلندتر. واقعیتر. مثل کسی که پشت شیشهای گرفتار شده و با مشت به آن میکوبد، بیآنکه صدای ضربهاش شنیده شود.
کسی از پشت در اتاق میگذشت. صدای پاهایش برای لحظهای از پشت دیوار عبور کرد.
اما آنکس که کنار آینه ایستاده بود، تنها نبود. دیگر نه.
و آن آینه، تنها یک آینه نبود.
بلکه دروازهای بود، شکسته اما زنده. دروازهای که چیزی درونش تنفس میکرد. چیزی که سالها پیش گم شده بود. چیزی که دیگران حاضر به دیدنش نبودند.
#پایان✅
#شهید✍
📆 #١۴٠۴/١٢/٠٩
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @tarhe_tahavol 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344