💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #روایت_جنگرمضان 📃 #ستارههایآرزو⭐️ (بسم الله الرحمن الرحیم) شنیده بود به ازای هر انس
#طرح_تحول💥
#روایت_جنگرمضان 📃
#عهد_بیبی📿
(بسم الله الرحمن الرحیم)
قول داده بود هرگز نیاید و حرفهایی زده بود که کسر شأن بود ازشان برگردد. روی بازو و ساقهایشان پر بود از جاوید جاویدهایی که تهش را باور نداشت و چون بچه پولدارها و خارجنشینها رسمشان بود، پس او هم باید به سبک آنها قول میداد که بیرون نیاید تا اینکه...
میگفتند خانهی بیبی زیرش لانچر و موشک داشت که زدند وسط طاق چوبی که از کودکی تاب وصلش میکرد. چقدر عاشق آن تاببازیهای خطرناک بود، وقتی بیبی میگفت: «به پا بچه اینقدر تاب میخوری کلهپا نشی!»
و او هم بیشتر تاب میخورد و تاب میخورد تا تیرکهای طاق را بلرزاند و کیف کند از هولوولایی که به دل بیبی میانداخت. بیبی میگفت: « نیموجب بچه میخوای خونه خرابم کنی؟» و قاهقاه میخندید به تاب و طاقی که میلرزید ولی هیچگاه نمیریخت.
زیرزمین بیبی گنجهای داشت پر از عکس سیاهوسفید گوشه پاره و لباس بتهجقه که همیشه بوی نفتالین میداد.
گاهی خیال میکرد بیبی به خودش هم نفتالین زده تا همراه خاطراتش در خانه قدیمی نپوسد.
قبل آنکه قلب بیبی لحظهای بیاستد و تندی ببرندش بیمارستان سپرده بود: «حواست به خونه باشه، خصوصا گنجه زیرزمین. مبادا دزد بزنه به خونه کاشونهمون.»
قول داد حواسش به خانه باشد تا او برگردد که بیبی زیر بار نرفت و گفت: «قول نمیخوام ننه! قول حرفه، حرف به مو بنده، میخوام عهد کنی نذاری خونه خرابم کنن، نذاری دزد بزنه به گنجه زیرزمین و طاق بریزه.»
عهد کرد با بیبی تا وقتی که برگردد؛ آن شب بیبی دیگر بازنگشت و خانه فراموش شد با گنجه نفتالین.
حالا او مانده بود و عهدش با بیبی و خانهای که هم دزد بهش زده بود و هم سقفش ریخته بود.
از زیرزمین بیبی هم هیچی نمانده بود جز خشتهای کاهگلی و تیرکهای چوبی. او بیشتر از هر کسی میدانست که خانه بیبی مهمات نظامی نداشت، زیرزمین خانه بیبی پر بود از خاطرات قدیمی.
اینجا بود که عهد بیبی به قولش چربید و رفت بیرون تا خانهخرابش نکنند.
#جنگ_تحمیلی_سوم
#پایان✅
#ذبیحی✍
📆 #١۴۰۵/۰۲/١١
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
عهد بیبی.mp3
زمان:
حجم:
2.3M
#قسمتدوم
عهد بیبی📿
قول داده هرگز نیاید و حرفهایی زده بود که کسر شأن بود از آنها برگردد...
نویسنده#گروهکوثر_ذبیحیهدایت
گوینده: امین اخگر
از مجموعه #روایات : (ما رأیتُ الّا جمیلاً)
🆔 @whc_ir
🌐 kowsarnews.ir
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاههای #طرح_تحول هستیم👇🌹🍃
🆔 https://daigo.ir/secret/11939349961
هدایت شده از روایت قم
سرباز مملکت و خادم خانواده
سال ۹۸ وقتی همراه با نویسندگان و راویان دفاع مقدس خدمت آقا رسیدیم؛ مجری برنامه یکی یکی دوستان و کتابهایشان را معرفی میکرد و هرکس از کتابهایی که نوشته بود کمی صحبت میکرد. آقا خیلی از کتابهایی که نامبرده میشد را مطالعه کرده بودند.
نوبت یکی از دوستان شد. مجری کتابهایش را یکی یکی نام برد. آقا یکی از کتابهایی که ایشان نوشته بودند را به خصوص یاد کردند و گفتند آن را مطالعه کردهاند. کتاب زندگی نامه یک شهید بود. همه توقع داشتیم آقا از شهید و سیره اش تمجید کنند اما نکتهای گفتند که محال است هیچگاه فراموش کنم.
آقا فرمودند[نقل به مضمون]: «خدا رحمت کند شهید فلانی را. ایشان کارهای بزرگی در آن منطقه کرد. اما به اندازهی کافی به خانوادهاش رسیدگی نمیکرد. خانوادهاش خیلی اذیت شدند.»
دوست نویسنده دست و پایش را گم کرد. گفت: شاید من نتوانستم ماجرا را درست بنویسم، آقا.
آقا فرمودند: خیر شما خوب نوشته بودید. همین طور بود که گفتم.
من تصور میکردم آدمی که به مقام شهادت میرسد؛ همهچیز تمام است. نمی شود به هیچ جزء زندگیاش خدشه وارد کرد و باید اسوهی آدمها در هر حوزهای باشد. اما نکتهای که آقا آن روز فرمودند برایم تلنگر بزرگی بود. میشود انسان شهید شود و امتیاز یک چیزهایی را از دست بدهد. مثلا خانوادهداری. و آنقدر این امتیاز بزرگ است که رهبر انقلاب در کنار آن همه دستاوردی که شهید داشته، این نقص را دیدند و مطرح کردند.
حالا که دستخط آقای لاریجانی را میخواندم، دلم از همیشه برای ایشان گرمتر شد. شهیدی که سرباز مملکت و همزمان خادم خانوادهاش باشد، خیلی کار درست است.
جایگاهتان متعالی، آقای آملی
زهرا کاردانی
ble.ir/zanagha
جمعه | ۲۸ فروردین ۱۴۰۵ | قم
📌 #حضرت_آقا
📌 #شهید_لاریجانی
@revayat_qom
@rahbar_enghelab_irبازخوانی_صوتی_پیام_حضرت_آیتالله_سیدمجتبی_خامنهای_بمناس.mp3
زمان:
حجم:
1.9M
♨️ بازخوانی صوتی
🔹پیام متنی حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای رهبر معظّم انقلاب اسلامی به مناسبت روز کارگر و روز معلم | ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
📌 فوری سراسری
بزرگترین کانال خبری تحلیلی ایران
@fori_sarasari
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️ بازخوانی تصویری پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای رهبر معظّم انقلاب اسلامی به مناسبت روز کارگر و روز معلم
📌 فوری سراسری
بزرگترین کانال خبری تحلیلی ایران
@fori_sarasari
ما گیر افتادهایم! بین دو گروه:
آنهایی که خیلی کاریکاتوری معتقدند سرتاپای نظام در هماهنگی تام با رهبری حرکت میکنند و پشه در این نظام پر نمیزند مگر به امر ولی و اینگونه راه هیچ پرسش و نقدی را باز نمیگذارند؛
و آنهایی که متوهمانه خیال میکنند کل پیرامون ما را خیانت و سازشگری گرفته و حتی رهبر هم تحت تاثیر همین سیطره دشمنان داخلی است و همه یاران دلسوز رهبری شهید شدهاند و بین او و جانفدایان کف خیابانش توسط خائنان فاصله افتاده!
کاش این دو گروه بروند در یک زمین مبارزه سربسته و هرچقدر میخواهند به سر و کله هم بزنند و دعواهای تمام نشدنیشان را کف خیابان نکشانند تا امت سیدعلی خامنهای بنا بر همان تربیت ولاییشان در صحنه گوش به فرمان رهبرشان کار خودشان را پیش ببرند.
@edraakaat
امیرحسین ساجدی @SAJEDIFR4_5769431084840258043.mp3
زمان:
حجم:
45.9M
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
به برکت مادر سادات
#حدیث_کسا
هدایت شده از انتشارات آلاحمد
✊️ پویش ملی «از چشم تو»
▫️آغاز به کار پویش ملی «از چشم تو»
روایتگری از جنگ تحمیلی دوم و سوم
🇮🇷 از عموم نویسندگان و علاقهمندان دعوت میشود که قلم به دست بگیرند و با روایت جنگ تحمیلی دوم و سوم، رزمنده باشند!
🔹️در سه قالب داستان، روایت (خاطرات شفاهی) و جُستار
🔹️در دو بخش کودکونوجوان و بزرگسال
🔹️در موضوعات مختلف مرتبط با جنگ دوازدهروزه و جنگ رمضان
🎁 جوایز هر بخش:
🥇نفر اول، ۲۰ میلیون تومان
🥈نفر دوم، ۱۵ میلیون تومان
🥉نفر سوم، ۱۰ میلیون تومان
📖چاپ آثار برتر و برگزیده در قالب کتاب
🗓مهلت ارسال اثر:
تا ۳۱ خردادماه ۱۴۰۵
🖥 شرکت در پویش و ارسال اثر:
Pouyesh.alahmad-pub.ir
📲 ارتباط با پشتیبان:
@alahmad_pub_admin
#پویش
#از_چشم_تو
🔹️آلاحمد؛ راهنمایِ جان
https://eitaa.com/joinchat/3701932223C3d9f45fef3
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۱۷🎬 کمیل از شدت تکانِ ناگهانی و فریاد ساموئل، لحظهای از جا کَنده میشود. نگاهاش
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۱۸🎬
در این بین ساموئل پایش را روی پدال گاز میگذارد و از مسیرِ قبلی خارج میشود.
رضا سیمکارت را بیرون آورده و درون گوشی میگذارد.
بعد از فعالسازی، پیامی کوتاه ارسال کرده و پس از گرفتن پاسخ، با خیال راحت و لبخندی محو میگوید:
-«حل شد، کشتی با تاخیر حرکت میکنه!»
قبل از ساموئل، کمیل آرام و خجالتزده کنار گوش رضا زمزمه میکند:
-«چیکار کردی؟!»
-«اطلاعات کشتی رو به یکی از بچههای خودمون تو اشدود فرستادم.
چندباری با ناوبرِ اون کشتیِ تجاری حشر و نشر داشته! بهش سپردم به روش خودش معطلش کنه.
خیالتون راحت!»
ساموئل نفس عمیقی کشیده و سر تکان میدهد؛ اما هنوز آنقدری خیالش آسوده نشده که بتواند این حس را از طریق چهرهاش منتقل کند!
بعد از حدود یک ساعت، رضا درحالی که چشمان خستهاش را به صفحهی تبلت دوخته، میگوید:
-«صد متر دیگه میرسیم جادهی فرعی...» ساموئل سر تکان داده و بعد از چند ثانیه با سرعت وارد جادهی فرعی میشود.
زمینهای کشاورزی از دور نمایاناند. ابرها آرام آرام خورشید را پوشانده و هوا به نسبتِ صبح خنکتر شدهاست.
طولی نمیکشد که با نمایان شدن سربازان اسرائیلی، ساموئل سرعتش را کم میکند.
کمیل مدارک شناسایی را از کیف درآورده و عینک و ماسک را به ساموئل تحویل میدهد.
او درحالی که با یک دست فرمان را کنترل کرده، با دست دیگر ماسک را روی صورتش تنظیم میکند.
-«احتمال درگیری زیاده. اسلحه دم دستتون باشه!»
رضا آیپد را خاموش میکند و مدارک را از کمیل میگیرد.
-«حله!»
سه سرباز مسلح، مسیر را بستهاند. ماشین نظامی، سمت چپ جاده پارک شدهاست و یک سرباز درون آن، درحال استراحت است.
یکی از آنها با فریاد و اشارهی دست، دستور توقف میدهد. ساموئل پایش را روی ترمز میگذارد.
سربازِ مو طلایی نزدیک میشود؛ اسلحهاش را بالا میگیرد و تقهای به شیشه میزند. کمیل نفسش را حبس کرده!
ساموئل با خونسردی شیشه را پایین میکشد.
-«مدارک شناسایی؟!»
رضا مدارک را نشان میدهد. نگاه گذرایی به آن میاندازد. سرباز دوم کنار گوشاش حرفی میزند که باعث میشود با اخم بگوید:
-«ماسک و عینکتو بردار!»
ساموئل ماسکاش را برمیدارد. دست دیگرش به سمت اسلحه میرود.
سرباز به محض دیدن چهرهی او، نگاهاش تیز میشود؛ انگار میخواهد با آن تیزی، جمجهاش را بشکافد و داخلاش را ببیند!
-«کجا میرید؟!»
فضا سنگینتر میشود! ساموئل با دیدن این صحنه به آرامی میگوید:
-«تلاویو...»
همزمان ذهن و تمام عضلاتاش آمادهی درگیریاند!
-«پیادهشید. لازمه هویتتون تایید شه!»
با صدای فریادِ مامور مو طلایی، سربازی که درون ماشین خوابیده بود نیز هشیار میشود.
ساموئل با انگشت به رضا و کمیل اشاره میکند و از ماشین پیاده میشود.
سرباز همینکه میخواهد دستش را به سمت او دراز کند، ساموئل ساعدش را گرفته و با کفِ پا ضربهی محکمی به زانویش میزند.
#پایان_قسمت۱۸✔️
🗓۱۴۰۵/۰۲/۱۲
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2664825