eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
908 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2664825
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسم الله الرحمن الرحیم 📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم 💌صفحه ۳۳۹ قرآن کریم هدیه به آقا امام زمان صلوات الله علیه و روح شهید امام سید علی خامنه‌ای و پیروزی رزمندگان اسلام و نابودی دشمنان @BisimchiMedia
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
📖| نام کتاب: خار و میخک 📗📗 کتاب خار و میخک رمانی جذاب است که توسط شهید یحیی سنوار در دوران حبس ۲۲ ساله اش در زندانهای اسرائیل نوشته شده است. خار و میخک یک اثر داستانی است اما روایت و ستایش روح پایدار غزه است. شهید سنوار در سالهای تاریک اسارت، زیر سایه‌ی زندان‌های دژخیمان قلم بر دست گرفته و داستانی واقعی را بر گوش جهان زمزمه می‌کند. یحیی در این کتاب از خار می‌گوید، خاری که نماد درد و غم و دوری است. و از میخک، که نشانه‌ی امید و موفقیت است. یحیی سنوار با استفاده از مراعات نظیر میان جنگ، اسارت، سلاح و امید، تصویری جامع از دنیای فلسطین ترسیم می‌کند؛ گلوله و باروت، زندان و میله‌های سرد، خاک و خون همه در کنار هم، عناصر زندگی این مردم را شکل داده‌اند. در مقدمه کتاب می‌ خوانیم:« هر چیز دیگری در این کتاب، کاملا واقعی است؛ یا آن را زیسته‌ام و یا بسیاری از این رویدادها را از زبان کسانی که خود و خانواده‌ها و همسایگانشان در طول دهه‌ها در سرزمین عزیز فلسطین تجربه کرده‌اند، شنیده‌ام و دیده‌ام.» 🔖  « به خدا یک دقیقه زندگی با عزت و کرامت از هزار سال زندگی مثل قیرِ کف پوتین سربازان رژیم اشغال‌گر بهتر است.» ✨معرفی کننده کتاب: خانم برای معرفی کتاب موردنظرتان، به شخصی مدیر انار نیوز مراجعه کنید✅ ⸾‣ @anar_newss🎙 ⸾‣ @ANARSTORY🎙 ⸾‣ @tarhe_tahavol
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۱۳🎬 باد سردی از پنجره‌ی نیمه‌باز می‌وزد و پرده‌ی چرک‌آلود را آرام به رقص درمی‌آورد
🕸🦇 🎬 میلاد زیپ کوله را می‌بندد و دست از کار می‌کشد. -«من کی به شما ملحق شم؟» ساموئل خم می‌شود، آرنجش را به زانو تکیه ‌می‌دهد و با انگشتانی که در هم قلاب شده‌اند می‌گوید: -«از اونجایی که تو بیمارستان به عنوان پزشک فعالیت می‌کنی فعلا سفیدی... چند روز دیگه حواست به جونیور باشه، برنامه ترخیصش که قطعی شد با همین هویت برگرد ایران.» کمیل خمیازه‌‌ی بعدی را در نیمه‌ی راه خفه می‌کند و می‌پرسد: -«چرا بندر اشدود؟ مگه قرار نبود از بندر تلاویو بریم؟» ساموئل لب‌هایش را تر می‌کند. درحالی که شقیقه‌اش را به آرامی فشار می‌دهد می‌گوید: -«برنامه عوض شد! عملا نمی‌تونیم از بندرِ تفریحیِ تلاویو خارج شیم. هم امکان شناسایی‌ شدنمون بالاست هم رفت و آمد زیاده. مسیرمون از اینجا تا اشدود چیزی حدود شصت کیلومتره! اگه بتونیم از ایست بازرسیِ بین اورشلیم و تلاویو بدون مشکل رد شیم، یه ساعته می‌رسیم بندر... بقیه‌ی برنامه رو هم بعدا بهتون میگم!» *** ساعت نزدیک به نه صبح است. پزشک کشیک با چهره‌ای خسته و موهایی که بر اثر شب‌کاری چرب شده، کنار تلفن دیواری ایستاده. پوشه‌ای در بغل دارد. درحالی که انگشت اشاره‌اش مدام سیم تلفن را لمس می‌کند، آهسته توضیح می‌دهد: -«عکسشو نشون داد؛ میگه از آشناهاشه...برای تحویل جنازه اومده.» از آن‌سوی خط صدای بازجو می‌آید، مضطرب و هیجان زده. -«گفتی اسمش چی بود؟» -«دنیل مارک...» بازجو شتاب‌زده از پشت میز بلند می‌شود و درحالی که کتش را می‌پوشد، مسیرِ راهرو تا ماشین را می‌دود. -«هرطور شده نگهش دار تا بیام!» قلبش چنان به سینه می‌کوبد که نفسش به شماره افتاده! فکر اینکه منابعِ ایرانی به دنبال جنازه‌ی نیروی خود آمده‌‌باشند، بعد مدت‌ها لبخند روی لبش می‌آورد! پشت فرمان می‌نشیند و گوشی را روی حالت اسپیکر می‌گذارد. -«جنازه رو ندیده؟» -«نه هنوز» -«تا من برسم، هیچ کاری نکن. هیچ کاری!» -«چشم...» پزشک گوشی را با تردید سر جایش می‌گذارد و به مردی زل می‌زند که روی صندلیِ انتظار نشسته‌است. ده دقیقه بعد، صدای تقه‌ی پیاپی پاشنه‌‌ی کفش بازجو در راهروی سردخانه می‌پیچد. درِ سردخانه با صدای فلزی و کش‌داری نیمه‌باز مانده. مه سرد، مثل پرده‌ای نازک روی زمین می‌خزد و فضا را به رنگ مات درمی‌آورد. بازجو یقه‌ی کت را صاف می‌کند و با قدم‌هایی تند وارد می‌شود؛ اما همین‌که نگاه‌اش به مرد می‌افتد، برای یک لحظه از حرکت می‌ایستد. «دنیل مارک»، روی صندلی فلزی نشسته، با آرنج‌هایی روی ران و دست‌هایی درهم‌گره‌خورده. طوری بی‌تفاوت نشسته که گویی فقط آمده کار اداری انجام بدهد و سریع راهش را بگیرد و برود.‌ حتی وقتی نگاه‌اش را بالا می‌آورد، چشم‌هایش آرام و کمی مرموز است. پزشک کشیک، زیرچشمی به بازجو نگاه می‌کند. بازجو قدمی جلو می‌رود و خودش را جمع‌وجور می‌کند. طوری که انگار می‌خواهد هم مسلط باشد هم بی‌طرف، اما آشکارا برق کنجکاوی در چشمان‌اش می‌درخشد. -«آقای… مارک؟ دنیل مارک؟!» مرد سرش را کمی خم می‌کند. -«بله» صدایش گرفته‌است، اما نه آن‌قدر که جلب توجه کند. بازجو سعی می‌کند لبخند بزند. -«شما برای تحویل جسد اومدین؟» دنیل کیفش را باز می‌کند. عکسی را بیرون می‌کشد و مقابل بازجو می‌گیرد: -«از آشناهای نزدیکمه...» بازجو مکثی کوتاه می‌کند؛ جمله را در ذهنش می‌چرخاند. «آشنا» و بعد عکس را از دست‌اش می‌گیرد. طولی نمی‌کشد که رنگ از رخ‌اش می‌پرد... ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۲/۷ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2664825
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا