💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۱۲🎬 نور خاکستری سحر، از دریچهی کوچک اتاق روی میز فلزی میتابد. بازجو با چشمان پف
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۱۳🎬
باد سردی از پنجرهی نیمهباز میوزد و پردهی چرکآلود را آرام به رقص درمیآورد. نور خاکستری سحر مثل نواری سفید، درون اتاق میخزد و روی کولههای باز و لباسهای تا نخورده میافتد.
ساموئل روبهروی آینهی ترکخورده ایستاده؛ چشماناش زیر نور زرد چراغ، مثل دو لکهی خستهی خون میدرخشند.
انگشتانش را میان موهایش میبرد و طرهای از آن را روی پیشانیاش تنظیم میکند.
پشت سرش، میلاد مشغول صحبت با پرستار است. با صدایی آرام و شمرده میگوید:
-«وضعیتش چطوره؟»
در سکوت به سخنان پرستار گوش میسپارد و بعد گوشی را خاموش کرده و نگاهی به ساموئل میاندازد.
-«جونیور چند روز دیگه مرخص میشه.»
ساموئل چیزی نمیگوید. شقیقهاش تیر میکشد و یک طرف سرش سنگینی میکند. نمیداند چرا درد سینه و پهلویش تمام ندارد! از این وضعیت کلافهاست.
باید منتظر فرصت باشد تا بتواند پایش را از این خاک بیرون بگذارد! خاک مقدسی که به دستِ مشتی اشغالگر، به سرای تعفن تبدیل شده و ساکناناش، حالاش را بهم میزنند!
نفس عمیقی میکشد و با وجود دردی که در دندهاش پیچیده، به سمت رضا میرود. دستاش را روی شانهاش گذاشته و با لبخندی کمرنگ، میگوید:
-«خسته نباشی آقا رضا!
چه خبر از دوربینای سردخونه و بیمارستان؟!»
رضا کشوقوسی به کمرش میدهد! با یک کلیک، چند فریمِ کپیشده از دوربینها را روی مانیتور بالا آورده و با انگشت اشاره میکند.
-«یه نگاه کن به این عکسا.»
ساموئل به سختی خم میشود.
-«خب؟»
-«همونطور که حدس میزدیم از طریق منبعِ دستگیر شدهمون تونستن ردت رو بزنن و برسن به جنازه.
این عکسا نشون میده که از مرگت مطمئنن...
فعلا همهچی طبق نقشه پیش میره.»
ساموئل با رضایت سر تکان میدهد.
-«یه کار دیگهام انجام بده...
دسترسی ردیابِ جونیورو برا بچههای سایبریِ ایران باز کن و تمام اطلاعاتو تا قبل رفتن براشون ایمیل کن.»
-«حله...»
-«کمیل کجاست؟ صداش درنمیاد!»
رضا سرش را بلند میکند و چشم میچرخاند. خندهی واضحی روی لباش مینشیند:
-«فکر کنم خوابیده باشه. در غیر این صورت، این سکوت و آرامش مشکوکه!»
میلاد انگشت شستش را به نشانهی تایید بالا میآورد:
-«قطعاااا همینطوره!
بدم نشد؛ من یکی که دارم نفس راحت میکشم!»
ساموئل متاسف سری تکان میدهد و درحالی که با دندان لباش را چنگ میزند تا خندهاش را جمع کند، به سمت کیف سیاهاش میرود و گوشی ماهوارهای را بیرون میآورد.
صدای وزش باد شدیدتر میشود. پرده موجدار شده و هوا بوی نم و باروت گرفتهاست.
ساموئل دکمهی تماس را میفشارد. صدای نویز ضعیفی در اتاق میپیچد، بعد صدای مردی از آنسوی خط:
-«بله؟»
همزمان که روی صندلی مینشیند، میگوید:
-«کد شمارهی نه. برنامه طبق زمانبندی پیش میره؟»
مرد پشت خط، با مکثی کوتاه میگوید:
-«مسیر سفیده...
هرچه سریعتر توشه راهو آماده کن.
بچهها منتظرن!»
مکالمهشان دقایقی دیگر طول میکشد.
بعد از قطع تماس، سروکلهی کمیل پیدا میشود!
درحالی که پتوی پشمیِ سفیدی را دور خودش پیچیده و محاسن پریشاناش را با دست مرتب میکند، گیج و خوابآلود دور و برش را میپاید.
پشت سرش در اتاق را میبندد و با نالهای خفیف روی نزدیکترین کاناپه، لم میدهد. با نوک پا لگدی به میلاد میزند و میگوید:
-«آقا یخ کردیم؛ اون پنجره رو...»
بقیهی جمله، میان خمیازهاش گم میشود.
قطره اشکِ گوشه چشماش را پاک کرده و بیشتر در خودش جمع میشود.
میلاد درحالیکه با خودش کلنجار میرود تا در مقابلِ ساموئل به او فحش ندهد، بلند شده و پنجره را میبندد و دوباره مشغول جمع کردن وسایل میشود.
کمیل گویا تازه چشماش به جمال ساموئل روشن شدهاست، لبخندی میزند و درحالی که گوشهی پتو را روی پایش تنظیم میکند، میگوید:
-«بَه بَهههه جنازهی متحرکک!!
چطوری سامو جون؟!»
ساموئل از شنیدن اسمِ مخفف شدهاش چندشاش میشود! با این حال بیاعتنا نفس عمیقی میکشد و با صدایی خشدار و جدی سر صحبت را باز میکند:
-«برنامهی خروج مشخص شد؛ دوساعت دیگه راه میفتیم سمت بندر اشدود!»
#پایان_قسمت۱۳✔️
🗓۱۴۰۵/۰۲/٠۶
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2664825
بسم الله الرحمن الرحیم
📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم
💌صفحه ۳۳۹ قرآن کریم
هدیه به آقا امام زمان صلوات الله علیه و روح شهید امام سید علی خامنهای و پیروزی رزمندگان اسلام و نابودی دشمنان
@BisimchiMedia
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
📖| نام کتاب: خار و میخک
📗#معرفی_کتاب📗
کتاب خار و میخک رمانی جذاب است که توسط شهید یحیی سنوار در دوران حبس ۲۲ ساله اش در زندانهای اسرائیل نوشته شده است. خار و میخک یک اثر داستانی است اما روایت و ستایش روح پایدار غزه است. شهید سنوار در سالهای تاریک اسارت، زیر سایهی زندانهای دژخیمان قلم بر دست گرفته و داستانی واقعی را بر گوش جهان زمزمه میکند. یحیی در این کتاب از خار میگوید، خاری که نماد درد و غم و دوری است. و از میخک، که نشانهی امید و موفقیت است.
یحیی سنوار با استفاده از مراعات نظیر میان جنگ، اسارت، سلاح و امید، تصویری جامع از دنیای فلسطین ترسیم میکند؛ گلوله و باروت، زندان و میلههای سرد، خاک و خون همه در کنار هم، عناصر زندگی این مردم را شکل دادهاند.
در مقدمه کتاب می خوانیم:« هر چیز دیگری در این کتاب، کاملا واقعی است؛ یا آن را زیستهام و یا بسیاری از این رویدادها را از زبان کسانی که خود و خانوادهها و همسایگانشان در طول دههها در سرزمین عزیز فلسطین تجربه کردهاند، شنیدهام و دیدهام.»
🔖
« به خدا یک دقیقه زندگی با عزت و کرامت از هزار سال زندگی مثل قیرِ کف پوتین سربازان رژیم اشغالگر بهتر است.»
✨معرفی کننده کتاب: خانم #رویتوند
برای معرفی کتاب موردنظرتان، به شخصی مدیر انار نیوز مراجعه کنید✅
⸾‣ @anar_newss🎙
⸾‣ @ANARSTORY🎙
⸾‣ @tarhe_tahavol
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۱۳🎬 باد سردی از پنجرهی نیمهباز میوزد و پردهی چرکآلود را آرام به رقص درمیآورد
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۱۴🎬
میلاد زیپ کوله را میبندد و دست از کار میکشد.
-«من کی به شما ملحق شم؟»
ساموئل خم میشود، آرنجش را به زانو تکیه میدهد و با انگشتانی که در هم قلاب شدهاند میگوید:
-«از اونجایی که تو بیمارستان به عنوان پزشک فعالیت میکنی فعلا سفیدی... چند روز دیگه حواست به جونیور باشه، برنامه ترخیصش که قطعی شد با همین هویت برگرد ایران.»
کمیل خمیازهی بعدی را در نیمهی راه خفه میکند و میپرسد:
-«چرا بندر اشدود؟ مگه قرار نبود از بندر تلاویو بریم؟»
ساموئل لبهایش را تر میکند. درحالی که شقیقهاش را به آرامی فشار میدهد میگوید:
-«برنامه عوض شد! عملا نمیتونیم از بندرِ تفریحیِ تلاویو خارج شیم. هم امکان شناسایی شدنمون بالاست هم رفت و آمد زیاده.
مسیرمون از اینجا تا اشدود چیزی حدود شصت کیلومتره! اگه بتونیم از ایست بازرسیِ بین اورشلیم و تلاویو بدون مشکل رد شیم، یه ساعته میرسیم بندر...
بقیهی برنامه رو هم بعدا بهتون میگم!»
***
ساعت نزدیک به نه صبح است.
پزشک کشیک با چهرهای خسته و موهایی که بر اثر شبکاری چرب شده، کنار تلفن دیواری ایستاده. پوشهای در بغل دارد. درحالی که انگشت اشارهاش مدام سیم تلفن را لمس میکند، آهسته توضیح میدهد:
-«عکسشو نشون داد؛ میگه از آشناهاشه...برای تحویل جنازه اومده.»
از آنسوی خط صدای بازجو میآید، مضطرب و هیجان زده.
-«گفتی اسمش چی بود؟»
-«دنیل مارک...»
بازجو شتابزده از پشت میز بلند میشود و درحالی که کتش را میپوشد، مسیرِ راهرو تا ماشین را میدود.
-«هرطور شده نگهش دار تا بیام!»
قلبش چنان به سینه میکوبد که نفسش به شماره افتاده!
فکر اینکه منابعِ ایرانی به دنبال جنازهی نیروی خود آمدهباشند، بعد مدتها لبخند روی لبش میآورد!
پشت فرمان مینشیند و گوشی را روی حالت اسپیکر میگذارد.
-«جنازه رو ندیده؟»
-«نه هنوز»
-«تا من برسم، هیچ کاری نکن. هیچ کاری!»
-«چشم...»
پزشک گوشی را با تردید سر جایش میگذارد و به مردی زل میزند که روی صندلیِ انتظار نشستهاست.
ده دقیقه بعد، صدای تقهی پیاپی پاشنهی کفش بازجو در راهروی سردخانه میپیچد.
درِ سردخانه با صدای فلزی و کشداری نیمهباز مانده. مه سرد، مثل پردهای نازک روی زمین میخزد و فضا را به رنگ مات درمیآورد.
بازجو یقهی کت را صاف میکند و با قدمهایی تند وارد میشود؛ اما همینکه نگاهاش به مرد میافتد، برای یک لحظه از حرکت میایستد.
«دنیل مارک»، روی صندلی فلزی نشسته، با آرنجهایی روی ران و دستهایی درهمگرهخورده.
طوری بیتفاوت نشسته که گویی فقط آمده کار اداری انجام بدهد و سریع راهش را بگیرد و برود. حتی وقتی نگاهاش را بالا میآورد، چشمهایش آرام و کمی مرموز است.
پزشک کشیک، زیرچشمی به بازجو نگاه میکند. بازجو قدمی جلو میرود و خودش را جمعوجور میکند. طوری که انگار میخواهد هم مسلط باشد هم بیطرف، اما آشکارا برق کنجکاوی در چشماناش میدرخشد.
-«آقای… مارک؟ دنیل مارک؟!»
مرد سرش را کمی خم میکند.
-«بله»
صدایش گرفتهاست، اما نه آنقدر که جلب توجه کند.
بازجو سعی میکند لبخند بزند.
-«شما برای تحویل جسد اومدین؟»
دنیل کیفش را باز میکند. عکسی را بیرون میکشد و مقابل بازجو میگیرد:
-«از آشناهای نزدیکمه...»
بازجو مکثی کوتاه میکند؛ جمله را در ذهنش میچرخاند. «آشنا» و بعد عکس را از دستاش میگیرد.
طولی نمیکشد که رنگ از رخاش میپرد...
#پایان_قسمت۱۴✔️
🗓۱۴۰۵/۰۲/۷
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344