تبدیل شدن استراحتگاه خودرو
به قرارگاه فرهنگی، هنری، صنعتی
همین روبروی خونهمون سمت چپ
خونه شهید امید رحیمی هست که
توی جنگ دوازده روزه به شهادت رسید.
روحش شاد و راهش پر رهرو
شادی روح همه شهدا بفرستید صلوات
و فاتحه...
اللهم...
@anarstory
راهپیمایی در عرض خیابان
موقعیت: شب چهل و ششم جنگ، ۲۵ فروردین ۱۴۰۵، قم، بلوار شهید صدوقی
حوالی ساعت یازده شب، کنار خیابان منتظر همسرم بودم. یک آقا با سطل رنگ سفید و قلممو، یکی دو متر جلوتر از من نشست کف خیابان و شعار نوشت: «مرگ بر اسرائیل کودککش»
سطلش را برداشت و قاتی جمعیت شد. نگاهم دنبالش رفت. نوشتههای شبهای قبل را پشت پایش دیدم که از رویشان رد شد. زیر پای مردم کمرنگ شدهاند. بر اساس میزان سفیدی و وضوحشان میتوان حدس زد هر کدام برای چند شب قبل هستند. نگاهم گمش کرد و برگشت روی نوشته امشب.
مادری دست دخترک دو سه سالهاش را گرفته و از جلویم رد شد. یک قدم برگشت عقب، نگاهش روی نوشته ماند، رو به عرض خیابان کنار «مرگِ» شعار ایستاد، دست دخترک را در دستش محکم کرد، مادر و دختری، قدم قدم، به عرض خیابان، پا کوبیدند روی «مرگ بر اسرائیل کودککش» و راهشان را سمت طول خیابان کج کردند.
✍حُرّه.عین
۲۶ فروردین ۱۴۰۵
#روایت_جنگ
@by_horre
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۴🎬 به سختی دستش را به سمت جونیوری که از هوش رفته دراز میکند. باید از زنده بودنش م
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۵🎬
تن نیمهجان ساموئل به در تکیه خورده و خون تازه همچنان از سر و صورتش پایین میریزد.
بادیگارد دوباره تلاش میکند، اما بیفایده است.
صدای خالی شدن بنزین روی کف تونل را به خوبی میشنود. وقت زیادی نمانده! نمیتواند بماند! باید جان خودش را نجات بدهد.
میخواهد برگردد که یکلحظه چیزی در نگاهش برق میزند.
سریع میدود و میلهی فلزیای که از ماشین کنده شده بود را از زمین برمیدارد و با یک حرکت روی قفل میزند. یکبار...دوبار...سهبار....
ناگهان در با صدای تق باز میشود و بالاتنهی ساموئل در هوا معلق میماند. با حرکتی کمربند را باز میکند و دستش را دور تنِ او حلقه میکند.
او را روی دوشش میاندازد و با تمام توانش شروع میکند به دویدن. چندقدمی که از ماشین دور میشوند، صدای مهیبی در تونل میپیچد. بهیکآن تونل مثل تنور، داغ میشود. موج انفجار همه را چندمتر به جلو پرت میکند و خردههای آهن و شیشه، به اطراف پرت میشوند.
موج، مثل یک پتکِ نامرئی، بدن بادیگارد را به جلو پرتاب میکند. تن ساموئل روی دوشش تکان شدیدی میخورد.
هوای تونل پر شدهاست از بوی سوختگی، دود و بنزینِ سوخته؛ نفس کشیدن به قدری سخت شدهاست که گویی کسی گلویشان را میفشارد.
نور آتش پشت سرشان زبانه میکشد و سایهی آدمها روی دیوارِ سیاهِ تونل، کشیده و لرزان میرقصد. بادیگاردی که ساموئل را حمل میکند، روی زانو میافتد.
قطرات خون از زخم سرِ ساموئل روی آسفالت چکه میکند و با آبِ جمعشده روی زمین قاطی میشود.
یکی از بادیگاردها گوشی را از جیبش بیرون میکشد، دکمهی اضطراری را فشار میدهد و با صدایی گرفته داد میزند:
-«سریع نیرو بفرستین تونل جنوب، خروجی سوم!»
همزمان، بادیگارد زخمی، ساموئل را روی زمین میخواباند. نفسش بریدهبریده است.
سرش را خم میکند و گوشاش را روی سینهی ساموئل میگذارد.
لحظهای سکوت!
هیچ صدایی نیست. انگار زمان متوقف شدهاست.
ناگهان، یک ضربهی کُند و ضعیف زیر گوشاش حس میکند! قلب ساموئل هنوز کار میکند...
-«داره نفس میکشه! زندهست!»
صدای آژیر ماشین اورژانس از انتهای تونل به گوش میرسد. نور چراغهای آبی و قرمز، روی دیوارهای خیس تونل میرقصند.
همه آمادهاند که ساموئل و جونیور را منتقل کنند.
در همین لحظه، یک قطعه فیلم کوتاه در ذهن ساموئلِ نیمههوشیار پخش میشود. تصویر محوی از جونیور، تونل و چهره رانندهی کاامسی!
با چشمان نیمهباز زبانش را حرکت میدهد؛ اما قبل از اینکه کلمهای بگوید سیاهی همهچیز را میبلعد.
دو نفر از بادیگاردها ساموئل را روی برانکارد میگذارند. تکنسین اورژانس، همپای برانکارد میدود و همزمان دستگاه اکسیژن را آماده میکند.
درِ عقب آمبولانس باز میشود. برانکارد را داخل میبرند و در را قفل میکنند.
تکنسین شانهی ساموئل را تکان میدهد و فریاد میزند:
-«آقا! صدای منو میشنوی؟؟»
روی قفسه بالای سرش مانیتور ECG روشن میشود و خط سبزِ ناپایدار، بالا و پایین میپرد. صدای بوقهای تندش مستقیم در مغز لانه میکند!
بادیگاردی که او را از ماشین بیرون آورده بود، خودش را کنار ساموئل میچپاند.
چشمان ساموئل بستهاست و نفساش بهسختی شنیده میشود. پرستار سرم را وصل کرده، با یک سرنگ اپینفرین بالای سرش خم میشود و به بازویش ضربه میزند.
آن طرفِ دیگر، جونیور روی برانکارد در آمبولانس دوم است. امدادگر زخم سرش را پانسمان میکند و دست شکستهاش را آتل میبندد.
راننده پشت فرمان، درحالیکه عرق از شقیقههایش میچکد، با یک دست فرمان را گرفته و با دست دیگر دنده را عوض میکند.
آمبولانس با جیغِ لاستیکها، وارد بزرگراه میشود. سرعت به ۱۲۰ میرسد. صدای آژیر در شهر میپیچد.
در آمبولانس اول، وضعیت بحرانیتر میشود. صفحه مانیتور بالای سر ساموئل دوباره افت فشار را نشان میدهد؛ عدد روی نمایشگر بهسرعت پایین میرود.
ناگهان ساموئل شروع میکند به سرفهی خفیف...
#پایان_قسمت۵✔️
🗓۱۴۰۵/۰۱/۲٧
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2664825
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
نور
اسمش هلنا بود. با کفشای چراغدار. آستینای چین دار. از سرزبونش که نگم. خلاصه اومد بغل دست ما و کاسبی ما کساد شد.
برای ملت میقولی میکشید. خیلی هم به ملت رو نشون نمیداد. همون که خودش اراده میکرد میکشید و تحویل میداد. البته قبلش میپرسید چی بکشم. ولی بعدش میقولی قلب به دست میکشید.
گفتم که کلاس دوم بود و خوشنویسی هم میکرد کنار برگههاش.
پ.ن
تازه برگه بهش ندادم ولی خودش رفت از چادر غرفه کودک ده تا برگه گرفت اومد. خلاصه که با همین دست فرمون بره جلو برای مذاکره خیلی مناسبه.
#واقفی #خاطرات_خوشنویسی_خیابانی
#روایت_خیابان
#یزد
#بوستان_باغملی
@anarstory
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠