eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
908 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از طرح تحول
🔸جلسه سوم: انواع داستان از نظر شکل و طول: 📝 داستان خیلی کوتاه بسیار کوتاه (گاهی زیر ۳۰۰ کلمه) تمرکز روی یک لحظه یا حس بدون توضیح اضافه 📖 داستان کوتاه یک خط داستانی شخصیت محدود تمرکز روی یک اتفاق مهم 📘 داستان بلند بین داستان کوتاه و رمان شخصیت‌پردازی عمیق‌تر زمان بیشتر برای روایت 📕 رمان داستان بلند با چند خط روایی شخصیت‌ها و دنیای گسترده امکان پرداخت عمیق به روابط و تغییرات -------- 🎭 انواع داستان از نظر محتوا و ژانر: 🧠 واقع‌گرا (رئالیستی) داستان‌هایی نزدیک به زندگی واقعی بدون عناصر غیرعادی 💕 عاشقانه تمرکز روی روابط عاطفی و احساسات 😱 ترسناک برانگیختن ترس، اضطراب و تعلیق 🕵️ جنایی / معمایی قتل، راز، تحقیق و کشف حقیقت 🧪 علمی‌–تخیلی آینده، تکنولوژی، فضا، علمِ فرضی 🧙 فانتزی دنیاهای خیالی، جادو، موجودات افسانه‌ای 🏹 ماجراجویانه سفر، خطر، کشف و حرکت مداوم ⚔️ تاریخی داستان در بستر یک دوره‌ی تاریخی واقعی 🧠 روان‌شناختی تمرکز روی ذهن، درون و پیچیدگی شخصیت‌ها 😂 طنز روایت با نگاه خلاقانه و خنده‌دار به زندگی 🌑 اجتماعی نقد جامعه، روابط انسانی، مشکلات جمعی ژانرها قابل ترکیب‌اند؛ -------- انواع داستان از نظر زاویه دید: (بعداً مفصل توضیح میدم درموردشون) _اول‌شخص _سوم‌شخص محدود _سوم‌شخص دانای کل 💬 سؤال: «اگه بخوای داستان بنویسی، کدوم ژانر بهت نزدیک‌تره؟» یا«ترکیب کدوم دو ژانر برات جذابه؟»
هدایت شده از طرح تحول
18.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ▫️بخش دوم 📘دوره «نظریه ولایت فقیه» ✍🏻با تدریس استاد علی غلامی ┄┅┅┅┅┄•❅✿❅•┄┅┅┅┅┄ ⸾‣@tarhe_tahavol ⸾‣@ANARSTORY
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۸🎬 مانیتور لرزش کوتاهی نشان می‌دهد، اما دوباره صاف می‌شود. میلاد ملتمس، زیر لب زمز
🕸🦇 🎬 خون گرم آرام روی شان جراحی پخش می‌شود. جراح جسم فلزی را بیرون می‌کشد، کاملاً طبیعی آن را در سینی می‌اندازد و با همان دست دیگر، بی‌آنکه کسی ببیند، ردیاب را از زیر سینی بیرون می‌کشد. قلب‌اش دیوانه‌وار به سینه می‌کوبد و نفس‌اش را حبس می‌کند. ردیاب را با مهارت، دقیقاً بین دو لایه عضله جاساز می‌کند. زیر لب، نفس خفه شده‌اش را آرام بیرون می‌دهد و می‌گوید: -«ست بخیه…» در اتاق فرمان، رضا خیره به مانیتور می‌نشیند. روی صفحه دوم، نرم‌افزار ردیابی باز است. انگشت‌اش روی ماوس می‌لغزد...کلیک! یک نقطه سبزِ روشن روی نقشه می‌درخشد و آرام چشمک می‌زند. در همان لحظه، لبخندی کم‌جان و سرد روی لب‌های رضا می‌نشیند. -«بچه‌ها! ماهی افتاد تو تله...» چندساعتی از به‌هوش آمدن ساموئل می‌گذرد و همه‌چیز تقریباً تحت کنترل است. او که حالا کمی حال‌اش بهتر شده، به سختی نیم‌خیز می‌شود و روی تخت می‌نشیند. قفسه‌سینه‌اش تیر می‌کشد. لحظه‌ای سرش را تکیه می‌دهد و نفس عمیقی می‌کشد. پوست‌اش هنوز رنگ‌پریده و عرق‌کرده است. کمیل که در حال شستن ظروفِ داخل سینک است با صدای بالا پایین شدن تخت، ناخودآگاه سرش را برمی‌گرداند؛ هنوز هم مثل قبل، به کوچک‌ترین صداها عکس‌العمل نشان می‌دهد. -«انقدر تکون نخور! عزرائیلو عاصی کردی!» ساموئل نفس عمیقی می‌کشد. ضربان قلب‌اش هنوز به روال سابق برنگشته اما لحن‌اش قاطع است. چشم‌هایش نیمه‌پف‌کرده و خسته است. نگاه‌اش را به رضا می‌دوزد و بی‌توجه به غر زدن‌های کمیل می‌گوید: -«رضا! چه خبر؟!» رضا سرش را برگردانده و لبخند کوتاهی می‌زند. -«خبر خاصی نیست! حالت بهتره؟» ساموئل نگاه‌اش را بین سوزن آنژیوکت و چهره‌ی او تقسیم کرده و لب‌های خشک شده‌اش را تکان می‌دهد: -«الحمدلله!... فقط تا دیر نشده مختصات ردیابو به همراه گزارش، برا حاج رمضان ایمیل کن.» دست رضا لحظه‌ای روی کیبورد مکث می‌کند. بی‌تردید سری تکان می‌دهد و شروع می‌کند به تایپ کردن. کمیل با دستان خیس و لبخندی شیطنت‌آمیز از آشپزخانه بیرون می‌آید و به سمت کاناپه می‌رود. میلاد که پس از ساعت‌ها موفق شده‌است دقایقی چشم روی هم بگذارد، با بالشتکی که به صورت‌اش کوبیده می‌شود‌، هیجان زده نیم‌خیز می‌شود. رگه‌های قرمز، سفیدی چشمان‌اش را تا حد زیادی محو کرده‌! از شدت حرص نفسی عمیق می‌کشد و با اخم زل می‌زند به چشمان سرخوشِ کمیل. -«لعنت بهت کمیل، بذا دو دقیقه کپه‌ی مرگمو بذارممم!» کمیل اما با لبخندی ژکوند زل زده به میلادی که بعید نیست تا چند ثانیه دیگر کل سلول‌هایش را غرق فحش‌های رکیک کند! دندان‌های میلاد هرلحظه بیشتر چفت می‌شوند. مشت‌ گره کرده‌اش را آرام به دسته‌ی مبل کوبیده و دوباره دراز می‌کشد. -«دست بهم بزنی، این‌بار با قوزک پا صورتتو دفرمه می‌کنم!» رضا پوزخند کوتاهی می‌زند: -«شما دو تا اگه یه روز به جون هم نیفتید، زمین به آسمون میاد؟!» ساموئل درحالی‌که دوباره روی تخت دراز می‌کشد، از کل‌کل‌شان لبخند کم‌رنگی روی صورت‌اش می‌نشیند. با ناله‌ای کوتاه سرش را روی بالشتک می‌گذارد و نفس عمیقی می‌کشد. میلاد همان‌طور که به رضا نگاه می‌کند، زیر لب می‌گوید: -«دِ آخه نمی‌دونی چه زجری کشیدم از دست این موجود!» ساموئل پاسخش را می‌دهد: -«برگشتیم ایران، هم تو یه نفس راحت می‌کشی، هم کمیل!» و دوباره خطاب به رضا می‌گوید: -«رضا برنامه‌ی برگشتمونو هرچه سریعتر هماهنگ کن.» در همین حین کمیل به یک باره چشمش روی تیتر اخبار توقف می‌کند. -«وقوع حادثه رانندگی و مجروحیتِ فرمانده‌ی ارشدِ آمان!» نیشخند ریزی روی‌ لب‌اش نقش می‌بندد. بی‌توجه به میلاد که با حرص بالش را محکم روی گوشش می‌فشارد، صدای تلوزیون را زیاد می‌کند. -«متاسفانه از وضعیت جسمی و شدت مجروحیت ایشان، خبری در دست نیست...» ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۲/۰۱ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2664825
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا