eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
910 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #روایت_جنگ‌رمضان 📃 #حماسه_آفرینی🇮🇷✊ *روایت کوتاهی از حماسه‌ی میدان‌داری در خیابان* بعض
💥 📃 ⭐️ (بسم‌ الله الرحمن الرحیم) شنیده بود به ازای هر انسان، چند میلیون ستاره بهش می‌رسد. کارش شده بود هر شب برود زیر آسمان و ستاره‌های دیدنی را بشمارد تا ببیند چندتا از آنها در دسترس است؟ نزدیک‌ترشان را انتخاب می‌کرد و خیال‌بافی می‌آمد سراغش که الان روی آن ستاره یک قصر نورانی است با حوض‌های سفید و فواره‌های آب شیرین و زلال. حتی در خواب داخل قصرش هم رفته بود. تخت‌هایی از پر نرم و اتاق‌هایی بزرگ که حتی خانواده سلمه هم داخلش جا می‌شوند. مادرش می‌گفت در کل غزه دختری به زیبایی سلمه پیدا نمی‌شود. قبلا گاهی به سلمه حسودی می‌کرد که چرا مثل او موهایش بور و پوستش سفید نیست؟ شاید خودش یکی از زیباترین دخترهای غزه نبود، اما هر شب به ستاره‌هایش می‌گفت، کاشکی یکی از پرنس‌های داخل قصر، اسب سفید و بالدارش را بردارد و پیتیکو پیتیکو بیاید سمتش و همراه او برود بالای ابرها. به قول مادربزرگ: «زیبایی بخت سفید نمی‌آورد.» راست هم می‌گفت. اما نه خودش، نه دختری به زیبایی سلمه بختشان سفید نبود. گاهی از اینکه قصر و ستاره‌هایش الکی‌اند حرصش می‌گرفت. آرزو می‌کرد اگر واقعی نیستند، لااقل یکی از آن چند میلیون ستاره بیافتد و‌ بخورد فرق سر آنهایی که پای راست سلمه را ازش گرفتند و کاری کردند دیگر زیباترین دختر شهر نباشد. آرزویش همان شب برآورده شد؛ شبی که ستاره‌ها بر سر ظالمان فرود می‌آمدند... ✍ 📆 #١۴۰۵/۰۲/٠۴ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
ستاره‌های آرزو....mp3
زمان: حجم: 1.6M
🌸 بسم‌ الله الرحمن الرحیم 🌸 🌟ستاره‌های آرزو شنیده بود به ازای هر انسان چند میلیون ستاره بهش می‌رسد؛ کارش شده بود هر شب برود زیر آسمان و ستاره‌ها را بشمارد تا ببیند... نویسنده: فهیمه ذبیحی هدایت گوینده: زینب جعفری از مجموعه : (ما رأیتُ الّا جمیلاً)
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاه‌های هستیم👇🌹🍃 🆔 https://daigo.ir/secret/11939349961
دعای فرج.mp3
زمان: حجم: 5.7M
❤️دعـــــــــــای فـــــــــــرج ❤️ بسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیم 💚اِلهی عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکی وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّهِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِی الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کلمح الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمین بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ.💚 🔻 باصدای:مهدی تهوری
بسم الله الرحمن الرحیم 📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم 💌صفحه ۳۳۷ قرآن کریم هدیه به آقا امام زمان صلوات الله علیه و روح شهید امام سید علی خامنه‌ای و پیروزی رزمندگان اسلام و نابودی دشمنان @BisimchiMedia
هدایت شده از طرح تحول
📚کتاب «داستان رویان» داستانی با راویان مختلف اما حول محور رویان؛ پژوهشگاهی برای درمان ناباروری، سلول درمانی و شبیه سازی که در موقع اغاز کار کسی باورش نداشت. اولش اصلا پژوهشگاه نبود یک کلینیک درمانی بود با امکانات کم کسی کار رو جدی نمیگرفت، جز بچه های خود رویان. اینکه رویان از کجا به کجا رسید و چه مسیری طی شد با خلاصه گویی نمیشه فهمید.هر قدمی که میخواستن بردارن با توکل و توسل و شکر و ذکر همراه بود. اصلی ترین مشکلی که رویان داشت، عدم خود باوری برخی افراد بود در حدی که هیچ ارگانی تمایلی به همکاری و کمک نداشت جز حضرت اقا که باور داشتن ایرانی میتواند. ━━━━━━ ◦ 📚 ◦ ━━━━━━ ⸾‣@tarhe_tahavol ⸾‣@ANARSTORY
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۱۱🎬 دوربین‌ها یکی‌یکی فریم‌ها را تحویل می‌دهند؛ چهره‌ی بازجو و کارمند بخش سایبری،
🕸🦇 🎬 نور خاکستری سحر، از دریچه‌ی کوچک اتاق روی میز فلزی می‌تابد. بازجو با چشمان پف‌کرده‌اش، فنجان قهوه‌ی تلخ را تا نیمه سر می‌کشد. صدای فشرده شدن دکمه‌های کیبورد و هجوم افکارِ پریشان، ذهنش را خسته کرده‌ است. یک ربعی می‌شود که به چهره‌ی ساموئل زل زده و سعی می‌کند تمرکز کند. آرام و شمرده، خطاب به نگهبان می‌گوید: -«بین مجروحای حادثه‌ی تصادف، ساموئل هم بوده؟» -«بله قربان...» با تردید، گوشی تلفنِ ثابت را برمی‌دارد و شماره‌‌ای را می‌گیرد. صدای زنِ جوان از آن‌سوی خط به گوشش می‌رسد: -«بیمارستان نظامی اورشلیم، بفرمایید؟» بازجو بی‌مقدمه می‌گوید: -«کسی به اسم ساموئل جانسون بین بیماراتون دارید؟» بعد از چند ثانیه سکوت، صدای ورق خوردن پرونده‌ها می‌آید. -«بله... ساموئل جانسون، دو روز پیش اینجا بستری بودن.» -«وضعیت جسمیش چطوره؟» زن جوان برگه‌‌‌ها را زیر و رو می‌کند و بعد می‌گوید: -«متاسفانه فوت کردن، آقا.» بازجو به یک‌باره فنجان را روی میز می‌گذارد. قهوه موج می‌خورد و لبریز می‌شود. -«مطمئنید؟ جنازه کجاست؟» -«طبق گزارش، سردخانه‌ی مرکزی جنازه رو تحویل گرفته.» صدای کلیک قطع تماس در فضا می‌پیچد. بازجو مدتی به گوشی خیره می‌ماند. صدای ممتد «بیب» مثل نخی نازک درون گوشش می‌پیچد و در پس‌زمینه‌ی سکوت، کش می‌آید. چند لحظه همان‌طور می‌ماند؛ انگار مغزش از پذیرش چیزی امتناع می‌کند. بی‌صدا از جا بلند می‌شود، کت خاکستری‌اش را می‌پوشد و زیر لب، خسته و خفه می‌گوید: -«خودم باید ببینمش...» هوای بیرون، بوی زمستانِ نارس می‌دهد. سرد و سنگین، با نمِ خاک خیس‌خورده و نسیمی خشک. رگه‌های نازک نور، ابرها را دریده و آسمان خاکستری را رنگ بخشیده‌ است. ماشین ضدگلوله‌ی سیاه، با دو مامور همراه، در محوطه‌ی سردخانه توقف می‌کند و سرنشینان پیاده می‌شوند. دو مامور همراه، ساکت‌اند. فقط انعکاس چراغ‌های اضطراری روی چهره‌ بی‌احساس‌شان حرکت می‌کند. چند دقیقه‌ای طول می‌کشد تا بازجو کارت مخصوصش را نشان دهد و از نگهبانی عبور کند. به محض ورود، بوی تند مایع ضدعفونی و رطوبت نم‌کشیده‌ی دیوارها، گلو را به سوزش می‌اندازد. لامپ‌های مهتابی سقف، یکی‌درمیان روشن‌اند و صدای وزش آرام کولر صنعتی، مثل ناله‌ای پیوسته در گوش می‌پیچد. پزشک کشیک، با روپوش چروک و چشمان خواب‌آلود از پشت میز بلند می‌شود. سال‌هاست که بازجو را می‌شناسد؛ رفت‌و‌آمدش به اینجا، کم نبوده. -«صبح بخیر جناب...» بازجو بی‌کلام سر تکان می‌دهد. پزشک درحالی‌که شانه‌اش افتاده و موهایش پریشان است، شروع می‌کند به توضیح دادن: -«با من تماس گرفتن و گفتن برا تأیید هویت جنازه‌ی آقای جانسون تشریف میارید...» نگاه کوتاهی به دفترش می‌کند و با دست به انتهای راهرو اشاره می‌کند. راهرو سرد است. کفِ فلزیِ پله‌ها با هر قدم، صدایی خشک و توخالی می‌دهد که در فضا می‌پیچد و می‌میرد. کلید در زیر انگشتان پزشک با حرکتی دَورانی می‌چرخد و صدای «تق» قفل، به وضوح شنیده می‌شود. در را که باز می‌کند، مهِ سرد از میان شکاف بیرون می‌زند؛ مثل نفس مرده‌ای که دوباره بیرون آمده باشد. پزشک کشیک، کشوی فلزی را آرام بیرون می‌کشد. صدای غلطیدن ریل‌های خشک، استخوان‌وار و بلند است. با مکثی کوتاه، زیپ کاور را باز می‌کند و چند قدم عقب می‌رود. بازجو بی‌صدا نزدیک می‌شود. نور چراغ سقف، روی صورت کبود و زخم‌خورده‌ی جسد می‌افتد. پوستِ صورت، لکه‌دار و کشیده؛ لب‌ها خشک و امتداد ابرویش بخیه خورده‌است! چهره‌ی نامتقارن و محاسن تیغ‌خورده‌اش کار را سخت کرده! آن‌قدر زخم و تورم بر چهره‌اش نشسته است که دقایقی طول می‌کشد تا اجزایش را شناسایی کند! چند قدم عقب می‌رود و نفس‌اش را محکم بیرون می‌دهد. -«علت مرگ چی‌بوده؟» پزشک نگاهی به برگه مشخصات می‌کند: -‌«طبق گزارشِ ثبت شده، ایست قلبی!» بازجو نگاه سردی به او می‌اندازد و برگه را از دست‌اش می‌کشد. چشم‌هایش لحظه‌ای روی امضای پایین صفحه متمرکز می‌شوند. همه‌چیز درست و منطقی‌ست. مدتی خیره می‌ماند. مردمک‌هایش تنگ می‌شوند. چند ثانیه بعد برگه را به سینه‌ی پزشک کوبیده و بی‌آنکه حرفی بزند از اتاق بیرون می‌آید. صدای کفش‌هایش در راهروی می‌پیچد؛ صدایی که تا آخرِ سالن کش می‌آید، و محو می‌شود. همزمان در ذهن‌اش به سناریو‌های متفاوتی فکر می‌کند. سوالاتی بی‌پاسخ در مغزش رژه می‌روند! چطور ممکن است راننده‌ی شخصی یک فرمانده رده‌بالای اسرائیلی با ایران مرتبط بوده باشد؟ ساموئل چگونه وارد آن سیستم قوی شده؟! توانسته از جونیور آیالون اطلاعاتی به دست آورد، یا قبل از آن کشته‌شده!؟ ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۲/٠۵ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2664825
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ستاره‌های آرزو....mp3
زمان: حجم: 1.6M
۰ 🌟ستاره‌های آرزو شنیده بود به ازای هر انسان چند میلیون ستاره به او می‌رسد؛ کارش شده بود هر شب برود زیر آسمان و ستاره‌ها را بشمارد تا ببیند... نویسنده: گوینده: زینب‌جعفری از مجموعه : (ما رأیتُ الّا جمیلاً) 🆔 @whc_ir 🌐 kowsarnews.ir