💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۲۵🎬 اخمی میان ابروهای کمیل جا خوش میکند: -«حاجی خودشون اینجا حضور دارن، انشاءالل
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۲۶🎬
چند دقیقهای که میگذرد، صدای کلید در قفل میپیچد. ساموئل بهآرامی از جای خود بلند میشود.
لیلا درحالی که دست کوچک مهلا را گرفتهاست، چادر از سرش برداشته و مهدیار را که خوابیده بود، از داخل کالسکه بیرون میآورد. گونههایش سرخ شده و نفس نفس میزند. ساموئل به سمتش میدود و زیر لب اسمش را زمزمه میکند.
لیلا که انتظار دیدن همسرش را ندارد، با دیدنش بیاختیار جیغ خفیفی میکشد و چند قدم عقب میرود.
یکلحظه که به خودش میآید، چشمانش میسوزد و قطرههای اشک یکییکی روی گونهاش میغلطند. با لبهایی که از شدت فشار میلرزند زمزمه میکند:
-«طاها!»
شنیدن این اسم از زبان لیلا، آن هم بعد یک ماه، لبخند به لبش میآورد.
-«جانِ دلم؟»
با وجود درد، مهدیار را هم در آغوش گرفته و به سمت اتاق میرود.
-«صبر کن الان میام...»
هر دو را آرام روی تخت میخواباند.
مهدیار آنقدر خسته است که در خود جمع میشود و چشمان نیمهبازش را میبندد، با لبخند محوی که انگار در عالم رویاست و خواب میبیند که پدرش برگشته و بالای سرش نشسته!
طاها بوسهای کوتاه روی موهای خرماییاش مینشاند و پتو را تا سینهاش بالا میکشد.
چقدر دلش برای این دو وروجک تنگ شده.
مهلا هنوز کنار پدر نشستهاست و هر لحظه بیشتر خود را به آغوشش نزدیک میکند!
انگار ترس این را دارد که دوباره برود و بعد مدتها برگردد.
چقدر مهلا در نبود او قد کشیده...
- «نفس بابا، میخوای بخوابی؟! چشمات دیگه کمکم داره بسته میشهها...»
مهلا سریع دستش را روی چشمانش میمالد و صاف مینشیند. موهای حالتدارش را از روی صورتش کنار میزند و با همان لحن کودکانه میگوید:
-«نوچ! بخوابم دیده تو میلی، بعد دیده بیدار میشم، دیده نیستی! لفتی!»
طاها با نوک انگشتش ضربهای به بینی مهلا میزند و با لحن کودکانه میگوید:
- «قربون دیگه دیگه گفتناش برم من!
کجا برم آخه کوچولووو! حالا حالا ها هستم پیشت!
بگیر بخواب که وقتی بیدار شدی، سرحال باشی که کلی باهم بازی کنیم! باشه!؟»
مهلا لب و لوچهاش را آویزان میکند و انگشت کوچکش را جلو میآورد:
- «قول بده؟!»
طاها خندهای میکند و انگشت کوچکش را جلو میآورد:
-«قولِ قولِ قول! قول پدر دختری!»
مهلا را که میخواباند به سختی از روی تخت بلند میشود و به سمت حال قدم برمیدارد.
با دیدن لیلا که همانجا کنار در نشسته، نگران کنارش زانو میزند.
صورت سرد و سرخش را با دست بالا میآورد و با لبخند میگوید:
-«چیشده لیلا؟ چرا اینجا نشستی؟»
با دیدن دستان لرزانش، چهرهاش حالت اضطراب به خود میگیرد.
-«لیلا؟»
لیلا با بغض به او زل میزند.
-«کجا بودی طاها؟!»
اشکش را با آستین پاک میکند.
نگاه طاها میلرزد و بین چشمان اشکبار لیلا میچرخد.
-«مهدیار سه روزِ کامل داشت تو تب میسوخت. دیشب تا صبح، از ترسِ اینکه تَـ...تشنج کنه زیر دوش نگهش داشتم...»
بین کلماتش نفسی میکشد و سعی میکند گریهاش را کنترل کند.
نفس طاها میگیرد.
-«صبح زنگ زدم دکتر محبی! اومد مهدیارو برد بیمارستان...»
چهرهی بیحال مهدیار و گریههای مداماش، لحظهای از مقابل چشمان لیلا کنار نمیروند.
چنگی به بازوهای طاها میزند.
طاها اما انگار به خود نیامده که هنوز خیره است به لبان لیلا و تکتک کلماتی که میگوید:
-«منو با این دوتا بچه، تو غربت ول کردی کجا رفتی آخه؟!»
طاها دستان لرزان لیلا را میان انگشتانش میگیرد.
گرمای آن مثل مرهمی کوتاه، لرزش دستان لیلا را آرام میکند.
چشماناش پر از اندوه است؛ اندوهی که در مقابل درد جسمش اصلا به چشم نمیآید.
-«مَ...من...شرمندهام لیلا! باید میبردمت کرج...پیش مامان زهرا...هرچی گلایه کنی حق داری...»
چند دقیقهای که میگذرد، لیلا سرش را بالا میآورد. اشک روی گونهاش خشک شده.
طاها نگاه شرمندهاش را دوخته است به انگشتان لیلا که حالا قفل دستاش شده.
به چهرهی رنگ و رو رفتهی طاها نگاه میکند. با دیدن زخم پیشانیاش لبخند تلخی روی لبش مینشیند.
-«باز که زخمی شدی!»
طاها درحالی که چادر لیلا را از روی زمین برمیدارد و سعی میکند بلند شود میگوید:
-«چیزی نیست»
به سمت میز میرود و دسته گل نرگس را از روی آن چنگ میزند.
عطرِ گل، کل خانه را در خود غرق کردهاست!
-«میدونم که اصلا جبران نمیشه ولی...»
#پایان_قسمت۲۶✔️
🗓۱۴۰۵/۰۲/۲۲
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/3549198