💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۶🎬 تکنسین سریع لوله اکسیژن را روی صورت ساموئل تنظیم میکند و با صدایی بلند اما شمر
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۷🎬
به همین سادگی! همه چیز تمام شده بود! طبق نقشه؛ ساموئل باید حذف میشد!
تکنسین اورژانس سرش را پایین میاندازد. کسی متوجه لبخند محوی که گوشهی لباش نقش بسته، نمیشود.
دکتر برگهی فوت را امضا میکند و میگوید:
-«منتقلش کنید سردخونه.»
بعد از چند دقیقه، تکنسین به همراه پرستار، برانکارد مخصوص حمل جسد را تحویل میگیرند.
پارچه سفید را روی صورتاش میکشند و از آسانسور بیرون میآیند.
در این راهروی باریک و نیمه تاریک، صدای چرخهای برانکارد روی کف سرامیکی پیچیده و بوی کلر تمام راهرو را پر کردهاست.
پرستار نگاهی به تکنسین میاندازد و آرام زمزمه میکند:
-«جَوون بود! حیف شد.»
تکنسین حرفی نمیزند! تنها لبخندی وحشیانه در دلاش نقش بستهاست!
در انتهای راهرو، همان رانندهی کاامسی با روپوش سفید و ماسکی آبی ایستاده! سرش پایین، اما نگاهاش همچنان تیز و ثابت است.
همینکه برانکارد نزدیک میشود، مرد قدمی جلو میآید و دستاش را روی میلهی تخت میگذارد.
کارت شناساییاش را نشان داده و با صدایی دورگه میگوید:
-«مسئول تحویل جسدم!»
مرد بیهیچ مکثی، برانکارد را از آنها تحویل میگیرد و به سمت درِ اضطراری انتهای راهرو حرکت میکند.
وقتی به در اضطراری میرسد، به سرعت قفل دیجیتال را با کارت شناساییاش باز میکند.
به یک آن، هوای سرد و بارانی محوطهی پشتی بیمارستان، درون موهایش میخزد و آن را آشفته میکند.
با مکثی کوتاه برانکارد را به سمت ون مشکی رنگی که در تیرگیِ انتهای پارکینگ پنهان شده بود، هدایت میکند. یک مرد نقابدار پشت فرمان نشسته و آماده حرکت است. در را باز میکند، ساموئل را روی تخت داخل ون میگذارد و با نفسهای عمیق و پرشتاب میگوید:
-«زودتر حرکت کن.»
ون بیصدا از محوطه خارج شده و در تاریکی شب ناپدید میشود.
هوای داخل ون، بوی تیز الکل و خون گرفتهاست.
موتور با صدای یکنواختی میغرد، اما داخل کابین عقب، سکوتی مرگبار جریان دارد. مرد پارچه سفید را از روی صورت ساموئل برمیدارد.
چهرهاش رنگپریده، پوستاش سرد و رگهای شقیقهاش فرو رفتهاند. روی صندلی فلزی خم میشود و نبض گردن ساموئل را چک میکند.
لبهایش را به دندان میفشارد:
-«سه دقیقه بیشتر وقت نداریم!»
رضا، درحالی که با یک دست فرمان را چسبیده میگوید:
-«کمیل! کیف، زیر صندلیه!»
کمیل به سرعت کیف فلزی را برمیدارد و باز میکند. مضطرب است و همین باعث شده نفسنفس بزند.
داخل کیف، چند شیشه کوچک، لوله تراشه، سرنگهای آماده و یک دستگاه دفیبریلاتور پرتابل قرار دارد.
فردی که کنار ساموئل، دقیقا مقابل کمیل نشسته است، میگوید:
-«چقدر بهش تزریق کرده؟»
-«فکر کنم ۰/۷ میلی گرم تترودوتوکسین تزریق کرد.»
-«آدرنالین یک میلیگرم! آمادهاش کن. کمیل زودباش!»
کمیل رگ را پیدا کرده و سوزن را داخل پوستاش فرو میکند.
۳۰ ثانیه میگذرد اما هنوز هیچ ضربانی ندارد.
کمیل کلافه میگوید:
-«یه کاری کن میلاد!»
میلاد بلند میشود و شروع میکند به ماساژ قلبی. صدای حرکت دندهها به راحتی زیر انگشتاناش شنیده میشود.
عرق از پیشانی کمیل میچکد.
سریع سرنگ دوم را آماده و تزریق میکند.
میلاد و کمیل، هردو، چشمشان به مانیتور پرتابل دوخته شده است؛ خط سبز هنوز صاف است.
ناگهان کمیل دست دراز میکند و کابلهای دفیبریلاتور را میگیرد.
دو پدال گرد و براق را روی سینه ساموئل میگذارد.
دستگاه را روی ۲۰۰ ژول تنظیم میکند.
صدای ترکیدن هوا در دستگاه میپیچد و بدن ساموئل مثل عروسکی در خلا، تکان شدیدی میخورد.
#پایان_قسمت۷✔️
🗓۱۴۰۵/۰۱/۳۰
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2664825