💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۸🎬 مانیتور لرزش کوتاهی نشان میدهد، اما دوباره صاف میشود. میلاد ملتمس، زیر لب زمز
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۹🎬
خون گرم آرام روی شان جراحی پخش میشود. جراح جسم فلزی را بیرون میکشد، کاملاً طبیعی آن را در سینی میاندازد و با همان دست دیگر، بیآنکه کسی ببیند، ردیاب را از زیر سینی بیرون میکشد.
قلباش دیوانهوار به سینه میکوبد و نفساش را حبس میکند. ردیاب را با مهارت، دقیقاً بین دو لایه عضله جاساز میکند.
زیر لب، نفس خفه شدهاش را آرام بیرون میدهد و میگوید:
-«ست بخیه…»
در اتاق فرمان، رضا خیره به مانیتور مینشیند. روی صفحه دوم، نرمافزار ردیابی باز است. انگشتاش روی ماوس میلغزد...کلیک!
یک نقطه سبزِ روشن روی نقشه میدرخشد و آرام چشمک میزند.
در همان لحظه، لبخندی کمجان و سرد روی لبهای رضا مینشیند.
-«بچهها! ماهی افتاد تو تله...»
چندساعتی از بههوش آمدن ساموئل میگذرد و همهچیز تقریباً تحت کنترل است. او که حالا کمی حالاش بهتر شده، به سختی نیمخیز میشود و روی تخت مینشیند.
قفسهسینهاش تیر میکشد.
لحظهای سرش را تکیه میدهد و نفس عمیقی میکشد. پوستاش هنوز رنگپریده و عرقکرده است.
کمیل که در حال شستن ظروفِ داخل سینک است با صدای بالا پایین شدن تخت، ناخودآگاه سرش را برمیگرداند؛ هنوز هم مثل قبل، به کوچکترین صداها عکسالعمل نشان میدهد.
-«انقدر تکون نخور! عزرائیلو عاصی کردی!»
ساموئل نفس عمیقی میکشد. ضربان قلباش هنوز به روال سابق برنگشته اما لحناش قاطع است. چشمهایش نیمهپفکرده و خسته است. نگاهاش را به رضا میدوزد و بیتوجه به غر زدنهای کمیل میگوید:
-«رضا! چه خبر؟!»
رضا سرش را برگردانده و لبخند کوتاهی میزند.
-«خبر خاصی نیست! حالت بهتره؟»
ساموئل نگاهاش را بین سوزن آنژیوکت و چهرهی او تقسیم کرده و لبهای خشک شدهاش را تکان میدهد:
-«الحمدلله!... فقط تا دیر نشده مختصات ردیابو به همراه گزارش، برا حاج رمضان ایمیل کن.»
دست رضا لحظهای روی کیبورد مکث میکند. بیتردید سری تکان میدهد و شروع میکند به تایپ کردن.
کمیل با دستان خیس و لبخندی شیطنتآمیز از آشپزخانه بیرون میآید و به سمت کاناپه میرود.
میلاد که پس از ساعتها موفق شدهاست دقایقی چشم روی هم بگذارد، با بالشتکی که به صورتاش کوبیده میشود، هیجان زده نیمخیز میشود.
رگههای قرمز، سفیدی چشماناش را تا حد زیادی محو کرده! از شدت حرص نفسی عمیق میکشد و با اخم زل میزند به چشمان سرخوشِ کمیل.
-«لعنت بهت کمیل، بذا دو دقیقه کپهی مرگمو بذارممم!»
کمیل اما با لبخندی ژکوند زل زده به میلادی که بعید نیست تا چند ثانیه دیگر کل سلولهایش را غرق فحشهای رکیک کند!
دندانهای میلاد هرلحظه بیشتر چفت میشوند. مشت گره کردهاش را آرام به دستهی مبل کوبیده و دوباره دراز میکشد.
-«دست بهم بزنی، اینبار با قوزک پا صورتتو دفرمه میکنم!»
رضا پوزخند کوتاهی میزند:
-«شما دو تا اگه یه روز به جون هم نیفتید، زمین به آسمون میاد؟!»
ساموئل درحالیکه دوباره روی تخت دراز میکشد، از کلکلشان لبخند کمرنگی روی صورتاش مینشیند. با نالهای کوتاه سرش را روی بالشتک میگذارد و نفس عمیقی میکشد.
میلاد همانطور که به رضا نگاه میکند، زیر لب میگوید:
-«دِ آخه نمیدونی چه زجری کشیدم از دست این موجود!»
ساموئل پاسخش را میدهد:
-«برگشتیم ایران، هم تو یه نفس راحت میکشی، هم کمیل!»
و دوباره خطاب به رضا میگوید:
-«رضا برنامهی برگشتمونو هرچه سریعتر هماهنگ کن.»
در همین حین کمیل به یک باره چشمش روی تیتر اخبار توقف میکند.
-«وقوع حادثه رانندگی و مجروحیتِ فرماندهی ارشدِ آمان!»
نیشخند ریزی روی لباش نقش میبندد.
بیتوجه به میلاد که با حرص بالش را محکم روی گوشش میفشارد، صدای تلوزیون را زیاد میکند.
-«متاسفانه از وضعیت جسمی و شدت مجروحیت ایشان، خبری در دست نیست...»
#پایان_قسمت۹✔️
🗓۱۴۰۵/۰۲/۰۱
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2664825
Khamenei.ir6_144253728901879068.mp3
زمان:
حجم:
12M
قرائت دعای توسل
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠