eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
908 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله الرحمن الرحیم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۴🎬 به سختی دستش را به سمت جونیوری که از هوش رفته دراز می‌کند. باید از زنده بودنش م
🕸🦇 🎬 تن نیمه‌جان ساموئل به در تکیه خورده و خون تازه همچنان از سر و صورتش پایین می‌ریزد. بادیگارد دوباره تلاش می‌کند، اما بی‌فایده است. صدای خالی شدن بنزین روی کف تونل را به خوبی می‌شنود. وقت زیادی نمانده! نمی‌تواند بماند! باید جان خودش را نجات بدهد. می‌خواهد برگردد که یک‌لحظه چیزی در نگاهش برق می‌زند. سریع می‌دود و میله‌ی فلزی‌ای که از ماشین کنده شده بود را از زمین برمی‌دارد و با یک حرکت روی قفل می‌زند. یک‌بار...دوبار...سه‌بار.... ناگهان در با صدای تق باز می‌شود و بالاتنه‌ی ساموئل در هوا معلق می‌ماند. با حرکتی کمربند را باز می‌کند و دستش را دور تنِ او حلقه می‌کند. او را روی دوشش می‌اندازد و با تمام توانش شروع می‌کند به دویدن. چندقدمی که از ماشین دور می‌شوند، صدای مهیبی در تونل می‌پیچد. به‌یک‌آن تونل مثل تنور، داغ می‌شود. موج انفجار همه را چندمتر به جلو پرت می‌کند و خرده‌های آهن و شیشه، به اطراف پرت می‌شوند. موج، مثل یک پتکِ نامرئی، بدن بادیگارد را به جلو پرتاب می‌کند. تن ساموئل روی دوشش تکان شدیدی می‌خورد. هوای تونل پر شده‌است از بوی سوختگی، دود و بنزینِ سوخته؛ نفس کشیدن به قدری سخت شده‌است که گویی کسی گلویشان را می‌فشارد. نور آتش پشت سرشان زبانه می‌کشد و سایه‌ی آدم‌ها روی دیوارِ سیاهِ تونل، کشیده و لرزان می‌رقصد. بادیگاردی که ساموئل را حمل می‌کند، روی زانو می‌افتد. قطرات خون از زخم سرِ ساموئل روی آسفالت چکه می‌کند و با آبِ جمع‌شده روی زمین قاطی می‌شود. یکی از بادیگاردها گوشی را از جیبش بیرون می‌کشد، دکمه‌ی اضطراری را فشار می‌دهد و با صدایی گرفته داد می‌زند: -«سریع نیرو بفرستین تونل جنوب، خروجی سوم!» همزمان، بادیگارد زخمی، ساموئل را روی زمین می‌خواباند. نفسش بریده‌بریده است. سرش را خم می‌کند و گوش‌اش را روی سینه‌ی ساموئل می‌گذارد. لحظه‌ای سکوت! هیچ صدایی نیست. انگار زمان متوقف شده‌است. ناگهان، یک ضربه‌ی کُند و ضعیف زیر گوش‌اش حس می‌کند! قلب ساموئل هنوز کار می‌کند... -«داره نفس می‌کشه! زنده‌ست!» صدای آژیر ماشین اورژانس از انتهای تونل به گوش می‌رسد. نور چراغ‌های آبی و قرمز، روی دیوارهای خیس تونل می‌رقصند. همه آماده‌اند که ساموئل و جونیور را منتقل کنند. در همین لحظه، یک قطعه فیلم کوتاه در ذهن ساموئلِ نیمه‌هوشیار پخش می‌شود. تصویر محوی از جونیور، تونل و چهره‌ راننده‌ی کا‌ام‌سی! با چشمان نیمه‌باز زبانش را حرکت می‌دهد؛ اما قبل از اینکه کلمه‌ای بگوید سیاهی همه‌چیز را می‌بلعد. دو نفر از بادیگاردها ساموئل را روی برانکارد می‌گذارند. تکنسین اورژانس، هم‌پای برانکارد می‌دود و همزمان دستگاه اکسیژن را آماده می‌کند. درِ عقب آمبولانس باز می‌شود. برانکارد را داخل می‌برند و در را قفل می‌کنند. تکنسین شانه‌ی ساموئل را تکان می‌دهد و فریاد می‌زند: -«آقا! صدای منو می‌شنوی؟؟» روی قفسه بالای سرش مانیتور ECG روشن می‌شود و خط سبزِ ناپایدار، بالا و پایین می‌پرد. صدای بوق‌های تندش مستقیم در مغز لانه می‌کند! بادیگاردی که او را از ماشین بیرون آورده بود، خودش را کنار ساموئل می‌چپاند. چشمان ساموئل بسته‌است و نفس‌اش به‌سختی شنیده می‌شود. پرستار سرم را وصل کرده، با یک سرنگ اپی‌نفرین بالای سرش خم می‌شود و به بازویش ضربه می‌زند. آن طرفِ دیگر، جونیور روی برانکارد در آمبولانس دوم است. امدادگر زخم‌ سرش را پانسمان می‌کند و دست شکسته‌اش را آتل می‌بندد. راننده پشت فرمان، درحالی‌که عرق از شقیقه‌هایش می‌چکد، با یک دست فرمان را گرفته و با دست دیگر دنده را عوض می‌کند. آمبولانس با جیغِ لاستیک‌ها، وارد بزرگراه می‌شود. سرعت به ۱۲۰ می‌رسد. صدای آژیر در شهر می‌پیچد. در آمبولانس اول، وضعیت بحرانی‌تر می‌شود. صفحه مانیتور بالای سر ساموئل دوباره افت فشار را نشان می‌دهد؛ عدد روی نمایشگر به‌سرعت پایین می‌رود. ناگهان ساموئل شروع می‌کند به سرفه‌ی خفیف... ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۱/۲٧ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2664825
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
نور اسمش هلنا بود. با کفشای چراغدار. آستینای چین دار. از سرزبونش که نگم. خلاصه اومد بغل دست ما و کاسبی ما کساد شد. برای ملت میقولی می‌کشید. خیلی هم به ملت رو نشون نمی‌داد. همون که خودش اراده می‌کرد می‌کشید و تحویل می‌داد. البته قبلش می‌پرسید چی بکشم. ولی بعدش میقولی قلب به دست می‌کشید. گفتم که کلاس دوم بود و خوشنویسی هم می‌کرد کنار برگه‌هاش. پ.ن تازه برگه بهش ندادم ولی خودش رفت از چادر غرفه کودک ده تا برگه گرفت اومد. خلاصه که با همین دست فرمون بره جلو برای مذاکره خیلی مناسبه. @anarstory
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
Mohsen Farahmand Azad, Sayed Mustafa Al Musawi, Ali Fani63f0c9c1bb3ce6d2f07ffb09_-7085336328756683485.mp3
زمان: حجم: 28.6M
📝دعای کمیل 🎤علی_فانی 📌هر شب جمعه دعای کمیل به نیت فرج آقا امام_زمان عجل الله اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج شهیدانمون
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کشیش محبوب استرالیایی: قلب من برای ایران و مردم نجیبش می‌تپد، به محض اینکه صلح شد به ایران می‌روم کشیشمون آخرش دیگه نتونست هیجاناتشو کنترل کنه؛ کم مونده به زبون فارسی قربون‌صدقمون بره😂👌 🌹یازهراۜ 🌹